قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جهان پر ‌شکوه.

همواره، چه در جوانی و چه در پیری،  احساس کرده‌ام چیزی را:

کوهستانی در شب، در کنار یک بالکنْ زنی در سکوت ایستاده،

یک خیابان سفید زیر نور لطیف مهتاب پیداست،    

و اشتیاقیْ قلب ترسوی مرا در قفس سینه‌‌ام پاره پاره می‌کند.

 

آه، ای جهان که در آتش شعله‌وری، آه، ای زن سفید ایستاده در کنار بالکن،

واق‌واق سگی در دره، و قطاری در آن دوردست‌ها می‌پیچد،

آه، از دروغ گفتن‌‌های بی‌پایان شما، آه که چه تلخ فزیبم دادید، 

با این وجود هنوز همْ وهم و رویای‌ شیرین من شما می‌باشید.

 

بارها راه «واقعیت» وحشتناک شما را پیمودم،

آن‌جا‌کهْ قاضی، قانون، مُد و ارزش پولْ تنها به حساب می‌آیند،

اما هر بارْ دلسرد و ناامید، رها کردم خود را و گریختم غمگین و تنها

به آنجایی‌که رویا و دیوانگی‌ای خجستهْ از سرچشمه‌ی آن می‌جوشد.

 

وزش باد شرجی شبانه در میان ساقه‌های یک درخت، زن سیاه کولی،

جهان پر از شوق دیوانگی و بوی خوش شاعره‌گی‌ست،

جهان پر‌ شکوهی که منْ تا ابد خراب آن می‌باشم،

آذرخشت ای جهان لرزه به جانم می‌اندازد، و آوازت مرا هر دم به خود می‌خواند!  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:1  توسط سعید از برلین  |