|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
6-خانهی روستایی.
هنگامیکه من این محل مبارک کنار دامنهی جنوبی کوههای آلپ را دوباره میبینم، چنین تصور میکنم که از یک تبعید به خانه بازمیگردم، به خیالم چنین میرسد که عاقبتْ من در آن سمتِ بهتر کوهها قرار گرفتهام.
اینجا خورشید خالصانهتر میتابد و کوهها سرخترند. در اینجا درخت بلوط میبینی و تاکستان، مزارع بادام زمینی و درخت انجیر، و مردم اینجا با وجود فقیر بودنشان خوبند و مهربان، مؤدب و با فرهنگ.
و هرچه را که انجام میدهند زیباست و درست و دوستانه به نظر میآید، طوریکه فکر میکنی این طبیعت است که این زیبایی را خلق کرده و باعث رشد و نموشان شده است.
خانهها، دیوارها، شیارهای مزارع تاک، جادها، کشتزارها و تراسها همگی نه کهنهاند و نه نو، انگار که این چیزها با کوشش بهدست نیامده و آگاهانه به خاطرش تفکر نگردیده است، بلکه مانند صخرهای حاضر بوده و یا مانند درخت و خزه خودبهخود روییده است.
دیوارهای تاکستان، خانه و پشتبام، همه از سنگ قهوهای رنگی ساخته شدهاند، همه چیز برادرانه بههم میآیند. اینجا چیزی غریب و خشن و خصمانه دیده نمیشود، همه چیز خودمانی، شاداب و همسایهوار به چشم میآید.
مهم نیست کجا بنشینی و استراحت کنی؛ روی دیوار، روی صخره و یا آن کندهی درخت، روی علف و یا روی زمین؛ همهجا تو را عکسهای زیبا و شعر محاصره خواهند کرد، و موسیقی جانافزایِ جهان در اطرافت به طنین میآید و تو احساس خوشبختی خواهی کرد.
اینجا یک خانهی روستاییست و در آن دهقانانی فقیر زندگی میکنند. آنها گلهی گاو و گوسفند ندارند، فقط خوک دارند، بز و مرغ و خروس. انگور میکارند، ذرت، میوه و سیزیجات.
تمام خانه از سنگ ساخته شده است، حتی کف و پلههای خانه. پلهای که در میان دو ستون سنگی کنده شده است تو را رو به سوی حیاط خانه هدایت می کند. از لابهلای تمامی گیاهان و سنگهای این خانه رنگ آبی دریا پیداست.
چنین به نطر میآید که تمام تفکرات و تشویشها آنطرف کوههای برفنشسته جای داده شدهاند. مردمان زجر دیده و چیزهایی زشت آدم را به تفکر، تشویش و نگرانی زیاد وامیدارد! در بین چنین مردمی سخت و ناامیدانه مهم میباشد بقا را توجیه کردن. وگرنه چگونه میتوان به زندگی خود ادامه داد؟ از بد شانسی و بیچارگی است که آدم مالیخولیایی میگردد.ــ اینجا اما هیچ مشکلی وجود ندارد و هستی به توجیه محتاج نیست و تفکرات تبدیل به بازی میگردند. آدم احساس میکند: جهان زیباست و زندگی کوتاه.
بعضی از خواهشها در من هنوز بیدارند: آرزو دارم یک جفت چشم بیشتر و به جای یک شش دو شش میداشتم.
پاهایم را به درون علفزار فرو و آرزوی دراز شدن لنگهایم را میکردم.
دلم میخواست آنقدر غولپیکر میبودم و طوری دراز میکشیدم که سرم را بتوانم نزدیک برفهای یکی از کوههای آلپ و در میان بزها قرار دهم و انگشتان پاهایم را در محل آببازی یک دریای عمیق.
اینگونه دراز خواهم کشید و هرگز از جا برنخواهمخاست. در میان انگشتانم بیشهای سبز خواهد شد، در میان موهایم رزهایِ مناطق آلپ و زانوهایم دامنهی کوه خواهند گشت، و بر روی تن من تاکستان، خانهها و عبادتگاهها قرار خواهند گرفت. به این نحو دهها هزار سال دراز میکشم، به آسمان و به دریا چشمک میزنم. وقتی عطسه میزنم، آسمان رعد و برق می زند، هرگاه به کوه میدمم، برفش ذوب میگردد و آب آبشارها شروع به رخصیدن میکنند. و وقتیکه من میمیرم تمام جهان با من خواهد مرد. و سپس من بر روی اقیانوس به پرواز خواهم آمد تا خورشید تازهای را با خود بیاورم.
امشب کجا خواهم خوابید؟ بیاهمیت است! جهان در چه حال است؟ آیا خدایان نویی سر از کیسههای مارگیری بهدر آوردهاند؟ قوانین جدید؟ آزادیهای تازه؟ همهی اینها بیاهمیتاند! اما اینکه هنوز این بالا گل پامچال میروید و شبنم نقرهای رنگ روی برگها مینشیند، و اینکه باد با صدایی آرام و شیرین در آن پایین میان سپیدارها آواز میخواند، و اینکه میان چشمهای من و آسمان یک زنبور طلایی در پرواز است و زیر لب آواز میخواند،ــ این اما برای من مهم است.
زنبورْ آوازی از خوشبختی، آوازی از ابدیت میخواند و ترانهی او داستان جهان من میباشد.