|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
5-کلیسا.
از کنار این خانهی زیبا گذر کردن مزهی آرزو و درد غربتی را میدهد که میل صلح و آرامش و از طبقهی عوام بودن با خود به همراه دارد.
درد غربت به خاطر تختخوابی راحت و نرم، درد غربت به خاطر نیمکتی در باغ و بوی خوش آشپزخانه، درد غربت به خاطر اطاق مطالعه، توتون و کتابهای کهنه.
و چه زیاد در دوران جوانیْ الهیات را تحقیر کرده و دست میانداختم!
الهیات طوری که من امروز آن را میفهمم، دانشی است پر از سحر و افسون و فریبندگی و ملاحت و مانند کیلو گرم و متر و سانتیمتر سر و کاری با نیرنگ ندارد، و همچنین با تاریخ پست و فرومایه جهان که در آن بیوقفه شلیک میگردد، صدای زنده باد گوش را کر می سازد و خیانت در آن رایج است هم هیچ کارش نیست.
الهیات خود را نرم و لطیف با باطن و قلب مشغول میسازد، با چیزهایی خجسته و پاک ، با احسان و رهایی و نجات با فرشتهگان و مراسم مذهبی.
برای کسی مانند من در این کلیسا زندگی کردن و کشیش اینجا بودن بسیار عالیست.
مخصوصاً برای کسی مانند من!
آیا برای این کار ساخته نشدهام که در اینجا با یک دامن سیاه نرم ِخانگی به اینسو و آنسو قدم بزنم؟ و آن درخت گلابی در باغ که بهوسیلهی داربست راست نگاه داشته شده است را مهربانانه، معنوی و تمثیلوار دوست بدارم؟، پبران دهکده را که رو به موت میباشند تسلی بدهم؟، کتاب های قدیمی لاتین را بخوانم، به آشپز با مهربانی دستور بدهم و یکشنبهها با موعظهای خوب در سر از روی سنگفرشهای خیابان به سوی کلیسا روانه گردم؟
در روزهای سردْ بخاریهای دیواری را پر از هیزم میکنم و بعد گاهی تکیه به دیوارهی سبز این بخاری و گاهی به دیوارهی آبی آن بخاری خواهم داد و هر از چندی هم کنار پنجره خواهم ایستاد و سر خود را بهخاطر چنین هوایِ سردی با افسوس تکان خواهم داد.
در روزهاییکه هوا آفتابیست اما اکثر اوقات در باغ خواهم بود، داربستها را تعمیر خواهم کرد، و یا کنار پنجرهی باز خواهم ایستاد، به کوهستانها نگاه خواهم کرد که چگونه رنگ خاکستری و سیاهشان دوباره سرخ فام و گداخته میگردد.
با احساس عمیق همدردی از هر مهاجری که از کنار خانهی ساکت من میگذشت مراقبت میکردم، و اندیشهی خیرخواهانهام را با شوق همراهش میساختم، زبرا که او آن بخش بهتر از زندگی را برگزیده است، او در حقیقت مهمان و زائر در این جهان است و نه اینکه مانند من نقش عالیجناب و فردی وابسطه به خاک را بازی کند.
شاید یک چنین کشیشی خواهم بود. شاید هم کس دیگری خواهم بود، و در اطاق مطالعهی تاریک و غمگینی شبهایم را با جدال با دشمنان خیالی و هزاران شیطان به سر برم، و یا شبها با دیدن خوابهای وحشتناک از خواب بپرم، و از ترس وجدان به خاطر گناهان پنهانی با دختری که برای توبه به کلیسا پیش من به اعتراف آمده بود کابوس به خوابم آید.
یا اینکه در سبز باغم را بسته نگاه خواهم داشت، ناقوس کلیسا را به طنین خواهم انداخت و بیخیال سِمَت و دهکده و جهان خواهم شد و بر روی کاناپهی پهن و نرمی خواهم نشست ، سیگار خواهم کشید و تا حد جنون از بیکاری لذت خواهم برد. شب ها تنبل برای در آوردن لباسهایم و روزها تنبل برای برخاستنم خواهم گشت.
کوتاه سخن اینکه؛ من کشیش این خانه نخواهم شد، بلکه همان رهگذر بیثبات و بیخطر خواهم ماند همانگونه که اکنون هستم، من هیچگاه به شغل کشیشی روی نخواهم آورد، بلکه به زودی یک دینشناس عالی و خارقالعاده خواهم گشت، بزودی یک فرد خوشخوراک و بسیار تنبل که مدام به دنبال شیشههای شراب میدود، بزودی شیفته و مشتاق دختران جوان خواهم شد، پانتومیم بازی خواهم کرد و شعر خواهم سرود، بزودی از رنج دوری از وطن بیمار و ترس و رنج در قلب خود خواهم کاشت.
کاملاً بیاهمیت میباشد که آیا من در سبز و درختان با داربست راست نگاه داشته شده را، باغ و کلیسایِ زیبا را از داخل و یا از خارج نگاه کنم، و یا اینکه شوق و اشتیاق من از میان پنجره میگذرد و به مرد روحانی ساکت که در کنار پنجره ایستاده است میرسد یا نه، و یا اینکه عالیجناب با حسد و دلتنگی نگاهش را به رهگذران خیره می سازد.
کاملاً بیتفاوت است که آیا من در این خانهی زیبا کشیش میباشم و یا یک کولی دوره گرد در جادهها.
تمام اینچیزها برایم بیتفاوتند، تنها یک چیز است که برایم بسیار مهم میباشد و آن احساس کردن زنده بودن زندگانی در من میباشد، میخواهد نشانهی زنده بودن تکان و حرکت زبانم باشد و یا پاشنهی کفشهایم، میخواهد در زمان شهوت و یا دوران رنج و عذابم باشد، روح من در حرکت باید باشد تا بتواند با صدها بازیهای رویایی در صدها فرم خود را تصور بکند، تا بتواند خود را در نقش یک کشیش و یا یک رهگذر ببیند، و یا در نقش یک آشپز یا یک قاتل، و یا خود را در نقش کودکان و حیوانات و مخصوصاًٌ پرندگان ببیند، و همچنیین در نقش درختان و این خیلی مهم است. به اینها برای زندگی محتاجم و اگر روزی تمام اینها اتفاق نیفتند و من مجبور شوم در جهان واقعی زندگی کنم، آن روز روز مرگ من خواهد بود.
در کنار چشمه نشستم و کلیسا را نقاشی کردم، با دری سبزرنگ که بیش از هر چیز از آن خوشم میآید و منارهای در پشت آن.
امکان این که در را سبزتر و مناره را درازتر از آنچه که است نقاشی کرده باشم میرود. مطلب عمده اما در این نهفته است که یک ربع ساعت این خانه وطن من گردید. روزی دل من برای این کلیسا که تنها از بیرون دیدمش و کسی از ساکنین آن را نمیشناسم مانند وطنی حقیقی تنگ خواهد گشت، همچنانکه دل من برای محلهای کودکیام که در آنها خوشحال بودم تنگ میباشد، چرا که اینجا من یک ربع ساعت یک کودک بودم و خوشحال و خوشبخت.