9- عبادتگاه.
عبادتگاهِ سرخفام با آن پشتبام کوچک در کنارش باید بهوسیلهی مردمانی نازکدل ساخته گشته باشد، بهوسیلهی مردمی بسیار متدین.
به من بسیار گفته شده است که امروزه دیگر مردم متدین یافت نمیگردند. به همان آسانی میتوان ادعا کرد که امروزه دیگر نه موزیک وجود دارد و نه آسمان آبیست. من اما فکر میکنم که تعداد زیادی پرهیزگار و متدین وجود دارند. من خودم آدم متدینی هستم، اما نه همیشه.
مسیر رسیدن به پرهیزگاری و تدین نزد مردم متفاوت است. مسیر من از خطا و درد و رنج میگذشت، از خودآزاری و از حماقتهای با شکوه و انبوه. من زمانی آزادهاندیش بودم و از هیچ مذهبی پیروی نمیکردم و معتقد بودم متدین بودن یک بیماری روحیروانی میباشد. زمانی هم مرتاض بودم و ناخن در گوشت خود فرو میکردم. من نمیدانستم که متدین بودن یعنی سلامتی و شاد بودن.
تدین و پرهیزکاری چیزی نیست به جز اعتماد و اطمینان. افراد ساده، سالم و بیآزار دارای اطمیناناند، همینطور کودکان و وحشیان. افرادی مانند ما، کسانیکه هنوز بیآزاری نیاموخته بودند، میبایستی اطمینان و اعتماد را در بیراهِها بهدست آورند.
اعتماد به خود اولین قدم میباشد. با انتقام و تصویهحساب، با جرم و گناه، با وجدانی بداندیش و بدخواه و با ریاضت ایمان حاصل نخواهد شد. تمام این زحمات و کوششها نصیب خدایانی خواهد گردید که در بیرون از ما زندگی میکنند.
خدایی که ما به آن ایمان باید آوریم، خدایی است که در درون خود ما مأوا دارد.
کسیکه به خود <نه> میگوید قادر نیست به خدا <آری> گوید.
آه، ای معابد باطنی و محبوب این سرزمین! شماها نشان و کتیبهی خدایی را در خود حمل میکنید که خدای من نیست. مردمان مؤمن شما نماز و عبادتشانرا با کلماتی به جا میآورند که من آنها را نمیشناسم. با این وجود میتوانم من به همان خوبی که در جنگل درختان بلوط و یا بر روی چمنزارهای کوهستان نماز میخوانم اینجا در درونتان به نماز بنشینم. شماها از درون سبزی میشکفید، از درون زرد و سفید و سرخ، مانند آوازهای بهاری که جوانان میخوانند. هر دعا و نمازی نزد شما مجاز است و مقدس.
نماز و دعا مقدس است، همانگونه که موسیقی شفابخش میباشد. نماز و دعا اطمینان و اعتماد است و گواهی دادن. نمازگزار واقعی خواهش و تمنا نمیکند، او تنها اوضاع و تنگدستیش را شرح میدهد، او رنج و اندوه و سپاس خود را به آواز میخواند، مانند کودکان که آواز میخوانند. اینگونه زاهدانِ سعادتمند نماز میخواندند، زاهدانیکه در وسط آبادیِ میان کویر و آهوان در گورستان پیزا نقاشی شدهاند و زیباترین عکس در جهان میباشد. درختان و حیوانات هم همینگونه نماز میخوانند. بر روی نقاشی آن هنرمند تمام درختان و کوهها در حال نماز و دعا میباشند.
کسیکه در خانوادهای متدین و پروتستان تربیت گشته است، راهی طولانی باید بپیماید تا به این گونه نماز نایل شود. او جهنمهای وجدان را میشناسد، او نیشِ مرگآور فروپاشی و انهدام خویش را میشناسد، او انواع رنج و عذاب را به همراه دارد. او در پایان راه دیر یافته خود با شگرفی میبیند رحمت چه ساده و کودکانه و طبیعی میباشد که او در چنین مسیرخار داری جستجو میکرده است.
اما راههای خار دار بیفلسفه و بیهوده نبودهاند.
غایبِ به آشیانه بازگشته چیزی دگر است با مقایسه با آنکه پیوسته در کاشانه مانده است، او عمیقتر و قلبانهتر دوست میدارد، و او رهاتر است از عدل و داد و وهم و تخیل.
عدل و داد یک فضیلت است برای آنانکه در وطن ماندهاند، یک فضیلت قدیمی، فضیلتی که انسان اولیه داشته است.
ما جوانان و مریدان را به آن احتیاج نیست. ما تنها یک سعادت و خوشبختی را میشناسیم: عشق، و تنها یک فضیلت را : اعتماد و اطمینان.
ای عبادتگاهها من به دیندارانتان حسادت میبرم، به اجتماع نمازگزارانتان. صد نمازخوان درد و نالهتان را نزد حق به شکایت میبرند، صد کودک درهایتان را گلباران و در داخل صحن شما شمعهایشان را پیشکشتان میکنند. ایمان و مذهب ما اما همان تدین و دینداری مسافران دوردستهاست که مهجور میباشند، مهجورانیکه ایمان و مذهب قدیمی از رفقایشان نمیباشد، و وقایع و جریانهای جهان از راه های خیلی دور به جزیرهی تنهاییشان مینگرد.
از چمنزار سر راه گل میچینم؛ گل پامچال، گل شبدر و گل شمعدانی و قرار میدهم آنها را در عبادتگاه. در زیر آن جانپناه که پشتبام کوچکی دارد مینشینم و زمزمه میکنم آواز مقدس خود را در سکوت سحری.
کلاهام روی دیوار قهوهای رنگ قرار دارد و پروانهای آبی رنگ خود را بر روی آن نشانده است. در دره، در آن دور دستها یک قطارْ نازک و آرام سوت زنان میگذرد.
اینجا و آنجا بر روی بوتهها، شبنم سحری چشمک میزند.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۷ساعت 14:22 توسط سعید از برلین
|