قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

عمر و محمود پسران یک خانواده فقیر در نزدیک بغداد زندگی می‎کردند. وقتی پدر می‎میرد آنها فقط سرمایه کوچکی به ارث می‎برند و هر دو تصمیم می‎گیرند برای افزودن به سرمایه خود تلاش کنند. عمر اسباب‎کشی می‎کند و برای پیدا کردن محل مناسب کسب و زندگی به سفر کوتاهی می‎پردازد. محمود به بغداد می‎رود و شروع به کار کوچکی می‎کند که دارائیش را در مدت کوتاهی به مقدار قابل توجه‎ای افزایش می‎دهد. او بسیار مقتصدانه و تنها زندگی می‎کرد، و با دقت هر سکه را به سرمایه‎اش می‎افزود تا با آن دوباره سرمایه‎گذاری تازه‎ای کند. به این طریق برای وام گرفتن در نزد تعداد زیادی تجار ثروتمند اعتبار پیدا می‎کند. آنها گاهی او را در بخشی از بار یک کشتی شریک می‎ساختند و در بعضی از معاملات با او شریک می‎گشتند. محمود با شانس آوردن پی در پی در معاملات گستاخ‎تر شده بود، او جسارت مبالغ بزرگ‎تری می‎کند، و تجار هر بار بهره کافی از او می‎گرفتند. به تدریج او معروف‎تر می‎گردد، کسب و کارش بزرگ‎تر می‎شود، او در نزد افراد زیادی مبالغ وصول نشده داشت، همانطور که از افراد زیاد دیگری وجوه نقد در دست‎هایش بود، و چنین به نظر می‎رسید که سعادت مدام به او لبخند می‎زند. عمر برعکس راضی نبود، در هیچکدام از تلاش‎های فراوانش موفق نشده بود؛ حالا او کاملاً فقیر و تقریباً بدون لباس به بغداد می‎رسد، از برادرش می‎شنود و برای کمک گرفتن پیش او می‎رود. محمود از دیدار دوباره برادرش خوشحال می‎شود، از فقر او اظهار تأسف می‎کند و چون بسیار نرم و مهربان بود مبلغی از پولش را به او می‎دهد، و از آن پول یک مغازه هم برای برادر خود تهیه می‌کند. عمر با خرید و فروش پارچه ابریشم و لباس زنانه شروع به کار می‎کند، و سرنوشت برایش در بغداد مناسب‌تر به نظر می‌رسید، محمود مبلغ پرداخت شده را به عمر می‎بخشد و او دیگر مجبور نبود برای پرداخت دوباره پول ترس داشته باشد. او در تمام معاملات گستاخ‎تر از برادرش بود و به همین دلیل هم سعادتمندتر. عمر بزودی با بعضی از تجار که تا آن موقع با محمود داد و ستد می‎کردند آشنا گشته و موفق می‎شود آنها را از دوستان خود سازد: بدین سبب برادرش برخی از مزیت‎ها که حالا نصیب او شده بودند را از دست می‎دهد. محمود برای خود یک همسر انتخاب کرده بود که او را به بعضی از خرج‎هائی مجبور می‎ساخت که او تا آن زمان انجام نداده بود؛ او برای پرداختن بدهی‎های خود باید از آشنایانش پول قرض می‎گرفت. پول‎هائی که انتظارشان را می‎کشید بدستش نمی‎رسند، وقتی او مطلع می‎شود که یکی از کشتی‎هایش بدون آنکه بتوان بارها را نجات دهند غرق شده است اعتبارش سقوط می‎کند و او نزدیک به ناامید گشتن بود. حالا یکی از طلبکاران درخواست پرداخت فوری پول خود را می‎کند. محمود متوجه می‎شود که آن مقدار از سعادت هنوز باقیمانده‎اش بستگی به پرداخت این پول دارد، بنابراین تصمیم می‎گیرد در این نیاز ضروری به برادرش متوسل شود. با عجله پیش او می‎رود و او را بسیار خشمگین می‎یابد، چون او در آن روز دچار زیان کوچکی شده بود. ــ محمود شروع می‎کند: برادر، من با خجالت فراوان با یک خواهش پیش تو آمده‎ام.
عمر: در چه موردی؟
محمود: کشتی من غرق شد، همه طلبکاران به من فشار می‎آورند و از مهلت دادن نمی‎خواهند چیزی بدانند، تمام شانس من به امروز بستگی دارد، فقط برای مدت کوتاهی به من ده هزار سکه قرض بده.
عمر: ده هزار سکه؟ ــ برادر، اشتباه که تلفظ نمی‎کنی؟
محمود: نه عمر، من مبلغی را که تقاضا می‎کنم خیلی خوب می‎شناسم، و فقط این مقدار و نه یک سکه کمتر می‎تواند مرا از رسواترین فقر نجات دهد.
عمر: ده هزار سکه؟
محمود: برادر آن را  به من بده، من تمام تلاشم را می‎کنم که آن را هرچه زودتر به تو بازگردانم.
عمر: اگر این پول را می‎داشتم! ــ من موفق به پرداخت بدهکاری خودم نیستم، ــ من خودم هم نمی‎دانم که چه باید بکنم، ــ همین امروز صد سکه سرم کلاه گذاشتند.
محمود: تو با اعتبار خود در نزد تجار قادری خیلی راحت این مبلغ را برایم تهیه کنی.
عمر: اما هیچکس نمی‎خواهد پول قرض بدهد، بی‎اعتمادی از همه طرف: خدا شاهد است که من بی‎اعتماد نیستم! ــ اما همه حدس خواهند زد که من پول را برای تو درخواست می‎کنم، و تو خودت بهتر از هرکس دیگر می‎دانی که اعتماد آدم به یک تاجر اغلب به چه نخ نازکی آویزان است.
محمود: عمر عزیز، باید اعتراف کنم که من این تردید در نزد تو را احتمال نمی‎دادم. من در چنین موقعیتی برای تو مسامحه نمی‎کردم و مشکوک نمی‎گشتم.
عمر: من هم اصلاً مشکوک نیستم ــ من دلم می‎خواست می‎توانستم به تو کمک کنم ــ خدا شاهد است که این کار خوشحالم می‎کرد.
محمود: تو قادری، اگر فقط بخواهی.
عمر: همه پولی که دارم هم نمی‎تواند مبلغی را که درخواست می‎کنی پر سازد.
محمود: آه آسمان! من با این کار یک سرزنش برای خودم درست کردم، و حقیقتاً از اینکه فقط با یک کلمه بر دوشش بار گذاشه‎ام متأسفم.
عمر: تو عصبانی می‎شوی؛ اما نباید بشوی، چون تو بی‎عدالتی می‎کنی.
محمود: بی‎عدالتی؟ ــ کدامیک یک از ما وظیفه‎اش را انجام نمی‎دهد؟ ــ آه، برادر، من تو را دیگر نمی‎شناسم.
عمر: من همین امروز صد سکه از دست دادم، اطمینان ندارم که چهارصد سکه دیگر هم از دست ندهم و باید خودم را آماده از دست دادن آنها کنم. ــ اگر هفته قبل پیشم می‎آمدی، آه ــ بله، آنموقع با کمال میل ــ
محمود: آیا باید دوستی سابق‎مان را به تو یادآوری کنم؟ ــ آه، بدبختی چه عمیق می‎تواند ما را تحقیر کند!
عمر: تو مانند برادری با من صحبت می‎کنی که تقریباً به من توهین می‎کند.
محمود: به تو توهین کنم؟ ــ
عمر: آیا نباید آدم برنجد وقتی هر کاری را که می‎تواند انجام می‎دهد، ــ وقتی آدم خودش نیاز دارد و برای بیشتر از دست دادن باید بترسد؛ ــ وقتی برای اراده خوبش هیچ چیز بجز تمسخری تلخ و تحقیری عمیق دریافت نمی‎کند؟
محمود: نیت خوب خود را به من نشان بده و تو گرم‎ترین تشکرم را دریافت می‎کنی.
عمر: بیش از این در آن شک نکن، یا اینکه تو عصبانیم می‎کنی؛ من مدت طولانی‎ای خونسرد می‎مانم، من می‎توانم بسیار تحمل کنم، اما اگر آدم مرا این نوع برنجاند ــ
محمود: عمر، من خیلی خوب می‎فهمم که تو نقش یک فرد رنجیده را بازی می‎کنی تا بهانه بهتری برای قطع کردن کامل رابطه ما داشته باشی.
عمر:  تو به این فکر نمی‎افتادی، اگر تو خود را گرفتار چنین کارهای بی‎ارزشی نمی‎کردی به این فکر نمی‎افتادی. آدم به عادات ناشایستی که خودش بیشتر با آنها آشناست در دیگران ساده‎تر بدگمان می‎گردد.  
محمود: نه، عمر، اما چون تو با این صحبت مرا به خودستائی دعوت می‎کنی باید بگویم که من با تو چنین عملی نکردم وقتی تو بعنوان یک غریبه ناآشنا به بغداد آمده بودی.
عمر: بنابراین حالا برای پانصد سکه‎ای که آن زمان به من دادی از من تقاضای ده هزار سکه می‎کنی؟
محمود: اگر قادر بودم آن زمان بیشتر می‎دادم.
عمر: البته، اگر تو آن را تقاضا می‎کنی باید به تو پانصد سکه پس بدهم، هرچند تو نمی‎توانی ثابت کنی که به من پول داده‎ای.
محمود: آه، برادر من! ــ
عمر: من آن را برایت می‎فرستم. ــ آیا منتظر نامه‎ای از ایران نیستی؟  
محمود: من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.
عمر: رک بگویم برادر، تو باید خودت را کمی بیشتر محدود می‎ساختی، نباید ازدواج می‎کردی، مانند من که هنوز هم از این کار خودداری کرده‎ام؛ اما تو از کودکی کمی لاقید بودی. بگذار این برایت یک هشدار باشد.
محمود: تو حق داری درخواستم را رد کنی اما حق نداری به من چنین اتهامات تلخی بزنی.
محمود با قلبی کاملاً غمگین برادر ناسپاسش را ترک می‎کند. ــ و فریاد می‎کشد: بنابراین حقیقت دارد که روح انسان فقط از حرص پول تشکیل شده است! ــ فکر اول و آخرشان فقط خودشان هستند! بخاطر پول وفاداری و عشق را می‎فروشند، زیباترین احساسات خود را برای تصاحب فلز بی ارزشی که ما را با غل و زنجیرهای ننگین به این زمین کثیف می‎بندد دور می‎اندازند! ــ نفع شخصی صخره‎ای‎ست که در کنارش هر دوستی تکه تکه می‎گردد، ــ انسان‎ها یک جنس فاسدند! ــ من هیچ دوست و برادری نمی‎شناسم، فقط با تجار معاشرت داشته‎ام. من ابله با آنها از عشق و بشردوستی صحبت کردم! آدم باید با آنها فقط سکه مبادله کند!
او برای اینکه دردش کمی آرام گیرد از یک بیراهه به خانه می‎رود. او وقتی شلوغی بازار را می‎بیند می‎گرید؛ وقتی می‎بیند که چطور هر کس مانند مورچه مشغول بردن چیزی به خانه تاریک خود است، که چطور هیچکس غم دیگری را نمی‎خورد مگر اینکه برایش سودی داشته باشد، و اینکه چطور همه کاملاً بی‎احساس مانند ارقام مشغول رفتنند. ــ او پریشان به خانه می‎رود.
در اینجا بر دردش افزوده می‎گردد؛ او پانصد سکه‎ای را که روزی با بهترین حسن نیت به برادرش داده بود می‎یابد و آن هم بزودی طعمه هجوم طلبکاران می‎گردد. تمام آنچه دارا بود به مردم فروخته می‎شود؛ یکی از کشتی‎هایش به بندر می‎رسد، اما بار کشتی فقط کفاف بدهکاری‎هایش را می‎داد. او فقیر مانند یک گدا بدون آنکه از کنار خانه برادر سنگ‎دلش عبور بگذرد شهر را ترک می‎کند.  
همسرش همراه او بود و دلداریش می‎داد و تلاش می‎کرد غم و اندوه او را برطرف سازد؛ اما فقط اندکی موفق به این کار گشت. خاطره بدبختی در ذهن محمود هنوز تازه بود، او هنوز برج شهری را که برادرش در آن زندگی می‎کرد و در مقابل بدبختی‎اش سرد و بی‎احساس مانده بود در مقابل خود می‎دید.
عمر هیچ سراغی از برادرش نگرفت، برای اینکه مجاز به تأسف خوردن برای او نباشد به خود تلقین می‎کرد که شاید همه چیز روبراه شده است. اما با این حال اعتبار او هم بخاطر برادرش صدمه دیده بود، مردم به او بدگمان شده بودند و چند تاجر بخاطر بی‎اعتمادی دیگر راضی نبودند مانند قبل به سهولت به او پول وام بدهند. علاوه بر این عمر حالا بسیار خسیس و به دارائی بدست آورده‎اش مغرور شده بود، طوریکه عده زیادی را دشمن خود می‎سازد که با دچار شدن او به هر خسارتی خوشحال می‎گشتند.
اینطور به نظر می‎رسید که انگار سرنوشت قصد داشت او را بخاطر ناسپاسی از برادرش مجازات کند، زیرا یک زیان از پی زیان دیگر برایش از راه می‎رسید. عمر که مایل بود آنچه از دست داده را دوباره سریع به دست آورد مبلغ بزرگ‎تری برای سرمایه‎گذاری وام می‎گیرد، و اما این هم از دست می‎رود. او از پرداختن به طلبکاران دست می‎کشد، سوءظن بر علیه او همگانی می‎شود، طلبکاران در یک زمان با هم پیش او می‎آیند، عمر کسی را نمی‎شناخت که بخواهد برای رهائی از این مشکل به او کمک کند؛ او چاره دیگری نمی‎بیند بجز آنکه شبانه پنهانی شهر را ترک کند و ببیند که آیا شانس برایش در مناطق دیگر مناسب‎تر خواهد گشت. ــ
دارائی اندکی که او توانست به همراه خود ببرد به زودی مصرف می‎شود. همراه با به پایان رسیدن پول تشویشش بسیار رشد می‎کند؛ او فشارآورترین فقر را در مقابلش می‎دید، ــ و در عین حال هیچ راه فراری از آن نمی‎یافت.
با شگوه و شکایت و افکار مالیخولیائی تا مرز ایران راه می‎پیماید. او تمام پولش بجز سه سکه کوچک را خرج کرده بود و با آن می‎توانست در یک کاروانسرا فقط پول شام شبش را بپردازد؛ او احساس گرسنگی می‎کرد و چون خورشید رو به کاهش گذارده بود عجله می‎کند تا شاید به پناهگاهی برسد و بتواند شب را در آنجا بخوابد.
او به خودش می‎گوید چه بدبختم من! چطور سرنوشت مرا تعقیب می‎کند و خواستار بدبختی‎ام است، چه چشم‎انداز وحشتناکی خود را نشانم می‎دهد! ــ من از صدقه ارواح مهربان باید زندگی کنم، اگر کسی مرا با ریشخند از خود براند باید تحمل کنم، اجازه گله کردن ندارم اگر آدم دست و دلبازی مرا لایق نگاه کردن نداند و وقیحانه از کنارم بگذرد. ــ آه فقر، انسان‎ها را چه حقیر می‎سازی! ــ سعادت چه نابرابر و ناعادلانه گنج‎هایش را تقسیم می‎کند. سعادت تمام ثروتش را بر روی سر بدکاران می‎باراند و اجازه می‎دهد مردم عفیف از گرسنگی بمیرند.
جاده‎های صخره‎ای عمر را خسته می‎ساختند، او بر روی چمن بلندی در کنار صخره‎ای می‎نشیند و استراحت می‎کند. در این هنگام یک گدا با کمک عصا خود را پیش او می‎کشاند و آهسته چیز نامفهومی زیر لب درخواست می‎کند؛ او لاغر بود و لباس ژنده‎ای بر تن داشت، چشمان سوزانش در عمق سرش قرار داشتند و شکل رنگ پریده‎اش قلب را خراش می‎داد و مجبور به شفقت می‎ساخت. توجه عمر بدون اراده به این فرد که زمزمه کنان دست پژمرده‎اش را به سمت او دراز کرده بود جلب شده بود. او نام گدا را می‎پرسد، و حالا متوجه می‎شود که این بدبخت هم کر است و هم لال.
او فریاد می‎کشد: آه من چه غیر قابل وصف سعادتمندم! ــ و من هنوز شکایت دارم؟ چرا نمی‎توانم کار کنم؛ ــ چرا نیازهایم را از طریق دستانم کسب نکنم؟ این بدبخت چه زیاد دلش می‎خواهد جایش را با من عوض کرده و خود را سعادتمند تعریف کند! من در مقابل آسمان ناسپاسم.
او توسط احساس یک همدردی ناگهانی آخرین سکه نقره را از جیب خارج می‎کند و آنرا به گدا می‎بخشد، و گدا پس از یک تشکر خاموش به راهش ادامه می‎دهد.
حالا عمر خود را سبک و شاد احساس می‎کرد، الوهیت در واقع برای آموزش دادن به او یک عکس در برابرش نگاه داشته بود که نشان می‎داد یک انسان چه بدبخت می‎تواند باشد. او حالا برای تحمل فقر و منفعت بردن توسط فعالیتش خود را نیرومند احساس می‎کرد. او برای گذران زندگی نقشه می‎کشید و فقط آرزو داشت فوری فرصتی بدست آورد تا ساعی بودن خود را نشان دهد. پس از همدردی نجیبانه با گدا و بخشیدن باقیمانده پولش احساسی به او دست داده بود که آن را نمی‎شناخت.
یک صخره شیبدار در کنارش قرار داشت، و عمر با قلبی سبک از آن بالا رفت تا منطقه را که غروب کردن خورشید آن را زیبا ساخته بود تماشا کند. او جهان زیبا زیر پایش را با دشت تازه و کوه‎های باشکوهش، با جنگل‎های تاریک و آب درخشنده رودها که بر بالای‎شان تور طلائی غروب کشانده شده بود تماشا و خود را مانند شاهزاده‎ای احساس می‎کرد که بر همه این چیزها تسلط دارد و بر کوه‎ها، جنگل‎ها و رودها فرمان می‎راند.
او بر روی قله صخره نشسته و در تماشای منطقه غرق گشته بود. او تصمیم می‎گیرد در آنجا منتظر طلوع مهتاب شود.
سرخی افق پائین می‎رود و تاریکی از ابرها شروع به باریدن می‎کند و بزودی شب تاریک به دنبالش می‎آید. ــ ستاره‎ها در طاق آبی تیره رنگ آسمان سو سو می‎زدند و زمین استراحت می‎کرد و در سکوتی موقرانه خاموش بود. عمر خیره به شب نگاه می‎کرد و چشم‎هایش با دیدن تعداد بی‎پایان ستاره‎ها به گیجی افتاده بود، او شکوه خداوند را می‎ستاید و احساس می‎کند که روحش به لرزشی مقدس افتاده است.
آنجا طوری بود که انگار پرتو نور آبی رنگی در افق خود را بالا می‎کشد و مانند آتش درخشانی به مرکز آسمان نزدیک می‎گردد. ستاره‎ها خود را کنار می‎کشند، نور از میان آسمان مانند بازتاب بامدادان سو سو می‎زند و در اشعه‎های لطیف قرمز رنگی به پائین می‎بارد. ــ عمر بخاطر این پدیده حیرت انگیز شگفتزده بود و از نور زیبا و عجیب لذت می‎برد: جنگل‎ها و کوه‎های اطراف برق می‎زدند، ابرها در دوردست در رنگ بنفش کم رنگی شنا می‎کردند، نور طلائی رنگی بر بالای سر عمر کمانه می‎کند.     
صدای شیرینی از بالا به گوش می‎رسد: سلام بر تو مرد شریفِ دلرحم و پاکدامن. تو به فرد تنگدستی ترحم کردی و خداوند از بالا با رضایت به تو نگاه می‎کند.
بادِ شبانه مانند نوای رو به کاهش فلوت در اطراف عمر صدا می‎کرد، قفسه سینه‎اش با زحمت و شادی خود را بلند می‎ساخت، چشمانش می‎درخشیدند و گوش‎هایش از هماهنگی آسمانی مست بودند. و یک بدن نورانی از میان درخشش قدم به جلو می‎گذارد و خود را در مقابل عمر مفتون گشته قرار می‎دهد؛ او عزرائیل بود، فرشته درخشان خدا. ــ صدای شیرین می‎گوید: با من سوار بر این اشعه‎های قرمز شو و به خانه خوبان بیا، زیرا تو توسط سخاوتمندیت سزاوار گشته‎ای بهشت را با تمام رحمت‎هایش تماشا کنی.
عمر با لرز می‎گوید، آقا، من چطور می‎توانم بعنوان یک فرد فانی به دنبالت بیایم؟ بدن فیزیکی‎ام هنوز از من گرفته نشده است.
بدن نورانی می‎گوید دستت را به من بده. ــ عمر با لرزش لذتبخشی دستش را به او می‎دهد و آنها بر روی پرتو قرمز رنگ از میان ابرها و ستارگان می‎گذرند. صداهای شیرین آنها را تعقیب می‎کردند، پگاه خود را در سر راه آنها قرار می‎دهد و عطر گل‎ها هوا را معطر می‎سازند.
ناگهان شب می‎شود، عمر با صدای بلندی فریاد می‎کشد و در میان ظلمتی غلیظ به پائین صخره شیبدار می‎افتد و بازوانش خرد می‎گردند. در این وقت مهتاب خود را با رنگ قرمزی از پشت یک صخره بیرون می‎کشد و اولین اشعه‎های نامشخصش را بر روی دره صخره‎ای می‎افشاند.
هنگامیکه عمر حواس خود را دوباره جمع می‎سازد ندبه کنان به خود می‎گوید: آه من ِ سه بار بدبخت! ــ آیا مگر آسمان خداوند به اندازه کافی از بدبختیم نداشته است که مرا در یک رویای کاذب از قله صخره به پائین پرتاب می‎کند، آیا بدنم را خرد می‎سازد تا من طعمه گرسنگی گردم؟ ــ آیا او همدردی‎ای را که من با یک بدبخت داشتم اینطور پاداش می‎دهد؟ ــ چه کسی هرگز بدبخت‎تر از من بوده است؟
یک قامت خود را با زحمت به آنجا می‎رساند، عمر گدائی را که به او دارائیش را داده بود می‎شناسد و ندبه کنان صدایش می‎زند و می‎گوید پولی را که از او دریافت کرده باید با او شریک شود. اما مرد چلاق بی‎تفاوت به راهش ادامه می‎دهد و عمر نمی‎دانست که آیا گدا صدایش را شنیده است یا فقط تظاهر به نشنیدن کرده. عمر در میان شب شکایت می‎کند: آیا حالا من از این دورانداخته شده بدبخت‎تر نیستم؟ چه کسی حالا که همه چیز از من گرفته شده است به من رحم خواهد کرد؟
او آه عمیقی می‎کشد و دست‎هایش درد داشتند، پاهایش مانند آتش درخشانی می‎سوختند و نفس کشیدن برایش عذاب آور بود. او خاموش به سرنوشتش می‎اندیشید، و ابتدا حالا دوباره به برادرش فکر می‎کند. ــ
او فریاد می‎کشد: آه، کجائی تو جوانمرد! شاید شمشیر فرشته مرگ به تو اثابت کرده است، شاید بدبختی تو را در فقری عذاب‎آور فرو کرده و تو در لحظه مرگ برادر بیچاره‎ات را لعنت کرده‎ای. ــ آه من لایق آن هستم، من حالا رنج مجازات ناسپاسی‎ام را می‎کشم، بخاطر سنگدلی‎ام، آسمان عادل است! ــ و آیا من هنوز می‎توانم مغرور راه بروم و خدا را برای فضیلتم شاهد گیرم؟ ــ آه آسمان! من گناهکار را ببخش که بدون غر غر کردن مجازاتت را می‎پذیرم.
عمر خود را در افکاری غم‎انگیز گم می‎کند، او به یاد می‎آورد که با چه عشق برادرانه‎ای محمود هنگامیکه او برای اولین بار کاملاً فقیر شده بود پذیرایش گشت، او خودش را بخاطر سرباز زدن از نجات بردارش لایق سرزنش می‎داند و برای پایان مجازات و رنج خود آرزوی مرگ می‎کند.
مهتاب آن منطقه را روشن می‎سازد، و یک کاروان کوچک متشکل از چند شتر آهسته از میان دره می‎گذرند. عشق به زندگی در عمر بیدار می‎گردد، او با صدای نگرانی از کاروانیانِ در حال عبور طلب کمک می‎کند. مردها او را آرام و محتاط روی شتری قرار می‎دهند تا در اولین شهر بعدی که کاروان با روشن شدن هوا به آنجا می‎رسید زخم‎هایش را مداوا کنند. تاجر خودش از فرد بیچاره پرستاری می‎کرد، و عمر برادر خود را می‎شناسد. شرمش مانند همدردی محمود بی مرز بود. یکی از برادرها تقاضای بخشش می‎کرد، و برادر دیگر بخشیده بود؛ اشگ از چشمان هر دو برادر جاری بود، و آشتی احساس برانگیز بین آن دو جشن گرفته می‎شود.  
محمود پس از فقیر شدن به اصفهان رفته و در آنجا با یک تاجر ثروتمند سالخورده آشنا شده بود. مرد تاجر بزودی از محمود خوشش می‎آید و با ثروت خود از او حمایت می‎کند. سعادت برای آواره سازگار بود و موفق می‎شود دارائی از دست داده خود را در زمان کوتاهی دوباره به دست آورد؛ بانی خیرش فوت می‎کند و او را وارث خود می‎سازد. ــ
عمر پس از شفا یافتن همراه برادرش به اصفهان سفر می‎کند، جائیکه محمود برایش محل کسبی آماده می‎سازد. عمر ازدواج می‎کند و هرگز از یاد نمی‎برد که چه اندازه قدردانی به برادرش بدهکار است. از این زمان به بعد هر دو در هماهنگی بزرگی زندگی می‎کنند و برای تمام شهر نمادی از عشق برادرانه می‎گردند.

https://www.youtube.com/embed/CmTxxw-32Bs

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:38  توسط سعید از برلین  |