قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
ویدا به وسائل زیبا علاقه دارد، مخصوصاً به وسائل مدرن، سبک و رنگی، اما نه به این خاطر، یعنی، نه تنها به این خاطر در روز فقط سه بار قهوه مینوشید و پولهایش را پس انداز میکرد، بدون توجه کردن به سلامتیش، البته اینکار تا حالا به سلامتیش آسیبی نرسانده است. ویدا میخواست، نه، او در پنهان امیدوار بود ... اما حالا دیگر اهمیتی ندارد که او چه میخواسته و به چه امید داشته است. تمام آرزوها و زحمتهایش از زمانیکه در اطاق استفانی Stefanija بازنشسته یک چنین انسان مخوفی مانند یورگ استالاسکا Jurgis Stalauskas که استاد کارخانه رادیوسازیست زندگی میکند بی اهمیت به نظر می آیند. ویدا عذاب میکشید، نمیدانست چه باید بنویسد، از قلم میترسید، کاغذ او را به وحشت می انداخت. در این لحظه یورگ در اطاقش خوش میگذراند، باشد!، و اگر او مشغول خوشگذرانی نباشد، حداقل در حال خندیدن است، و اگر نمیخندد، اما اصلاً هم به اینکه در پشت دیوار نازک ...
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:0  توسط سعید از برلین  |