میشائیل کینهجویانه غر میزند: "کل باقیمانده از تمام عمرش!" و بعد پول را در جیب قرار داده و در حالی که سرش را تکان میداد چند بار با قدمهای سنگین به این سو و آن سوی اطاق میرود. شلوغی خیابانهای دوردست از میان پنجرهها نفوذ میکرد، طبلها به صدا میآیند، و سازهای بادی طنین میاندازند. میشائیل ناگهان دوباره احساس گرسنگی میکند و در قفسههای آشپزخانه به جستجو میپردازد. در کنار اجاق گاز قطعه نان خشک شدهای قرار داشت و در داخل یک قابلمه سفید شیر بود. میشائیل خشمگین قوز میکند و باقیمانده غذا را میخورد. در حال فکر کردن و جویدن نان به نظر میآمد که هر لحظه بر خشمش افزوده میگردد. ظاهراً ارزیابی میکرد که کدامیک از وسائل کهنه پیرمرد به دردش میخورد و چه چیز را میتواند بفروشد، و به یک نتیجه واقعاً نخنمائی میرسد. در حالیکه او کنار اجاق قوز کرده بود و حساب میکرد بی اراده خود را به پائین خم میکند، بدون آنکه دلیلش را بداند در دولنگه کمد بد بوی جلوی پاهایش را باز میکند و در میان بشقابها و دیگهای فلزی جستجو میکند و ناگهان در گوشه تاریکی جعبه آهنی زنگزده و قفل شدهای را پیدا میکند. کنجکاوانه آن را بیرون میکشد و با دقت بیشتری به آن نگاه میکند. او جعبه آهنی را تکان میدهد و صدای آهسته جرنگ جرنگ کردن شبیه به سکههای پول به گوشش میرسد، سرش را بالا آورده و آهسته و نامفهوم میگوید: "هوم، هوم، پس خبری هست _ شاید!". بعد از آن که او بیثمر سعی در باز کردن جعبه میکند، تمام کلیدها را از کشوی میز تحریر میآورد و عاقبت کلید قفل را پیدا میکند.