قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


سندرSender  شش بار ازدواج کرده بود و حالا می‎خواهد برای هفتمین بار ازدواج کند! 
او به زحمت می‎تواند اولین زن خود را به یاد آورد. پدرش پساخیو Pessachjo روزی به او یک ساعت می‎دهد؛ بعد ردای خزی تنش می‎کنند، یک کلاه خز بر سرش می‎گذارند و سپس اولین غذای بعد از ازدواج <سوپ طلائی> را می‎خورد. او دیگر نمی‎تواند به خاطر آورد که عروس چه قیافه‎ای داشته است. وقتی سعی می‎کند صورت او را تجسم کند فقط لباسی با نوارهای نقره‎ای، یک پیشانی‎بند پارچه‎ای و یک جفت گوشواره می‎‌بیند، اما هیچ چهره‎ای. اما او مطمئناً باید دارای چهره هم بوده باشد! 
اما در عوض به یاد می‎آورد که دو یا حداکثر سه هفته قبل از عروسی به سن تکلیف (سیزده سالگی) و بستن تفیلین Tefillin رسیده بوده است. آن زمان پدرش که یک حسیدی بلسی Belzer Chussid است از او در برابر تمام جماعت قول گرفته بود که در خانه پدرزنش تن به آداب غریبه‎ها ندهد، راه پدرزنش را نرود و حسیدی کوتسکری Kotzker Chussid نشود؛ هرگز نماز صبحش را ترک نکند و هر سال به بلس بیاید. 
خاخام شهرنشین هم که یک بلسی بود پس از سخنرانی مراسم بار میتسوا Bar Mitzwa به نشانه تائید از گونه‎اش نشگونی می‎گیرد و به او می‎گوید که تورات به تنهائی قادر نیست انسان‎ها را از رفتن به جهنم محافظت کند و برایش ویلنر گاونز Wilnaer Gaons را مثال می‎زند: بله او آموزگار بزرگی بوده اما در آن دنیا مقام محترمانه کمی دارد! او در اتاق انتظار بهشت نشسته و مشغول مطالعه تورات است، در حالیکه مردم کاملاً سادهای که به زحمت خواندن عبری میفهمند از بالای سر او می‎پرند و مستقیم به بهشت می‎روند. زیرا که مهم‎ترین چیز ایمان و عبادت است، ایمان به خدا و ایمان به مردی که ...
به کدام مرد ــ او آن را فراموش کرده بود؛ اما پایان نصیحت این بود که مردار خوار بودن بهتر از به راه حسیدیان کوتسکری رفتن است؛ سگ بودن بهتر از این است که آدم برای لجاجت با خدا و حسیدیان بلسی نماز صبح خود را ترک کند و غیره. 
و بزودی پس از ازدواج جهنم برای سندر شروع می‎شود! او تقریباً از گرسنکی در حال مردن بود. نماز صبح خود را در ساعت هشت تمام می‎کرد و بقیه ابتدا ساعت دو نیمه شب هنگامیکه او بر روی نیمکتی دراز کشیده و خرناس می‎کشید غذا می‎خوردند ... 
او شروع به دزدیدن غذا می‎کند؛ گاهی با کمک یک نی شیر را تا آخر می‎نوشید، گاهی یک تکه گوشت از قابلمه صید می‎کرد و یا پول می‎دزدید و با آن برای خود غذا می‎خرید. 
پدرزن با زدن سیلی او را تنبیه می‎کرد، مادر زن او را با انبر آهنی، با جارو و هرچه که به دستش می‎افتاد تهدید می‎کرد. یک شب او تصمیم می‎گیرد و از آنجا می‎گریزد ... اما او را دوباره گرفتار می‎کنند. 
پدرزن بر سرش فریاد می‎کشد: "تو غیر یهود! آیا مگر کسی وقتی زنش باردار است می‎گریزد؟!" 
او نمی‎توانست به گوش‎هایش اطمینان کند! این کار چطور اتفاق افتاده بود؟ 
در روز سوم متأسفانه زن در بستر زایمان می‎میرد. این برای او بسیار دردناک بود. اما پدرزنش قبل از آنکه او وقت کافی برای گریه و سوگواری پیدا کند کلاه خز او را از سرش برمی‎دارد، ردا را از تنش درمی‎آورد، ساعت را از او می‎گیرد و طوری از درب خانه به بیرون پرتابش می‎کند که نزدیک بود تقریباً دندان‎هایش از دهان به پرواز آیند. 
او دیگر نمی‎تواند به یاد آورد که چگونه به خانه بازگشته است. در هر حال حسیدی‎های بلسی به او کمک کرده بودند. در آن زمان او چهارده ساله بود و تا شانزده سالگی در خانه می‎ماند. در اثنای این دو سال پدرش کاملاً از کسب و کار خود ــ او دلال غله بود ــ غفلت ورزیده و برای احقاق حقوق پدرشوهر بودن خویش به انواع خاخام‎ها برای دادرسی شکایت برده بود. در آن زمان مادر که دارای شغلی بود باید تمام خانواده را تغذیه می‎کرد و پدر می‎خواست تمام موهای <خوک کوتسکری> را بکند! او مرتب از مادر برای خرج دادرسی پول می‎گرفت و همیشه عصبانی به خانه بازمی‎گشت و هر بار سندر چهارده سیلی از او می‎خورد: 
"مرداری مانند تو اجازه می‎دهد که از خانه بیرونش کنند!" و وقتی مادر هم خودش را قاطی می‎کرد دیگر اصلاً قابل تحمل نبود. و هنگامیکه سندر دوباره در زیر چادر ازدواج (خوپا Chuppe) نشسته بود خدا را شکر کرد. و قبل از اینکه عروس به زیر خوپا بیاید دعا کرد که این بار جریان خوب پیش برود. او می‎دانست که پدرزن جدیدش بلسی‎ست: بنابراین او دیگر احتیاج نداشت مانند ازدواج اول از گرسنگی رنج بکشد و از قابلمه غذا بدزدد. "خدای جهان، امیدوارم که او هنگام زا نمیرد! بهتر است که اصلاً بچه‎دار نشود!" 
سندر می‎داند که اگر زن اولش نمی‎مرد او در هر صورت دو سال در خانه پدر عروس غذای مجانی خوردن Köst را تحمل می‎کرد و پس از آن می‎توانست در نزد پدر خود غذای مجانی بخورد. تمام زخم‎ها می‎توانستند شفا یابند ... و او دیگر احتیاج نداشت لخت و عور در یخبندان زمستان به خانه بازگردد ... 
وقتی او در زیر خوپا به این یخبندان می‎اندیشد شروع به گریستن در درون خود می‎کند. او اصلاً متوجه نگشت که چطور برف به سویش پرتاب و به او سوزن فرو کردند، او نشنید که نوارندگان چطور نواختند و خواننده مذهبی چگونه آواز خواند و ندید که چگونه عروس را هفت بار به دور او چرخاندند ... و وقتی خطبه عقد را برایش خواندند او در دلش فریاد زد: 
"پروردگار جهان! بهتر است که نازا باشد ..." 
این آرزو اما باعث بدبختی او گشت. 
آنطور که او دیرتر تعریف می‎کند همسرش زن مهربانی بود، یک زن خوب ... زرنگ و خوب ... و سندر را خیلی دوست می‎داشت. آدم بامزه‎ای که هرگز اخم نمی‎کرد. همیشه دارای روحیه خوبی بود، زیاد می‎خندید و گاهی کنار میز غذا بقدری بشاش بود که پدرزن حتی عصبانی می‎گشت. 
او تعریف می‎کند : "اما من از کارهایش خوشم می‎آمد، من او را خیلی دوست داشتم. او وقتی کنار میز می‎نشست نور واقعی اتاق می‎گشت. شماها خودتان خوب می‎دانید که یک زن خوب همیشه خوشحال است. اما چه سودی دارد که چنین زن شادی نازا باشد؟ شاید هم اصلاً از او طلاق نمی‎گرفتم. و چرا؟ وقتی آدم کسی را دوست دارد بنابراین جدا شدن مشکل است. و من واقعاً او را خیلی دوست داشتم؛ البته نه خود او را ــ زیرا که یک زن فقط یک زن است ــ، بلکه شادی‎اش را! لبخندهایش که قلبم را گرم می‎ساخت دوست می‎داشتم. اما اولاً مادرم مرا با نامه‎های تلخش غرق ساخته بود: او یک نوه می‎خواست! بدبختانه من فقط تنها فرزند مادرم بودم و مادر، روحش شاد، دیگر نمی‎توانست بچه به دنیا آورد! بنابراین داشتن نوه واقعاً برایش حیاتی بود. هر یک از نامه‎های او غرق در اشگ‎های چشمانش بود. و پدر از خشم دیگر برایم نامه نمی‎نوشت. او از من پیش خاخام شکایت می‎کرد ... و عاقبت زن من هم کاملاً تغییر کرد؛ او شادیش را از دست داد، اغلب چشمانش از گریه سرخ بودند، و هر بار مرا نگاه می‎کرد آه عمیقی می‎کشید ... او احتمالاً از این می‎ترسید که من از او طلاق بگیرم. 
ما پیش پدرزن زندگی می‎کردیم. جهیزه هنوز هم پیش مرد معتبری به امانت گذاشته شده بود و پدرزن می‎ترسید آن را به ما بپردازد. من نمی‎توانم به این خاطر او را اصلاً سرزنش کنم؛ زیرا زندگی زناشوئی بدون فرزند مانند نخی پاره می‎گردد. بنابراین ما از بهره آن پول زندگی می‎کردیم. ما همه با هم غذا می‎خوردیم و برایم اصلاً ممکن نبود که بدون حضور آنها با زنم صحبت کنم ... و او فقط همیشه به من نگاه می‎کرد و اشگ می‎ریخت. متأسفانه روز به روز حالش بدتر می‎شد ... به زحمت نیمی از وزنش باقی مانده بود و این نیمه باقی مانده سبز و زرد و پژمرده شده بود ... و من بسیار تأسف می‎خوردم، واقعاً، بسیار متأسف بودم ... قلبم درون سینه فشرده شده بود ..." 
اشگ در چشم‎های پیرش جمع می‎شوند. 
اما من چه باید می‎کردم؟! خاخام آن تصمیم را گرفت و پدر زن بر آن اصرار ورزید (واضح است که او تمام جهیزه را پس گرفت!). پدرم به آنجا آمد ... و ما از هم طلاق گرفتیم ... 
من در آن زمان در حدود سی سالم بود: بیست و هفت با بیست و هشت سال داشتم. و باید دوباره پیش پدر بازمی‎گشتم ..." 
کسب و کار در آن زمان خوب پیش نمی‎رفت، و سندر ما معلم تورات مدرسه می‎گردد. 
اما یک معلم تورات نباید مجرد باشد. 
و او شش سال معلم بود و در این مدت با سه زن ازدواج می‎کند. یکی از آنها از او طلاق می‎گیرد و دو زن دیگر را او طلاق می‎دهد. یکی از آن دو زن موجود کاملاً بدبختی بود. برای او تعریف کرده بودند که این زن بیوه است اما بعد از ازدواج معلوم می‎گردد که چهار بار طلاق گرفته و او پنجمین شوهر اوست. یک چیز جزئی دیگر! به او گفته بودند که زن فقط یک کودک دارد اما او پنج کودک با خود آورده بود! این یک خوش شانسی بود که بیشتر بچه‎های زن فوت کرده بودند، زیرا از هر یک از شوهرهایش چهار یا حتی پنج بچه داشت.
او تعریف می‎کند: و طلاق دادن او خیلی سخت بود. زیرا نه می‎شد با او زندگی کرد و نه می‎شد او را طلاق داد ... 
شماها می‎توانید حرفم را باور کنید، من درست و حسابی در کثافت فرو رفته بودم! چه انتظاری می‎توانستم از چنین زنی داشته باشم؟ لذت دنیوی؟ من معلم تورات بودم و برای آن وقت نداشتم. اما یک چنین کنده درختی مانند او ــ این برایم قابل تحمل نبود. باید همیشه به او فرمان داده می‎شد. اگر به او می‎گفتم: بلند شو! ــ بنابراین او از جا برمی‎خواست؛ لباس بپوش! ــ لباسش را می‎پوشید؛ آتش روشن کن! این و آن چیز را بپز! ــ او این کارها را می‎کرد. اما خودش به تنهائی هیچ کاری انجام نمی‎داد. وقتی فراموش می‎کردم به او بگویم چه کاری باید بکند خودش به این فکر نمی‎افتاد که به آن کار بپردازد. شماها چه فکر می‎کنید؟ من شغل معلمی مدرسه را باید بخاطر او ترک می‎کردم. زیرا باید به بازار می‎رفتم، غذا می‎خریدم، لباس بچه‎ها را می‎پوشاندم. در حالیکه آنها بچه‎های من نبودند! چنین انسانی شبیه به یک قطعه چوب را هرگز در عمرم ندیده بودم! احتمالاً اصلاً دارای روح نبود؛ من حتی باید به او یادآوری می‎کردم که غذا بخورد! لعنت بر ویتل Veitel این واسط ازدواج! او این زن پر ارزش را به من غالب کرد. زیرا او دارای دویست روبل Rubel بود و این پول را از مردانی که از او طلاق گرفته بودند بدست آورده بود: احتمالاً هر یک از آنها را لخت لخت کرده بود! این بار هم پول نزد یکی از عموهای زن بود و او به ما به زحمت سیزده درصد بهره می‎داد. 
من فکر می‎کردم که این پایان من است. وقتی با او حرف می‎زدم جواب نمی‎داد؛ او اصلاً نمی‎فهمید که آدم به او چه گفته است! و هنوز یک خصوصیت دیگر هم داشت: او نمی‎توانست بچه‎هایش را تحمل کند! وقتی یکی از آنها نزدیکش می‎گشت فوری کشیده‎ای به او می‎زد، نشگون می‎گرفت و فریادش به آسمان بلند می‎گشت! ... یک بار از شدت عصبانیت یک شمعدانی به طرف سرش پرتاب کردم. من امروز هم از این کار پشیمانم. زیرا او مقصر نبود. باید دچار یک نوع بیماری بوده باشد. من با او نزد همه خاخام‎ها رفتم اما هیچکدام نمی‎توانستند به او کمک کنند." 
سندر با اندیشیدن در باره روند طبیعی جریان به این نتیجه رسیده بود که یک دکتر می‎تواند پای بیماری را مداوا کند؛ اما اگر بیمار اصلاً پا نداشته باشد؟ بنابراین باید بیمار تا آخر عمر بلنگد. و یک خاخام روح بیمار را مداوا می‎کند؛ حالا اما فراموش شده بود که در زنش یک روح بدمند. بنابراین هیچ خاخامی نمی‎تواند به او کمک کند و او تا آخر عمر یک حیوان باقی می‎ماند. 
چه چیزهائی باید قبل از خلاص شدن از شرش تحمل می‎کردم! بسیاری از خاخام‎ها چون زنم آنقدر عقل نداشت که بتواند رضایت دهد اصلاً نمی‎خواستند اجازه طلاق بدهند. قصه جالبی‎ست! اگر او عقل داشت که با همان شوهر اولش زندگی می‎کرد! و پس از آنکه عاقبت خاخامی پیدا کردم که قبول نمود این کار را انجام دهد باید مدتی طولانی به زنم یاد داده می‎شد که هنگام مراسم طلاق چه بگوید. 
و بدون وجود همسر خاخام این کار هرگز عملی نمی‎گشت. چنین زن هوشمندی واقعاً تاج سر شوهرش است! سرگرم کننده بود! او خودش را روبروی زنم قرار داد و به محض اینکه همسرم باید بله می‎گفت او سر باهوشش را برای زنم تکان می‎داد." 
در عوض دو زن دیگر خودشان می‎گذارند که او آنها را طلاق دهد.  یکی از آنها از ریش مانند نمد او خوشش نمی‎آمد. زن می‎گفت نمی‎توانم ریشت را تحمل کنم. 
و من چه تقصیری دارم که چنین ریشی دارم؟ من به او نشان می‎دهم که هر تار موی افتاده‎ای را در میان صفحات تورات قرار می‎دهم و برایش توضیح می‎دهم که ریش چیز مقدسی‎ست؛ طوریکه یک یهودی به ریشش قسم یاد می‎کند و آن یک قسم مقدس است. اما او می‎گوید که حالش از ریشم بهم می‎خورد و نمی‎تواند چیزی بخورد و هر لقمه را دوباره باید بالا بیاورد! 
من از او می‎پرسم پس باید با ریشم چه کنم؟ 
او فریاد می‎کشد سرت را بکوب به دیوار، یا به من یک طلاق‎نامه بده. 
من اما نمی‎خواستم در ازاء هیچ چیز جهان تسلیم این کار شوم! او خودش برایم زیاد مهم نبود ... اما من از طلاق دادن و دوباره ازدواج کردن خسته شده بودم. چه کسی وقت و حوصله آن را داشت؟! من بقدر کافی به خود زحمت داده بودم تا چند شاگرد بدست آورم و حالا باید با طلاق دادن زنم دوباره شاگردانم را از دست بدهم؟ و از بدبختی شهر کوچکم در کنار نهری بی نام قرار داشت؛ بنابراین باید آدم بخاطر هر طلاق به شهر دیگری می‎رفت! پدران خانواده دنبال بهانه می‎گشتند تا کودکانشان را دیگر پیش من نفرستند. زن اما طلاق‎نامه از من طلب می‎کرد. من می‎گفتم: حداقل یک سال یا یک ترم صبر کن! اما او نمی‎خواست گوش کند و فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه بده! 
عاقبت من دیگر به او جواب نمی‎دادم. من می‎نشستم و به بچه‎ها درس می‎دادم، اما او جلوی کودکان می‎ایستاد و فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه! یک طلاقنامه! و شروع به پرت کردن یکی و نصفی بشقاب‎مان می‎کرد و آنها را می‎شکاند. 
بخت با من بود که او از نزدیک شدن به من حالش بهم می‎خورد وگرنه ریشم را دانه دانه می‎کند! او حیوان وحشی‎ای بود؛ دختر یک قصاب و بیوه یک خیاط ــ بنابراین از یک خانواده نجیب! 
من با زحمت زیاد موفق می‎شوم پدران را راضی کنم که به کودکان آنها در Bejßmedresch درس بدهم. حالا اما زن به مدرسه می‎آمد و در محل مقدس فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه! یک طلاقنامه! و من چه کاری می‎توانستم بر ضد آن بکنم؟! 
در شبات به اتاق نماز می‎آمد، نمی‎گذاشت تورات را درآورده و آن را بر دست بلند کنند و در برابر تمام جماعت درخواستش را مطرح می‎کرد! 
در هفته دوم به کودکان در خانه‎هایشان درس می‎دادم. پدران خانواده در بین خود قرا گذاشتند که هر هفته در خانه یکی از آنها تدریس کنم؛ آنها با من همدردی می‎کردند و از اتاق نماز چند بار زنم را بیرون کردند. حالا زنم تصمیم تازه‎ای گرفته بود. او دیگر غذا نمی‎پخت، رخت نمی‎شست، اتاق را جارو نمی‎کرد و خودش را پاکیزه نمی‎ساخت ... چه فکر می‎کنید؟ او آنقدر به من فشار آورد تا من مجبور شدم به او طلاقنامه را بدهم! 
و زن دیگر که از من تقاضای طلاق کرد هم به نوعی موجود بدبختی بود. من فقط یک بار با زن‎ها شانس داشتم! هر آشغالی به من آویزان می‎ماند! بقیه مردم در تمام چیزها شانس دارند، حتی با زن‎ها؛ فقط من همیشه بدشانسی می‎آورم. چه باید به شماها بگویم؟ زن جدیدم چنین موجودی بود که نظیرش در تمام جهان وجود ندارد. و دوباره این ویتل واسط ازدواج بود! زمین باید او را ببلعد! چنین مجرمی در اسرائیل هرگز وجود نداشته است! ... من چه می‎توانستم بکنم؟ وقتی زنی را نشانم می‎داد بنابراین باید با او ازدواج می‎کردم. آیا مگر من می‎توانستم بدانم که در قلب زن چه می‎گذرد؟ از کجا باید می‎دانستم که چنین بازی‎هائی به سرم خواهند آورد؟ و او دوباره مرا به بدبختی پرتاب می‎کند: این بار به من یک زن لال می‎دهد. در روزهای اول من حتی واقعاً خوشحال بودم: یک زن بدون زبان و به تمام معنی پرهیزکار! چه لذتی، واقعاً مانند ترنجبین و عسل می‎ماند وقتی آدم یک زن داشته باشد و یک کلمه نفرین از او نشنود. این چیز کمی نیست! او از خانواده پائینی بود، از طبقه صنعتگر، اما من مورد توجه‎اش قرار نگرفتم. در این باره چه می‎گوئید؟ او ناگهان شروع به جیغ کشیدن می‎کند: صدایش مانند شیپور به گوش می‎آمد. و در هنگام فریاد کشیدن تقریباً گلویش نزدیک به پاره شدن بود! هنوز امروز هم نمی‎دانم که از چه چیز من خوشش نیامده بود. اما او جیغ می‎کشید، چنگ می‎انداخت و به اطرافش مشت می‎پراند، تا اینکه مجبور شدم یک طلاقنامه به او بدهم ... اما گفتنش سریع‎تر از انجام دادنش است. از شرارت زیاد یک بار در وسط اتاق غش کرد. 
و زن بعدی فوت می‎کند. او اصلاً زن بدی نبود اما خون بالا می‎آورد و تحلیل می‎رفت ... و همان ویتل تبهکار به من یک کفن از پارچه پوسیده فروخت. 
این زن هیچ چیز از من درخواست نمی‎کرد. یک زن ساده و صادق، پارسا و شایسته، همانطور که یک زن باید باشد؛ اما بیماری او را متأسفانه خورد. بله من به شما می‎گویم: یک کفن از پارچه پوسیده! او حتی حامله هم نشد و مانند مرغی آرام مرد. من فکر می‎کردم نتوانم مرگش را تحمل کنم و جان سالم بدر ببرم! آیا برایم کم خرج برداشت؟ و من چه از او بدست آوردم؟ هیچ چیز! من یک چنین شانسی دارم! او از ابتدا به مرگ محکوم شده بود. و درست در اولین هفته مرگ او دوباره ویتل می‎آید، نامش محو باد. 
او می‎گوید: من می‎دانستم که این اتفاق خواهد افتاد. من فکر می‎کردم که تو زن را نگاه نخواهی داشت اما در عوض یک ارث خواهی برد ... و حالا اما مانند انسان‎های دیگر یک عروسی درست و حسابی خواهی کرد. پنجاه تالر Taler ارثیه چیز اندکی نیست! پس چه فکر کرده بودی؟ یک زن زیبا با پنجاه تالر، بدون بچه و بدون خطا؟ به چه خاطر باید استحقاق آن را داشته باشی؟ با حرف‎های زیبایت؟ 
من در قلبم او را نفرین کردم. اما با عقلم باید اعتراف می‎کردم که حق با او بود. من توسط این ویتل مانند جادو شده‎ای بودم: من البته معلم بودم ولی او به من درس می‎داد. 
حقیقت را بگویم، من از گرفتاری‎های زیاد تقریباً عقلم را از دست داده بودم و ویتل دوباره مرا با یک ارثیه، با یک ارثیه مطمئن، اینبار صد تالر به هوس انداخت ... او می‎توانست مطمئناً مرا راضی سازد، یک چنین قدرتی داشت! اما خوشبختانه او خودش می‎میرد." 
سندر می‎گوید: "من هشتاد سالگی عمرم را می‎گذرانم؛ بنابراین اگر یک زن خوب پیدا می‎گشت سعی می‎کردم دوباره ازدواج کنم. امروز اما دیگر هیچ زنی به درد نمی‎خورد! دیگر نه زن صحیحی وجود دارد و نه واسط ازدواج درست و حسابی‎ای. شما جوان‎ها حتماً فکر می‎کنید که برای یک پیرمرد تنها بودن خوب است، چنان تنها مانند سنگ یک کیلومتر شمار در جاده‎ها ... بس کنید! و بدون کودک، کاملاً تنها ... من چنین چیزی را نه برای یهودی و نه برای هیچ دشمنی آرزو می‎کنم ..."
و ریش خاکستری مانند نمدش شروع به لرزیدن می‎کند، همچنین لب‎های قهوه‎ای‎ـ‎آبیش هم می‎لرزند، از زیر عینکش اشگ سرازیر می‎شود و او ناامیدانه دستش را تکان می‎دهد، انگار که بخواهد بگوید: "دیر شده است! ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:57  توسط سعید از برلین  |