قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

وولف دیتریش اشنورّه، همراه زن و فرزندش، هنگام فرار از ارتش
 
حالا هماهنگی قدم برداشتن آنها بهم میخورد، جعبه روی شانه هایشان کج قرار گرفته است.
کشیش مقصر است؛ نمیتواند کمر خمشده اش را راست کند. ناگهان فریاد میکشد: "بگذارید پائین!" و خود را خم میکند.
"ترَق."
سرپوش به پرواز در می آید. آنها انعام خود را دریافت میکنند.
کشیش میلنگد؛ جعبه روی پایش افتاده بود.
مرده به بیرون پرتاب میشود، رنگ پریده، روی زمین دراز به دراز ولو میشود. نورافکن اردوگاه بر او میتابد. مرده یک پیراهن خاکستری رنگ به تن دارد، لاغر است، کنار دهان و در میان ریشش مقداری خون خشک شده است. او میخندد.
مرد با روپوش آبیرنگ می گوید: "ابله."
آنها جعبه را سر و ته کرده و مرده را دوباره داخل آن قرار میدهند.
یکی از سریازهای به وطن بازگشته میگوید: "او کثیف است، مواظب باش."
سرباز دیگر میگوید: "آره، حواسم است."
به محض قرار دادن مرده در جعبه خود را خم میکنند.
گورکنان فریاد میزنند: "همه با هم!"
"مارش!"
کشیش میلنگد.
در کنار تلی از گل و خاک زنی منتظر ایستاده است.
او را میشناسم؛ بازرس است. او چتری بالای سر نگاه داشته که از میان سوراخهایش میشود دودکشهای نورانی کارخانه را دید. دامنش از جنس کرباس است و رویش نوشته شده: کارخانه تولید نیتروژن دولتی.
او فریاد میزند: "اینجا!"
در کنار تلی از گل و خاک یک گودال قرار دارد و در کنار گودال یک طناب و در کنار طناب یک صلیبِ حلبی با نمره ای بر رویش.
باربران حرکت میکنند.
 
گورکنان فرمان میدهند: "بذارید پائین!"
جعبه با سر و صدا پائین گذاشته میشود. با گچ روی جعبه نوشته شده است: "آ. خدا" و در زیر آن تاریخی که تقریباً پاک شده بود.
کشیش سینه اش را صاف میکند.
یکی از سربازهای به وطن بازگشته میگوید: "پسر، پسر" و عرق پیشانیش را با کف دست پاک میکند.
سرباز دیگر پایش را روی جعبه قرار میدهد و خود را به جلو خم کرده و می گوید: "هوای آشغالیه" و انگشتهای پایش را که از قسمت پاره شده جلوی کفش خارج شده بودند تکان میدهد.
خانم بازرس میگوید: "بجنبید، کار رو تموم کنید."
یکی از گورکنان گودال را با دسته بیل اندازه میگیرد و میگوید: "العانه که دیوونه شم."
گورکن دیگر میپرسد: "چی شده؟"
"کوتاهه."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 17:44  توسط سعید از برلین  |