قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


او هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که با جسد اسقف اعظم که همان لحظه از زیر قلوه سنگ‎های کلیسا بیرون کشیده بودند روبرو می‎گردد. قصر نایب‎السطنه فرو ریخته بود، دادگاهی که حکم محکومیتش را در آن خواندند در آتش می‎سوخت و محلی را که خانه پدری‎اش در آن قرار داشت آب پوشانده بود و از آن بخار سرخ رنگی برمی‎خواست. جوزفه با تمام نیروی باقی مانده در خود سعی می‎کند که بر خود مسلط بماند. او شجاعانه با دور ساختن سوگواری از سینه خود با فرزندش خیابان به خیابان گام برمی‎داشت و به نزدیک دروازه رسیده بود که ناگهان ساختمان زندانی را که جرونیمو در آن آه می‎کشید ویرانه گشته می‎بیند و با دیدن این منظره متزلزل می‎گردد و نزدیک بود در گوشه‎ای از هوش برود؛ اما در این لحظه در اثر سقوط ساختمانی در پشت سرش زمین به ارتعاش می‎افتد و او وحشتش شدیدتر می‎گردد، دوباره به خود می‎آید؛ او کودک را می‎بوسد، اشگ چشم‎هایش را پاک می‎کند، دیگر توجه‎ای به وحشتی که اطرافش را گرفته بود نمی‎کند و خود را به دروازه شهر می‎رساند. وقتی او خود را در بیرون از شهر می‎بیند فوری درمیابد که ساکنین خانه‎های ویران گشته باید در زیر آوار خرد شده باشند. 
او در تقاطع بعدی ساکت می‎‏ایستد و منتظر می‎ماند ببیند کسی برای پس گرفتن پسر کوچکش فیلیپ Philipp که عزیزترین کس در جهان برای او بود به دنبالش نباشد. و چون کسی نمی‎آمد به رفتن ادامه می‎دهد، و ازدحام مردم مرتب بیشتر می‎گشت، او دوباره خود را برمی‎گرداند و منتظر می‎ماند، و با ریختن اشگ فراوان به گوشه‎ای از یک دره تاریک گشته از سایه درختان کاج می‎خزد تا روحش را که فکر می‎کرد از او فرار کرده است با دست به دعا برداشتن بازیابد که او را، معشوقش و سعادت را اینجا در این دره که انگار دره بهشت می‎باشد یافته است. 
تمام اینها را حالا جوزفه با شور و هیجان فراوان برای جرونیمو تعریف می‎کرد و بعد از تمام کردن صحبتش کودک را برای بوسیدن به او تقدیم می‎کند. ــ جرونیمو کودک را می‎گیرد و با شادی پدرانه بی وصفی نوازشش می‎کند، و چون کودک با دیدن چهره غریبه شروع به گریه می‎کند با ناز و نوازش و تا قطع گریه کودک دهانش را بی نهایت می‎بوسد. با این حال زیباترین شب فرود می‎آید، پر از عطر ملایم، چنان نقره‎ای درخشنده و ساکت که فقط یک شاعر ممکن است آن را در رویا ببیند. همه جا، انسان‎ها در زیر روشنائی ضعیف ماه در امتداد چشمه مستقر شده و بستر نرمی از برگ و خزه آماده کرده بودند تا پس از یک روز پر رنج استراحت کنند. و چون آن بیچاره‎ها هنوز ناله و شکوه می‎کردند؛ این یکی چون خانه‎اش را، آن دیگری چون زن و بچه‎اش را، و نفر سوم چون همه چیزش را از دست داده بوده است: از این رو جوزفه و جرونیمو به یک بیشه انبوه می‎خزند تا توسط جیغ و داد خوشحالی روحشان کسی را غمگین نسازند. آنها درخت انار باشکوهی می‎یابند که شاخه‎های پر از میوه معطرش را تا فاصله دوری گسترانده بود؛ و بلبل‎ها در نوک شاخه‎هایش فلوت می‎نواختند. جرونیمو اینجا در کنار تنه درخت می‎نشیند، و جوزفه روی زانوی او و فیلیپ روی زانوی مادر و در زیر پوشش پالتوی پدر استراحت می‎کنند. سایه درخت با نورهای پراکنده‎اش از بالای سر آنها می‎گذرد و ماه قبل از آنکه آنها به خواب روند دوباره در برابر طلوع خورشید رنگش می‎پرد. زیرا آنها حرف‎های بی پایانی از باغ صومعه و زندان‎ها و آنچه آنها بخاطر یکدیگر متحمل گشته بودند برای گفتن داشتند؛ و وقتی فکر می‎کنند که چه مقدار بدبختی به سر جهان باید می‎آمد تا آنها سعادتمند شوند بسیار متأثر می‎گردند! 
آنها تصمیم می‎گیرند به محض پایان یافتن زمین لرزه به کنسپسیون Conception بروند، جائیکه جوزفه یک دوست قابل اطمینان داشت و امیداوار بود با وام کوچکی که از او بدست می‎آورد با کشتی به سمت اسپانیا بروند، جائیکه خویشاوندان مادری جرونیمو زندگی می‎کردند، و در آنجا زندگی سعادتمندانه خود را شروع کنند. در این هنگام پس از بوسه‎های فراوان آن دو به خواب می‎روند. 
هنگامیکه آنها از خواب بیدار می‎شوند خورشید در بالای آسمان ایستاده بود و آنها در نزدیکی خود متوجه خانواده‎ای می‎شوند که مشغول تهیه صبحانه مختصری در کنار آتش بودند. جرونیمو به این فکر می‎کند که چگونه باید برای خانواده خود غذا تهیه کند. در این وقت یک مرد جوان خوش لباس با کودکی در بغل به سمت جوزفه می‎رود و از او با تواضع می‎پرسد که آیا به این کرم بیچاره که مادرش مصدوم آنجا در زیر درخت دراز کشیده است مدت کوتاهی از شیر پستانش می‎دهد؟ جوزفه انگار که در مرد جوان آشنائی را دیده باشد کمی دستپاچه می‎شود، اما چون مرد تشویش او را اشتباه تعبیر می‎کند ادامه می‎دهد: خانم جوزفه، فقط برای لحظه کوتاهی، و این بچه از آن ساعتی که این بلا به سر همه ما آمد چیزی نخورده است. جوزفه در پاسخ می‎گوید: " آقای فرناندو Fernando، من بخاطر دلیل دیگری سکوت کردم. در این زمان وحشتناک هیچ کس از سهیم ساختن دیگران از آنچه در اختیار دارد امتناع نمی‎کند" و پس از دادن بچه خود به پدرش بچه غریبه را می‎گیرد و او را در کنار پستانش قرار می‎دهد. آقای فرناندو برای این مهربانی بسیار سپاسگزار بود و می‎پرسد که آیا آنها مایلند به جمع‎شان، جائیکه حالا در کنار آتش صبحانه مختصری فراهم گشته است بپیوندند؟ جوزفه پاسخ می‎دهد که او این هدیه را با کمال میل می‎پذیرد و از آنجائیکه جرونیمو هم مخالفتی نداشت با او به سمت خانواه‎اش می‎روند و از طرف هر دو خواهر زن آقای فرناندو که زنان جوان باوقاری بودند مورد استقبال قرار می‎گیرند. 
خانم الویره Elvire، همسر آقای فرناندو که به سختی از ناحیه پا آسیب دیده و بر روی زمین دراز کشیده بود وقتی جوزفه را که کودک ضعیف شده‎اش را در کنار پستان خود حمل می‎کرد می‎بیند او را با مهربانی به سمت خود به پائین می‎کشد. همچنین آقای پدرو Pedro، پدر زن فرناندو که از ناحیه شانه زخمی شده بود با سر مهربانه برایش سر تکان می‎دهد. 
در سینه جرونیمو و جوزفه وقتی رفتار بسیار دوستانه و مهربانانه آنها را با خود می‎بینند افکار عجیب و غریبی به جنبش می‎‌آید. به این خاطر نمی‌‎دانستند که در باره گذشته، از میدان اعدام، از زندان‎ها و ناقوس چه باید فکر کنند؛ و آیا فقط تمام آنها خواب دیده‎اند؟ چنین به نظر می‎آمد که انگار ارواحی مردم را پس از ضربه وحشتناکی که آنها را گیج ساخته بود با هم آشتی داده‎‎اند. آنها نمی‎توانستند در خاطره خود دورتر از واقعه زلزله بروند. فقط خانم الیزابت که برای دیدن صحنه دیروز صبح نزد دوستی دعوت شده اما آن را نپذیرفته بود گاهی با نگاه‎های رویائی به جوزفه می‎نگریست؛ اما خبر تازه‎ای که در باره بدبختی وحشتناکی گزارش می‎شود روح هنوز فرار نکرده از زمان حال او را دوباره به زمان حال بازمی‎گرداند. 
آنها تعریف می‎کردند که چگونه زن‎های زیادی در شهر بلافاصله بعد از اولین لرزش اصلی زمین در برابر چشم تمام مردها کشته گشتند؛ که چگونه راهبین با صلیبی در دست به این سو و آن سو می‎دویدند و فریاد می‎کشیدند: پایان جهان فرا رسیده است! که چطور یک نگهبان که از او به دستور نایب السلطنه خواسته شده بود کلیسا را تخلیه کند جواب داده بود: دیگر در چیلی نایب السطنه‎ای وجود ندارد! که چگونه نایب السطنه باید در چنین لحظه وحشتناکی برای جلوگیری از دزدی دستور برپا کردن چوبه دار می‎داد؛ و چطور یک بی گناه از پشت یک خانه که در حال سوختن بود خود را نجات داده و توسط صاحب خانه با عجله دستگیر و بلافاصله به دار آویخته می‎شود. 
خانم الویره که جوزفه سخت مشغول مداوای صدمات وی بود در لحظه‎ای که یکی برای دیگری چیزی تعریف می‎کرد از موقعیت استفاده کرده و از جوزفه می‎پرسد که در این روز وحشتناک بر او چه گذشته است؟ و وقتی جوزفه با قلب گرفته‎ای برای او چند ماجرای اصلی را تعریف می‎کند خارج گشتن اشگ در چشم‎های این خانم را می‎بیند؛ خانم الویره دست او را می‎گیرد، آن را می‎فشرد و اشاره می‎کند که آرام باشد. جوزفه خود را سعادتمند حس می‎کرد. یک احساسی که نمی‎توانست سرکوبش کند روز گذشته را گرچه بدبختی‎هائی بسیاری بر سر جهان آورده بود باز هم یک رحمت می‎دانست که آسمان تا حال مانندش را بر او نازل نکرده بوده است. و در حقیقت چنین به نظر می‎رسید که در میان لحظات وحشتناکی که در آنها تمام دارائی انسان‎ها نابود گشتند و سراسر طبیعت به زیر و رو گشتن تهدید می‎گشت معنویت انسانی مانند یک گل زیبا شکفته می‎گردد. در مزارع، تا جائیکه چشم کار می‎کرد انسان‎هائی از هر طبقه را در هم آمیخته می‎دید، شاهزاده و گدا، کدبانوی شهری و زنان روستائی، کارمند دولت و کارگر روز مزد، مردان صومعه و زنان صومعه: همه غمخوار همدیگر، در حال کمک رسانی متقابل، مشغول تقسیم خرسندانه آنچه که توانسته بودند برای حفظ زندگی‎شان نجات دهند، طوریکه انگار بدبختی عمومی با آنچه از مردم ربوده آنها را به یک خانواده تبدیل کرده است.
 
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:25  توسط سعید از برلین  |