قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


چه می‎خواستم تعریف کنم؟ به سلامتی! با آرزوی یک مؤفقیت خوب ... می‎دانی، آنجا هم یک بار چنین شبی بود، بعد از آن شب کریسمسی که برایت تعریف کردم. آن زمان او به ما یک عکس هدیه کرد، من آن را در زیر زمین گذاشتم، زیرا من نمی‎توانستم آن را بیشتر ببینم. فکرش را بکن، من برای او پیش خودمان یک کارگاه آماده کردم، هرچند کارگاه درست و حسابی‎ای نبود، یک اتاق بزرگ در زیر شیروانی، اما دارای نور شمالی بود. موگلی به من گفت: "آیا مگر نمی‎بینی که جوان به نظم و ترتیب احتیاج دارد، به یک زندگی مرتب؟ ما باید او را پیش خود نگاه داریم، اتاق بالا خالی‎ست، او می‎تواند هر وقت که مایل بود آنجا نقاشی بکشد. و می‎تواند پیش ما غذا بخورد."- من گفتم "بله بد نیست، اما باید به ما کرایه خانه بپردازد، منظورم پانسیون است، او صد فرانک را می‎تواند فراهم کند. من تلاش می‎کنم برای عکس‎هایش خریدار و سفارش دهنده پیدا کنم. اما البته اول باید ببینم که او چه کاری می‎تواند انجام دهد." عکس‎هایش جائی در جهان پهناور بودند، یکی اینجا، دیگری آنجا، به نظر می‎آمد که انگار برایش کاملاً بی اهمیت است چه بر سر آثارش می‎آید. سپس دو نقاشی عاقبت از او می‎رسد، باید یکی از آنها را ببینی، این همان نقاشی‎ای است که من آن را در انبار زیر زمین قرار دادم. عکس عجیبی بود، خیلی خیلی عجیب بود: تجسم کن، یک اسب چوبی، از همان اسب‎هائی که آدم بر روی چرخ فلک‎ها می‎بیند، و بر روی زین یکی از آنها عکس یک زن با چهره‎ای سفید و بی روح نقاشی شده بود. این زن در عکس دامن ابریشمی آبی رنگی بر تن داشت، اما ابریشم چنان نازک بود که می‎شد رنگ قرمز شورتی که زیر دامن پوشیده بود را حدس زد. و در پشت سر عکس این زن اندام سخت و محکم سه مرد سبز شده بود، مربع شکل، خواب آلود: یک دلقک، یک کارگر در لباس قهوه‎ای رنگ، و یک ژیگولو فراک پوشیده. و صورت آن سه خیلی به هم شباهت داشت، فقط حالت چهره و حالت خواب آلودگی‎شان متفاوت بود. من عکس را خوب تماشا کردم، به پیت نگاه کردم و پرسیدم: "آیا این سه پرتره خودت نیست؟" ــ او جواب داد "شاید" ــ "و این سه مرد با آن چهرهاشان معنای نمادین دارد؟" ــ او گفت "نمادین! مگر رنگ‎ها را نمی‎بینید؟ من به شما ضمانت می‎دهم، یک چنین بنفش دیوانه کننده‎ای، مانند رنگ دامن، که در واقع آبی رنگ است، چنین کاری را رنوار Renoir پیر هم که خیلی کارها از او برمی‎آمد حتی نمی‎توانست انجام دهد ..." بله، می‎بینی پیت، اینطور است، وقتی آدم به این مردم چیزی بالاتر عرضه می‎کند، تصاویر بکر یا ناخودآگاهی جمعی، در این وقت آنها امتناع می‎ورزند، در این وقت دیگر چیزی نمی‎فهمند. در این هنگام آنها از کار دستی حرف می‎زنند ... از کار دستی، نقش یک کارگر محترم را بازی می‎کنند، و در آنها هرج و مرج است، من برای تو آن را تکرار می‎کنم، هرج و مرج. و تو هم هیچ تفاوتی با آن‎ها نداری، این را در چشم‎هایت می‎بینم؛ تو هم با آن‎ها کاملاً یکسانی، در واقع مانند هم‎نامت، مانند همزادت ... وقتی تو به من نگاه می‎کنی به آن فکر نمی‎کنی که در پس پیشانی‎ام چه می‎گذرد، بلکه فقط می‎بینی که آیا گونه سرخم تناسب خوبی با رنگ چشم‎هایم دارد، و تو کدام رنگ را برای سر کچلم انتخاب باید بکنی تا وحدتی در کل بر قرار سازد. تو سرت را تکان می‎دهی، آیا فکر می‎کنی که من مستم؟ ابداً، من کاملاً واضح می‎بینم. پیت، تو خودت را در باره من سخت فریب داده‎ای، من نه فقط مرد چاق و کوچکی هستم که ابیاتی از ترانه کافه‎چی‎ها می‎خواند، شاید من هم یک کم طوری دیگر باشم. ما همه دارای دو چهره‎ایم، اگر نه بیشتر ... حالا تو می‎خندی که این یک خرد قدیمی‎ست، اینطور فکر می‎کنی؟ خب، من اصیل نیستم، من از عهده انجام آن برنمی‎آیم. اما بدیهی‎ست که آدم باید اجازه بیان شناخت‎ها را داشته باشد.
من داشتم برایت چیزی تعریف می‎کردم ... آن چه بود؟ بله، می‎خواستم برایت از یک شب تعریف کنم، از شبی که خیلی عجیب و غریب بود. باید بعد از ظهر یکشنبه روزی در فوریه بوده باشد، من پیت را دعوت می‎کنم که با من به قدم زدن بپردازد. موگلی مهمان داشت، مادرش پیش او آمده بود، بعلاوه حالش خوب نبود و در رختخواب مانده بود. در این هنگام من گفتم، پیت، برویم قدم بزنیم. او سرش را تکان داد، پالتویش را پوشید و با من آمد (بعلاوه او کت و شلوار تازه‎ای خریده بود، او در آن اواخر پول خوبی کسب کرده بود، یک پوستر برای جشن تیراندازی ما کشیده بود، و چند پیش‎نویس برنامه برای عشاق، همینطور چند طراحی فروخته بود، وضعش چندان بد نبود، او همینطور سر وقت هزینه پانسیونش را می‎پرداخت، اما همیشه وقتی ابتدا من به او یادآوری می‎کردم). پیت یک سر و گردن از من بزرگ‎تر بود، ــ می‎دانی که همسرم او را چه خطاب می‎کرد؟ ــ خرس عروسکی ... یک نام عجیب که اصلاً مناسب او نبود، فوقش در معنای مجازی آن. او اصلاً مانند یک اسباب بازی دیده نمی‎گشت، اما زن‎ها گاهی دقیق‎تر می‎بینند، شاید او واقعاً فقط یک عروسک بی روح بوده باشد ... پیت، در باره روح چه فکر می‎کنی؟ نه، ساکت باش، من نمی‎خواهم چیزی بدانم ... ما براه می‎افتیم. در جنگلی که لخت بود و فقط باد کمی در میان شاخه‎ها سوت می‎زد پرسه می‎زنیم. ما سکوت کرده بودیم. من چند بار شروع به حرف زدن می‎کنم، اما بر چهره انسانی که در کنار من بود غمگینی سنگینی پدیدار گشت ... من کلمه را تکرار می‎کنم، پدیدار گشت، طوریکه من جرأت صحبت کردن نداشتم. و من معمولاً خجالتی نیستم، می‎توانی این را از من قبول کنی. وقتی آدم مانند من در میان زندگی ایستاده باشد، باید هر روز با اینهمه مردم گفتگو کند، با مالیات دهنده ناراضی، با رؤسائی با خلق و خوی بد، آنوقت آدم صحبت کردن را می‎آموزد، آنوقت آدم برخورد با انسان‎ها را آنقدر خوب می‎فهمد که  می‎تواند مرد سفر شود. اما با این مرد ساکت؟ او غمگین بود، من به تو می‎گویم چطور ... من یک بار یک زرافه زندانی در باغ وحش را دیدم. او با آن گردن دراز و دهان به جلو آمده‎اش مانند یک زرافه غمگین دیده می‎گشت، بدون چانه، و همچنین لب بالائی مانند خطی کج به داخل دهان فرو رفته بود. نه، او زیبا دیده نمی‎شد، درست یک کم مانند تو، بدون آنکه بخواهم به تو توهین کنم ... پیت، چرا راستی اصلاً با همسرم نرقصیدی؟ آیا او بقدر کافی برایت زیبا نبود ... نه، ساکت باش، من در هر صورت می‎خواهم کمی دیرتر از تو چیزی خواهش کنم. حالا اجازه بده که من به تعریف کردنم ادامه دهم. من بزودی آن را به پایان خواهم رساند.
من گفتم مانند یک زرافه، و من آنجا برای اولین بار ملتفت گشتم که چرا موگلی او را خرس عروسکی می‎نامید. من احساس مهربانی عجیبی به او می‎کردم، مانند مهربانی به حیوان غریبه‎ای که خود را در اقلیم ناشناسی گم ساخته و در آن سرگردان باشد و بیمار گردد ... چی اقلیم! منظورم با شرایط است. و درست وقتی می‎خواهم از او سؤال کنم که آیا مگر خود را در پیش ما راحت احساس نمی‎کند، که آیا مگر می‎خواهد دوباره به کثافتی که من او را از آن خارج ساختم بازگردد، که او در این لحظه به من می‎گوید: "تو، وزیر دارائی"، او همیشه مرا به شوخی چنین می‎نامید، اما حالا در لحن صدایش شوخی وجود نداشت، و کلمه فقط از دهانش بیرون پریده بود، خیلی بیشتر بخاطر عادت، او میگوید: "تو، وزیر اقتصاد، تو باید با همسرت معقولانه‎تر رفتار کنی". بله پیت، او این را گفت. من لال شده بودم، بعد وقتی من کمی به خودم آمدم و قصد داشتم نظرم را جدی به او بگویم (با وجود آنکه گفتن آن در حقیقت سخت بود؛ زیرا من اجازه نداشتم بگویم یک بار از پشت درب اتاق شنیده‎ام که او با همسرم چه می‎کرده)، در این وقت او دوباره می‎گوید: "زیرا وزیر اقتصاد، تو باید به این فکر کنی که شما دو نفر نمی‎توانید از هم جدا شوید، تو قادر از دست دادن او نیستی، و او ...بله، او هم نمی‎تواند از تو جدا شود، گرچه ..." بعد او دوباره سکوت می‎کند و من او را تماشا می‎کنم، او را تماشا می‎کنم ... "تو هرگز اجازه نداری فراموش کنی که همسرت در ازدواج اولش سختی کشیده است" (برادر پیت، آیا من به تو گفتم که همسرم از شوهر اولش جدا شده بود، دیگر زناشوئی با او برایش ممکن نبود، شوهرش یک الکلی بود و او را کتک می‎زد، و عاقبت به دلیل زیاده‎روی در نوشیدن الکل مرد) "و بعد، هنگامیکه باید خرج خود را درمی‎آورد، بعنوان فروشنده در یک فروشگاه و سپس بعنوان سکرتر در نزد یک پزشک. خدا می‎داند که او وضع چندان خوبی نداشت." سپس او دوباره سکوت می‎کند. من می‎خواهم با چند کلمه ساده وضعیت را نجات دهم، آنچه او آنجا می‎گفت خیلی شرم آور بود، به من، به یک شوهر دستور بدهد که چطور باید با همسرم رفتار کنم؛ اما من باید مراقب باشم که خودم را با یاوه گوئی لو ندهم، او اصلاً اجازه ندارد بداند که من می‎دانم، و شاید هم بداند ... دقیقاً یک وضعیت اشترینبرگی Strindberg، وضعیتی طراحی شده از یک اشرینبرگ سوئیسی، اما درست وقتی می‎خواستم شروع به صحبت کنم او ادامه می‎دهد. " وزیر اقتصاد ببین، من می‎خواهم با تو کاملاً صادقانه باشم، من می‎تونستم با او، با موگلی فرار کنم، من از او خوشم می‎آید، اما این کار شدنی نیست. ما خیلی به همدیگر شبیه‎ایم، می‎فهمی؟ همسرت این پیشنهاد را به من کرد، فکرش را بکن، او حتی می‎خواست جواهرآلاتش را بفروشد. اما من گفتم نه. و به این خاطر باید از من سپاسگزار باشی. اما تو نباید او را سرزنش کنی، همسرت در این قضیه بی گناه است، من سعی خواهم کرد بتوانم هرچه زودتر از پیش شما بروم. اما من درست نمی‎دانم که باید چطور از نو شروع کنم. وزیر دارائی، تو احتمالاً چنین چیزهائی را نمی‎فهمی، زیرا که آدم می‎تواند یک زن را در خون نگهدارد. این ناخوشایند است. آدم چه می‎تواند آنجا انجام دهد؟" بله، من آن وقت ایستادم. قبلاً گام‎هایمان در شاخ و برگ ریخته شده در مسیرمان خش خش می‎کردند، و شاخه‎های بوته‎های کناره جاده تق تق صدا می‎دادند، هوا بسیار سرد بود، و چانه‎ام شروع کرده بود به لرزیدن، من باید دندان‎هایم را به هم می‎فشردم ــ اما من یک کلمه هم از دهانم خارج نشد.
آنوقت همزادت گفت: "بیا وزیر اقتصاد، بیا برای نوشیدن به می‎خانه برویم. آیا جائی در شهر نمی‎شناسی که بتوانیم درست و حسابی بنوشیم؟"
و زیر بازویم را می‎گیرد و چنان به تاخت به حرکت می‎افتد که من با پاهای کوچکم نمی‎توانستم پا به پایش بروم. مسیر سرازیری و لغزنده بود، اما او مرا محکم نگاه داشته بود، گاهی وقتی سکندری می‎خوردم، چنان بلندم می‎کرد که من فکر می‎کردم دارم پرواز می‎کنم. بعد ما در شهر بودیم. و بعد در میخانه چمباته زده بودیم، کنیاک، بعد شراب سرخ، بعد شراب سفید، بعد ودکا. همه را با شکم خالی می‎نوشیدیم. او می‎گفت "نوش، وزیر اقتصاد"، اما او هرگز به چشم‎هایم نگاه نمی‎کرد، به میز خیره شده بود. مشروب به من شجاعت بخشیده بود، می‎دانی، من می‎توانم خیلی شریر شوم، من تندخو هستم، این از طرف پدرم به من ارث رسیده است ... او گاهی هنگام خشم مرا کتک می‎زد، طوری که مادرم باید مرا از چنگ او خلاص می‎کرد، وگرنه مرا به حد کشت کتک می‎زد ... و حالا چنان خشمی ناگهان به سراغ من آمده بود، من می‎توانستم این جوان را که در مقابلم نشسته بود و بطور کسل کننده‎ای می‎نوشید و با گفتن وزیر اقتصاد مرا مسخره می‎کرد به راحتی خفه کنم. اما ... بله، اما ... هزینه‎اش خیلی زیاد بود. در شهر در هر حال در باره من شایع پخش می‎کردند و از من چنان با تمسخر می‎پرسیدند که آیا همسرم از آقای مستأجر جدید راضی هستند، و برایم جوک از شاخ و چنین چیزهائی تعریف می‎کردند، و اینکه آیا من بزودی شانزدهمین نفر را خواهم آورد، آدم می‎بیند که شاخ در حال رشد است؛ ــ همانطور که در یک شهر کوچک مردم انجام می‎دهند ... اما من فقط برای مردم احساس تحقیر داشتم ... من سکوت می‎کردم، اما آهسته سرخ می‎شدم، شاید دندان‎هایم را به هم می‎سائیدم‎، این وضعیت هیجان انگیزی بود، این را که می‎فهمی، به کسی مستقیم بگوئیم که زنت می‎خواهد تو را ترک کند، با چه کسی؟ با یک نقاش بی اهمیت؟ در حالیکه خود آدم در هر حال یک عضو مؤثر اجتماع است و دست راست وزیر اقتصاد، آدم کسی به حساب می‎آید ... من اعتبار دارم، دارای یک شغل مطمئنم ... و تمام اینها فقط به این خاطر، زیرا که من خوش قلب بودم، زیرا من فقط بخاطر لطفی خالصانه یک انسان را از لبه پرتگاه نجات داده بودم ... لطفی خالصانه؟ ... ما می‎خواهیم صادق باشیم، برادر پیت، آیا من متوجه نشدم که همسرم از من راضی نبوده است؟ و من با این وجود او را دوست داشتم. آنطور که او آن زمان در شب پیش من آمد و گفت که من به این انسان، این نقاش هنرمند، این زرافه غمگین باید کمک کنم، در آن وقت چطور دیده می‎شد؟ آیا این را می‎دانی، تو ای مرد لال؟ مانند یک دختر جوان دیده می‎گشت، دهسال جوان‎تر. و من می‎خواستم باعث شادی‎اش شوم، یک اسباب بازی، اینطور نیست؟ به او یک خرس عروسکی هدیه کنم. یک اسباب بازی زنده. همسرم آن را نفهمید، متوجه نگشت که من با کمال میل آماده بودم خودم را به ندیدن بزنم، اگر که باعث تفریحش می‎گشت. اما تفریح، نیک فهمیده شود، فقط تفریح ... و آنوقت موضوع جدی شده بود؟ آیا می‎تواند از پیشم برود؟ آیا می‎تواند واقعاً ترکم کند، تا با چنین بی خانمانی فرار کند، و من باید از پ. پ بی خانمان سپاسگزار هم باشم، که او ... که او قبول نکرده، وگرنه حالا از همه کوه‎ها هم گذشته بودند ... اما نمی‎توانست از کوه گذشتن‎شان مدت زیادی بگذرد، من آدم‎هایم را داشتم، من می‎دانم در چنین موقعیت‎هائی چگونه باید رفتار کنم، من حتماً پلیس فدرال را به تعقیب‎شان می‎فرستادم، آنها به زندان می‎افتادند ... آدم می‎تواند همیشه صحنه سازی کند، متهم ساختن به دزدی، درست نمی‎گم؟ و این تعقیب تبدیل به یک عملیات اصلی‎ـ‎دولتی می‎گشت، من می‎توانستم انتقام بگیرم. چرا او با همسرم نرفت؟ بلکه برایم جریان را تعریف هم می‎کند؟ اما او باید هنوز وزیر اقتصادش را خوب بشناسد، من به خود می‎گویم، من می‎خواهم ساکت باشم، اما پسرک، تو را در سر پیچ خواهم گرفت. فقط صبر کن، من فکر می‎کنم و با آرامش تمام می‎گویم: "نوش، پیت، تو جوان خوبی هستی." او نگاهش را بالا می‎آورد، و حالا برای اولین بار می‎گذارد که چشم‎هایش مستقیم بچرخند، تا اینکه چشم در چشم می‎شویم. بعد با آن دهان گشادش می‎خندد، دندان‎های زردش را نشانم می‎دهد و آهسته در حالیکه گیلاسش را به گیلاسم می‎زند می‎گوید: "این کار را نکن وزیر اقتصاد، من نمی‎خواستم به تو صدمه بزنم، اما یک کم تمیزی ... همه شماها تمیزی کم دارید ... فقط سازش را می‎شناسید. و بعد اینهمه به متمدن بودن خود فخر می‎کنید ... تو، وزیر اقتصاد، من و موگلی، ما همه سگ‎های بیچاره‎ای بیش نیستیم." بعد می‎گذارد پلک‎هایش بسته شوند، در جیبش می‎گردد و سیگاری روشن می‎کند. پک عمیقی به آن می‎زند و می‎گوید: "برویم خانه. اما تو نباید به موگلی چیزی بگوئی، وگرنه ..." و با آن دست مانند ماله‎اش تهدیم می‎کند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 5:0  توسط سعید از برلین  |