قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
مرد نزدیک دوسیا میشود و به بدن گرد او نگاه میکند.
"بسیار خوب ... چه باید کرد؟ چه کاری از دست تو برمیاد!" بیشتر از این نمیدانست چه باید بگوید، به طرف میز برمیگردد و بار دیگر گیلاسش را پر میسازد. "ما هم همه روزی به آسمان خواهیم رفت!"
دوسیا تمام روز در خانه به اینطرف و آنطرف میرفت. سرش درد میکرد، و میهمانیهای سال نو را انجام نداد. او میخواست گریه کند، اما حوصله این کار را نداشت، او فقط غمگین بود. پانزده سال میگذشت که مادر خود را ندیده بود، روزیکه از روستا رفت تقریباً هرگز به یاد زندگی قبلی خود نیفتاده بود. و اگر هم آنرا به یاد می آورد، بیشتر به دوران کودکی یا به زمانیکه او هنوز دختر کوچکی بود و از کودکستان تا خانه همراهی میشد مربوط میگشت.
او عکسهای قدیمی را تماشا میکرد ولی هنوز نمیتوانست گریه کند. مادرش در عکسها چهره ای غریبه و عصبی داشت، چشمانی کمی بیرون زده و دستانی سنگین و سیاه که سیخ به پائین آویزان بودند.
دوسیا شب در بستر مدت درازی با شوهرش صحبت کرد و عاقبت گفت: "من به آنجا نمیرم! چه خوبی ای میتونه اینکار داشته باشه؟ هوای آنجا حالا سرد و گزنده ست. و تمام خرت و پرت ها را، اگر که چیزی آنجا بوده باشد، حتماً خویشاوندها تا حالا با خود برده اند. ما آنجا خویشاوند به اندازه کافی داریم. نه من به آنجا نمیرم!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:20  توسط سعید از برلین  |