قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

باران.                                                                                                          

باران ولرم، بارانی تابستانی،

چکه‌چکه می‌ریزد از بوته‌ها، چکه‌چکه می‌ریزد از درختان روی زمین.

آه، چه خوب و پر برکت خواهد بود

دوباره یک دل سیر خواب دیدن!

 

مدتها در روشنایی بیرون به سر می بردم،

خو نکرده‌ام هنوز به این موج‌ها:

در داخل روح خود زندگانی کردن

آن جایی‌که ورود هر غریبه‌ای ممنوع است.

 

دیگر چیزی طلب نخواهم کرد، دیگر مشتاق نخواهم گشت،

زمزمه می‌کنم آهسته و آرام آهنگ‌های کودکانه را، 

و شگفت‌زده به خانه می‌رسم

در رویایی گرم و زیبا.

 

قلب، چه زخمی و پاره پاره گشته‌ای!

و چه خجسته است مانند کوری کاویدن،

فکر نکردن، ندانستن،

تنها نفس کشیدن، تنها احساس کردن! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 10:46  توسط سعید از برلین  |