قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


یک روز آدم برفی‎ای وجود داشت که در وسط جنگلی پوشیده از برف ایستاده و کاملاً از برف ساخته شده بود. او پا نداشت و چشمانش از ذغال بودند و دیگر هیچ چیز و این خیلی کم است. اما در عوض او سرد بود، بطرز وحشتناکی سرد. قندیل یخی پیر بداخلاقی هم که در آن نزدیکی آویزان بود و خیلی سردتر از آدم برفی بود نیز همین عقیده را داشت. او کاملاً ملالت بار به آدم برفی می‎گوید: "شما سردید!". آدم برفی با آزردگی پاسخ می‎دهد: "شما هم سرد هستید". قندیل اندیشمندانه می‎گوید: "بله، این اما کاملاً متفاوت است."
آدم برفی چنان رنجیده بود که اگر پا می‎داشت از آنجا می‎رفت. اما او پا نداشت و بنابراین آنجا می‎ماند، اما تصمیم می‎گیرد که با قندیل نامهربان دیگر صحبت نکند. قندیل در این بین چیز دیگری کشف می‎کند که او را به ملامت کردن برمی‎انگیخت: یک راسو به آنجا می‎آید و سریع و شتابزده از کنار آنها رد می‎شود. قندیل یخی در پشت سر او فریاد می‎کشد: "شما بیش از حد بلندید! اگر من به بلندی شما بودم از خانه بیرون نمی‎رفتم!". راسو شگفتزده و رنجیده می‎گوید: "شما خودتان هم که بلندید!". قندیل با اطمینان گستاخانه‎ای می‎گوید: "بله، این اما کاملاً متفاوت است!"
آدم برفی از روش برخورد قندیل یخی با دیگران عصبانی بود و تا جائیکه برایش امکان داشت خود را از او کنار می‎کشد. در این وقت چیزی بر بالای سر او در میان شاخه‎های پوشیده از برف یک درخت کاج می‎خندد. و وقتی او به بالا نگاه می‎کند یک پری برفی کوچک سفید و سبک بسیار زیبائی را می‎بیند که آن بالا نشسته و موی دراز آویزان شده‎اش را می‎تکاند، طوریکه هزاران ستاره برفی کوچک به پائین و مستقیم بر روی سر آدم برفی بیچاره می‎افتند. پری برفی حالا شادتر و بلندتر می‎خندد و آدم برفی بطور عجیبی زبانش بند می‎آید و دیگر اصلاً نمی‎دانست که چه باید گفت؛ عاقبت می‎گوید: "من نمی‎دانم آن بالا چه چیزی است ...". قندیل در کنار او می‎گوید: "این کاملاً متفاوت است". آدم برفی اما حالش چنان دگرگون شده بود که دیگر صدای قندیل را نمی‎شنید، بلکه مدام به درخت کاج که بر نوک آن پری برفی خود را تاب می‎داد نگاه می‎کرد، و به موی دراز آویزانش که هزاران ستاره برفی کوچک از آن می‎بارید.
آدم برفی اما می‎خواست در مورد چیزی حرف بزند که نمی‎دانست چه چیز می‎باشد و قندیل یخی قطعاً می‎گفت که آن کاملاً متفاوت است. او مدت زیادی در این باره به سختی فکر می‎کند، طوریکه چشم‎های ذغالی‎اش بخاطر فکر کردن بیرون زده و به جلو آمده بودند. عاقبت او می‎دانست که چه می‎خواست بگوید و در این وقت می‎گوید "پری برفی نشسته در زیر نور نقره‎ای ماه، تو باید محبوب قلبم باشی!" و بعد دیگر چیزی نگفت، زیرا او این احساس را داشت که حالا پری برفی باید چیزی بگوئید، و این فکر چندان اشتباه هم نبود.
پری برفی اما هیچ چیز نگفت، بلکه چنان شاد و بلند خندید که درخت کاج پیر که مطمئناً مایل به تکان خوردن نبود عبوس و شگفتزده شاخه‎هایش را تکان می‎دهد و حتی سر و صدای آنها هم قابل شنیدن بود. در این لحظه قلب آدم برفی سرد و بیچاره چنان گرم می‎گردد که از حرارت آن شروع به ذوب شدن می‎کند؛ و این خوب نبود. ابتدا سر او ذوب می‎شود، و این نامطلوب‎تر بود. پری برفی اما در آن بالا بر نوک درخت کاج آرام نشسته بود، می‎خندید، تاب می‎خورد و طوری موی دراز بلندش را تکان می‎داد که هزاران ستاره کوچک برفی به پائین می‎ریختند.
آدم برفی بیچاره مرتب بیشتر ذوب و مرتب کوچک‎تر می‎گشت و این از قلب سوزانش سرچشمه می‎گرفت. و به این نحو ادامه پیدا می‎کند تا اینکه آدم برفی دیگر تقریباً آدم برفی نبود، در این وقت شب کریسمس فرا می‎رسد و فرشته‎ها ستاره‎های نقره‎ای و طلائی در آسمان را تمیز می‎کنند تا در شب کریسمس قشنگ‎تر بدرخشند.
و در این لحظه چیزی شگفت‎انگیز رخ می‎دهد: وقتی پری برفی درخشندگی ستاره‎های شب کریسمس را می‎بیند منقلب می‎گردد و در این وقت به آدم برفی که در آن پائین ایستاده و ذوب می‎گشت و تقریباً دیگر کاملاً ذوب شده بود نگاه می‎کند. در این لحظه قلب پری برفی چنان گرم می‎شود که از درخت بلند کاج رو به پائین سر می‎خورد و لب آدم برفی را می‎بوسد ــ آنمقدار از آن را که هنوز باقی مانده بود. در این لحظه دو قلب سوزان آنها با هم تماس می‎گیرند و طوری سریع ذوب می‎گردند که حتی قندیل هم به این خاطر تعجب می‎کند، هرچند تمام آنچه اتفاق افتاد برایش نفرت انگیز و غیر قابل درک بود.
و به این ترتیب فقط قلب‎های سوزان آن دو بجا می‎ماند، و ملکه برف‎ها آن را برمی‎دارد و به قصر کریستالی خود می‎برد؛ و آنجا بسیار باشکوه و جاودانه است و هرگز ذوب هم نمی‎گردد. و به همه اینها به صدا آمدن ناقوس شب کریسمس را باید افزود. اما هنگامیکه ناقوس‎ها به صدا می‎آیند راسو دوباره از لانه‎اش خارج می‎گردد، چون او شنیدن صدای ناقوس را بسیار دوست می‎داشت؛ و در این وقت می‎بیند که آن دو ناپدید گشته‎اند و می‎گوید: "این دو واقعاً رفته‎اند. این حتماً از جادوی کریسمس بوده است." قندیل با لحنی گستاخانه می‎گوید: "این اما کاملاً متفاوت است!" ــ و راسو خشمگین به لانه‎اش برمی‎گردد.
اما بی درنگ در محلی که آن دو ذوب گشته بودند هزاران هزار دانه کوچک سفید و نرم برف می‎بارد، طوریکه دیگر هیچکس نمی‎توانست چیزی از آنها ببیند و تعریف کند. ــ فقط قندیل یخ آنجا آویزان بود، همانطور که از اول آویزان بود. و بخاطر گرمای قلب هم هرگز ذوب نخواهد گشت و قطعاً در قصر کریستالی ملکه برف‎ها هم نخواهد رفت ــ زیرا که او چیز کاملاً متفاوتی‎ست!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  |