از دهان میشائیل یک "نه-نه" بیرون میپرد، اما او زود بر خود مسلط شده و میگوید: "من اصولاً زیاد آبجو نمینوشم. ما خانوادگی _"
هانس حرف او را با خشونت قطع میکند "همشو یک ضرب برو بالا!" و میشائیل مطیعانه سبو را به لب مینشاند و با تلاش فراوان مشغول به قورت دادن میشود، چشمهایش به بیرون میزنند و برای چند ثانیهای نمیتواند نفس بکشد، اما وقتی او سبو را روی میز میگذارد دیگر قطرهای در آن نبود.
هانس میگوید "بفرما، دیدی تونستی!" و سبوی خالی را به گارسون که انتظار میکشید میدهد و میگوید: "دور دوم، زودباش!". میشائیل لحظاتی چند قوز کرده آنجا ایستاده بود و نمیدانست کجا را باید تماشا کند، تصادفاً نگاهش به چشمان قهوهای و شوخ بیلمایر Bielmeier میافتد. بیلمایر لبخند ملایمی میزد و این به میشائیل دوباره کمی جرئت میبخشد.
او به بیلمایر میگوید "پولی که پدرم برام به ارث گذاشته چندان زیاد هم نیست. به هیچ وجه!" و ادامه میدهد "ولی خوب جواب چند دور آبجو رو حتماً میده". حالا حداقل صدایش طنین آرامش بعد از آبجو را داشت.
میشائیل خونسردتر ادامه میدهد "نمیخوام خسیس بازی در بیارم" و برای نشان دادن پول و اثبات حرفش دست در جیب جلوئی شلوارش میکند، جیب جلو، و نه در جیب پشت با پول زیاد، نه، نه، به هیچ وجه نمیبایست او آن پولهای زیاد را نشان دهد! او دست در جیب جلو میکند _ و چهرهاش بیرنگ و آشفته میگردد. او ناگهان متوجه میگردد که کیف پول حاوی دوازده مارک و چند سکه را باید بخاطر هیجان و گیجی فراموش کرده باشد. با عجله و مأیوسانه دست در بقیه جیبهایش میکند. و در این حال احساس میکرد که سرش در حال منفجر شدن است. به نظر میآمد که یک دسته سوسک به وحشت افتاده و وحشی در تمام بدنش در حال وول خوردنند. او دست داخل جیبهایش میکرد و میدانست که فقط دوازده هزار مارک در جیب عقب خود دارد!