|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
جهان پر شکوه.
همواره، چه در جوانی و چه در پیری، احساس کردهام چیزی را:
کوهستانی در شب، در کنار یک بالکنْ زنی در سکوت ایستاده،
یک خیابان سفید زیر نور لطیف مهتاب پیداست،
و اشتیاقیْ قلب ترسوی مرا در قفس سینهام پاره پاره میکند.
آه، ای جهان که در آتش شعلهوری، آه، ای زن سفید ایستاده در کنار بالکن،
واقواق سگی در دره، و قطاری در آن دوردستها میپیچد،
آه، از دروغ گفتنهای بیپایان شما، آه که چه تلخ فزیبم دادید،
با این وجود هنوز همْ وهم و رویای شیرین من شما میباشید.
بارها راه «واقعیت» وحشتناک شما را پیمودم،
آنجاکهْ قاضی، قانون، مُد و ارزش پولْ تنها به حساب میآیند،
اما هر بارْ دلسرد و ناامید، رها کردم خود را و گریختم غمگین و تنها
به آنجاییکه رویا و دیوانگیای خجستهْ از سرچشمهی آن میجوشد.
وزش باد شرجی شبانه در میان ساقههای یک درخت، زن سیاه کولی،
جهان پر از شوق دیوانگی و بوی خوش شاعرهگیست،
جهان پر شکوهی که منْ تا ابد خراب آن میباشم،
آذرخشت ای جهان لرزه به جانم میاندازد، و آوازت مرا هر دم به خود میخواند!