قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
می‏گه شعر خوب اون شعریِ که مثل پله برقی بدون مکث برای خودش حرکت کنه!
می‏پرسم حالا چرا مثل پله برقی و نه مانند همیشه مثل جاری بودن رود؟!
می‏گه ای بابا تو که هنوز همون دهاتی‏ای هستی که بودی! شعری که تنها از گل بگه یا شاپرک به درد نخ‏دوزی روبالشی مادر بزرگ‏ها می‏خوره! حالا باید از پرواز با جت گفت، از آسانسور نوشت.
شعر یعنی سرودن سریع و پی در پی واژه‏ها، سریع‏تر از رها گشتن یک بمب‏ در هوا.
 
در دلم می‏گویم: شاید شعر یعنی یادآوری آنچه ز یادت رفته؛ وقتی پله برقی از کار می‏افتد، و آدم مانند خری حیران می‏ماند که چطور باید حالا بالا شد و چطور پائین گشت!
 
شعر خوب یعنی این!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:8  توسط سعید از برلین  |