قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

مسیر شبانه.                                                                                             

دیروقت است و من در جاده‌ای پر از گرد و غبار در گذرم،

سایه‌یِ دیوارها، کژ فرود آمده‌اند روی زمبن،

و من از میان پیچک‌هایِ درختان مو

پرتو افشانی مهتاب‌ روی جاده و نهر را می‌بینم.

 

ترانه‌هایی را که روزگاری می‌‌خواندمشان،

باز آهسته زیر لب زمزمه می‌کنم،

خاطره هجرت‌های بی‌شماری

مسیرم‌ را سایه‌دار می‌‌سازند.

 

باد و برف و گرمای شدید خورشید

سالیان درازیست که منعکس می‌‌سازند خود را در من،

نیمه‌شبِ تابستان و صاعقه‌ای آبی‌رنگ،

طوفان و زحمت و آزار هجرت.

 

زیر تابش خورشید سوختن و خاکستری رنگ گشتن

با بدنی خشک و زبانی خشک‌تر،

از فراوانی مهر این جهان.

احساس می‌کنم هنوز هم باید بروم،

تا آنجایی‌که این کوره ‌راه در تاریکی محو می‌گردد باید بروم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 6:5  توسط سعید از برلین  |