قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
"پس چی می‏خوای؟ چی؟"
یور ِگ دوباره مانند همیشه است، خشن، خشن نه مردانه، او از اعتراض و وضعیت‏های ناروشن خوشش نمی‏آید، و ویدا بیصبرانه انتظار می‏کشد، آیا نباید عاقبت زن بگوید که با گریه شکوه‏آمیزش چه می‏خواهد؟
"آخه این هم سؤال داره، یور ِگ؟ که دوباره مثل قدیم بشه ... بدون اون دو سال وحشتناک، بدون ازدواج پهلوی والدینش ... درک کردن من برات انقدر سخته، یور ِگ؟"
یور ِگ زیر لب چیزی می‏گوید، تقصیر اوست، باید قادر به کنترل کردن خود باشد، و حالا دوباره نرم می‏شود؛ و این زن شیاد، این متجاوز، آنچه که می‏خواهد با او انجام می‏دهد، با او، با کسی که ویدا حتی یکبار هم جرئت صحبت کردن نداشته است، کسی که اطاقش را ویدا بعد از رفتن او از خانه پنهانی جارو می‏کرد.
"من نمی‏خوام مردی رو با مرد دیگه‏ای عوض کنم، یور ِگ ... یک مرد بد را با مرد خوبی ..." آدم درست نمی‏فهمد که آیا زن از خود دفاع میکند یا که یور ِگ را مانند بیماری تسلی می‏دهد. "من دلم می‏خواد پیش تو بیام، مثل کسی که پیش اولین مرد میره، بدون این زخمها ... پاک ... آخ یور ِگ، یور ِگ، چرا من اول با تو مواجه نشدم؟"
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:58  توسط سعید از برلین  |