قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 
کوروسلپوف Kuroslepow به تآتر می‎رود. اما نمایش بخاطر بیماری بازیگر اصلی لغو شده بود و او بجای ساعت یازده ساعت هشت به خانه بازمی‎گردد. همسرش فوق‎العاده دوستانه با او مواجه می‎شود، اما این برای او بی تفاوت بود. او به سمت راست و چپ نگاه می‎کند و با عصبانیت می‎گوید:
"پای چه کسی زیر تخت است؟"
همسرش با خنده جواب می‎دهد: "اینها پا نیستند. اینها کفش‎های تو هستند که زیر تخت پرت کردی."
"تو مطمئنی که کفش‎های من هستند؟ بسیار خوب. من حالا یک گلوله به کف کفشم شلیک می‎کنم."
از زیر تخت صدای سرفه عجیب و غریبی به گوش می‎رسد و جوانی مانند یک تمساح از زیر تخت خارج می‎شود.
کوروسلپوف می‎گوید: "کاملاً خاکی شده‎اید. شما اصلاً که هستید؟"
مرد جوان سکوت می‎کند.
"چرا ساکتید؟ جواب بدهید! من فکر کنم که این حق را داشته باشم از شما سؤال کنم! شما یا یک دزد هستید، یا دوست خانوادگی، یا یک دیوانه!"
در این وقت مرد جوان تصمیم می‎گیرد نقش یک دیوانه را بازی کند. او سه بار به بالا می‎جهد، بر روی یک پا جست و خیز می‎کند و دست‎هایش را به اطراف می‎گشاید.
کوروسلپوف با تعجب می‎پرسد: "چکار می‎کنید؟"
"من یک پرنده‎ام. من پرواز می‎کنم."
خانم کوروسلپوف شروع به خندیدن می‎کند.
مرد جوان می‎گوید: "خنده ندارد. مسخره کردن آدم بیمار یک گناه است."
کوروسلپوف می‎گوید: "که اینطور، پس شما یک دیوانه هستید؟"
"من یک پرنده‎ام! من پرواز می‎کنم! پنجره را باز کنید و من از پنجره به بیرون پرواز خواهم کرد."
کوروسلپوف می‎گوید: "ببینید، وقتی پرنده‎ای به داخل خانه کسی وارد می‎شود او را در قفس می‎کنند. من می‎گذارم که شما را در قفس کنند. از این گذشته، شاید هم شما اصلاً دیوانه نباشید؟"
مرد جوان می‎گوید "چرا، هستم" و با ترس به چوبدستی‎ای که کوروسلپوف در دست داشت نگاه می‎کند و می‎گوید "من یک دیوانه بی خطرم."
"این را فقط یک پزشک روانشناس می‎تواند تشخیص دهد. کاتیا Katja، فوری به دارالمجانین تلفن کن، باید یک پزشک و دو خدمه بیایند. سریع!"
مرد جوان می‎گوید: "بهتره که بگذارید من به خانه بروم. من یک دیوانه بی خطرم ... از من در خانه مراقبت می‎کنند."
"نه! این برای تمام شهر یک خطر است."
آنها مدت درازی منتظر پزشک می‎مانند. مرد جوان در گوشه‎ای ایستاده بود و هر از گاهی ادای پرواز یک پرنده را در می‎آورد.
عاقبت پزشک و دو خدمه می‎آیند.
پزشک سریع می‎پرسد: "بیمار کجاست؟"
"او آنجا ایستاده است. من کمی زودتر به خانه بازگشتم و او را در زیر تخت همسرم پیدا کردم. من از او پرسیدم که چگونه زیر تخت همسرم رفته است، و او به من جواب داد: <من یک دیوانه‎ام!> آقای دکتر، او را معاینه کنید!"
دکتر نگاهی به زن جوان و مرد جوان می‎اندازد. او وضعیت را به درستی درک می‎کند و از آنجائیکه خود او در خانه همسر جوانی داشت فکر می‎کند این امکان وجود دارد که او هم بتواند یک پا در زیر تخت همسرش کشف کند. او از دست مردان جوانی که زنان متأهل را گمراه می‎کنند عصبانی بود، بویژه مجرمی که در برابرش ایستاده بود.
او با خشونت می‎گوید: "بروید به دستشوئی. من شما را معاینه خواهم کرد!"
مرد جوان در دستشوئی تصمیم می‎گیرد که نقش دیگری بازی کند. او با دست صلیبی بر سینه خود می‎کشد و به پزشک می‎گوید:
"ببین، اگه خواستی به بهشت بری منو خبر کن. من کلید بهشت رو دارم!"
دکتر می‎گوید: "پس پطرس Petrus مقدس تو هستی؟"
مرد جوان جواب می‎دهد: "درست حدس زدی"
"برای من فقط یک چیز جالبه: چطور پطرس تونست زیر تخت بره؟"
"راه‎های خدا بی پایانند!"
دکتر با عصبانیت فریاد می‎زند: "کافی‎ست! لباس دیوانه‎ها را تنش کنید و محکم ببندیدش!"
مرد جوان با رنگی پریده می‎گوید: "اجازه بدید. این چه معنی دارد؟ شما حق ندارید ..."
"شما به زودی خواهید دید که من دارای چه حقی هستم! من می‎گذارم شما را در سلول انفرادی حبس کنند ... من می‎گذارم آب سرد روی سرتان بریزند."
مرد به خود می‎گوید "باختم" و کوشش می‎کند خود را از دست خدمه‎ها رها سازد.
نبرد سختی درمی‎گیرد، خدمه‎ها برای نگاه داشتن دست‎هایش او را کتک سختی می‎زنند و دکتر با لذت آشکاری به این صحنه نگاه می‎کرد.
مرد جوان تقریباً گریه کنان می‎گوید: "دکتر، بگوئید مرا رها کنند! من می‎خواهم حقیقت را بگویم!"
"قبول! ولش کنید! حرف بزن."
"من دیوانه نیستم."
"چطور در یک خانه غریبه زیر تخت خانم رفتید؟"
"آقای دکتر! نبرد به خاطر زنده ماندن، بیکاری ــ آدم باید به هر کاری دست بزنه!"
"آیا شما دزد هستید؟"
مرد جوان با کشیدن آهی مصنوعی می‎گوید: "بله. اما این بار هیچ چیز ندزدیدم. بگذارید که من بروم."
دکتر می‎گوید: "نه. من حامی دزدها نیستم!"
او گوشی تلفن را برمی‎دار و شماره‎ای را می‎گیرد:
"الو! دوشیزه! لطفاً اداره پلیس! آقای پریستاف Pristav؟ من دکتر اورلو Orlow هستم. ما یک دزد گرفتیم. ووریانسکایا 7، خانه شماره 10. او را بازداشت کنید!"
دکتر بعد از آمدن پریستاف می‎گوید: "آقای خانه این جوان را زیر تخت همسرشان پیدا کردند. او اول نقش یک دیوانه را بازی کرد، بعد اعتراف کرد که یک سارق است."
پریستاف هم در خانه همسر جوان و زیبائی داشت. او فکر کرد: من تمام روز را مشغول خدمت کردنم و در این بین ..."
خشمی کور او را در بر می‎گیرد.
"آدم حقه باز. دزدی می‎کنی! بهت نشان خواهم داد. همدستانت کجا هستند؟ اعتراف کن، وگرنه ..."
او دستش را بلند می‎کند، و مرد جوان به گوشه‎ای پرتاب می‎شود.
"این پیش پرداخت بود. صبر کن، پسرک. در اداره پلیس باطوم لاستیکی را خواهی شناخت."
مرد جوان داد می‎زند "آقای پریستاف" و خود را جلوی پای او می‎اندازد: "این ناعادلانه است. من دزد نیستم. من یک دوست قدیمی خانم خانه‎ام. هنگامیکه من پیش او بودم، شوهرش بطور غیر منتظره به خانه بازگشت."
پریستاف می‎گوید: "نام و مشخصات."
"من وکیل هستم، سی و پنج ساله، متأهل، تا حال مرتک جرمی نشده‎ام. اجازه دارم خود را معرفی کنم؟ ــ دکتر گالکین Galkin! از آشنائی با شما خیلی خوشحالم!"
پریستاف کوتاه می‎پرسد: "شماره تلفن؟"
چنین و چنان.
پریستاف شماره را می‎گیرد. بعد می‎گوید: "منزل گالکین؟ خانم گالکین؟ ما شوهر شما را در زیر تخت خانم کوروسلپوف پیدا کردیم. ما باید با او چه بکنیم؟ آه! بسیار خوب."
او گوشی را می‎گذارد و با خوشحالی می‎گوید:
"شما باید فوری به خانه بروید."
آقای خانه در اتاق انتظار گالکین را متوقف می‎سازد.
"پس تو دوست کاتیا هستی؟ و تو می‎خواستی پرواز کنی، پرنده؟ بفرما ــ پرواز کن!" و او را به پائین پله‎ها پرت می‎کند.
او در خانه توسط زنش هم کتک می‎خورد.
گالکین آه می‎کشد و به خود می‎گوید: آیا اصلاً نیاز به این کار بود؟ اگر آدم دروغ نگوید فقط توسط یک شوهر کتک می‎خورد! آیا نگفتن حقیقت ارزشش را دارد؟ اشتباهات آدم را باهوش می‎سازند! دفعه بعد ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:8  توسط سعید از برلین  |