قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

خاطره ــ و این خنده و شادی‎ای دو نفره بود، وقتی آدم از برابر گوله‎های برف فرار می‎کرد و خود را در آغوش باز دیگری می‎انداخت. و بدن برهنه در یک اتاق نیمه تاریک بود، زیباتر اگر که در زیر سایه درخت‎ها می‎بود، در هوای معتدل تابستانی، وقتی شانه‎های برهنه به همدیگر سائیده و بی غرضی به تمایل مبدل می‎گشت. و این خاطره حرکت آهسته دو بدن بی نفس و موافق بر روی تشکی به کنار رفته و چهره خواب‎آلود و خندان یک معشوق و بی قیدی مشترک آن دو نفر بود. به خاطر آوردن (و توانائی به خاطر آوردن آنا را آسوده می‎ساخت) اینکه آنا از زمانیکه عاشق شده است او را دوست داشته‎اند فوق‎العاده بود. همچنین خارج از عشق نیز اندام مردان و زنان آنجا بودند. اگر چهره‎ها خوشایندش نبودند، اما اندام‎ها که آنجا بودند، در مترو یا در یک پارتی، خدا را شکر معصومیت بدن آنجا وجود داشت. برای به یاد آوردن اندام‎ها لازم نیست که حتماً آنها را لمس کرده باشی. کافی بود که آنها را دیده و شناخته باشی. (یک سال پیش در روزهای زمستانی‎اش در انگلیس، در شب بارانی روزیکه آنا در کنفرانس‎ها به سر می‎برد. خسته از سخنان بیهوده، دیدگاه‎ها و نزاکت در خیابان‎های لندن می‎رفت و چیزی درک نمی‎کرد، به مردم تنه می‎زد و می‎گذاشت که مردم او را با خود اینسو و آنسو بکشند، حریص هوا بود و گرسنه زیبائی و در برابر خود چنان غریب به نظر می‎آمد که فاقد همه چیز گشته بود. برای اینکه به خود بیاید به یک پارک پناه می‎برد. در زیر قطرات درختان مردی به طرفش می‎رود، آنا با او تنها در پیاده‎رو بود. در نگاه اول و در فاصله‎ای نامشخص یک انسان، بعد یک بارانی و چهره ــ آنا گفت، مطمئن، هوشیار ــ، یک نگاه بر اندام آنا و یک لبخند شکفته، بعد مرد رفت، آنا می‎توانست او را پسندیده باشد.
این یک لحظه برای همیشه کافی بود. آنا مرد و اندامش را شناخت، خود او هم از طرف مرد شناخته شده بود، طوری که آنا دوباره به امکان عاشقی آگاه شده بود و خستگی‎اش دیگر نقشی بازی نمی‎کرد. دو ساعت بعد به من تلفن کرد و ماجرا را با آواز روشن صدایش برایم تعریف کرد؛ بی کله باش و مرا ببوس!)

آنا شب از بروکسل بازگشت. من او را از ایستگاه قطار به خانه آوردم. برایم مانند همیشه پس از یک سفر خیلی تعریف کرد، مفصل‎ترش را می‎تواند دیرتر برایم تعریف کند. من متوجه می‎شوم که او گوشواره‎های تازه در گوش دارد (این عادت اوست که وقت تلفن کردن گوشواره را از گوش چپ خود در می‎آورد). خنده‎اش از نفس افتاده است، چشمانش می‎درخشند. تعداد بی شماری کتاب و لباس دارد و برایشان یک چمدان مخصوص خریده بود. یک قوری، عودهای هندی و تنباکوی سیاه‎رنگ با خود آورده بود. او به یک نمایشگاه عکس رفته بود، دوبار فیلمی از باستر کیتون Buster Keaton دیده و اتفاقی در یک صبحانه با شامپاین که در یک ساختمان تازه ساز یک پارکینگ برقرار بود شرکت کرده بود، فی‎البداهه، خارق‎العاده، با اجاق الکل سوز، مبل‎های تاشو، گرامافون، و آنا آنجا اصلاً آدم‎ها را نمی‎شناخت. او به رستوران‎های مختلفی رفته بود، رستوران‎های شیک، و حالا می‎داند که ویسکی چطور ساخته می‎شود، او طرز ساخت آن را ــ بعنوان تمجید به اصطلاح ــ از یک سرآشپز مهربان بدست آورده بود. آنا چند آدم غیر معمول خوشایندی را ملاقات کرده بود و کلاً آنقدر تجربه کسب کرده بود که هنوز هم گیج است ــ
ــ و چهره‎اش در صبح روز بعد، بی حرکت در تخت‎خواب در تاریک روشن هوا، ساعت‎ها بی حرکت، تا اینکه خورشید چشمانش را می‎زند. چشمان باز و نگاه اندیشناک، آرام و بی حرکت‎اش به صورتم، و یک بار دیگر هیچ چیز نمی‎گوید.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:29  توسط سعید از برلین  |