قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


بدیهی‎ست که قبل از آنکه جهان ایجاد گردد باید پروژه بوده باشد. 
البته نه فقط یک پروژه. جهان‎های مختلف بی شماری در مکان‎های مختلف بی شماری وجود داشتند. و چون این کار مهمی بود بنابراین رئیس فرشته‎ها مأمور تکمیل تک تک جزئیات پروژه‎ها می‎گردد. 
وقت تنگ نبود، زیرا معیار سنجش چرخش زمین هنوز کشف نگشته بود و به این ترتیب خدا فکر کرد که از جهان‎های مختلف بهترین را انتخاب کند، تا آن را بعنوان تنها جهان واقعی خلق کند. 
مسلماً خدا بهترین جهان را با اولین نگاه شناخت. زیرا هیچ تناقضی، هیچ اصطکاکی، هیچ اختلالی، هیچ دردی، هیچ حماقتی و هیچ چیزی بجز سعادت آبی درخشان و رضایت در آن وجود نداشت؛ و در عین حال هیچ کس نمی‎دانست که توسط چه چیزی در واقع او راضی‎ست. زیرا آنها همیشه با هم متحد بودند و اصلاً ممکن نبود که کسی بخاطر چیزی عصبانی شود. 
خدا می‎خواست بزرگ‎ترین سعادت را برای این جهان به وجود آورد و هنگامی که او به برآورد خرجی که باید می‎شد نگاه کرد، آه افسوس! کامل‎ترین جهان متأسفانه گران‎ترین جهان در بین جهان‎ها بود. واقعاً جهان گرانی بود. این جهان در حقیقت محتاج به یارانه دائمی بود، زیرا که باید تمام آرزوها در آن برآورده می‎گشت. فقط یک شرکت سهامی با مسئولیت نامحدود از عهده این کار برمی‎آمد، بنابراین این جهان نمی‎توانست ساخته شود؛ وگرنه دیگر نمی‎توانست جهانی کامل گردد. 
بدین سبب جهان‎های گران قیمت از همان ابتدا کنار گذاشته شدند، همینطور جهان‎های ارزان قیمت، زیرا که آنها جنس‎های بنجلی بودند. سپس چند بار انتخاب تنگ‎تر می‎شود و عاقبت خدا دو جهان را باقی می‎گذارد و آنها را پروژه <آ> و پروژه <ب> می‎نامد. آن دو جهان به اندازه طبیعی ساخته می‎شوند. 
حالا آنها باید ابتدا یک بار آزمایش می‎گشتند. 
بنابراین توزیع انرژی‎ها برای وضعیت اولیه زمان صفر تنظیم می‎گردد. سپس زمان را نخست برای جهان <آ> روشن می‎کنند. حالا جهان به چرخش می‎افتد، از نخ جدا شده و در فضا رو به پائین می‎رود، تماشای آن لذت‎بخش بود. 
حالا خدا پس از گذشت چند دسیلیون سال که برای آزمایش یک جهان زمان زیادی به حساب نمی‎آید یک نمونه‎برداری کوچک انجام می‎دهد. او دستش را در یکی از سیستم‎های جاده‎های شیری بی شمار فرو می‎کند، خورشیدی را خارج می‎سازد، یکی از سیاراتش را برمی‎دارد و چیزهائی که بر روی آن رشد می‎کردند و در اطراف می‎خزیدند را از نزدیک با دقت تماشا می‎کند. این سیاره تقریباً مانند روی زمین ما دیده می‎گشت. 
خدا می‎پرسد: "از آنجا خوش‎‌تان می‎آید؟ آیا جهان زیبائی نیست؟" 
یک صدا جواب می‎دهد: "ممنون از جویا شدن خیرخواهانه‎تان. من الساعه چک می‎کنم." 
"چی؟ چک کنی؟ اما شماها باید بدانید که آیا از جهان خوشتان می‎آید یا نه؟" 
"من می‎خواهم به تقویم احساس نگاه کنم و ببینم چه جوابی باید بدهم. بله اینجا نوشته شده است: جهان وحشتناکی‎ست." 
"منظورت چیست؟" 
"من می‎خواهم در تقویم عقل نگاه کنم. بله: بخاطر مشروعیت مطلق منطق ریاضی‎ای که به پروژه جهان مربوط است، تمام وقایع و تمام احساسات از همان ابتدا تعیین گشته‎اند و هر کس می‎توانند آنها را هم برای زمان آینده و هم برای زمان گذشته در بایگانی اتوماتیک تکثیر پیدا کند. بنابراین وقتی بخواهم بدانم که چرا من عقیده خود را دارم فقط کافی‎ست که ــ" 
"اما چه نفعی می‎توانی به این وسیله ببری؟ تو باید خودت تصمیم بگیری ــ" 
"من چه نفعی می‎برم؟ من باید به تقویم خواسته‎ها نگاه کنم ــ" 
"منظورم این است که چرا شماها جهان را وحشتناک می‎یابید." 
"به این دلیل، چون این جهان کاملاً دقیق است و می‎شود در تقویم واقعیت از همه چیز مطلع گشت. همچنین آنچه را که باید خواست ــ آدم از قبل نمی‎داند چه می‎خواهد، اما وقتی آدم به تقویم مراجعه می‎کند می‎تواند آن را بداند." 
"در عوض شماها در برابر تمام حماقت‎ها محافظت می‎شوید." 
"اما آدم که اصلاً زندگی نمی‎کند، آدم همیشه فقط در تقویم جستجو می‎کند؛ و وقتی آدم می‎بیند که چه پیش خواهد آمد، به این ترتیب اصلاً مایل نیست که آنها را تجربه کند. من حالا برای مثال در تقویم خواسته‎ها می‎بینم که فردا هنگام جشن شام در نزد رئیس‎مان یک سخنرانی انجام خواهم داد، اما در تقویم احساسات می‎بینم که من خودم را مضحکه می‎سازم و در این وضع رئیسم را هم حتی به طور جدی ناراحت می‎کنم." 
"تو یا نباید به آنجا بروی یا اینکه باید متن سخنرانی‎ات را تغییر دهی." 
"این همان چیز وحشتناک است. لازم نیست حتی در تقویم عقل ببینم که آیا می‎شود این کار را کرد و چگونه! هیچ چیز در این جهان اجازه تغییر خود را نمی‎دهد! کوچک‎ترین لکه یا ذره گرد و خاک تا ابدیت عمل می‎کند و یک جائی آویزان می‎ماند." 
"اما آدم سخنرانی‎ات را فراموش می‎کند." 
"فراموش! بله، به شرطی که ما یک آستانه هوشیاری می‎داشتیم! اما اگر هم آدم می‎توانست حتی فراموش کند با این حال در نقشه‎های جهان قرار می‎گیرد و آدم می‎تواند آن را کشف کند. نه، نه! همه چیز را درک کردن اما قادر به تغییر هیچ چیز نبودن خیلی بد است. هرچند همه چیز چنین ممتازانه خوب است، اما جهانی که نتوان در آن هیچ چیز را بهتر انجام داد جهان وحشتناکی‎ست!" 
سپس خدا سیاره را دوباره سر جایش، خورشید را در سیستمش و جاده‎های شیری را در مکان‎هایشان قرار می‎دهد و زمان را خاموش می‎کند و جهان از کار می‎افتد. 
او به رئیس فرشته‎ها که پروژه <آ> را انجام داده بود می‎گوید: "نه. این بهترین جهان نیست. حالا می‎خواهیم پروژه <ب> را آزمایش کنیم." 
این جهان از نظر ظاهری کاملاً مانند جهان <آ> دیده می‎گشت، زیرا آن هم با توجه به اصل سیستم‎های تو در تو مسکونی سیستم ستاره‎ای ساخته شده بود. فرشته می‎گذارد که زمان به حرکت بیفتد و دوباره وقتی چند سنتیلیون سال می‎گذرد خدا یک سیاره را خارج می‎سازد و موجودات زنده بر روی آن را به دقت تماشا می‎کند. 
خدا می‎پرسد: "خب، حالتون چطوره؟ از جهان خوشتان می‎آید؟" 
تعداد زیادی صدا در هم فریاد می‎کشند: "وحشتناک، کاملاً وحشتناک!" 
خدا آرامش بخشانه می‎گوید: "آرام، آرام! یکی پس از دیگری!" 
اما این هیچ کمکی نکرد. به این ترتیب همه همزمان شکایت می‎کردند، تا اینکه خدا شخصی را از میانشان بیرون می‎کشد. حالا همه چیز ناگهان برای او کاملاً لذتبخش بود و هنگامیکه خدا می‎پرسد که آیا از جهان خوشش می‎آید می‎گوید: 
"آه، اینطور کاملاً زیباست! حالا من برای خودم هستم، آنجا آنچه را که آرزو می‎کنم فوری آماده است. وقتی می‎خواهم بطور شایسته‎ای کار کنم عضلاتم به تنش می‎افتند و ذهنم خسته می‎گردد. من می‎خواهم استراحت کنم و می‎گویم که اینجا باید یک خانه کوچک در پارک ساکت بنا شود و یک صندلی راحتی در ایوان باشد، به این ترتیب من فوری آنجا دراز می‎کشم و سیگار برگ هاوانائی‎ام را می‎کشم. اینجا جای بسیار خوبی‎ست." 
"چرا همه فریاد می‎کشید: وحشتناک! وحشتناک!" 
"بله، آقا، تا وقتیکه یکی از ما برای خودش به تنهائی آرزو می‎کند بنابراین همه چیز داریم و هیچ چیز نمی‎توانند مزاحم شود. اما وقتی ما آنجا بر روی کره مسکونی در یک مکان با هم قرار می‎گیریم، در این وقت افکار و فانتزی‎های زیبا، تمام رویاهای لذتبخش روحم با روح قدرتمند همخانه‎ام برخورد می‎کنند و به رقابت می‎افتند. همسایه‎ام اجازه می‎دهد شش فرزندش در جائیکه من باغ خود را دارم توپ بازی کنند و هر طور که مایلند فریاد بزنند. زیرا وسیله‎ای برای ممانعت از آنچه دیگری فکر می‎کند وجود ندارد. تصور کردن کافی‎ست که تا ممکنات را بوجود آورد. به این جهت هیچ چیز در اینجا مطمئن و قطعی نیست! به این خاطر مرحمتی کن و بقیه ساکنین جهان را بردار، تا در جهان زیبایم به من آسیبی نرسد!" 
خدا مشکوکانه می‎گوید "هوم!" و شخص را دوباره در سیستم جهانی در جای قلبی‎‏اش قرار می‎دهد و او بار دیگر فوری شروع به شکایت می‎کند. 
خدا می‎گوید: "پروژه <ب> هم کاملاً درست کار نمی‎کند" و آن را از کار می‎اندازد. 
دو رئیس فرشته‎ها تا جائیکه برایشان ممکن بود قیافه تقریباً ناراضی‎ای به خود می‎گیرند و همزمان پیشنهاد تحویل دادن پروژه‎های تازه‎ای می‎کنند. 
اما خدا می‎گوید: "نه، در کار خلقت جهان عجله‎ای نیست. هیچکدام از دو جهان شما بدرد نمی‎خوردند. شاید دیرتر چیز بهتری به نظرتان برسد. فعلاً همینطور خوب است." 
و با این حرف هر دو مدل جهان را برمی‎دارد و آنها را در انبار آسمان قرار می‎دهد. 
خدا پس از گذشت چند دسیلیون سال تصادفاً دوباره به آن گوشه نگاه می‎کند و متوجه می‎گردد که هر دو جهان از کار انداخته شده مشغول کار کردنند. 
او هر دو فرشته را پیش خود می‎خواند و می‎پرسد چه کسی به خود اجازه داده زمان را به کار اندازد، طوریکه حالا هر دو جهان آزمایشی در حال کار کردنند. 
فرشته مربوط به پروژه <آ> با اندکی ترس می‎گوید: "من فقط زمان باقی مانده خودم را برداشتم."
فرشته دیگر هم می‎گوید: "من هم فقط وقتم را برداشتم." 
بعد هر دو می‎گویند: "بله. ما می‎خواستیم یک بار ببینیم که وقتی هر دو را با هم به کار می‎‏اندازیم کدامیک بهتر استقامت می‎کنند." 
خدا با مهربانی می‎گوید: "که اینطور؟ حالا می‎خواهیم ببینیم که آزمایش‎تان چه به بار آورده." 
و او دوباره به ترکیب سیستم جهان دست می‎برد و یکی از ساکنین را خارج می‎سازد. اینکه او درست باز هم همان موجود دفعه قبل را بیرون می‎کشد احتیاج به توضیح ندارد. 
خدا می‎پرسد: "خب، حالا وضع شما از چه قرار است؟" 
آن موجود که حالا به انسان تبدیل شده بود جواب می‎دهد: "بسیار عالی." 
"این چطور ممکن شده است؟ در جهان <آ> شماها می‎نالیدید که همه چیزها از قبل تعیین شده است و هیچ چیز نمی‎تواند تغییر کند، و در جهان <ب> آنها شکایت می‎کردند که چون به هرچه فکر کنند بلافاصله مهیا می‎گردد بنابراین هیچ چیز مطمئن و قطعی نیست." 
"بله، آقا، ما توازن برقرار ساختیم. ما از هر دو جهان یک جهان ساختیم، جهان خودمان را. ما در حقیقت جامعه ویژه‎ای برای اصلاح جهان ساخته‎ایم." 
"چگونه؟" 
"خیلی ساده. جهان‎ها در هر صورت مشغول کارند و ما به آن وابسته‎ایم. اما حالا ما از جهان <ب> فانتزی را و از جهان <آ> قانون را برمی‎داریم و به این ترتیب آن را کامل می‎سازیم. آنچه را که ما مطلوب تصور می‎کنیم حقیقتاً انجام هم می‎دهیم و از چیزهای اجتناب‎ناپذیر استفاده منطقی می‎کنیم." 
"بد نیست! حالا آنطور که من انتظار دارم در حال کنترل جهان هستید. خب، پس مایلید که خودتان جهان‎تان را خلق کنید، من چنین کاری را تأیید می‎کنم. و تو چه کسی هستی؟" 
"من مهندسم."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:53  توسط سعید از برلین  |