|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
دیروقت است و من در جادهای پر از گرد و غبار در گذرم،
سایهیِ دیوارها، کژ فرود آمدهاند روی زمبن،
و من از میان پیچکهایِ درختان مو
پرتو افشانی مهتاب روی جاده و نهر را میبینم.
ترانههایی را که روزگاری میخواندمشان،
باز آهسته زیر لب زمزمه میکنم،
خاطره هجرتهای بیشماری
مسیرم را سایهدار میسازند.
باد و برف و گرمای شدید خورشید
سالیان درازیست که منعکس میسازند خود را در من،
نیمهشبِ تابستان و صاعقهای آبیرنگ،
طوفان و زحمت و آزار هجرت.
زیر تابش خورشید سوختن و خاکستری رنگ گشتن
با بدنی خشک و زبانی خشکتر،
از فراوانی مهر این جهان.
احساس میکنم هنوز هم باید بروم،
تا آنجاییکه این کوره راه در تاریکی محو میگردد باید بروم.