قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
در خیالم با تو در صحبت بودم،
وقت اظهار "دوستت دارم" زبانم به لکنت افتاد.
تو
با آوازی بلند خندیدی
بعد
خیالم لال گشت.
 
***
 
آهسته خاطرات گذشته‏ را مرور و
خود را در آسمان هفتم احساس می‏کردم
که با پس‏گردنی بی هوایٍ معلم نامرد تاریخ‏
با صورت (از زمان حال هم فوری‏تر) با زمین ملاقات کردم.
 
***
 
دلم می‏خواست شاعر بودم
گلی می‏کاشتم تو دلت
بعد
باغبان شاعری
مرد بیکاری
یا خودم
به گلت آب می‏داد.
 
***
 
دلم می‏خواست یه طورائی
می‏بردمت پیش خدا
تو می‏گفتی "بله"
من می‏گفتم "بله"
بعد آخدا
عقدمونو جاری می‏ساخت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:29  توسط سعید از برلین  |