قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


کجا هستند ... هر بار وقتی آدم شب‎ها در هتل لباس خود را درمی‎آورد این چنین است ــ قالب کفش‎هایم کجایند! احتمالاً دزدیده شده‎اند. لعنت، این وسائل کجا هستند! آنجا ... نه. آنجا ...؟ آنجا هم نیستند. پس این دختران خدمتکار آنها را کجا گذاشته‎اند! باید یک توطئه بین‎المللی در کار باشد: زن‎ها قبل از خدمتکار شدن باید سوگند یاد کنند که قالب کفش مهممان‎ها را همیشه مخفی سازند! و آنها آنجا هم نیستند! آیا این باور کردنی‎ست؟ مارک تواین یک بار در این باره داستانی نوشته و شرح داده است که چگونه دختران خدمتکار همیشه نامه‎های مهم را دور می‎اندازند اما برعکس یک تکه کاغذ قدیمی بی ارزش را با پافشاری تمام چهارده روز روی میز کوچک کنار تخت قرار می‎دهند ... پس این وسائلم کجا هستند؟ زیر تخت ... حالا باید من پیرمرد بیچاره خودم را با این شکم چاق خم هم بکنم، چنین چیزی در گهواره هم برایم خوانده نشد، بعلاوه ماما اصلاً نمی‎توانست آواز بخواند و به این خاطر باید گرامافون را روشن می‎کرد. زیر تخت هم نیستند. آیا مگر این دخترها خودشان قالب کفش ندارند! این که چیز با ارزشی نیست ... من زنگ خواهم زد. نه، من زنگ نخواهم زد. ما می‎خواهیم ببینیم که آیا هوش مردانه قادر است روش مخفی زیرکی زنانه را کشف کند. احتمالاً آنها را در ظرف لگن ادرار قرار داده است. اینجا هم نیست. درون میز تحریر؟ باعث تعجبم نخواهد گشت اگر آنجا باشند. زنها قادر به هر کاری هستند. یک بار در گرمزمویله‎ن Gremsmühlen قالب‎های کفشم در وان قرار داشتند. بعداً دختر خدمتکار گفت: "من فکر کردم ...". وقی آنها شروع به فکر کردن می‎کنند ... زنها یک اختراع سرحالند ... در این شکی نیست که آدم باید دختر خدمتکار داشته باشد. اگر ثروتمند بودم ــ آنها آنجا هم نیستند ــ اگر ثروتمند بودم: فقط یک خدمتکار مرد. یک خدمتکار مرد چین و چروک دار و صورت اصلاح کرده، کسی که هرگز حرف نمی‎زند و مانند پرنده شکاری پیری دیده می‎شود. نه، خدمتکار جوان‎تر را ترجیح می‎دهم ــ یک جوان چابک، جوانی ماهر ... حالا کسی به من بگوید که این دختر قالب‎های کفشم را کجا گذاشته است! زنها ... حالا اینکه اصلاً چیزی نیست. آنها نمی‎توانند آشپزی کنند. خوب، آیا مگر می‎توانند آشپزی کنند؟ کاملاً بی خبرند، بی خبر. تمام رستوران‎های بزرگ فرانسوی یک رئیس آشپزخانه دارند ــ مردها می‎توانند آشپزی کنند، اما زنها نمی‎توانند. آنها حتی نمی‎توانند قالب‎های کفش را هم در جای مناسبی قرار دهند. آنها واقعاً قادر به چه کاری می‎باشند؟ خب بگذریم ... اما من حالا قالب‎های‎ کفشم را می‎خواهم، و آنها آنجا نیستند. از این رو، اگر من صدر اعظم بودم یک قانون وضع می‎کردم و فقط به مردها، به موجوداتی که قادر به فکر کردنند اجازه مرتب کردن اتاق هتل‎ها را می‎دادم. بله. زنها قادر به این کار نیستند. نه. قالب‎های کفش از حقوق اولیه قانون اساسی‎اند. زیرا اگر کفش‎ها یک شب تمام بدون قالب بمانند سرما می‎خورند. خب ... آیا این دلیلی برای ... من زنگ خواهم زد. کسی که عقل در سر ندارد باید آن را در پا داشته باشد. زنها .... تازه اینکه چیزی نیست.
بله ــ؟ بله، من زنگ زدم. دوشیزه، پس این قالب‎های کفشم را کجا گذاشته‎اید؟ چی؟ چطور؟ خب، همان وسیله‎ای که داخل کفش قرار می‎دهند. چی؟ شما آنها را ندیده‎اید؟ این اصلاً امکان ندارد ــ من خودم آن را امروز صبح اینجا ... لطفاً پیدایش کنید ...! نه، من آنجا را نگاه کردم؛ آنجا را هم؛ بله. پس حالا باید چکار کرد؟ ببینید ــ شما آنجا نیستید! خب، پس شما آنها را کجا قرار دادید؟ شما همیشه قالب‎های کفش را کجا می‎گذارید؟ چی؟ درون میز کوچک کنار تخت؟ اما آنها آنجا نیستند. آه، خدای من. ممنونم. بله. نه. بله، فردا بگردید و آنها را پیدا کنید. 
اگر حالا من قالب‎های کفش را در دست داشتم آنها را بطرفش پرتاب می‎کردم! بنابراین سازش با زنها مقدور نیست. آدم حسابی، ازدواج کن، این یک سازش نیست ــ تو از خنده روده بر می‎شوی. اما اصلاً همه این مشکلات به خاطر رفتن من از خانه است؛ آدم باید فقط در خانه به سفر برود. لعنت، و البته دختر خدمتکار باید آنها را جائی قرار داده باشد، اما فراموش کرده کجا، مگر در سر چنین زنهائی بجز چند فیلم و چند نام معروف چیزی دیگر فرو می‎رود!. بله، اگر من مدیر این هتل می‎شدم خانم‎ها دیگر مجال خندیدن نداشتند. بنابراین امشب باید کفش‎ها بدون قالب بمانند. 
پیژامه. پیژامه‎ام کجاست؟ آن در چمدان است. خوب حالا ما می‎خواهیم ... 
هوم. قالب‎های کفش که روی لباس‎ها قرا دارند. 
جایشان باید هم آنجا باشد. البته که جای قالب‎های کفش در چمدان است. و به این جهت هم من امروز صبح آنها را در چمدان قرار دادم. مردها ... مردها همیشه نظم را رعایت می‎کنند! 

***
لبخند مونالیزا. 

من نمی‎توانم نگاه از تو برگیرم. 
زیرا بر بالای سر همسرت در وقت کشیک
با دستانی لطیف و قلاب کرده آویزانی 
و پوزخند می‎زنی. 

تو مانند آن برج در پیزا معروفی، 
لبخندت طعنه آمیز است. 
آری ... برای چه مونا لیزا می‎خندد؟ 
آیا به ما می‎خندد، بخاطر ما، بر خلاف میل ما، با ما، 
بر علیه ما ــ 
یا چه ــ؟ 

تو، آنچه باید بشود را ساکت و آرام به ما می‎آموزی. 
زیرا که تصویرت ای لیز عزیز به ما نشان می‎دهد: 
آنکه از این جهان بسیار دیده است ــ 
لبخند می‎زند، دستش را روی شکم می‎گذارد 
و سکوت می‎کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:9  توسط سعید از برلین  |