قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
داخل خانه تاریک بود، فقط کمی نور از درز الوارهای محافظ پنجره ها به داخل میتابید. همه لوازم داخل خانه نشانی از پوسیدگی و غیر مسکونی بودن خانه میداد، اما بوی نان هم می آمد، و این بو از دوران کودکی با دوسیا چنان همراه و آشنا بود که قلبش به تپش می افتد. او در میان اطاقها میگشت، اطراف را نگاه میکرد و کم کم چشمش به کم نوری عادت کرد. سقف کوتاه وقهوه ای سیر بود. عکسها هنوز بر دیوار آویزان بودند، اما تصاویر مقدسین بجز یکی که آنهم در حال افتادن بود همگی ناپدید شده بودند. همینطور سجافهای قلابدوزی شده کنار اجاق و روی صندوقها هم دیگر آنجا نبودند.
دوسیا در یکی از صندوقها را باز میکند _ بوی مادر به مشامش میرسد. صندوق حاوی دامنهای سیاه پیرزنانه، روپوشهای روستائی و یک پالتوی کهنه از پوست گوسفند بود. دوسیا تمام آنها را از صندوق خارج میکند و دانه دانه آنها را خوب تماشا میکند، بعد یکبار دیگر در میان خانه براه می افتد و به حیاط خالی مینگرد، و چنین به نظرش میرسید که او یکبار همه اینها را در زمان قدیم در خواب دیده و حالا او به محل رویایش بازگشته است.
 
۳-    خبر حراج به همسایه ها میرسد و پیش دوسیا میروند. آنها هر قطعه را موشکافانه لمس و معاینه میکردند، اما دوسیا ارزان میداد و اسباب و اثاثیه را خیلی سریع فروخت.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:40  توسط سعید از برلین  |