قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

مصاحبه‎کننده، بیست و پنج ساله، چهره‎ای تقریباً کم‎رنگ، سبیل بور، پالتوئی زیبا با گل میخک سفیدی در سوراخ دگمه. مخلوطی از آدمی شیکپوش و فروشنده یک فروشگاه.
مصاحبه‎شونده، مهمانخانه‎دار، چاق و کوتاه، چهل و پنج ساله.
*
مصاحبه‎کننده: ببخشید، آیا شما آقای شاپوتسوت Chapuzot هستید؟
مصاحبه‎شونده: بله آقا، من شاپوتسوت هستم.
مصاحبه‎کننده: خوبه ... (او را با نگاه بررسی دقیقی می‎کند.) بله، بله ... این درست است! ... (یادداشت می‎کند.)
مصاحبه‎شونده: افتخار صحبت با چه کسی را دارم ...
مصاحبه‎کننده: من اولین مصاحبه‎کننده در <صدای مردم> هستم.
مصاحبه‎شونده: اولین مص...، چی؟
مصاحبه‎کننده: مصاحبه‎کننده در <صدای مردم>! ... <صدای مردم> را نمی‎شناسید؟ (شانه بالا می‎اندازد.) ... ببخشید، اما من عجله دارم ... لطف کنید و به سؤال‎هائی پاسخ بدهید که من از شما می‎پرسم ... اما اول برایم یک آبجو بیاورید!
مصاحبه‎شونده (یک لیوان آبجو می‎آورد.): بفرمائید ... این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده (کنار میز می‎نشیند و دفتر یاداشت را در مقابلش قرار می‎دهد): آیا شما صاحب مهمانخانه‎اید؟
مصاحبه‎شونده (مهمان‎ها و گارسون‎ها را شاهد می‎گیرد): بله، البته!
مصاحبه‎کننده: یک کسب و کار مشمئز کننده این ... اما، این مربوط به شماست ... آیا شما و همسرتان در ناسازگاری زندگی می‎کنید؟
مصاحبه‎شونده (حیرت‎زده): با همسرم؟ ... من اصلاً ازدواج نکرده‎ام.
مصاحبه‎کننده: که اینطور، که اینطور ... بنابراین، شما با معشوقه خود خوب جور نیستید؟
مصاحبه‎شونده: اما، من معشوقه هم ندارم.
مصاحبه‎کننده: بی همسر ... بی معشوق ... و شما می‎خواهید سر من کلاه بذارید، آقا؟ ... این را می‎دانم ... من همه چیز را می‎دانم! ... بیهوده است اگر بخواهید برای من نقش یک آدم زیرک را بازی کنید ... بسیار خوب، آیا به همسرتان خیانت می‎کنید؟ ... یا اینکه همسرتان خیانت می‎کند؟ ... (در حال خنده)  چه کسی اینجا خیانت می‎کند؟
مصاحبه‎شونده: اما، ببخشید ... من که گفتم ...
مصاحبه‎کننده: آها! شما می‎خواهید زیادی زیرکی به خرج دهید. شما در مطبوعات مؤفق به این کار نخواهید شد. من از شما می‎خواهم بیشتر از این با مطبوعات شوخی نکنید ... حضرت آقا، من مطبوعات هستم! مطبوعات قدرت اول جهان است ... مطبوعات متهم، قضاوت و محکوم می‎کند ... یک لیوان آبجوی دیگر!
مصاحبه‎شونده (یک لیوان آبجوی دیگر می‎آورد.): بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده: آقا، روزنامه به تنهائی برای خود عدالت و وجدان جهان است. روزنامه همه چیز است! جواب بدهید. چرا با یک بطری نوشابه به سر همسرتان کوبیدید؟
مصاحبه‎شونده: اما خدای من، خدای من! من که به شما گفتم ...
مصاحبه‎کننده (بدون آنکه به اعتراضات شاپوتسوت گوش دهد): دلیل شما برای این عمل خام چه بود؟ ... آیا یک انتقام مبتذلانه بود؟ فوران خشمی بی فکرانه؟ آیا در برابر عملی از روی علاقه مفرط ایستاده‎ایم یا بخاطر نیاکان گرائی؟ آیا شما قاتلین زیادی در خانواده خود دارید؟ چرا صحبت نمی‎کنید؟
مصاحبه‎شونده (در حالیکه هاج و واج سرش را می‎خاراند): اما، خدای من ... من که ...
مصاحبه‎کننده: ادامه بدهید ... آیا قصد ویژه‎ای در انتخاب بطری نوشابه داشتید؟ ... چرا یک بطری نوشابه ... و چرا نه با یک بطری شراب؟ حالا، من به این خاطر تمام اینها را از شما می‎پرسم ــ به من خوب گوش کنید، شاپوتسوت ــ تا با استناد دقیق تمام جزئیات مریوط به جرم و جنایت‎تان و با تجزیه و تحلیل موشکافانه از لحظات خاص خصوصی دلایل اصلی اجتماعی و زناشوئی را بیابم تا بتوانم بر اساس آن روانشناسی جرم و جنایت‎تان را بنا سازم.
مصاحبه‎شونده: اما، ای آسمان، خدای من ...
مصاحبه‎کننده: آیا شما تندخو هستید، آیا شما احساساتی هستید، آیا رو به تباهی و فساد گذاشته‎اید، آیا مبتلا به اختلال اعصابید، آیا رو به زوال فرهنگی هستید؟ آیا از جراحی چیزی می‎فهمید؟
مصاحبه‎شونده (بیشتر و بیشتر وحشت کرده): اما، خدای من، من مهمانخانه‎دار هستم ... من ازدواج نکرده‎ام ... و واقعاً نمی‎دانم که شما از من چه می‎خواهید!
مصاحبه‎کننده (جدی): بنابراین شما در انکار همه چیز پافشاری می‎کنید. شما می‎خواهید مطبوعات را به وضوح مسخره کنید! بسیار خوب! من به شما درس بهتری خواهم داد. (روزنامه کوچکی را از جیب پالتویش خارج می‎سازد.) یک آبجو دیگه!
مصاحبه‎شونده (سومین لیوان آبجو را می‎آورد.): بفرمائید، این هم آبجو.
مصاحبه‎کننده: اینجا را نگاه کنید ــ من از این روزنامه کوچک می‎خوانم. (می‎خواند.) "در نتیجه یک درگیری که دلیلش ناشناخته مانده است شخصی به نام شاپوتسوت، مهمانخانه‎دار در مونروژ Montrouge ..."
مصاحبه‎شونده (سرزنده): اما، آقا، من در مونروژ نیستم، من در مومارت Montmartre هستم!
مصاحبه‎کننده: آیا شما شاپوتسوت نامیده می‎شوید ــ آری یا نه؟
مصاحبه‎شونده: بله.
مصاحبه‎کننده: آیا مهمانخانه‎دار هستید؟
مصاحبه‎شونده: بله.
مصاحبه‎کننده: بنابراین ... آیا مگر تفاوتی دارد که شما از مونروژ یا مومارت باشید؟ این کاملاً بی اهمیت است!
مصاحبه‎شونده: اما این من نیستم.
مصاحبه‎کننده: پس شما از پاسخ دادن به سؤالات من امتناع می‎کنید؟ بسیار خوب! ... ما خواهیم دید، مسخره کردن مطبوعات و آن هم مهمترین صدای مطبوعات چه نتیجه‎ای برایتان به بار خواهد آورد. من شما را نابود خواهم کرد. من شما را بی حرمت می‎سازم. من خواهم گفت که شما با دخترتان که قاتل کودک است رابطه نامشروع دارید، که ... که ... که ...
مصاحبه‎شونده (تا حد مرگ ترسیده، دیگر نمی‎داند چه جوابی باید بدهد): اما، به نام سه شیطان ... اما این خیلی عجیب است ... اگر من بگویم ....
مصاحبه‎کننده: همسرتان کجاست؟ آیا می‎توانم با همسزتان صحبت کنم؟
مصاحبه‎شونده: اما، خواهش می‎کنم! ... با وجود آنکه من هنوز همسری ندارم ...
مصاحبه‎کننده: شما دارای همسر نیستید ... و با بطری نوشابه به سرش می‎کوبید؟ اگر حتماً مایل به انکار هستید لااقل سعی کنید منطقی باقی بمانید ...
مصاحبه‎شونده (مأیوس): لعنت بر شیطان!
مصاحبه‎کننده (آمرانه): بجنبید! همسرتان را برایم بیاورید ... من باید او را ببینم، من باید از او بپرسم ... من باید روانش را مطالعه کنم، من باید علت شباهت به نیاکان را در او بررسی کنم. همسرتان چه شکلی‎ست؟ آیا اندام زیبائی دارد؟ چاق؟ آیا بلوند است؟ ... (سکوت.) ... آیا دارای شور و هیجان مخفی‎ست؟ آیا بدخوست؟ منحرف؟ چند بار سقط جنین کرده؟ ... مشخص است، شما نمی‎خواهید برای یافتن جواب سؤالاتم به من کمک کنید ... بسیار خوب! (چیزی در دفتر یاداشت می‎نویسد.) یک سؤال دیگر! ... شما در باره ماجرای عشقی هامبرت Humbert چه فکر می‎کنید؟ عقیده شخصی شما در باره رشوه و فساد چیست؟ به نظرتان چه دلایلی باعث افزایش کاهش جمعیت در فرانسه شده است؟ در باره دولت و سوسیالیسم چه فکر می‎کنید؟ آیا شما با پیشنهاد پروفسور آلگلاوه Alglave که دولت باید اداره مهمانخانه‎ها را خود به عهده گیرد موافقید؟ آیا شما مخالف کارتل‎های صنعتی هستید؟ آیا شما انحصار دولتی را مضر می‎دانید؟ آیا شما با تازه‎ترین روش ادبیات ما موافقید؟ ... بسیار خوب! شما تصمیم گرفته‎اید که به هیچ سؤالی پاسخ ندهید. این یک چالش لاابلانه با مطبوعات است! آقا، من به شما اخطار می‎کنم، شما جریمه این کار را خواهید پرداخت،! ... (از جا برمی‎خیزد.) یک آبجوی دیگر!
مصاحبه‎شونده: بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده (پس از نوشیدن آبجو): من حالا می‎روم ... من از همسایه‎های‎تان سؤال می‎کنم، و از همسایه‎های همسایه‎های‎تان! (تهدیدکنان.) زیرا همانطور که شما می‎دانید همسایه‎های همسایه‎های ما همسایه‎های ما هستند! بدرود! (او به سمت درب می‎رود.)
مصاحبه‎شونده (او را صدا می‎زند): شما، آقا ... آقا!
مصاحبه‎کننده: برای حرف زدن خیلی دیر شده است! ... این به ضرر شما تمام شد ... باید وقتی من از شما می‎پرسیدم جواب می‎دادید ...
مصاحبه‎شونده: نه به این خاطر ... شما پول چهار لیوان آبجو را بدهکارید.
مصاحبه‎کننده (با وقار و شکوه): آقا، مطبوعات چیزی به کسی بدهکار نیست! (می‎رود!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:20  توسط سعید از برلین  |