قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
در اطاق مجاور زنی به اینسو و آنسو میرود و حرف میزند، نه او حرف نمیزند، او پچ پچ میکند، اما پچ پچها به سر و گوشها هجوم می آورند و آدم نمیتواند از دستشان فرار کند یا خود را از دیدشان مخفی سازد. خنده های زن هم درست همین گونه است، شبیه به شرشر کردن آهسته آب سطلی که آنرا در چشمه خالی میکنند، اما حالا تعداد بیشتری شر شر کردن زنها به گوش ویدا میرسد، خیلی، زنهای زیادی که احتیاج ندارند تا بیست و هفت سالگی انتظار بکشند. احتمالاً آنها بدون خجالت کشیدن نامه های عاشقانه نوشته اند و بدون خجالت کشیدن هم جواب نامه ها را خوانده اند. و چطور این دو نفر در اطاق مجاور با هم صحبت میکنند، با چه واژه هائی، و فکر میکنند که کسی نمیتواند صحبت آنها را بشنود، شاید هم چون کسی به صحبت آنها گوش میدهد مخصوصاً اینطور با هم صحبت میکنند؟ اما آدم اجازه ندارد چنین رفتار کند! حتی وقتی هم آدم فقط دونفری در چهاردیواری خانه اش باشد باید تا اندازه ای ادب و احترام را رعایت کند و حداقل واژه هایش را بخاطر احترام به زبان مادری با دقت انتخاب کند. کجا تا حال شنیده شده زنی که پیش مردی میرود، بیتفاوت از اینکه این دو چگونه مرد و زنی میباشند، یک چنین تعریف و تمجید وحشتناکی بکند.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:50  توسط سعید از برلین  |