قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


حالا آنها بجای گفتگوهای بی معنی و پوچی که جهان برای آن همیشه در کنار میز چای سوژه تحویل می‎دهد نمونه‎هائی از اعمال خارق‎العاده تعریف می‎کردند: از انسان‎هائی که در اجتماع به آنها کم توجهی می‎گشت و حال از خود بزرگواری نشان می‎دادند؛ مثال‎های انبوهی از بی باکی، از تحقیر شادمانه خطر، از انگار خویش و ایثار الهی، از دور انداختن بی تأخیر زندگی، طوریکه انگار زندگی‎شان با بی ارزش‎ترین کالا برابر است و در گام‎های بعدی دوباره آن را پیدا خواهند کرد. بله، چون کسی نبود که دراین روزها اتفاق رقت انگیزی برایش رخ نداده یا اینکه خودش کار سخاوتمندانه‎ای انجام نداده باشد، بنابراین درد در سینه هر انسان چنان با لذت شیرینی مخلوط گشته بود که اصلاً نمی‎شد اظهار کرد که در مجموع سلامتی همگانی رشدش کمتر از تحلیل رفتنش است. 
جرونیمو بعد از آنکه آن دو در اثر توجه به این اظهار نظرات کم کم خسته شده بودند بازوی جوزفه را می‎گیرد و او را با شادی غیر قابل وصفی به زیر سایه گسترده جنگل انار می‎برد و به قدم زدن می‎پردازند. او به جوزفه می‎گوید که با این حال و هوای روحی مردم و تغییر شرایط از تصمیم رفتن به اروپا از طریق دریا منصرف شده است؛ او نزد نایب السطنه که خود را همیشه برای جریان او دوستانه نشان داده خواهد رفت و اگر هنوز زنده باشد در برابرش زانو می‎زند و از او تقاضای بخشش خواهد کرد؛ و امیدوار است (در حالیکه به او بوسه‎ای می‎دهد)، که جوزفه با او در چیلی بماند. جوزفه پاسخ می‎دهد که در او هم افکار مشابه‎ای صعود کرده و در صورتیکه پدرش فقط زنده باشد دیگر شکی در آشتی کردن نمی‎کند؛ اما بهتر است که بجای به زانو افتادن به کنسپسیون بروند و از آنجا مراسم آشتی با نایب السطنه را کتباً انجام دهند، از محلی که در هر حال نزدیک بندر است و بهترین جا، اگر قضیه چرخش مثبتی کند می‎توان راحت دوباره به St. Jago بازگشت. جرونیمو پس از تفکر کوتاهی به تدبیر هوشمندانه جوزفه آفرین می‎گوید، آنها در حال اندیشه به لحظات شاد آینده کمی دیگر قدم می‎زنند و سپس دوباره به جمع می‎پیوندند.
در این بین غروب فرا می‎رسد، و هنوز مدت کمی از راحت شدن خیال گروه پناهندگان بخاطر فروکش کردن لرزش زمین نگذشته بود که این خبر پخش می‎شود: در کلیسای دومینیکن Dominikanerkirche، تنها کلیسائی که زلزله از ویرانی معافش ساخته بود مراسم دعا دسته جمعی توسط پدر روحانی اجرا می‎گردد تا از آسمان برای پیشگیری از فاجعه‎های بعدی التماس کنند. 
مردم از تمام نقاط به حرکت می‎افتند و با عجله به سمت شهر می‎روند. در جمع آقای فرناندو این سؤال مطرح می‎گردد که آیا آنها هم در این مراسم شرکت کنند و به صفوف دیگران بپیوندند؟ خانم الیزابت با مقداری بیم و هراس فاجعه‎ای را که دیروز در صومعه رخ داده بود یادآوری می‎کند و  می‎‏گوید که چنین مراسم شکرگزاری‎ای تکرار خواهند گشت، و اینکه پس از رفع کلی خطر می‎توان با احساس شادی و آرامش بیشتری این کار را انجام داد. جوزفه در حالیکه با شور و شوق از جا برمی‎خیزد می‎گوید که او این کشش را که صورتش را در برابر خالق بخاک بگذارد هرگز با نشاط‎‎تر از حالا احساس نکرده است، حالا که خالق قدرت غیر قابل درک و والای خود را چنین توسعه می‎دهد. خانم الویره با خوشروئی موافقت خود با جوزفه را اعلام می‎کند. او اصرار داشت که آنها باید برای شنیدن مراسم دعا به آنجا بروند و از فرناندو می‎خواهد که فرماندهی جمع را به عهده گیرد، با این حرف همه، حتی خانم الیزابت هم از جا برمی‎خیزند. اما چون او را در حالی که تند تند نفس می‎کشید مشغول انجام کارهای کوچکی برای رفتن می‎بینند، در جواب اینکه چه کسالتی دارد؟ جواب می‎دهد: او نمی‎داند چه اندوهی او را از درون مجازات می‎کند؟ در این وقت خانم الویره او را آرام می‎سازد و از او می‎خواهد که پیش او و پدر بیمارشان بماند. جوزفه می‎گوید: پس خانم الیزابت شما این محبوب کوچک را که دوباره پیشم آمده است از من بگیرید. خانم الیزابت جواب می‎دهد با کمال میل و مشغول گرفتن کودک می‎شود؛ اما بچه چون از بی عدالتی‎ای که بر او می‎گذشت جیغ می‎کشد و به هیچ طریقی با این کار موافقت نمی‎کند بنابراین جوزفه با لبخند می‎گوید که او کودک را نگه میدارد و او را به آرامی می‎بوسد. آقای فرناندو که از ملاحت و شایستگی رفتار جوزفه خیلی خوشش آمده بود بازویش را به او تعارف می‎کند؛ و جرونیمو که فیلیپ کوچک را حمل می‎کرد بازویش را به دست خانم کنستانسه Constanze خواهر دیگر خانم الویره که به جمع پیوسته بود می‎دهد؛ و به این نحو آنها به طرف شهر می‎روند. 
آنها بیشتر از پنجاه قدم بیشتر نرفته بودند که خانم الیزابت که در این بین تند و مخفی با خانم الویره صحبت کرده بود را با گام‎های ناآرام در حال آمدن به سمت خود و صدا زدن آقای فرناندو می‎بینند. آقای فرناندو می‎ایستد و خودش را به سوی او می‎گرداند، اما بدون آنکه جوزفه را رها کند منتظر می‎ماند و از خانم الیزابت که در فاصله چند قدمی او می‎ایستد و به نظر می‎آمد که انتظار رفتن او را می‎کشد می‎پرسد که چه می‎خواهد؟ خانم الیزابت خود را به او نزدیک می‎سازد و طوریکه جوزفه نتواند بشنود در گوش او چند کلمه‎ای می‎گوید.  آقای فرناندو می‎پرسد: و چه فاجعه‎ای می‎تواند از آن برخیزد؟ خانم الیزابت با چهره‎ای آشفته در گوش او زمزمه کنان ادامه می‎دهد. خشمی چهره آقای فرناندو را سرخ می‎سازد و جواب می‎دهد: خوب کافی‎ست! خانم الویره لطفاً خودش را آرام سازد؛ و به هدایت کردن جوزفه در کنار خود ادامه می‎دهد. ــ 
هنگامیکه آنها به کلیسای دومینیکن می‎رسند می‎توانند صدای موسیقی باشکوه ارگ را بشنوند، و جمعیت زیادی در آنجا موج می‎زد و تا در محوطه بیرون کلیسا مردم ایستاده بودند، و پسرها بر بالای دیوارها به قاب‎های نقاشی آویزان بودند و با نگاه‎های پر امید کلاه‎هایشان را در دست داشتند. از تمام لوسترها نور به پائین می‎تابید و ستون‎ها با شروع تاریکی غروب سایه‎های مرموزی می‎انداختند، گل بزرگ رز ساخته گشته از شیشه‎های رنگی انتهای کلیسا مانند خود خورشید شبانه که او را روشن ساخته بود می‎گداخت، و حالا سکوت چون ارگ خاموش گشته بود طوریکه انگار از حاضرین کسی صدائی در سینه ندارد حکومت می‎کرد. هرگز از یک کلیسای مسیحی چنین شعله شوری رو به آسمان برنخاسته بود، و هرگز مانند امروز از کلیسای دومینیکن در St. Jago از سینه هیچ انسانی درخشش گرم‎تری از سینه جرونیمو و جوزفه به این شعله شور نیفزوده بود. 
مراسم با خطبه‎ای آغاز می‎گردد که پدر روحانی از منبر تزئین گشته می‎خواند. او فوری دست‎های لرزانش را به سمت آسمان بلند کرده و با سپاس و ستایش شروع می‎کند به گفتن اینکه هنوز هم انسان‎هائی در این قسمت ویرانه گشته جهان هستند که قادرند به سمت خدا با لکنت سخن بگویند. او توضیح می‎دهد آنچه که در این گوشه از زمین به اشاره خدا اتفاق افتاده نمی‎تواند از روز جزا وحشتناک‎تر باشد؛ و هنگامیکه او از زلزله دیروز می‎گفت و ترک دیوار کلیسا را تازه اول کار از جانب خدا می‎نامد رعشه‎ای بر تمام جمعیت می‎افتد. در این وقت او به فصاحت سخنوری روحانی می‎افتد و از تباهی اخلاقی در شهر می‎گوید که مانند سدوم و گومارا آنهائی را که پند نمی‎گیرند جزای هولناکی می‎دهد؛ و فقط صبر نامتناهی خداوند را دلیل آن دانست که آنها هنوز کاملاً از روی زمین نابود نگشته‎اند. 
اما این خطبه وقتی پدر روحانی در دنباله حرف خود هتاکی‎ای را متذکر می‎شود که در باغ صومعه کارملیتر انجام شده بود مانند خنجری به قلب پاره پاره آن دو بیچاره فرو می‎رود؛ بخششی که او در جهان یافته بود را بی خدائی نامید، و پر از لعن و نفرین روح مجرم را که مشخصاً نام می‎برد به دست تمام شاهزادگان جهنم می‎سپرد! خانم کنستانسه در حالیکه دست جرونیمو را می‎کشید می‎گوید: آقای فرناندو! اما او با تأکید و کاملاً مخفیانه طوریکه فقط آن دو می‎توانستند بشنوند می‎گوید: "خانم، شما ساکت می‎شوید، شما حتی تخم چشمتان را هم تکان نمی‎دهید و خود را به بیهوشی می‎زنید؛ و ما به این خاطر کلیسا را ترک می‎کنیم". اما قبل از آنکه خانم کنستانسه این تدبیر عاقلانه برای نجات را به اجرا بگذارد یک نفر با فریاد خود خطبه پدر روحانی را قطع می‎کند و می‎گوید: شهروندان  St. Jagoخودتان را کنار بکشید، این انسان‎های بی خدا اینجا ایستاده‎اند! و هنگامی که صدای دیگری با وحشت تمام، در حالیکه دایره بزرگی از وحشت به دور آنها بسته شده بود می‎پرسد: کجا؟ نفر سوم جواب می‎دهد: اینجا! و بی رحمی مقدسانه را کامل می‎سازد و موی جوزفه را گرفته و می‎کشد، طوریکه اگر آقای فرناندو او را نمی‎گرفت با پسر آقای فرناندو که در بغل داشت به زمین می‎خورد. آقای فرناندو فریاد می‎زند "آیا دیوانه شده‎اید؟" و به دستی که جوزفه را گرفته بود می‎زند: "من آقای فرناندو اورمز هستم، پسر فرمانده شهر که همه شما او را می‎شناسید." کفاشی که کاملاً نزدیک او ایستاده بود و برای جوزفه کار کرده و او را حداقل همانقدر خوب می‎شناخت که پاهای کوچکش را می‎شناخت فریاد می‎‏زند: آقای فرناندو اورمز؟ چه کسی پدر این بچه است؟ و خود را با سرکشی به سمت دختر آسترون می‎چرخاند. آقای فرناندو با این سؤال رنگش می‎پرد. او با خجالت گاهی به جرونیمو نگاه می‎کرد و گاهی به جمعیت تا ببیند آیا می‎تواند یک نفر را بیابد که او را می‎شناسد؟ جوزفه که شرایط را وخیم می‎بیند می‎گوید: استاد پدریو Pedrillo، آنطور که شما فکر می‎کنید این بچه من نیست؛ و با وحشت فراوانی در روح به آقای فرناندو نگاه می‎کند و ادامه می‎دهد: این آقای جوان فرناندو اورمز پسر فرمانده شهر است که همه می‎شناسید! کفاش می‎پرسد: شهروندان، کدام یک از شما این مرد جوان را می‎شناسد؟ و برای تعدادی از افراد ایستاده نزدیک خود تکرار می‎کند: چه کسی جرونیمو روخرا را می‎شناسد؟ بیاید جلو! درست در همین لحظه خوآن کوچک که بخاطر بلوا ترسیده بود سعی می‎کرد از بغل جوزفه به آغوش پدر برود. به این خاطر کسی فریاد می‎زند: او پدر کودک است! او جرونیمو روخرا است! و یک نفر دیگر می‎‏گوید: اینها همان انسان‎های کافرند! نفر سوم می‎گوید: ای جمعیت مسیحی در کلیسای عیسی مسیح! سنگسارشان کنید! سنگسارشان کنید! و حالا جرونیمو می‎گوید: دست نگهدارید! شما غیر انسان‎ها! اگر شما جرونیمو روخرا را جستجو می‎کنید: او اینجاست! آن مرد را آزاد کنید که او بی گناه است! ــ 
جمعیت خشمگین از گفته جرونیمو متحیر می‎گردند؛ و چون در همان لحظه یک افسر نیروی دریائی عالیرتبه با عجله نزدیک می‎شود و خود را با فشار از میان جمعیت به جلو می‎کشاند و می‎پرسد: آقای فرناندو اورمز! برای شما چه اتفاقی افتاده؟ چند دست او را رها می‎کنند. و حالا آقای فرناندو کاملاً رها شده با احتیاطی واقعی و قهرمانانه جواب می‎دهد: "بله، آقای آلونسو Alonzo، آیا این اراذل قاتل را می‎بینید! اگر این مرد باوقار برای اینکه این جمعیت خشمگین را آرام سازد خود را عمداً بجای جرونیمو روخرا معرفی نمی‎کرد من حالا از بین رفته بودم. او را دستگیر کنید، لطف کنید و به همراه ایشان این خانم جوان را بخاطر امنیت‎شان و در حالیکه استاد پدریو را گرفته بود، و این آدم فرومایه را، کسی که تمام این ناآرامی را بوجود آورده است! را هم دستگیر کنید!" کفاش فریاد می‎کشد: آقای آلونسو من از وجدان شما می‎پرسم، آیا این دختر جوزفه آسترون نمی‎باشد؟ و چون حالا آقای آلونسو که جوزفه را خوب می‎شناخت در پاسخ دادن درنگ می‎کند، و چون دوباره آتش خشم شعله‎ور گشته بود چند نفر به صدا می‎آیند: این همان زن است، همان زن است! او را بکشید! در این وقت جوزفه فیلیپ کوچک را که تا حال جرونیمو حمل می‎کرد به همراه خوآن Juan در آغوش فرناندو قرار می‎دهد و می‎گوید: آقای فرناندو بروید، هر دو کودک خود را نجات دهید و ما را به دست سرنوشت بسپارید! 
آقای فرناندو هر دو کودک را می‎گیرد و می‎گوید: او حاضر است بمیرد اما اجازه نمی‎دهد که به همراهانش آسیبی برسد. او بعد از درخواست شمشیر افسر نیروی دریائی بازویش را به جوزفه ارائه می‎دهد و از آن دو زوج می‎خواهد که به دنبال او بیایند. آنها هم واقعاً این کار را می‎کنند و در حالیکه مردم در این حال با احترام کافی برایشان راه باز می‎کردند از کلیسا خارج می‎شوند و تصور می‎کنند که خود را نجات داده‎اند. اما هنوز کاملاً به صحن مملو از جمعیت جلوی درب کلیسا نرسیده بودند که یک نفر از جمع خشمگین مردم که آنها را تعقیب کرده بود فریاد می‎زند: شهروندان، این جرونیمو روخرا است، زیرا که من پدر او هستم! و او را در کنار خانم کنستانسه با یک ضربه هولناک گرز به زمین می‎اندازد. خانم کنستانسه فریاد می‎کشد: عیسی ماریا! و به سمت شوهر خواهرش می‎گریزد؛ اما فریاد <فاحشه صومعه> طنین می‎اندازد و با دومین ضربه گرز او را در کنار جرونیمو می‎اندازد. فرد ناشناسی فریاد می‎کشد: خدای من، این خانم کنستانسه سارز Constanze Xares بود! چرا به ما دروغ می‎گوئید! کفاش جواب می‎دهد؛ فاحشه حقیقی را پیدا کنید و او را بکشید! آقای فرناندو وقتی جسد کنستانسه را می‎بیند از خشم آتش می‎گیرد؛ او شمشیر را بلند می‎کند و می‎چرخاند، و چنان ضربه‎ای می‎زند  که اگر قاتلی که باعث این بی رحمی شده بود توسط چرخشی جاخالی نمی‎داد دو شقه می‎گشت. اما چون او بر جمعیتی که به سمتش نفوذ می‎کردند نمی‎توانست استیلا یابد بنابراین جوزفه فریاد می‎زند: آقای فرناندو خدا شما و بچه‎ها را حفظ کند! و با گفتن "مرا بکشید، شما ببرهای تشنه خون!" خود را داوطلبانه به میان آنها می‎اندازد تا به جنگ پایان بخشد. استاد پدریو او را با ضربه گرز به زمین می‎اندازد و بعد در حالیکه خون لباسش را پوشانده بود فریاد می‎کشد: این حرامزاده را هم به دنبال او به جهنم بفرستید! و با میلی سیر نشده از قتل دوباره حمله می‎برد. 
آقای فرناندو، این قهرمان الهی، حالاایستاده و پشتش را به کلیسا تکیه داده بود؛ در دست چپ دو کودک را در بغل داشت و در دست راست شمشیر را. با هر ضربه یکی را به زمین می‎انداخت؛ یک شیر هم بهتر از او مبارزه نمی‎کرد. هفت سگ خونخوار کشته گشته در برابرش بر زمین افتاده بودند، شاهزاده اراذل و اوباش هم حتی زخمی شده بود. اما استاد پدریو دست برنداشت تا اینکه یکی از کودک‎ها را از بغل او بیرون می‎کشد، کودک را بالا برده می‎چرخاند و با زدن او به ستونی از کلیسا در هم می‎شکند. در این وقت سکوت برقرار می‎گردد و همه خود را عقب می‎کشند. آقای فرناندو وقتی فرزند کوچک خود خوآن را با مغزی از جمجمه بیرون زده در برابر خود می‎بیند چشمانش را با درد فراوان به سمت آسمان بالا می‎برد. 
در این وقت افسر نیروی دریائی دوباره خود را به او می‎رساند و سعی می‎کند دلداری‎اش دهد و با تأسف انفعال خود در این فاجعه را توجیه کند؛ اما آقای فرناندو می‎گوید که چیزی برای سرزنش او وجود ندارد و فقط از او خواهش می‎کند که برای حمل جسدها به او کمک کند. هنگام فرا رسیدن سیاهی شب اجساد را از آنجا به خانه آقای آلونسو می‎برند و آقای فرناندو با فیلیپ کوچک که صورتش از اشگ خیس شده بود به دنبال آنها می‎رود. او شب را در خانه آقای آلونسو می‎گذراند و مدت درازی در مطلع کردن همسرش از اتفاق فاجعه باری که رخ داده بود تأخیر می‎کند؛ یک بار، به این دلیل چون که الویره بیمار بود و دلیل دوم این بود که او نمی‎دانست چگونه باید رفتارش در این حادثه را ارزیابی کند؛ اما الویره زمان کوتاهی پس از این واقعه بطور اتفاقی توسط یک مهمان از تمام جریان مطلع می‎گردد، این بانوی عالیقدر در سکوت درد مادرانه‎اش را می‎گرید و یک روز صبح با آخرین قطره اشگ درخشان در چشم به گردن او آویزان می‎شود و او را می‎بوسد. آقای فرناندو و خانم الویره غریبه کوچک را به فرزندی قبول می‎کنند؛ و وقتی آقای فرناندو فیلیپ را با خوآن مقایسه می‎کرد، و اینکه چگونه او آن دو را بدست آورده بوده است، بنابراین تقریباً چنین به نظرش می‎رسید که انگار باید خرسند باشد.
 
_ پایان _

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:32  توسط سعید از برلین  |