قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


بعد از سال‎ها ده روز به مسافرت رفتم. هوس کوهنوردی به سرم افتاده بود.
از تماس هر روزه با انسان‎های سالمند احساس پیر شدن می‎کردم. نگاهم بی اراده مرتب به چین‎های روی دستم می‎افتاد و به خودم می‎گفتم: بفرما این هم نشانه پیر شدنی که از کودکی خواهانش بودی.

«دل باید جوان باشد». اما قبل از هر چیز دل باید سالم باشد. شاید هم به این دلیل هوس کوهنوردی به سرم افتاده بود تا دلم سالم بودنش را به من ثابت کند.
در میانه راه قلبم گفت: "عاشق بودنم رو که بهت ثابت کردم سالم بودنم به چه دردت می‎خوره؟"
هر دو پایم همزمان در حالی که سر و تنه ناچیز وزنم را به راحتی حمل می‎کردند با هم به جای من جواب می‎دهند: "زکی! ما دو نفر یه عمره آقا رو اینور اونور می‎بریم یک بار هم از این غلطا نکردیم! ... عاشق بودنم رو بهت ثابت کردم ... نچائی! اول ثابت کن سالمی بعد رومئو بازی در بیار!"

بر قله کوه صلیبی از چوب بود. تو را باز به صلیب میخکوب کرده بودند اما تو سرت را بالا نگاه داشته بودی و می‎خندیدی.
قلبم به هر دو پایم که سبکبال با هم در پرواز بودند به قیمت نازلی فخر می‎فروخت و من چروکیده پوست از بازیگوشی کودکانه دل و دو پایم لذت می‎بردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 2:25  توسط سعید از برلین  |