قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


چگونه می‎توان دل خانم‎ها را بدست آورد

ما به کرات مشاهده می‎کنیم که مردان زیبای جوان در نزد خانم‎ها بی شانس‎اند، در حالیکه مردان مو قرمز، خمیده و زشت برنده قشنگ‎ترین بانوان می‎گردند.
چرا؟
زیرا مردان زیبای جوان آگاه نیستند که چگونه با زن‎ها باید رفتار کرد، و چون دیگرن این راز را می‎شناسند.
من مصیبت این عده از جوان‎ها را درک می‎کنم و مایلم به آنها چند توصیه هدیه دهم.
قبل از هر چیز: اگر شما عاشقید، لازم نیست فوری فراکتان را بپوشید، کراوات سفید ببندید، یک دسته گل در دست بگیرید و به معشوقه خود بگوئید:
"فرشته من، من بدون شما نمی‎توانم زنده بمانم. مرا ببوسید!"
این ابلهی و ساده لوحی‎ست.
به این نحو عمل کنید:
شما روزی در غروب پیش او می‎روید. قبلاً چند لیمو ترش خورده و کاملاً رنگ پریده‎اید. زیر چشم‎هایتان را با کبریت سوخته شده کمی تیره ساخته‎اید. شما در گوشه‎ای می‎نشینید و آه می‎کشید.
بانو از شما می‎پرسد: "چرا شما غمگین هستید؟ آیا در شغل‎تان بدشانسی آورده‎اید؟"
"شغل! آه، چه اهمیتی می‎تواند امروز شغل برایم داشته باشد."
"اما شما رنگ‎تان خیلی پریده است!"
"من تمام شب را نتوانستم بخوابم."
"آه خدای من، چرا؟"
"نپرسید! شما مقصرید ــ من خواب شما را می‎دیدم ..."
"خدای من! اما من که کاری نکردم ــ من واقعاً متأسفم."
می‎شنوید؟ این باعث تأسف او شده است. بخاطر شما احساس تأسف می‎کند!
بانو می‎گوید: "خودتان را عذاب ندهید!"
شما از جا بلند می‎شوید. طوریکه انگار می‎خواهید از او خداحافظی کنید خودتان را به او نزدیک می‎سازید. شما دست‎هایش را می‎بوسید! بانو به شما نگاه می‎کند و لبخند می‎زند. این همان لحظه است! بنابراین اگر شما از این لحظه غفلت وررزید من هم ضمانت هیچ چیز را نخواهم کرد!
وانگهی توصیه‎های بیشتری برایتان ندارم. یا اینکه از من توقع توصیه‎های بیشتری داشتید؟ ... شما دیرتر اجازه دارید به خانه بازگردید ...

*
من مردی را می‎شناختم که این مسیر را خیلی ساده ساخته بود. هرگاه او با خانمی تنها می‎ماند بدون دادن هیچگونه زحمت اضافی به خود او رادر آغوش می‎گرفت.
من یک بار از او پرسیدم:
"چطور می‎توانی چنین طوفانی عمل کنی؟ آیا همیشه مؤفق بوده‎ای؟"
"نه همیشه، اما زنها در چنین مواردی زیاد حرف نمی‎زنند. آنها گرد و خاک براه نمی‎اندازند. گهگاهی به صورتت کشیده‎ای می‎زنند. اما از صد زن حداکثر شصت نفرشان این کار را می‎کنند. بنابراین من با چهل در صد بهره برداری کار می‎کنم. یک مدیر بانک هم اینهمه سود نمی‎کند."
فقط باید اشاره کنم: این به یک جوان زیبا و بلند بالا مربوط می‎گشت. بهتر این است که افراد کوچک اندام و ظریف این روش را به کار نبرند. در چنین مواردی آه کشیدن خیلی مؤثرتر است:
"بانوی مهربان: من خواب شما را دیدم ..."

*
یکی از دوستانم روش ظروف چینی را به کار می‎برد ــ این کاری ساده و ارزان است. او مدت‎ها پیش در حراجی یک مجسمه گربه و مجسمه یک مرد چینی که سرش را مدام تکان می‎داد می‎خرد. از آن زمان به بعد عادت کرده بود بگوید:
"آیا چینی‎های قدیمی را دوست دارید؟"
آیا زنی را می‎شناسید که شجاعت نه گفتن داشته باشد؟
"من یک کلکسیون زیبا از مجسمه‎های چینی دارم. آیا می‎خواهید کلکسیونم را ببینید؟"
وقتی خانم کلاهش را بر سر می‎گذارد و قصد ترک آپارتمان‎تان را دارد معمولاً می‎پرسد:
"آه، بله، شما می‎خواستید مجسمه‎های مشهور چینی خود را به من نشان دهید. پس آنها کجا قرار دارند؟"
"آنجا در آن سمت!" مجسمه مرد چینی را تکان بده! او شروع به تکان دادن سر خود خواهد کرد. و بعد وقتی بانو درب را پشت سر خود محکم ببندد، مجسمه همچنان متفکرانه سرش را می‎جنباند ...

*
در آخر: زنها تمایلات شاعرانه دارند. و نیاز یک چیز نثر مانند است.
دوست من عشق یک زن را باخت، زیرا که به او در کافه گفته بود:
"قیمت قهوه ترک پنج روبل Rubel است. تو با دندان‎های جذابت یک قطعه از شیرینی من کندی ــ این می‎شود ده کوپک Kopeke. بعلاوه بیست کوپک به گارسون انعام دادم. به این ترتیب باید به من پنج روبل و سی کوپک بدهی."
مردی که اینطور صحبت کند در همان لحظه مردی مرده است.

چگونگه باید در یک مهمانی شام رفتار کرد

وقتی شما به مهمانی دعوت می‎شوید نباید حتماً تمام دوستان‎تان که دعوت نشده‎اند را  همراه خود ببرید و به آنها بگوئید: "اینها انسان‎های خیلی خوبی هستند و حتماً از شماها پذیرائی خواهند کرد!"
فقط مهمان‎هائی اجازه حضور دارند که صریحاً دعوت شده‎اند، و در واقع پانزده دقیقه قبل از ساعتی که از او دعوت شده است. من یک جوانی را می‎شناختم که در شب قبل از مهمانی نزد مهماندار زنگ زد و گفت: "من تصمیم گرفته‎ام امروز پیش شما بیایم، لباس خواب، کفش خانه و پیراهن با خود آورده‎ام. من شب را پیش شما خواهم گذراند، زیرا من پدر شما را می‎شناسم ــ وقتی آدم پنج دقیقه دیر بیاید او نهار را به تنهائی می‎خورد."
برای شام باید با کت و شلوار تیره حضور یافت. یک پیژامه، اگر هم از بهترین ابریشم باشد، بر جمعیت هیچ تأثیری نخواهد گذاشت. شما باید محترمانه و آرام داخل اتاق شوید، حتی اگر در راهرو با اضطراب پرسیده باشید: "دیر آمده‎ام؟"
شما لازم نیست ذکر کنید که با تراموا آمده‎اید؛ در اجتماعات خوب آدم از تراموا صحبت نمی‎کند. عاقلانه‎ترین کار این است که شما در خانه شلوارتان را کمی به بنزین آغشته کنید و بعد بگوئید: "من امروز ماشین  تازه‎ام را آزمایش می‎کردم."
در راهرو می‎توانید گونه ندیمه خوشگل را نیشگون بگیرید. یک خدمتکار را، و اگر او هنوز گونه‎های گلگون داشت احتیاج ندارید چشمک بزنید.
هنگامیکه شما داخل می‎شوید نباید کنجکاوانه بپرسید: "خانم مهربان، امروز برای خوردن چه داریم؟" بهترین کار این است که شروع به یک گفتگوی قابل ملاحظه کنید یا از بچه‎های خانم خانه که معمولاً چهار دست و پا بر روی فرش در سالن راه می‎روند تمجید کنید.
در باره بچه‎ها باید با یک احتیاط ویژه حرف زد.
در هر حال خود را مفتون آنها نشان دهید. این هیچ هزینه‎ای ندارد و باعث خوشحالی مادر می‎شود. آدم می‎تواند ساده بگوید:
"پسر کوچولوی شماست؟ جذاب ــ درست مانند مامانش! حرف هم می‎زند؟"
"نه، او هنوز کوچک است."
این گفتگو در واقع بی معناست اما باعث بوجود آمدن حال و هوای مناسبی می‎گردد.
وقتی ندیمه خوشگل در آستانه درب ظاهر می‎گردد و اعلام می‎کند که میز چیده شده است، احتیاج ندارید از روی صندلی بجهید و با عجله به اتاق غذاخوری بروید، بلکه شما باید چهره‎ای بی تفاوت به خود بگیرید و به خانم خانه بگوئید: "اما، خانم مهربان، چرا زحمت کشیدید؟"
بعد دست‎تان را به سمت خانم کناری خود، اگر هم که زیبا نبود، دراز کنید و با محبت بگوئید: "اجازه دارم امروز سعادت همسایگی با شما را در کنار میز غذا داشته باشم؟"
آدم در حین غذا خوردن اجازه مزاحمت خانم خانه را با سؤالات تاجرانه ندارد:
"خانم مهربان، قیمت این ماهی چند است؟"
و اگر خانم خانه خودش پاسخ دهد "پنج روبل" آدم اجازه ندارد بگوید: "لطفاً یک قطعه به ارزش پنجاه کوپک برای من ببرید."
وقتی دسر را می‎آورند نباید چیزی دلسرد کننده گفت: "چی؟ دسر آورده شد؟ شام همین بود؟ اگر من این را می‎دانستم ترجیح می‎دادم به رستوران بروم!"
من یک مهمان کم حافظه را می‎شناختم که پس از غذا بر روی بشقاب خود می‎زد و می‎گفت: "صورت حساب، لطفاً!"
شاید این راه حل برای خانم خانه حتی ناخوشایند هم واقع نگردد، اما آنطور که مشخص است تأثیر اهانت آمیزی دارد.
بعد از غذا اجازه ندارید از جا بلند شوید و خداحافظی کنید. معمولاً آدم هنوز مدتی می‎نشیند و سیگار می‎کشد، سپس ناگهان به ساعت نگاه می‎کند و می‎گوید: "چی؟ وقت چه زود گذشت، من باید هنوز به یک جلسه بروم."
وقتی شما می‎روید، فراموش نکنید دست خانم خانه را ببوسید و به ندیمه خوشگل یک انعام بدهید. لطفاً آن دو را با هم اشتباه نگیرید ــ این برای خانم خاه و ندیمه خیلی ناگوار است ...
در آخر یک اشاره هم برای خانم مهماندار: به شما توصیه می‎شود مهمان را تا راهرو مشایعت کنید. اولاً این یک رسم است و دوماً به این ترتیب او نمی‎تواند پالتوی غریبه‎ها را با خود ببرد ...

چگونه باید جوک تعریف کرد

اگر آدم بخواهد در یک مهمانی کامیاب گردد، باید بتواند جوک‎های خوب تعریف کند. مرد جوانی که قادر به این کار باشد همه جا او را با کمال میل دعوت می‎کنند.
تعریف کننده جوک باید سه قاعده اصلی را بشناسد:
1- جوک باید کوتاه باشد.
2- تعریف کردن جوک باید درخشان انجام گیرد.
3- نکته اصلی باید غیر منتظره بیاید.
یک آقای معروف همیشه جوک‎هایش را اینطور تعریف می‎کرد:
"هوم ... من می‎خواهم برایتان یک جوک خوب تعریف کنم. بله. این قضیه در منطقه کوچک صنعتی اتفاق افتاده بود. اما با وجود کوچکی شهر خیلی شلوغ بود. این شهر در کنار سواحل ولگا قرار دارد و یک ایستگاه بارگیری‎ست، به این خاطر بازرگانان زیادی آنجا زندگی می‎کنند. در این شهر رستوران‎های زیادی وجود دارد. بازرگانان هر روز در این رستوران‎ها رفت و آمد دارند، در آنجا معامله‎های خود را انجام می‎دهند، چای و ودکا می‎نوشند. روزی یک بازرگان مست به یکی از این رستوران‎ها که من دیگر نامش را نمی‎دانم می‎رود. بر روی لبه پنجره نزدیک میز او یک قفس با یک قناری قرار داشت. پرنده آواز می‎خواند و بازرگان از خواندن او به هیجان آمده است. شما می‎دانید که قناری‎ها چنان زیبا می‎خوانند که به افتخارشان حتی یک گروه از جزایر را ــ جزایر قناری ــ به نامشان کرده‎اند. بازرگان می‎نوشد. ناگهان گارسون را صدا می‎زند: "شما، گارسون، قیمت این پرنده چند است؟" ــ "سیصد روبل!" ــ "برایم قناری را در کره سرخ کنید و بیاورید!" گارسون می‎داند که بازرگان مرد ثروتمندی‎ست، او فکر می‎کند که او به هوس افتاده. او قناری را برمی‎دارد، با خود به آشپزخانه می‎برد و بعد از مدتی پرنده با کره سرخ شده را به سر میز می‎آورد. دراین وقت بازرگان می‎گوید: "تمام پرنده را نمی‎خواهم. یک قطعه به قیمت سه کوپک از آن برایم ببر!" رسوائی به بار می‎آید، گارسون نگهبان را می‎آورد. صورت جلسه. پس از مدتی بازرگان نزد قاضی احضار می‎شود و به جریمه نقدی محکوم می‎گردد."
نباید اینطور تعریف کرد. آدم یک جوک را تقریباً اینطور تعریف می‎کند:
"سِدِرباوم Zederbaum، تمام مردم شهر تعریف می‎کنند که کگل‎من Kegelmann با همسرش زندگی می‎کند."
سِدِرباوم: "چه شانسی ... اگر من می‎خواستم ــ من هم می‎توانستم با او زندگی کنم."
یا:
دو یهودی در فرودگاه پاریس پیش خلبان می‎روند و از او می‎پرسند: "آیا به لندن پرواز می‎کنید؟ ما را با خود می‎برید!" خلبان به آنها نگاه می‎کند و می‎پرسد: "شماها که هستید؟ ــ "ما دو یهودی هستیم." ــ "من یهودی‎ها را من با خود نمی‎برم. اگر برایم تصادفی رخ دهد آنها فریاد می‎کشند، مرا از پشت می‎گیرند و بعد ..." ــ یهودی‎ها جواب می‎دهند، " آقای خلبان، ما فریاد نخواهیم کشید." ــ "من شما را با یک شرط خواهم برد: شما اجازه ندارید یک کلمه هم صحبت کنید. برای هر کلمه‎ای که حرف بزنید یک پوند جریمه خواهید پرداخت." یهودی‎ها سوار هواپیما می‎شوند و به انگلیس پرواز می‎کنند. یکی از یهودی‎ها به محض به زمین نشستن هواپیما در لندن پیش خلبان می‎رود و می‎پرسد: "حالا اجازه دارم صحبت کنم؟ ــ آبراشا Abrascha در آب افتاده!"
چیزی غم انگیزتر از یک تعریف کننده حواس پرت جوک وجود ندارد.
"هوم ... من می‎خواهم برایتان یک جوک تعریف کنم. در سال 1989 بود ... نه، در سال 1900. صبر کنید، پس در چه سالی بود؟"
"این چندان مهم نیست. جوک را تعریف کنید!"
"یک انگلیسی در یک شهر زندگی می‎کرد، نه انگلیسی نبود، یک ارمنی بود ... نام او ... اَه، اسمش چه بود ... می‎بخشید، من این جوک را با جوک دیگری اشتباه گرفتم."
اگر آدم چنین جوک‎گوئی را بکشد مطمئناً قاضی او را بی گناه اعلام خواهد کرد.
جوک‎گویانی هم وجود دارند که یک جوک را شروع می‎کنند، بعد ناگهان متوقف می‎شوند، سرخ می‎شوند و می‎گویند: "می‎بخشید، این یک جوک بی ادبی‎ست، و اینجا خانم‎ها تشریف دارند."
وحشت انگیزند مردمی که به کسی می‎گویند:
"جوکی را تعریف کنید که هفته پیش تعریف کردید!"
"کدام جوک؟"
"همان جوک ... یک شاگرد مدرسه از معلمش خواهش می‎کند که برای فردا به او اجازه مرخصی بدهد." معلم می‎پرسد برای چه؟ ــ «پدرم گفت که فردا خانه ما آتش خواهد گرفت.»"
چطور میتوان آنجا هنوز یک جوک تعریف کرد؟!

چگونه باید در یک عروسی رفتار کرد

تفاوت یک عروسی و یک خاک‎سپاری دراین است که در یک خاک‎سپاری باید فوری گریه کرد، در حالیکه آدم در یک عروسی گاهی ابتدا در روز بعد به گریه می‎افتد.
در جمع‎های محترم فقط عروسی جشن گرفته می‎شود. طلاق باشکوه انجام نمی‎گیرد، گرچه آدم هنگام طلاق اغلب بیشتر از هنگام ازدواج خوشحال می‎شود ... من به شما چند توصیه خواهم کرد که چطور باید در هنگام یک عروسی رفتار کرد.
داماد ــ هوم ... وضعیتش در عروسی بدون شک از یک مهمان دعوت شده سخت‎تر است. برای مهمان رفتن به جشن عروسی ضروری نیست، در حالیکه عدم حضور داماد جلب توجه ناگواری دارد. و حالا یک مرد جوان با چهره‎ای مردد و رنگ پریده را مجسم کنید که در یک فراک فشرده می‎گردد و دستکش سفید و کفش ورنی پوشیده است ... او باید تبریک‎ها را، شوخی و متلک‎های دوستان را بشنود، توصیه‎های پدر و مادر را بپذیرد، باید نگاه‎های خیره جمعیت در کلیسا را تحمل کند و حتی دوستانه لبخند بزند ...
مهمان‎ها در کلیسا او و عروس را زیر آتش گلوله می‎گیرند.
آشپز چاق آه کشان می‎گوید: "بیچاره! چنین جوان و باید به درون آتش بپرد ..."
دختر خدمتکار می‎گوید: "پیش ما در عطاری تعریف می‎کردند که عروس معشوقه کس دیگری‎ست. او داماد را مجبور ساخته که با دختر ازواج کند."
"چه زیبائی در او می‎یابی؟ فقط به دماغش نگاه کن!"
در برابر این حاضرین هیچ چیز مخفی نمی‎ماند، همه چیز را متوجه می‎شوند.
"و عروس؟ او چشمان کاملاً سرخی دارد!"
"گونه‎های قرمز کرده ... آنقدر به صورتش رنگ مالیده که از گونه‎هاش داره پائین می‎ریزه! و برش یقه بازش را نگاه کن؟ چطور آدم می‎تواند با این لباس به عروسی برود؟
مهمان جشن عروسی باید خوش اخلاق و یک سخنران باشد. باید کت و شلوار مخصوص عروسی و یک جلیقه سفید بپوشد، و با صورتی تازه اصلاح کرده برود ... چهره‎اش باید از خوشی بدرخشد، حتی اگر چند لحظه پیش با دوست دخترش دعوا کرده باشد. باید دسته گلی از رزهای سفید در دست داشته باشد، او باید این دسته گل را به عروس بدهد و لبخند زنان بگوید:
"این گل‎های پاک و بی گناه سمبل پاکی و سعادت آینده شماست، سمبل بی گناهی شما!"
این آخرین کلمات را حتی زمانی که عروس و داماد ده سال در خانه مشترکی با هم زندگی کرده باشند هم می‎توان گفت.
اگر به او شراب ترش و غذای بد بدهند آدم اجازه ندارد دسته گل را پس بگیرد. اما آدم می‎تواند قبل از ترک جشن به عروس نزدیک شود و آهسته به او بگوید:
"چطور می‎توان به مهمان‎ها چنین غذائی داد؟ شراب مانند سرکه ترش بود! و من برای شما چنین رزهای زیبائی آوردم ــ گل‎ها را برایم پس بفرستید. من باید فردا به یک جشن عروسی دیگر بروم."
سخنرانی در عروسی ... هوم ... این هم چندان آسان نیست.
من به یاد می‎آورم که چه تأثیر ناگواری سخنرانی یکی از دوستانم در عروسی من گذاشت. او مجرد بود و سخنرانی زیر را انجام داد:
خانم‎ها و آقایان، به من اجازه دهید به عروس و داماد تبریک بگویم. من می‎توانستم برای داماد عمری دراز آرزو کنم، اگر که من از این وحشت نداشتم او به زندگی لجام گسیخته‎ای که قبل از ازدواج داشته است ادامه دهد ... دوست عزیزم، حالا باید تو دست از زن بازی برداری و بیشتر به سلامتی‎ات فکر کنی! ... برای عروس می‎توانم آرزو کنم که او چند بچه چاقالو بدنیا آورد، هرچند که قبل از ازدواج یک بچه داشته است ... من می‎توانم به پدر و مادر ایشان تبریک بگویم که از شر دخترشان راحت شده‎اند. این حقیقت دارد، عروس یک ویلا بعنوان مهریه بدست می‎آورد، اما این ویلا ویران است و من کاملاً مطمئنم که عروس و داماد جوان باید بلافاصله وام مسکن بگیرند ... پس چرا باید از آن صحبت کنیم؟ اما من همچنین برای مادر محترم داماد هم آرزوی خوشبختی می‎کنم. من امیدوارم که پسر شما رفتار بهتری از شوهرتان داشته باشد، زیرا که او هر چیزی را که دم دستش بود به طرف سر شما پرتاب می‎کرد ... من همچنین شادی هر دو خاله عروس را احساس می‎کنم، آنها حالا می‎تواند یک دل سیر غذا بخورند! من می‎خواهم مشخص کنم که قاشق‎هائی که خاله‎ها مخفیانه در کیف خود گذارده‎اند از نقره نیستند بلکه از آلومینیوم‎اند ... من سخنرانی‎ام را به پایان می‎رسانم، به سلامتی همه مدعوین گیلاسم را می‎نوشم و متأسفم کسی نمی‎تواند به من جواب بدهد، زیرا همه مست هستند ... هورا!"
یک چنین سخنرانی‎ای هیچ شانسی برای مؤفقیت ندارد ــ آدم می‎تواند حداکثر خونین شود. از این رو من سخنرانی زیر را ــ برای از سر راه سوء‎تفاهم‎ها کنار رفتن ــ پیشنهاد می‎دهم:
"خانم‎ها و آقایان محترم! من در زیر سقف این خانه شایان احترام جوانان شکوفا و سالخوردگانی خردمند می‎بینم ... چه چیز شماها را امروز متحد ساخته؟ شما به راحتی می‎گوئید: ازدواج پتر Peter و وروتشکا Werotschka! او 45 میلیون، یک ویلا، نقره و که می‎داند هنوز چه چیز دیگری. آه، خانم‎ها و آقایان، شما چه سطحی قضاوت می‎کنید که اینجا چه می‎گذرد ... خانم‎ها و آقایان، اینجا امروز سنگ بنای آن راز بزرگ بنا نهاده می‎گردد. پتر عاقبت وظیفه خود را در برابر کشور، در برابر اجتماع انجام داده است. و اگر شما عروس زیبای جذابش را تماشا کنید، به این ترتیب خواهید گفت: یک وظیفه خوشایند. خانم‎ها و آقایان، من با کمال میل جای او می‎گشتم. (خنده دسته جمعی، کف زدن.) اما این راه به رویم بسته است، من یک زن ستیز متقاعد گشته‎ام، زیرا که نوزده سال از ازدواجم می‎گذرد ... (جنبش در سمت چپ، جائیکه همسر سخنران نشسته است.)
خانم‎ها و آقایان، من گیلاسم را به سلامتی مردی بالا می‎برم  که امروز با دختری ازدواج می‎کند که این درک را داشته تا نوزده سالگی پاکی‎اش را حفظ کند ... من به سلامتی بچه‎های کوچک‎شان که در آینده بوجود خواهند آورد و مطمئناً شخصیت نجیب پدر و مادر خود را به ارث خواهند برد می‎نوشم ... من به سلامتی پدر و مادری می‎نوشم که با دستی گشاده (یک ویلا، 5 میلیون) این زوج جوان را خوشبخت ساخته‎اند ... من به سلامتی خاله سالخورده‎ای می‎نوشم که پسرش از تواضع محض به زیر میز افتاده است ... و آخرین نوشیدن من به سلامتی آن آقائی‎ست که شراب قرمز را روی رومیزی سفید ریخته است و حالا نمک را روی لکه شراب می‎ریزد ــ زیرا که نمک و نان خوشبختی می‎آورند!" (تشویق حضار.)
بعد باید سخنران یک جرعه شراب بنوشد و به رسم روس‎ها فریاد بکشد: "تلخ!" ــ بعد باید عروس و داماد همدیگر را ببوسند. این عرف فقط هنگام عروسی‎ها به کار برده می‎شود. دیرتر مرد به ندرت زنش را می‎بوسد ــ دوست خانوادگی عروس را می‎بوسد، و مرد می‎گوید: "تلخ!"
اگر شما چنین سخنرانی‎ای انجام می‎دهید، خیلی سریع محبوب می‎گردید، شما را همه جا دعوت می‎کنند و شما بدون شک یک روز جای داماد را خواهید گرفت ... 
  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:46  توسط سعید از برلین  |