قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


مرد چاق که پشت گردنش چین افتاده بود می‎گوید: "اگر شماها می‎دانستید که ما قبل از به اصطلاح جنگ جهانی چه وضع خوبی داشتیم. کسی احتیاج به پاسپورت و به معرفی کردن خود نداشت ــ  همه چیز ساده بود و مأموران گمرگ با احترام با آدم رفتار می‎کردند." او آهی می‎کشد و با انگشت اشاره یقه آهاریش را از گردن کمی دور می‎سازد و ادمه می‎دهد: "شماها نمی‎دانید که ..." او ناگهان سکوت می‎کند؛ شاید حالت چهره‎های نشسته به دور میز در این سکوت کردن ناگهانی او مقصر بودند. زیرا حالت چهره‎ها کاملاً قابل مشاهده بود ــ و حتی آه کشیدن از روی ملالت هم برای فهم آن ضروری نبود. چهره‎های کمی از شکل طبیعی خارج گشته مخاطبان چیزی را بیان می‎کردند: چند بار باید این ناله و شکوه را بشنویم، چقدر مردان سالخورده بخاطر زمانه‎‎ای که بعد از جنگ آغاز گردیده شکایت کرده‎اند. اما شکایت کردن از آن چه فایده‎ای دارد؟ آیا مگر این چیز جدیدی‎ست؟ نه! سه بار نه! حتی وقتی شاعری ناپلئون سوم را که خود را بزرگ به حساب می‎آورد ناپلئون کوچک نامید زمانه مانند امروز ما بوده است. ــ مرد چاق با سرفه‎ای سینه‎اش را صاف و دوباره شروع به تعریف می‎کند: "اگر شما می‎دانستید که چه مصیبتی جنگ برای ما به جای گذاشت! روح مرده است و فقط ماتریالیسم پیروزی‎اش را جشن می‎گیرد ..." سپس او در حالی که ارکستر مشغول نواختن تانگو بود برای خود سفارش یک پیک ودکا می‎دهد. 
اما هنگامی که موسیقی قطع می‎شود مرد دیگری در کنار مرد چاق می‎نشیند. او کت و شلوار آبی رنگی با دوخت ساده بر تن داشت. صورتش هنوز جوان به چشم می‎آمد، به این خاطر ما بخاطر موی مانند برف سفیدش که به پشت شانه کرده بود شگفت‎زده گشتیم. موی سفید شقیقه‎های فرو رفته و گردن قهوای رنگش را آزاد گذارده بود. دست‎های لاغرش با انگشت‎های در هم فرو کرده بر روی میز قرار داشتند. گارسون می‎آید. مرد جوان سفید مو می‎پرسد: "می‎توانید یک لیوان شیر سرد برایم بیاورید؟". گارسون تعجب‎زده می‎شود. اما او شیر سفارش داده شده را می‎آورد و برای آن درخواست دو فرانک می‎کند. مرد پول را می‎پردازد و دوباره انگشتان دست‎های قهوه‎ای رنگش را در برابر لیوان در هم فرو می‎برد. از آنجائیکه صورت بی ریشی داشت بنابراین می‎شد جمع کردن و به جلو آوردن لبانش را دید ... صدای سوت آهسته‎ای شنیده می‎شود ــ و سپس مرد بر بالای شیر سردش فوت می‎کند. مرد چاق می‎پرسد "آیا نمی‎توانید خود را معرفی کنید؟ و یقه‎اش را می‎کشد. دیگران سکوت می‎کنند. در این وقت مرد جدید سرش را تکان می‎دهد و آهسته می‎گوید: "من مرده‎ام. من نمی‎دانم چرا هنوز در اطراف در حرکتم. من در روز دهم دسامبر سال 1917 فوت کرده‎ام ..." 
مرد چاق فکر می‎کند "چه مزخرفاتی" و کراوات سبز رنگ مرد را می‎کشد و می‎گوید: "شما وقتی شیر سرد می‎نوشید! وقتی به سالن رقص یک هتل می‎روید! هنوز نمرده‎اید، حرف بی معنی نزنید!" با آنکه در زیر هر پنجره‎ای یک شوفاژ قرار داشت و اطراف ما را گرمای خشکی احاطه ساخته بود اما حرف او ما را به لرزش انداخته بود. نوازندگان در گوشه‎ای از سالن شروع به نواختن می‎کنند. تمام میزهای سالن غذا در آن سر سالن بزرگ هتل اشغال بود. در وسط سالن یک محل خالی وجود داشت که چند زوج مشغول رقص آرامی بودند. 
"شما نمی‎دانید زنده نبودن یعنی چه؟ این عجیب است. شاید از لهجه‎ام متوجه شده باشید که من فرانسویم، با وجودیکه من زبان آلمانی را بدون اشتباه صحبت می‎کنم؛ من اهل الزاس Elsass هستم. من در سال 1916 داوطلبانه به استخدام ارتش درآمدم، و چون بیست و یک سال داشتم و سه سال تحصیلات دانشگاهی را به پایان رسانده بودم مرا به مدرسه نظامی فرستادند. من آموزش‎های مختلفی دیدم، کار با توپ جنگی را آموختم، مخصوصاً توپ با کالیبر بزرگ که در قلعه‎ها مورد نیاز است، با مسلسل تمرین تیراندازی کردم و تئوری‎های زیادی آموختم ... سپس مرا بعنوان ستوان دوم به اردوگاه سربازان نوآموز فرستادند و می‎بایست مردان جوان را تعلیم می‎دادم. در پایان سال 1917 بعنوان ستوان یکم در حدی بودم که اجازه فرمان دادن داشتم. من به قلعه‎ای فرستاده می‎شوم ــ سرهنگی که فرماندهی مدرسه ما را به عهده داشت به من گفت: <مواظب باشید! آنجا در آن بالا هیچ چیز برای خندیدن نخواهید داشت!> با این وجود من خندیدم ... مردان بیست و سه ساله باید به ندرت با وحشت نبرد کنند." 
مرد جوان لب‎هایش را به جلو می‎آورد، بر روی شیرش فوت آهسته‎ای می‎کند، و دست‎هایش با انگشتان در هم فرو رفته همچنان بر روی میز باقی می‎ماند. او سرش را می‎چرخاند، دانه‎های درشت برف بر روی شیشه‎های پنجره بی صدا خط می‎کشیدند. او می‎گوید: "آن شب مانند امشب بود و هنگامیکه ما به بالا رسیدیم نور ضعیف لامپی حیاط را روشن ساخته بود. من از اینکه تمام ساکنین قلعه را در حیاط جمع کرده بودند تعجب کردم. سربازها پالتوی آبی رنگی که آدم را به یاد آسمان رنگ پریده می‎انداخت بر تن داشتند. در فاصله دور توپ‎ها می‎غریدند. یک افسر به پیبشوازم می‎آید؛ بر روی کلاهش چهار نوار طلائی می‎درخشیدند، شمشیری از غلاف کشیده در دست راست داشت، شلوار نظامی‎اش سرخ رنگ بود و مهمیزهای پشت پاشنه چکمه‎های اسب سواریش می‎درخشیدند. من از خودم پرسیدم که چرا فرمانده یونیفرم جنگی نپوشیده است. در پشت سایه نور کم لامپ درهای پناهگاهائی که با سنگ و آجر پوشیده و رویشان خاک و در انتها شن و ماسه ربخته شده و محل زندگی سربازها بود قرار داشتند. گروهان غیر مسلح بود. این را من ابتدا وقتی فرمانده فرمان <ایست، خبردار!> داد دیدم. بعد مردها که در سایه کلاه‎های خود قابل شناسائی نبودند بدون حرکت ایستادند. افسر عالی رتبه که یک لباس تمام رسمی غیر جنگی بر تن داشت به من می‎گوید: <ستوان! از میان افراد درون صف پنجاه مرد را انتخاب کنید!> ــ <برای چه؟> ــ <شما باید اطاعت کنید و نه سؤال! فهمیدید؟> من یک پالتوی کهنه بر تن داشتم، شمشرم در چمدانم جا مانده بود و یک چوبدستی در دست داشتم. به سمت صف می‎روم و با چوبدستی آهسته سینه پنجاه مرد را لمس می‎کنم. سکوت خرد کننده بود. مردهائی که سینه‎هایشان چوبدستی‎ام را لمس کرده بود یک قدم به جلو می‎گذارند، آنها در دسته‎های چهار نفره در جلوی صف مستقیم مردها چنان ایستاده بودند که انگار منتظر یک نمایشنامه موزیکالند. 
من منتظر ایستاده و سردم شده بود. دستکش نازکی در دست داشتم. فرمانده شمشیرش را بلند می‎کند، تیغه در نور ضعیف چراغ برق خفیفی می‎زند. در این لحظه از در یک پناه‎گاه با دستور آهسته گروهبانی پنج مرد بیرون می‎آیند. یکی از مردها مسلسلی بر دوش خود حمل می‎کرد، دومی یک سه پایه، سومی دو جعبه مهمات و دو نفر آخری دست‎های خالی‎شان آویزان بود. 
گروهبان گروه کوچکش را پیش پنجاه مردی که من انتخاب کرده بودم هدایت می‎کند و همراه با چهار سرباز زیر دستش آنها را محاصره می‎کنند. فرمانده دست‎هایش را که درون دستکش بودند بر روی قبضه شمشیر می‎گذارد و یک فرمان آهسته می‎دهد. پنجاه مرد محاصره گشته توسط پنج تن با گام‎هائی که بر زمین کشیده می‎گشتند به سمت دیوار می‎روند، پشت خود را به دیوار قرار می‎دهند و منتظر می‎ایستند. سه پایه سی متر دورتر از آنها بر زمین نشانده می‎گردد، مسلسل را روی آن قرار می‎دهند، یک جعبه مهمات را باز می‎کنند، سربازی بر روی زمین پوشیده شده از برف پشت به پنجاه مرد جمباته می‎زند؛ دومین مرد بر روی صندلی کوچک متصل به سه پایه می‎نشیند. هیچ فرمانی داده نمی‎شود. مرد چمباته زده نشسته بر زمین یک ردیف فشنگ در مسلسل قرار می‎دهد، تیرانداز مدت درازی نشانه نمی‎گیرد، سی گلوله شلیک می‎شود، یک بار دیگر مسلسل خشاب‎گذاری می‎گردد، دوباره سی گلوله شلیک می‎شود ... گلوله‎ها صدای بلندی نداشتند ــ بیشتر به نظرم می‎رسید که انگار در دفتر یک کالج فنی دوشیزه‎ای با ماشین تحریر تمرین می‎کند ... یک بار دیگر خشاب‎گذاری می‎گردد و بعد از یک ثانیه استراحت عاقبت سی گلوله آخری شلیک می‎شوند. در جلوی دیوار پنجاه مرد مرده افتاده بودند ... 
من در زیر لامپ ایستاده بودم و نوک چوبدستی‎ام را در برف فرو می‎کردم، چوبدستی خم می‎گشت، نوکش به بالا می‎پرید و دانه‎های برف گونه‎ام را خنک می‎ساخت ... تیرانداز با فرمان آهسته گروهبان مسلسل را از روی سه پایه برمی‎دارد، نفر دوم سه پایه را و مرد چمباته زده جعبه خالی مهمات را و از جا برمی‎خیزد. گروهان آهسته از حیاط می‎روند ــ فرمانده حتی از آنها درخواست <قدم‎رو> نکرد ... 
من به سمت افسر که هنوز دست‎هایش بر روی قبضه شمشیرش قرار داشت می‎روم و می‎پرسم <چرا؟>. فرمانده با صدای گرفته‎ای می‎گوید <شورش! ما در اینجا شورشی داشتیم و آنقدر تکامل یافت که به خیانت منجر گشت. دو جاسوس سه توپ جنگی را از کار انداختند. ما نتوانستیم مقصرینی که دو دشمن را به قلعه وارد کرده بودند کشف کنیم. من از تمام افراد بازجوئی کردم ... آنها اقرار نکردند. بنابراین باید به آنها درس داده می‎شد. از هر ده نفر یکی را تیرباران کردن کم بود، از هر پنج نفر باید یکی تیرباران می‎گشت! یک پنجم دویست و پنجاه نفر می‎شود پنجاه نفر. می‎فهمید؟> چنین به نظرم می‎آمد که مرد با دندان‎های به هم فشرده شده صحبت می‎کند. اما یک سبیل سفید رنگ دهانش را پوشانده بود. <پنجاه ... باید ... تیرباران می‎گشتند ... من خوشحال بودم که شما امروز می‎آئید، به این ترتیب مجبور نبودم خودم مردان را انتخاب کنم. من همه آنها را می‎شناسم. شش نفر از تیرباران شده‎ها مزدوجند، زن و بچه آنها انتظارشان را می‎کشند. ستوان، چطور باید خیانت را مجازات کرد؟ شما به من بگوئید!" 
پیرمرد از من پاسخی دریافت نکرد. من گذاشتم گماشته مرا به اتاقم هدایت کند. چمدان آنجا بود، من لباسم را عوض می‎کنم. بعد در برابر آینه می‎ایستم تا موهایم را شانه کنم. در این وقت می‎بینم که موهایم سفید شده‎اند. چه توقع دارید، چنین به نظر می‎آید که رنگدانه هم حساس باشد، وحشت رنگ‎آمیزی را کیش می‎کند. و اگر درد غیر قابل تحمل شود رنگ از بدن فرار می‎کند. شش زن! ... چند بچه؟ ..." 
مرد جوان انگشت دست‎هایش را از هم بیرون می‎کشد. با دست راست لیوان شیر را برمی‎دارد، آن را تا ته می‎نوشد و صدا می‎زند:  "گارسون". و وقتی گارسون می‎آید می‎گوید: "حالا می‎توانید برایم یک گیلاس ویسکی بیاورید." 
مرد چاق اما می‎گوید: "تعریف کردن چنین چیزهائی خجالت دارد! بعد هنوز هم از جوانمردی صحبت می‎کنند!" او دستمالش را خارج می‎کند و گردنش را با آن پاک می‎کند.
مرد جوان مو سفید ویسکی‎اش را می‎نوشد. و در حالی که پلک‎هایش پائین مانده بودند آهسته تعریف می‎کند: "من به شما گفتم که در آن زمان مردم، آن زمان، در آن روز ماه دسامبر، زمانی که برف می‎بارید و در فاصله‎ای دور توپ‎های جنگی با نارضایتی می‎غریدند. بیشتر از این نمی‎توانستم کاری انجام دهم. اما چه توقعی دارید: همچنین مرگ هم از اطاعت کردن هیچ چیز نمی‎شناسد. مرگ با فراخواندن نمی‎آید. من مرگ را جستجو کردم و نیافتم ... روز بعد در وسط حیاط قلعه یک چهار ضلعی بود که خاک زردش با رنگ محیط اطراف در تضاد بود. اما خاک آن محکم کوبیده شده بود. بدون صلیب ... هیچ چیز ..." 
در حالیکه ارکستر یک رومبا Rumba می‎نواخت او از جا برمی‎خیزد. مرد چاق سرفه‎ای می‎کند و می‎گوید: "باور ناکردنی‎ست".  مرد جوان مو سفید در کنار پنجره می‎ایستد و به شب و به خطوط پهن دانه‎های برف بر روی شیشه پنجره نگاه می‎کند. او از کنار میز ما رد می‎شود. "فردا حتماً ارتفاع برف چهل سانتیمتر خواهد شد. من فردا برای اسکی بیرون می‎روم. شب بخیر!" سکوت به او پاسخ می‎دهد. در شب بعد یک تیم امداد او را به هتل بازمی‎گرداند. او همان شب می‎میرد. دختر خدمتکار هتل که تمام شب از او پرستاری می‎کرد صبح روز بعد تعریف می‎کند: "او خیلی صحبت کرد، فقط فرانسوی. اما در نیمه شب به خود آمد و به زبان آلمانی به من گفت: <آیا ازدواج کرده‎ای؟> <فقط نامزد کردم!> در این وقت او لبخند زد و نشست و گفت: <مواظب بچه‎ها باش! مواظب بچه‎هایت! من شش پدر را دیدم، و من آنها را همیشه می‎بینم، با وجودیکه نمی‎توانم آنها را بشناسم. آنها در کنار یک دیوار افتاده‎اند. به شوهرت بگو که در کنار دیوارها باید مواظب خود باشد!>، و دختر خدمتکار با گفتن "مطمئناً او در حالت هذیان صحبت کرده است." تعریفش را تمام می‎کند. اما من فکر می‎کنم که این مرد عجیب در حالت هذیان صحبت نکرده بلکه برعکس هشیار بوده است. در سوراخ دگمه کت آبی رنگ نخ‎نمایش یک ربان صورتی رنگ متصل بود که من در ابتدا بجای یک مدال اشتباه گرفتم. اما آن یک روبان ابریشمی بود، روبانی که برای بستن موی بچه‎های کوچک به کار می‎برند. و من فکر می‎کنم که او بعد از جنگ به دیدن زن و بچه‎های مرده‎هایش رفته بود. 
در لیست نام مهمان‎های هتل جلوی شغل او "پزشک" نوشته شده بود. 
شاید مرد در بیست و چهار سالگی امیدوار بود که با تشریح کردن مرده‎ها به مرگ نزدیک‎تر می‎گردد. اما آن نامرئی در برف انتظار او را می‎کشید و مهربانانه، آنطور که بعضی اوقات می‎باشد مسیر امپراطوری خویش را به او نشان داد. جوان مو سپید باید فقط از روی لبه یک صخره می‎پرید. او در حال سقوط لامپ کم نور و افسر مزین به مدال‎ها را فراموش کرد و فقط باید بدن‎های در کنار دیوار را به یاد آورده باشد. سقوط اما وحشت این تصاویر آزاردهنده را از او ربود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:37  توسط سعید از برلین  |