قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
وولف دیتریش اِشنورّه. (۱۹۸۹ ــ ۱۹۲۰)
آنها مشغول بیل زدن میشوند.
با افتادن تکه های گل در گودال، آب به اطراف پاشیده میشود؛ آب زیرزمینی.
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد میگوید: "کافیه."
کشیش سینه اش را صاف میکند و میگوید: "حاضرین محترم".
یکی از گورکنها میگوید: "طناب رو نگه دارید. و حالا جعبه رو بذارید روی طناب."
آنها جعبه را بلند میکنند و روی طنابی که سر و ته آن سه گره خورده است قرار میدهند.
گورکن دستور میدهد: "همه در یکزمان!"
جعبه روی گودال به نوسان می آید.
نورافکنهای اردوگاه آنجا را روشن کرده است. صلیبهای حلبی بالای قبرها به بلندی یک کَلَم هستند. بیوقفه باران میبارد.
از دیوار کپک زده تالارهای رقص تکه ای گچ میریزد و دو صلیب را از جا میکند.
یکی از گورکنها میگوید: "طناب رو شل کنید. آهسته شل کنید."
جعبه به داخل گودال داخل میشود.
من میپرسم: "بخاطر چه مرده است؟"
بازرس دهن دره ای میکند: "من دلیل مرگشو نمیدونم."
از اردوگاه قرنطینه صدای آکاردئون به گوش میرسد.
گورکن دیگر میگوید: " با شماره سه طناب رو ول میکنید" و میشمارد، "یک _، دو _"
کشش میگوید: "صبر کنید" و پایش را از گودال خارج میکند، "حالا."
"سه!"
چنین به گوش میرسد که انگار آنها کیسه ای را در آب پرتاب کرده اند.
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد می گوید: "کثافتکاری کردید" و صورتش را پاک میکند.
سربازها کلاه از سر برمیدارند. کشیش دستهایش را برای دعا کردن بهم میچسباند.
یکی از گورکنها بعد از تف کردن میگوید: "تموم شد" و طناب را دور چوبی میپیچد.
بازرس میگوید: "یک کم پائینتر هم میتونستید بفرستید."
کشیش بقدر کافی دعا کرده است. او تکه ای گِل داخل گودال پرتاب میکند.
صدای "بوم" میدهد.
من هم خود را خم میکنم و مقداری گِل داخل گودال می اندازم.
"بوم."
مردیکه روپوش آبیرنگ به تن دارد سهم خود را با پا داخل گودال میریزد.
"بوم."
یک لحظه سکوت برقرار میگردد؛ تنها صدای موشها و سر و صدای ماشینها از کارخانه تولید نیتروژن شنیده میشود. بعد دوباره از اردوگاه صدای موزیک به گوش میرسد، حالا بلندتر.
سربازان بازگشته به وطن کلاه هایشان را دوباره بر سر گذاشته و دستها را به کمر گرفته و با موزیک زمزمه میکنند.
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد میپرسد: "تموم _؟"
بازرس جواب میدهد: "تموم. صلیب رو بقدر کافی تو خاک فرو کنید."
کشیش دستهایش را خوب تمیز میکند و میگوید: "حاضرین محترم".
گاریچی از خارج قبرستان فریاد میکشد: "هی!"
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد نعره میکشد: "داد نکش، اومدیم!" و با دو انگشت میانی و اشاره ضربه کوچکی به کلاهش میزند و میگوید: "خداحافظ همگی."
سربازها میگویند: "خداحافظ" و آنها هم میروند.
بازرس نیز از پی آنها میرود. با آن دامنش مانند یک شلغم دیده میشود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 16:51  توسط سعید از برلین  |