قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


اتفاقات بعدی خیلی سریع رخ دادند. اینکه آیا او از گفتگویمان چیزی به موگلی می‎گفت را من نمی‎دانم. اما همسرم از من به وحشت افتاده بود. یک چنین چیزی را تصور کن: یک روزی موگلی بی خانمان را با این پرسش پیش من به اداره می‎فرستد، به گمانم پانزدهم ماه بود، که آیا می‎توانم صد فرانک برای پرداختن صورت حساب‎ها به همراه پیت بفرستم. در حالیکه من نیمی از حقوقم را برای خرج خانه می‎دادم، چهار صد فرانک، و کرایه خانه را همیشه خودم پرداخت می‎کردم. من نمی‎توانستم آن پول را بپردازم. اما البته من به پیت فهماندم که ترجیح می‎دهم او دیگر پیش ما غذا نخورد، پانسیون خوبی به او پیشنهاد دادم و او را به این فکر واداشتم که یک اتاق دیگر برای خودش پیدا کند. او این کار را هم کرد، اما اتاقی نیافت، بنابراین همچنان در اتاق زیر شیروانی‎اش چمباته می‎زد، و از اینکه آیا موگلی هنوز او را، خرس عروسکی‎اش را می‎دید یا نه بی خبرم، به من هیچ ربطی نداشت ... 
و سپس نزاع بزرگ شروع گشت. ما هر سه پیش همان دبیر دبیرستان دعوت بودیم، شب شادی بود، من درست و حسابی ذوب شده بودم، شراب خوب بود، و همسر آقای دبیر هم مانند همیشه نبود، با من احساس همدلی می‎کرد، احتمالاً من تنوع خوبی در برابر شوهرش، آن اسکلت بودم. فقط موگلی تمام شب با فکری پریشان در اطراف تنها نشسته بود؛ رفتارش در مقابل این مردم مهربان کاملاً بی ادبانه بود، و من به این مرد، به این دبیر دبیرستان احتیاج داشتم، او رئیس یکی از کمیسیون‎های رأی گیری بود. بنابراین، هنگام بازگشت به خانه کاملاً مهربانانه و دوستانه به او می‎گویم که او باید کمی بیشتر خودش را تحت کنترل داشته باشد، افسار حال و خوی خود را در دست گیرد ... خب، همان چیزهائی که معمولاً در این مواقع زده می‎شوند. او خشن جواب می‎دهد، او این اجازه را دارد که آنچه مایل است انجام دهد، و وقتی سر درد داشته باشد، بنابراین نمی‎تواند خوشحال باشد، و بعلاوه همسر آقای دبیر هم اعصابش را بهم ریخته است. ــ در مقابل من اشاره کردم که او وضعیت مرا نباید بیش از این سخت‎تر سازد، من به هر حال به اندازه کافی باید بجنگم، و اختلاف شهروندان طبقه متوسط هنگام ازدواجم به اندازه کافی بزرگ بوده است، و مردم خیلی حرف‎ها از دهانشان خارج ساختند. ــ البته، این را نباید می‎گفتم، اما من شراب سرخ نوشیده بودم. بعلاوه موگلی در بین ما حرکت می‎کرد، من بعنوان همسرش در سمت چپ او بودم و پیت بازوی راست او را گرفته بود. موگلی ساکت بود، بعد هق هق خشکی می‎کند و بازویش را از بازویم رها می‎سازد. اما بازوی پیت را رها نمی‎کند. وضعیت سختی بود، می‎توانی فکرش را بکنی؛ صبر کن تا به خانه برسیم، به محض اینکه نقاش هنرمند ما را تنها بگذارد همه چیز آنجا توضیح داده خواهد شد. اما بجای اینکه پیت به اتاق زیر شیروانی خود برود به دنبال ما به آپارتمان می‎آید، و حالا همه در سالن ایستاده‎ایم. موگلی یک پالتوی کوتاه خز پوشیده بود و یک کلاه سیاه کوچک با روبندی که صورت را تا نوک بینی‎اش می‎پوشاند بر سر داشت. او بر روی مبل می‎نشیند، من در کنارش می‎ایستم و پیت در انتهای پای او قرار می‎گیرد. من معقول صحبت می‎کنم، من آرام صحبت می‎کنم، اما من باید خود را به آرام بودن مجبور سازم، زیرا که من یک آدم تند خو هستم، پدرم ... من این را از پدرم دارم ... من پالتویم را در می‎آورم، پیت اما دست‎هایش را در جیب‎های پالتوی خود  چال کرده و مرا زیر نظر دارد. او مرا نگاه نمی‎کند، او دارای نگاه بسیار سخت و غایبی‎ست، چنان سخت که انگار چشم‎هایش دو عدسی یک دستگاه عکسبرداری برای تصاویر سه بعدی‎اند. موگلی سرش را پائین انداخته بود، و در این وقت ناگهان می‎بینم که چگونه پیت عدسی‎هایش را پائین می‎آورد، من هم به همانجا نگاه می‎کنم، اشگ چشم‎های موگلی در سکوت به روی زانویش می‎چکید. یک شهید، انگار که من ظالم‎ترین شوهرم. در این وقت خشم مرا در بر می‎گیرد، تو می‎دانی، همان تند خوئی، و من داد می‎زنم که زدن مهر مرد مستبد خانه به پیشانی من فضاحت ننگینی است. موگلی هق هق می‎کرد. پیت ساکت بود. من مرتب با خشم بیشتری صحبت می‎کردم، من احساس می‎کردم که در حال قرمز شدنم، و در آن زمان پزشک به من توصیه اکید کرده بود که هیجان زده نشوم چون می‎تواند برایم عواقب بدی داشته باشد، گردش خون هم بخاطر چاق بودن و  زندگی بی تحرکم آنطور که باید باشد نبود، اما آدم‎های چاقی مانند من چگونه می‎توانند به خود حرکت دهند ... بنابراین فریاد می‎کشم ــ پیت می‎گوید "وزیر اقتصاد" و با دهان زرافه‎ایش پوزخند بی شرمان‎های می‎زند، "شما باید با همسر خود معقولانهتر رفتار کنید". او می‎گوید "شما" وگرنه کلمات مانند همان کلمات هنگام قدم زدن بودند. ابتدا در این وقت خشم درستی مرا در بر می‎گیرد، من همه چیز را، آنچه را که در قلبم داشتم به سرش می‎ریزم و می‎گویم که او یک بی خانمان است و به این جهت سدی‎ست در برابر زندگی صلح آمیز زناشوئی همنوای یک انسان محترم. پیت سکوت می‎کند. اما باید در این وقت نفس تازه می‎کردم، ضربان قلبم شدت می‎گیرند، بر پیشانیم عرق می‎نشیند، و در حالی که من در همه جیب‎هایم به دنبال دستمال می‎گشتم، پیت می‎گوید: "وزیر اقتصاد، حالا آدم باید عکس شما را بکشد!" و موگلی می‎خندد، در حال اشگ ریختن می‎خندد، یک خنده بلند و جیغ مانند که گوش‎هایم را به درد می‎آورند و من فقط مایلم بگویم (نه با فریاد کشیدن): "بس کن! بس کن!" اما هیچ صدائی از من خارج نمی‎شود. این استهزاء مانند یک ضربه مشت به معده بود. من به جلو می‎پرم و کشیده‎ای به پیت می‎زنم. خیلی ساده یک کشیده. می‎دانی، برای اینکار شجاعت لازم بود، زیرا پیت یک سر و گردن از من بزرگ‎تر بود. اما من به او کشیده‎ای می‎زنم، و بعد با انگشت درب را به او نشان می‎دهم، او نباید دیگر پا به اتاقم بگذارد، ما آدم‎های جدا شده‎ای هستیم ... و او می‎رود، غمگین به موگلی نگاه می‎کند، شانه‎هایش را بالا می‎اندازد، انگار که می‎خواهد بگوید او دیگر نمی‎تواند کمک کند و می‎رود. و بعد صدای قدم‎هایش را در اتاق زیر شیروانی می‎شنوم.
او سپس یک هفته دیگر در خانه می‎ماند. روز بعد به دفتر کارم می‎آید و از من معذرت خواهی می‎کند. من کاملاً خونسرد و آرام بودم، زیرا من گام‎های ضروری را برداشته بودم. به اداره قیومت تلفن کردم، مورد را همانطور که پیش ما معمول است توضیح دادم: ــ نقاش، می‎دانید، وجودی فاسد شده، استعداد، مطمئناً، اما شخصیتی بی ثبات، بله، به عقیده من بردن سریع‎اش مناسب خواهد بود، آیا وقت درخواست دیدار شهردار را شما می‎دهید؟ ممنون. من خود را قدرشناس نشان خواهم داد. خدانگهدار آقای دکتر، خیلی خوشحال شدم. ــ 
و قرار بود که آنها واقعاً برای بردن او بیایند؛ بعد از هشت روز جریان به پایان می‎رسید. اما من نتوانستم ساکت بمانم، با موگلی دوباره آشتی کردم؛ خرس عروسکی چه می‎گفت؟ "زیرا وزیر اقتصاد، تو باید بخاطر داشته باشی که شما دو نفر به هم تعلق دارید." و ما نیز با هم ماندیم. موگلی پیت را از خطر آگاه ساخت، و هنگامیکه پلیس‎ها برای بردن او آمدند، او گریخته و از مرز گذشته بود. من دیگر هرگز از او نشنیدم.
نوش، پیت جوان، همزاد. فردا از راه می‎رسد. "شب وحشت حالا به پایان رسیده است"، هاها، آدم می‎توانست آواز بخواند. یا با هاینه Heine: "این یک داستان قدیمی‎ست اما تا ابد تازه خواهد ماند، و حالا برای چه کسی اتفاق خواهد افتاد ..." حالا دیگر قلبم نشکسته است، بر عکس، زندگی زناشوئی ما یکی از همنواترین زندگی زناشوئی‎ست که آدم می‎تواند تصورش را بکند. بله، موگلی گاهی غمگین است. اما من جای محکم خود را در زندگی دارم، من چرخ‎دنده ضروری شهرم ... موگلی گاهی غمگین است. 
برادر پیت، ما باید از هم خداحافظی کنیم، من باید به خانه برگردم، گرچه فردا یکشنبه است و من می‎توانم بیشتر بخوابم. آیا می‎توانی برای نهار پیش ما بیائی؟ می‎دانی، بدون تعارف، برای خوردن کمی غذا. بعد می‎توانی با موگلی آشنا شوی. می‎دانی، من اینطور هم که فکر می‎کنی نیستم، آدم باید با زن‎ها همدردی کند، این آنها را سرگرم می‎سازد. حتماً ... او مدت درازی‎ست که خرس عروسکی نداشته است. بله‎بله، وقتی آدم پیرتر می‎شود برایش تنها شراب برایش باقی می‎ماند ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  |