قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
8ـ آسمان بارانی. 
آسمان میل به بارش دارد. بالای دریا، هوایِ خاکستری رنگ و ترسناکیْ تنبل و بی‌حال در جریان است. به کنار ساحل می‌روم، در نزدیکی مهمان‌خانه‌ای که در آن اقامت دارم.
گاهی هوای بارانی تر و تازگی و بشاشیت به همراه دارد. هوای امروز اما آن‌گونه نیست. در این هوای فشرده رطوبت مدام بالا و پایین می‌رود. ابرها فرومی‌پاشند و باز از نو توده‌های جدید‌ی به‌وجود می‌آیند. شک و دو دلی و بد‌خویی بر آسمان حکم‌فرماست.
این شب را در نظر زیباتر مجسم می‌کردم؛ شام شب و جای خواب راحت در میخانه‌ی ماهیگیران، قدم‌زدن در کنار ساحل، حمام گرفتن در دریا و شاید هم شنا کردن در روشنایی نور ماه. اما به جای همه‌ی این‌ها؛ یک آسمان بدگمان و تاریک، عصبی و ناخشنودْ اجازه می‌دهد رگبار دمدمی مزاجش خود را بر هرچه که مایل است فرو ریزد، و من عصبانی و ناراضی از میان مناظر که خیس شده‌اند می‌گذرم.
شاید دیشب شراب زیاد نوشیده باشم، شاید هم کم و یا شاید هم خواب‌های هولناک دیده باشم. خدا می‌داند دیشب چه خبر بوده است.
اصلاً سر حال نیستم، هوا کسل‌ و عذاب‌آور است، افکارم تاریک و مبهم‌اند و جهان پیش چشمانم بی فروغ گشته است.
امشب، خواهم گفت برایم ماهی بپزند و به همراهشْ فراوان شراب سرخ محلی خواهم نوشبد.  ما دوباره کمی نور و جلا به جهان خواهیم بخشید و زندگی را اندکی تحمل‌پذیرتر خواهیم ساخت. در میکده آتشی روشن می‌کنیم تا صدای این باران تنبل و بی‌حال را دیگر نشنویم و رویش را نبینیم.
در حال کشیدن سیگار برگِ بلند و خوبی‌ هستم و لیوان شرابم‌ را مقابل آتش نگاه داشته تا قرمزیش تبدیل به یاقوت آتشین رنگ گردد.
شب سپری خواهد گشت و من خواهم توانست خوب بخوابم و فردا همه چیز طور دیگر خواهد بود.
صدای ریزش قطرات باران در آبِ کم عمق ساحل به گوش می‌آید، بادی خنک و مرطوبْ در میان درختان خیس آشوب به پا ساخته است و درختان از دور مانند ماهیان مرده سربی رنگ  می‌درخشند. انگار که شیطان دستی در بازی دارد، همه چیز گنگ است. چیزی طنین‌انداز نیست. هیچ‌چیز گرمابخش و مایه‌ی خشنودی نمی‌‌گردد. همه‌چیز خراب، ملال‌انگیز و فاسد است.
تمام سیم‌ها از کوک خارج و تمام رنگ‌ها جعلی شده‌‌اند.
من می‌دانم که چرا اوضاع این‌طور شده است. دلیلش شراب نیست که من دیروز نوشیدم، و یا تخت‌ بد‌خواب که رویش خوابیدم. دلیلش هوای بارانی هم نمی‌باشد.
دلبلش حضور شیطان بود که سیم به سیم مرا با صدایِ ‌زیر کوکم کرد.
ترس دوباره در وجودم سر از خواب برداشت؛ ترس دوران خواب‌های کودکیم،‌ ترس از داستان‌ها، ترس از سرنوشت جوانان مدرسه‌ای. ترس از محاصره‌ شدن به‌وسیله چیزهایی که قابل تغییر نیستند، ترس از مالیخولیا و تهوع.
چه مزه‌ی بی‌محتوایی می‌دهد این جهان!
چه نفرت انگیز است که آدم باید فردا دوباره از خواب برخیزد، دوباره بخورد، و دوباره زندگی کند! چرا انسان زندگی می‌کند؟ چرا انسان چنین ابلهانه خوش قلب و مهربان است؟ و چرا انسان هنوز زنده است و در قعر دریا مدفون نیست؟
این اثبات شده است؛ تو نمی‌توانی یک کولی و هنرمند و در کنارش یک شهروند نجیب و عاقل باشی. کسی‌که سکر و مستی می‌خواهد،‌ حالت خماری بعدش را هم باید قبول و تحمل کند! همان‌گونه که به تابش آفتاب و فانتزی‌های دوست داشتنی آری می‌گویی، به کثافت و تهوع هم بگو آری!
این‌ها همه در تو جمعند؛ طلا و کثافت، لذت و رنج، خنده های کودکانه و ترس به حد جنون و مرگ. به همه‌ی این چیزها لبیک بگو، از هیچ چیز فرار نکن، سعی نکن با دروغ راه چاره جستجو کنی! تو یک شهروند معمولی نیستی، تو یک یونانی هم نیستی، در تو هارمونی ایجاد نشده و فرمانده‌ی خود نمی‌باشی، تو یک پرنده در طوفانی. بگذار هوا طوفانی گردد! بگذار تو را با خود ببرد! چه اندازه دروغ گفته‌ای!  چندین هزار بار در اشعارت و کتاب‌هایت نقش آدمی که هارمونی در اوست و خردمند است‌را بازی کرده‌ای، نقش آدمی حوشبخت، آدمی آگاه و روشن!
در صحنه‌ی جنگ به هنگام حملهْ نقش قهرمانان را بازی کردن در آن هنگام‌که امعاء و احشاء از ترس تکان نکان می خورند! آه خدای من، عجب میمون فقیر و فریبکاری است این انسان – و مقدمتر از او یک هنرمند، و مقدمتر از او یک شاعر و مقدمتر از او من می‌باشم.
امشب خواهم گفت که برایم ماهی بپزند، و شراب سرخ خانگی را از لیوانی کلفت خواهم نوشید، و سیگار برگ بلندی دود خواهم کرد، و در آتش بخاری تف خواهم انداخت، به مادرم خواهم اندیشید، و از فشرده‌ی ترس و غمگینیم یک قطره‌ی شیرین خواهم نوشید. و سپس در یک تخت‌ بد‌خواب کنار دیوار نازک اطاق دراز خواهم کشید، به باد و باران گوش خواهم سپرد، با طپش سریع قلبم مبارزه خواهم کرد، مرگ را آرزو خواهم کرد، از مرگ به هراس خواهم افتاد، از خدا یاری خواهم خواست.
تا زمانی‌که همه‌ی این‌ها سپری گردند، تا هنگامی‌که ناامیدی و یأس خسته شود، تا این‌که دوباره چیزی مانند خواب و دلجویی برایم دست تکان دهند،
این‌گونه بود ماجرا زمانی‌که من بیست‌ساله بودم، و امروز به این صورت می‌باشد، و بعدها هم به همین نحو ادامه خواهد داشت، تا زندگی به پایان برسد.
زندگی زیبا و گرامیم مکرراً هزینه چنین روزهایی خواهد شد.
مکرراً چنین روزها و شب‌هایی تکرار خواهند گشت و ترس، تهوع، ناامیدی و یأس همراه من خواهند بود. با این وجود من به زندگی ادامه خواهم داد، با وجود تمام این چیزها من زندگی را دوست خواهم داشت.
آه که چه بدخواهانه ابرها آویزان بر کول کوه‌ها هستند! چه غلط منعکس می‌گردد نور ضعیف در دریا! و چه ابلهانه و پریشان‌اندْ‌ فکرهایی که به سراغم می‌آیند!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۷ساعت 13:57  توسط سعید از برلین  |