قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


در این میان الویره بعد از گذشت چند روز از روستا بازمی‎‎گردد، و چون از خانه پسر عمه خود که به مهمانی به آنجا رفته بود دختر جوان خویشاوندش را که مایل به دیدار از رم بود با خود به همراه آورده و با او مشغول صحبت بود به نیکولو که بسیار دوستانه به او در پائین آمدن از درشکه کمک می‎کرد فقط یک نگاه بی اهمیت و فرار می‎اندازد. چند هفته به پذیرائی از دوست خانوادگی گذشت؛ آنها از داخل و خارج شهر دیدار کردند، کاری که برای دختر جوان و شاد باید عجیب و غریب بوده باشد؛ و نیکولو را به دلیل کسب و کارش در دفتر کار به تمام این گردش‎های کوچک دعوت نمی‎کردند، او دوباره در رابطه با الویره دچار بدترین خلق و خو می‎گردد و شروع می‎کند با تلخ‎ترین و رنج آورترین احساسات به فرد ناشناسی که الویره پنهانی ستایش می‎کرد بیندیشد؛ و این احساس بخصوص در شب بازگشت آن خویشاوند به شهر خود که او با اشتیاق انتظارش را می‎کشید قلب وحشی‎اش را می‎درید، زیرا الویره بجای اینکه حالا با او صحبت کند خود را یک ساعت تمام با کار زنانه کوچکی در کنار میز غذاخوری مشغول ساخته بود و با او حرف نمی‎زد. پیانکی چند روز قبل از آن شب جعبه محتوی حروف الفبای ساخته شده از عاج فیلی را جستجو می‎کرد که با آنها به نیکولو در کودکی درس داده بود، و چون دیگر مورد احتیاج کسی نبود می‎خواست آنها را به کودک کوچکی در همسایگی ببخشد. خدمتکاری که از او خواسته شده بود آنها را جستجو کند توانسته بود فقط شش حرف را بیابد که از تشکیل آنها کلمه نیکولو پدید می‎آمد؛ احتمالاً چون بقیه حروف بخاطر در رابطه نبودنشان با نام نیکولو کمتر مورد توجه قرار داشتند بنابراین به مناسبت‎هائی به دیگران داده شده بودند. حالا چون نیکولو با بازوهای تکیه داده به میز و غرق در افکار غم انگیز حروفی را که چند روزی روی میز قرار داشتند در دست می‎گیرد و با آنها بازی می‎کند، تصادفاً برای اولین بار در عمرش کشف می‎کند که می‎توان از تشکیل حروف نام کولینو را هم ساخت. نیکولو که از این خاصیت لوگوگرامی نامش بی خبر بود دوباره امیدواری خشمگینی به سراغش می‎آید و نگاه مرددانه و خجالتی‎ای به الویره که در کنارش نشسته بود می‎اندازد. تطابقی که در میان هر دو کلمه وجود داشت بیشتر از یک اتفاق ساده به نظرش می‎رسید، او با شادی سرکوب ساخته‎ای دامنه این کشف عجیب و غریب را سبک و سنگین می‎کرد و در حالیکه دست‎هایش را از روی میز برداشته بود با طپش شدید قلب انتظار لحظه‎ای را می‎کشید که الویره سرش را بلند کند و نامی که خوانا آنجا قرار داشت به چشمش بخورد. انتظار کشیدنش بیهوده نبود؛ زیرا الویره در یک لحظه بیکاری متوجه حروف الفبای چیده گشته می‎شود و چون چشمش کمی نزدیک بین بود برای خواندن خود را بیشتر به آن سمت خم می‎کند: الویره وقتی متوجه چهره نیکولو می‎شود که با بی تفاوتی ظاهری به حروف نگاه می‎کند با نگاه نگران و عجیبی سریعاً خود را عقب می‎کشد و دوباره با اندوهی وصف ناگشتنی مشغول به کار می‎گردد، و اشگ‎هایش پنهانی، آنطور که تصور می‎کرد، یکی پس از دیگری از گونه از شرم کمی سرخ گشته بر روی زانویش می‎چکید. برای نیکولو که تمام این هیجانات درونی را بدون نگاه کردن به او زیر نظر داشت دیگر جای هیچ شکی باقی نمی‎ماند که الویره با جابجائی این حروف فقط نام او را مخفی می‎سازد. و وقتی می‎بیند که الویره ناگهان حروف را با ملایمت در هم آمیخت، از جا برخاست، کارهای دستی‎اش را گوشه‎ای گذاشت و در اتاق خوابش ناپدید گشت امیدهای وحشی او قله اعتماد به نفس را فتح می‎کنند. او هم قصد داشت برخیزد و به دنبال او به اتاق برود که پیاکی داخل خانه می‎گردد و در پاسخ سؤالش از خدمتکاری که: الویره کجاست؟ می‎شنود الویره حالش خوش نیست و روی تخت دراز کشیده است. پیاکی بدون نشان دادن هراس خود برای دیدن اینکه الویره چه می‎کند به اتاق او می‎رود؛ و چون بعد از یک ربع ساعت بازگشت و بجز این خبر که الویره برای شام خوردن نمی‎آید چیز دیگری نگفت، بنابراین نیکولو فکر می‎کند که کلید تمام رفتارهای مرموز از این دست را که تجربه کرده بود را پیدا کرده است. 
صبح روز بعد در حالیکه نیکولو درگیر شادی شنیع خود بود و به منافعی که می‎توانست از این کشف کردن نصیبش شود می‎اندیشید یک یادداشت بدستش می‎رسد که در آن آکسهویئرا از او خواهش کرده بود پیش او برود، زیرا می‎خواهد در باره الویره چیزی به او بگوید که برای نیکولو جالب خواهد بود. نیکولو شکی نداشت که آکسهویئرا بخاطر ارتباط تنگاتنگش با راهبین صومعه کارملیتر که مادرش هم در آن به اعتراف کردن می‎رفت مؤفق گشته در باره تاریخچه مخفی احساسات الویره که می‎توانستند امیدهای غیر طبیعی او را تأیید کنند چیزی کشف کرده است. اما پس از خیرمقدم گوئی موذیانه و عجیب آکسهویئرا امید از او بطرز نامطلوبی گرفته می‎شود. آکسهویئرا نشسته بر روی مبل لبخند زنان به او می‎گوید: معشوقه الویره شخصیست که مدت دوازده سال در گور خفته است. ــ آلویسیوس Aloysius اشراف زاده‎ای از مونفرا Montferrat که نزد عمویش در پاریس تربیت شده بود و نام کولین را از او به یادگار داشت که دیرتر در ایتالیا به شوخی به کولینو تغییر داده شده بوده است تصویر اصلی‎ای است که در فرورفتگی دیوار در پشت پرده سرخ ابریشمی دراتاق الویره قرار دارد، یک جوان ونیزی که الویره را در کودکی شجاعانه از  آتش نجات داده و بخاطر جراحتی که برداشت فوت کرده است. ــ آکسهویئرا در ادامه از او خواهش می‎کند از این راز استفاده نکند، زیرا که او آن را توسط قسم یاد کردن به رازداری از شخصی که در صومعه کار می‎کند مطلع گشته است. نیکولو در حالی که رنگ پریدگی و سرخی در صورتش تغییر می‎کردند به او اطمینان می‎دهد، و چون پس از مطلع گشتن از این موضوع نمی‎توانست شرمندگی و دستپاچگی‎اش را مخفی سازد، بنابراین کسب و کار را بهانه می‎کند و در حین پرش زشت لب بالائی کلاهش را برمی‎دارد، خداحافظی می‎کند و می‎رود. 
شرم، شهوت و انتقام حالا خود را متحد می‎سازند تا بخاطر شنیع‎ترین عملی که تا حال انجام شده است سر از تخم درآورند. او خوب احساس می‎کرد که می‎توان بر روح پاک الویره توسط یک دروغ مسلط گشت؛ و او بلافاصله پس از آنکه پیاکی با سفر چند روزه خود به روستا موقعیت مناسب را مهیا ساخت او مقدمات اجرای نقشه شیطانی‎ای را که اختراع کرده بود تدارک می‎بیند. او همان لباسی را برای خود تهیه می‎کند که چند ماه قبل با آن از کارناوال بازگشته و الویره او را دیده بود؛ شنل، شمشیر و کلاه پردار به سبک ونیزی، درست همانطور که در عکس دیده می‎گشت، لباس را بر تن می‎کند و قبل از به رختخواب رفتن الویره خود را پنهانی به اتاق او می‎رساند، پارچه سیاهی بر روی نقاشی می‎اندازد و با یک عصا در دست، درست شبیه به حالت ایستادن آن شوالیه جوان در عکس منتظر آمدن و ستایش الویره بی حرکت می‎ایستد. او در زیرکی اشتیاق شرم آور خود کاملاً درست حدس زده بود؛ زیرا هنوز مدتی از آمدن الویره و از درآوردن ساکت و آرام لباسش نگذشته بود که طبق عادت پرده ابریشمی را به کنار می‎کشد و چشمش به او می‎افتد و با گفتن: کالینو! معشوق من! بیهوش بر کف چوبی اتاق سقوط می‎کند. نیکولو از فرو رفتگی دیوار خارج می‎شود، لحظه‎ای در تماشای جذابیت الویره میخکوب می‎گردد و چهره لطیفش را که به خاطر بوسه مرگ ناگهان بی رنگ شده بود می‎نگرد: اما بزودی چون نمی‎بایست وقت از دست برود او را بر روی دستانش بلند می‎کند و پس از پائین کشیدن پارچه سیاه از روی نقاشی او را به سمت تختخوابی که در گوشه اتاق قرار داشت حمل می‎کند. نیکولو پس از انجام این کار برای قفل کردن درب می‎رود اما متوجه می‎شود که درب از قبل قفل شده بوده است؛ و با اطمینان از اینکه الویره بعد از بهوش آمدن در برابر ظاهر فراطبیعی و زیبای او مقاومتی نخواهد کرد دوباره به سوی تختخواب برمی‎گردد و با بوسه‎های داغ بر لبان و پستانش سعی می‎کند او را بهوش آورد. اما نمسیس Nemesis الهه خشم و انتقام که قدم به قدم متجاوزین را تعقیب می‎کند چنین اراده کرده بود که پیاکی درست در این لحظه از سفر به خانه بازگردد. پیانکی که فکر می‎کرد الویره باید در خواب باشد از راهرو به آهستگی می‎گذرد، و چون همیشه کلید درب اتاق را به همراه داشت بنابراین مؤفق می‎شود بدون ایجاد کوچک‎ترین صدائی ناگهان داخل اتاق گردد. نیکولو مانند برق زده‎ها می‎ایستد؛ اما چون شرارتش به هیچ وجه قابل مخفی ساختن نبود خود را به پای پیاکی می‎اندازد و خواهش می‎کند که او را ببخشد و قول می‎دهد که دیگر هرگز نگاهش را به سمت الویره بلند نکند. و در واقع پیاکی هم مایل بود موضوع را بی سر و صدا خاتمه دهد؛ و برخی از کلمات الویره که بازوی او را گرفته بود و با وحشت به نیکولو نگاه می‎کرد لالش ساخته بودند. او پس از به خود آمدن با پرده‎ای که الویره بر رویش دراز کشیده بود او را می‎پوشاند، شلاقی را از روی دیوار برمی‎دارد، در را باز می‎کند و به نیکولو راهی را نشان می‎دهد که او باید فوری در آن قدم می‎گذاشت. اما نیکولو که کاملاً شایستگی یک تارتوف  Tartuffeرا داشت، نمی‎بیند که به زودی در این راه چیزی به دست آورد، او ناگهان توقف می‎کند و توضیح می‎دهد که پیاکی باید خانه را ترک کند زیرا او توسط مدارک کاملاً معتبری مالک خانه است و می‎تواند از حق خود در برابر هر کسی در جهان دفاع کند! ــ پیاکی به گوشش اعتماد نمی‎کند؛ توسط این گستاخی بی سابقه مانند خلع سلاح گشته‎ای تازیانه را به کناری می‎گذارد، عصا و کلاهش را برمی‎دارد و بلافاصله به نزد دوست قدیمی خود دکتر والریو Valerio می‎رود، توسط زنگ او خدمتکاری درب خانه را می‎گشاید و او بعد ازداخل گشتن به اتاق دوستش می‎رود و بدون آنکه بتواند کلمه‎ای بگوید در کنار تخت بیهوش به زمین می‎افتد. دکتر که او و دیرتر الویره را در خانه خود می‎پذیرد روز بعد برای دستگیر ساختن تبهکار شیطان صفت تلاش می‎کند، اما در حالی که پیاکی اهرم ناتوان خود را به کار انداخته تا املاکی را که روزی به نام او کرده بود دوباره از او پس بگیرد، نیکولو با نسخه‎ای از آنچه قانوناً به نام او ثبت گشته بود پیش دوستانش، راهبین صومعه کارملیتر می‎رود و از آنها درخواست می‎کند که او را در برابر پیاکی دیوانه حمایت کنند. خلاصه، از آنجا که او راضی به ازدواج با آکسهویئرا که اسقف قصد خلاص شدن از شرش را داشت می‎شود، بنابراین شرارت برنده می‎گردد و دولت بخاطر میانجیگری اسقف حکم می‎دهد که نیکولو مالک اموال است و به پیاکی توصیه می‎شود که برای او مزاحمت ایجاد نکند. 
پیاکی یک روز قبل از حکم دادگاه الویره تیره بخت را که در اثر تب پر حرارتی بخاطر آن حادثه فوت کرد به خاک سپرده بود. او تحریک گشته بخاطر این دو درد، با حکم دادگاه در جیب به خانه می‎رود و نیرومند گشته توسط خشم نیکولو را که اندامی ضعیف‎تر داشت بر زمین می‎اندازد و سرش را به دیوار می‎کوبد. آدم‎هائی که در خانه بودند قبل از پایان آن اتفاق متوجه او نمی‎شوند؛ آنها پیانکی را در حالی می‎یابند که نیکولو را در میان زانوهایش نگاهداشته بود و حکم دادگاه را داخل دهانش فرو می‎کرد. او پس از انجام این کار از جا برمی‎خیزد، خود را تسلیم می‎کند؛ به زندان برده می‎شود، محاکمه و به مرگ با طناب دار محکوم می‎گردد. 
در دولت مذهبی قانونی برقرار است که بر حسب آن هیچ جنایتکاری قبل از آنکه آمرزیده گردد نمی‎تواند اعدام شود. پیاکی که دیگر همه چیز را از دست داده بود با سرسختی تمام قبول آمرزش را رد می‎کرد. هنگامیکه آنها هر کاری را که مذهب اجازه می‎داد انجام دادند و نتیجه‎ای نگرفتند تا او مجرم بودن خود را احساس کند، بنابراین فقط این امید برایشان باقی می‎ماند که با نشان دادن مرگی که انتظارش را می‎کشید او را بترسانند و به اظهار ندامت وادارش کنند. او را به سمت محل اعدام می‎برند، جائیکه یک کشیش ایستاده بود و برایش از تمام چیزهای وحشتناک جهنم که روحش بزودی به آنجا خواهد رفت شرح می‎دهد و به او نوید می‎دهد که با آمرزیده گشتن اما به خانه صلح ابدی خواهد رفت. و از او این دو سؤال را می‎پرسد ــ "می‎خواهی از مزایای رستگاری برخوردار شوی؟" "آیا می‎خواهی آخرین شام مقدس را دریافت کنی؟" ــ پیاکی پاسخ می‎دهد: نه، نمی‎خواهم. ــ "چرا نه؟" ــ من نمی‎خواهم آمرزیده شوم. من می‎خواهم به عمیق‎ترین نقطه جهنم سقوط کنم. من می‎خواهم نیکولو را که در آسمان نخواهد بود دوباره پیدا کنم و انتقامم را که نتوانستم در روی زمین کاملاً ارضاء کنم به اتمام برسانم! ــ و با این حرف از پله‎های نردبان بالا می‎رود و از جلاد می‎خواهد که وظیفه‎اش را انجام دهد. خلاصه، آنها خود را مجبور می‎بینند که از دار زدن او خودداری کنند و مجرم را دوباره به زندان ببرند. سه بار در سه روز پشت سر هم این کار را انجام می‎دهند و هر سه بار با همان نتیجه. او در سومین روز هنگامیکه دوباره از نردبان باید پائین می‎آمد دست‎هایش را با ژست وحشتناکی بالا می‎برد و به قانون غیر انسانی‎ای که نمی‎گذارد او را به جهنم بفرستند لعنت می‎فرستد. او تمام شیاطین را برای بردن خود می‎خواند، قسم می‎خورد که تنها آرزویش محاکمه و لعنت شدن است، و اطمینان می‎دهد که برای دیدن دوباره نیکولو در جهنم اولین و بهترین کشیشی را که ببیند خفه خواهد کرد! ــ هنگامیکه این جریان را به اطلاع پاپ می‎رسانند، او دستور می‎دهد که پیانکی را بدون آمرزیده گشتن دار بزنند؛ هیچ کشیشی او را مشایعت نمی‎کند و در سکوت در میدان del popolo طناب دار را به گردنش می‎اندازند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط سعید از برلین  |