ماجرای دو بوسه.(4)
روزی در جنگل شوهر او را دیدم، و چون میدانستم که بانوی زیبا در خانه تنها است پس با خوشحالیای دوچندان به سمت پستم شتافتم. این بار بیشتر از همیشه جلوتر رفتم و خود را کاملاً نزدیک ساختمان در یک بوته تاریک برگ بو پنهان ساختم. با شنیدن صدائی از داخل خانه مطمئن گشتم که ایزابلا در خانه است. یک بار هم فکر کردم که صدای او را شنیدهام، اما صدا آنقدر آهسته بود که به آن مطمئن نبودم. برای دیدن او صبورانه در کمینگاه پر زحمتم انتظار میکشیدم و همزمان دائم در وحشت بودم نکند شوهرش به خانه بازگردد و مرا تصادفاً پیدا کند. پنجره خانه کوچک ییلاقی متأسفانه با یک پرده آبی رنگ از جنس ابریشم پوشانده شده بود، طوری که من نمیتوانستم داخل خانه را ببینم. در عوض دانستن اینکه در آن محل از ویلا کسی نمیتوانست مرا ببیند کمی آرامم میساخت.
بعد از بیشتر از یک ساعت انتظار کشیدن چنین به نظرم آمد که پرده آبی رنگ تکان میخورد، طوری که انگار کسی پشت پرده ایستاده است و سعی میکند از میان شکاف پنهانی به باغ نگاه کند. من خودم را خوب مخفی ساختم و با هیجانی زیاد منتظر ماندم ببینم چه رخ میدهد، زیرا من بیشتر از سه قدم تا پنجره فاصله نداشتم. عرق از روی پیشانیم جاری بود و قلبم با شدت میزد، طوری که میترسیدم شاید کسی صدای ضربان قلبم را بشنود.
چیزی که بعد اتفاق افتاد بدتر از فرو رفتن تیری در قلب بی تجربهام بود. پرده با یک حرکت صریع به کناری کشیده میشود و مردی سریع مانند برق، اما کاملاً آهسته از پنجره به بیرون میپرد. من بلافاصله بعد از رها ساختن خود از هراس ناشناخته دچار وحشت جدیدی میشوم، زیرا یک لحظه بعد از چهره مرد جسور دشمن خود یعنی پسر عمویم را میشناسم. مانند یک آذرخش ناگهان دوباره به خود میآیم. من از خشم و حسادت میلرزیدم و نزدیک بود که از جا بجهم و با چنگ و دندان به پسر عمویم حمله کنم.
آلویزه از روی زمین بلند میشود، لبخندی میزند و با احتیاط به اطراف خود نگاه میکند. ایزابلا هم فوری از در خانه خارج میشود و با احتیاط به طرف او میرود، لبخندی به او میزند و لطیف و آهسته زمزمه میکند: "برو حالا، آلویزه، برو! خداحافظ!"
همزمان خود را به طرف آلویزه خم میکند، آلویزه او را در آغوش میگیرد و دهانش را بر دهان او میفشرد. آنها فقط یک بار همدیگر را بوسیدند، اما آنقدر طولانی و مشتاقانه و آتشین که ضربان قلبم در این لحظه به هزار رسیده بود. من هرگز چنین شوری را که تا آن زمان فقط از اشعار و داستانها میشناختم از چنین فاصله اندکی ندیده بودم، و دیدن فشار لبهای سرخ، تشنه و حریص بانوی من برلبان پسر عمویم تقریباً دیوانهام ساخته بود.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:58 توسط سعید از برلین
|