قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


یک هنر بزرگ وجود دارد: خواب کافی کردن؛ اما هنر بزرگ‎تر و سخت‎تری هم وجود دارد: هنر به خواب رفتن.
این هنریست که فقط در خواب می‎توان آن را آموخت و هنگامیکه آدم بخاطر آموختنش تمام شب را بیدار بماند آن را اصلاً نمی‎آموزد! هنر خوابیدن چیزی نیست بجز هنر خود را خسته ساختن! بزرگ‎ترین نشانه خودپسندی انسان گفتن "نمی‎توانم در شب بخوابم!" است و این چیزی نیست جز اثبات این موضوع که چه خوب انسان‎ها می‎توانند با خودشان همصحبت شوند، که چه بامزه و پر معنی افکارشان را می‎یابند. وقتی آدم در جمع بزرگی حضور دارد اغلب این خطر او را تهدید می‌کند که فوری به خواب رود، اما وقتی در تختخواب تنهاست چیزی نمی‌شنود بجز آنچه را که او در افکارش یا در گفتگو با خویش به خود می‌گوید، در این لحظه آدم آنجا به طرز وحشتناکی بیدار و سر حال است! آه خودپسندی و از خود راضی بودن غیر قابل فهم!
قلب و ریه در خواب به کار خود ادامه می‎دهند؛ ممکن است که قلب در طول روز خوب یا بد فعالیت کرده باشد اما این در خوابیدن تغییری ایجاد نمی‌کند و با این حال یک قلب ناآرام به سختی می‌تواند اجاره خوابیدن به آدم بدهد! فقط یک قلب سالم ابداً نمی‌خوابد ــ یک قلب سالم فقط گاهی اوقات خرناسه می‌کشد!
بنابراین هنر به خواب رفتن ایجاب می‎‌کند که اولاً آدم دارای قلب نباشد: قلب بی قراری در انسان است و با قلبی ناآرام نمی‌توان به خواب رفت. دوماً اینکه آدم اصلاً فکر نکند: زیرا فکر کردن هجوم تأثیرات ویران ساز اعضای بدن و زندگانی به سوی سر است و برای آسان و سبک به خواب رفتن داشتن سری آرام و سازگار و خالی از افکار زمینی و آسمانی ضروری‎‌ست. سوماً اینکه آدم نباید مالک چیزی باشد، نه در قلب، نه در سر و نه حتی در چمدان. آدم اصلاً نباید در تمام جهان دارای چیزی باشد؛ مالکیت، هر نوع مالکیتی، خواه یک دوکات Dukat باشد یا یک خانه، یک قلب یا همچنین فقط یک استعداد ــ این اسلحه قتال ــ تأثیر آزاد روح به سمت درون را خنثی و آن را به جهان خارج متوجه می‎سازد و هرچه خواب است ویران می‌کند.
شرط قادر به آرام و سبک خوابیدن در هر لحظه قبل از هر چیز مالک پول و زمین و همچنین بورس باز نبودن است؛ و دیگر اینکه آدم نباید هیچ چیز و هیچ کس را در سراسر جهان دوست داشته باشد و برایشان نگرانی به خرج دهد و درد و خوشی هیچ بشری برایش مهم جلوه دهد؛ باید بی خبر از هر استعدادی بود و این اطمینان کامل را داشت: "فردا صبح زود وقتی از خواب برخیزم چنان جوان ابله و موجود بی استعدای خواهم بود که نظیرش در زیر خورشید مهربان هرگز دیده نگشته است." اگر آدم علاوه بر تمام اینها هیچ چیز نخورده و فقط یک لیوان آب شیرین نوشیده باشد، خود را با لحاف سبکی پوشانده و یک تشک نرم داشته باشد و ــ قادر به خواندن نباشد، بعد آدم می‎تواند خود را به دست امید بسپارد و آسان به خواب رود.
روش‎های گوناگونی برای سریع به خواب رفتن وجود دارند و ژان پل Jean Paul آنها را می‎‌شمرد: شمردن شیشه پنجره‎‌ها؛ آموختن جدول ضرب؛ شمردن نقطه‎های روی کاغذ دیواری، زمزمه کردن مرتب یک ملودی خاص و واداشتن انگشتان دست به راه رفتن بر روی صورت و غیره.
اما این روش‎ها مانند داروی خانگی‎اند: تمام آنها خوبند، اما هیچکدامشان فایده‎ای نمی‎رسانند!
این فاجعه بزرگی‎ست که انسان می‎تواند با خودش خیلی خوب گپ بزند! آدم وقتی همصحبتی بجز بالشت نداشته باشد روحش شاد است! بالشت در برابر چهره‎ات خمیازه نمی‎‌کشد، بالشت با صبوری به ما گوش می‎سپارد و بهترین همراه کسی‎ست که بهتر از همه توانا به گوش دادن است!
انسان با بالشت در مورد چه چیزی صحبت می‎کند؟ از خودش! از خودش! از خودش! آیا آدم می‎تواند در حین چنین گفتگوی جالبی به خواب رود؟ این یک بی احترامی به خود می‎باشد و هیچ انسانی خود را چنین زود بی حرمت نمی‎سازد!
من نویسندگانی را می‎شناسم که با خواندن آثارشان تمام حاضرین را به خواب برده‎اند؛ اما آنها همه شب همان نوشته را برای خود می‎خوانند و هیچ چرتی به چشمان‎شان راه نمی‎یابد! من کسانی را می‎شناسم که معتاد تعریف کردن لطیفه‎اند: وقتی آنها لطیفه‎هایشان را تعریف می‎کنند خدمتکاران در حین به این سو و آنسو رفتن ناگهان چرت می‎زنند، حتی طبیعت شروع به خمیازه کشیدن می‎کند و خواب مرگ در اطراف حاکم می‎گردد؛ و آنها تمام شب این لطیفه‎ها را برای خود در تختخواب تعریف می‎کنند و چنان از آن لذت می‎‌برند که دیگر قادر به خوابیدن نمی‎گردند!
حالا من می‎توانم ادعا کنم که خودپسندی ناپسند دشمن خواب انسان است.
من انسان‎هائی را می‎شناسم که وقتی در خیابان با آنها مواجه می‎شوم چنان تأثیر بیهوش کننده‎ای بر جای می‎گذارند که باید به دیوار اولین خانه تکیه دهم و تا عبور کردنشان چرت بزنم، و این انسان‎ها هم شکایت می‎کنند که نمی‎توانند بخوابند! آنها باید شب‎ها الزاماً کاملاً از خود خارج شوند و خود را بعنوان موجود دیگری به حساب آورند.
می‎گویند که باید برای زود به خواب رفتن چراغ را خاموش کرد؛ حرف پوچی‎ست! در محل‎هائی هم که چراغی وجود ندارد می‎توان این شکایت "من اصلاً نمی‎توانم بخوابم" را شنید. نور مانعی برای به خواب رفتن به حساب نمی‎آید، زیرا که اولین انسان بلافاصله پس از خلق نور بزرگ و نور کوچک به خواب رفت: اینکه اما اولین انسان چنین سریع و آسان به خواب رفت دلیلی‎ست بر درستی ادعای من: آدم نباید ابداً مالک چیزی باشد، نباید هیچ کس را دوست داشته باشد و نباید هیچ چیز بداند، نباید قادر به خواندن باشد و ــ باید مجرد باشد تا سریع و زود به خواب رود.
سد نبودن نور در برابر خواب اثبات این واقعیت است که برخی از مردم به احتمال زیاد فقط با بودن نورهای قوی می‎توانند راحت‎تر به خواب روند! آری، از اثبات مساعد بودن مطلق نور برای به خواب رفتن می‎توان این نتیجه را گرفت که هرچه نور نافذتر باشد انسان هم می‎تواند خیلی زودتر به هزاران هزار چیز اجازه به خواب رفتن بدهد!
من فکر می‎کنم اتفاقاً آدم در تاریکی اصلاً نتواند بخواب رود، زیرا خوابیدن متوقف و قطع ساختن احساس معنا می‎دهد و در تاریکی احساسات از قضا بیشتر از هر لحظه بیدار نگاه داشته می‎شوند.
من به سهم خود دیگر بجز به هنگام چراغانی و آتشبازی هرگز میل به خوابیدن پیدا نخواهم کرد، و کوه‎های مرتفع بعضی از مناطق بجز در هنگام آتش‎سوزی روشنی هرگز مبتلا به خواب عمیق‎تری نگشته‎‎اند.
یک فرد مست بلافاصله به خواب می‎رود، و او هنوز هم روشن ِ روشن است.
هرچه قدرت تخیل انسان سبک‎تر باشد به همان نسبت زودتر هم به خواب می‎رود؛ هرچه قدرت تخیل بی رنگ‎تر باشد به همان نسبت هم خواب کمتر است؛ به این دلیل جوان‎ها زیاد می‎خوابند اما سالمندان کمتر! من می‎دانم که این یک کاربرد واقعی‎ست، ولی حالا فقط من تلاش می‎کنم در خواب حرف بزنم ــ زیرا این مقاله را در رختخواب می‎نویسم. ــ من فکر می‎کنم می‎شود راحت پی به این موضوع برد که قادر به خواب رفتن نیستم!
من هیچ چیز ندارم، نه دوکات دارم، نه عشق، دارای استعداد هم نیستم، من مجردم، خلاصه مالک تمام الزامات مورد نیاز به خواب رفتنم و با این حال نمی‎توانم بخوابم!!
بله؟ باید من هم از همصحبتی با خود لذت ببرم؟ این ناممکن است! من کمی از نوشته‎ام را برای خود خواندم اما با این حال به خواب نرفتم! در این وقت فکر کردم که اینها چیزهائی قدیمی‎اند و تأثیر چندانی نمی‎کنند، روش‎های تازه مؤثرترند، و من این افیون تازه را برای خودم می‎نویسم. همه خوانندگان اطرافم به خواب رفته‎اند و فقط من هنوز بیدارم، کاملاً بیدار! این وحشتناک است! تا حال سه بار نوشته خود را مرور کرده‎ام و هیچ خوابی به چشمانم راه نیافته است! من در موقعیتی نیستم که خودم را خسته سازم. من باید امشب تا صبح بیدار بمانم، اما خواننده گرامی، تو به خواب رفته‎ای، یک دل سیر بخواب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:33  توسط سعید از برلین  |