قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
خیر، هیچ نامه عاشقانه ای، او میخواهد یک درخواست بنویسد. یک درخواست به کمیته اجرائی، و در حقیقت به بخش مسکن که لبریز از نامه های درخواست کنندگان است، بخاطر معاوضه اطاقش، یک اطاق راحت و دلپذیر که با زحمت فراوان واحه ای آفریده که در آن حتی یک درخت خرما رشد کرده _ چه با شکوه این درخت برگهای براق و در واقع بسان فلز تراشیده گشته اش را گسترش میدهد _، در برابر یک اطاق کوچکتر، بدتر و سردتر. هم درخت خرما هم قفسه ها و هم گلدانهای گیاه پیچک کنار دیوارهائی که دارای رنگهای مختلفند به ویدا مانند دوست خوب و آزرده گشته ای با سرزنش نگاه میکنند. هنگامیکه ویدا به این فکر میکند که باید روزی اسبابکشی کند عرق سردی بر او مینشیند، انگار که او در کویری ایستاده و تمام این اشیاء محبوب و ترد را که او را احاطه کرده اند نگاه داشته است، و نه تنها آنها را، بلکه همچنین دیوارها را که رنگهای مختلفی دارند، سایه نخل باریک و روشنائی مطبوع چراغ پایه دار سبز را.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  |