|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
باران.
باران ولرم، بارانی تابستانی،
چکهچکه میریزد از بوتهها، چکهچکه میریزد از درختان روی زمین.
آه، چه خوب و پر برکت خواهد بود
دوباره یک دل سیر خواب دیدن!
مدتها در روشنایی بیرون به سر می بردم،
خو نکردهام هنوز به این موجها:
در داخل روح خود زندگانی کردن
آن جاییکه ورود هر غریبهای ممنوع است.
دیگر چیزی طلب نخواهم کرد، دیگر مشتاق نخواهم گشت،
زمزمه میکنم آهسته و آرام آهنگهای کودکانه را،
و شگفتزده به خانه میرسم
در رویایی گرم و زیبا.
قلب، چه زخمی و پاره پاره گشتهای!
و چه خجسته است مانند کوری کاویدن،
فکر نکردن، ندانستن،
تنها نفس کشیدن، تنها احساس کردن!