قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


پیرمرد جواب می‎دهد "نه، خدای من، من نمی‎خواهم به هیچکس توضیح دهم که عشق یعنی چه، حتی به تو. عشق برای میلیونها نفر تا ابد فقط همهمه واژه‎ای باقی خواهد ماند و بقیه هم به توضیح آن محتاج نیستند." 
ــ دختر جوان خواهش می‎کند: "اما من جوانم. آن را به من بگو! من آن را می‎خواهم، من باید برای آینده‎ام آن را بدانم." 
پیرمرد تحقیرآمیز دهانش را کج می‎کند: "در حال حاضر تعاریف احمقانه‎ای در جهان از عشق می‎گردد و شاید هم روزی آنها یک بار حقیقت داشتند." 
ــ دختر التماس می‎کند: "بگو! آیا این عشق است اگر با دیدن دیگری قلبم سریع‎تر شروع به زدن کند؟" 
پیرمرد خاموش پاسخ می‎دهد: "می‎تواند باشد." 
ــ دختر مشتاقانه فریاد می‎زند: "بگو! آیا این عشق است وقتی دستم را توی موهای دیگری فرو می‎برم بعد دستم شروع به لرزیدن می‎کند؟" 
"ممکن است!" 
ــ دختر با هیجان بیشتری فریاد می‎زند: "بگو! آیا این عشق است اگر آدم پدر و مادر و شهر و دوستان را یک باره از یاد ببرد؟" 
"گهگاهی!" 
ــ "حرف بزن پیرمرد! من در چهره رنگ پریده‎ات می‎بینم، تو جواب آن را می‎دانی! بگو، آیا این عشق است وقتی آدم در یک ثانیه با مرگ مواجه می‎گردد، دستش را محکم به او می‎دهد و در ثانیه بعد هزاران مایل از او دور است، در دورترین نقطه؟ آیا این عشق است؟ 
"اغلب!" 
در این وقت دختر به سمت پیرمرد می‎رود و سر پیر، لاغر و رنگ پریده‎اش را می‎گیرد و روی شانه خود می‎گذارد و با دست‎های لطیفش او را بغل می‎کند و می‎پرسد: "آه، به من بگو! تو آن را می‎دانی! آیا این تب جونده، این اشتیاق تشنه عشق است؟" 
دراین وقت پیرمرد دلش به رحم می‎آید و می‎گوید: "بچه، من از کجا باید بدانم؟ ... من خیلی چیزها را دیده‎ام که مانند عشق دیده می‎گشتند ولی آنها فقط شوق ماجراجوئی روح جسورانه جوانی بودند ... فقط یک بار در حال عبور در نزد دو انسان دیدم که عشق یعنی چه، من آنجا کاملاً مطمئن بودم." 
پیرمرد مکث می‎کند. 
ــ دختر می‎پرسد: "آیا آنها هر دو با هم مردند؟ آیا آنها در برابر کل جهان نبرد می‎کردند؟" 
پیرمرد جواب می‎دهد: "کودک عزیز، اما من نمی‎توانم بگویم: مطمئناً!" 
ــ "خب، تعریف کن!" 
"بچه، تو باور نخواهی کرد، به اندازه کافی طنینی باشکوه نداشت و بی اهمیت به چشم می‎آمد." 
دختر کمی مأیوسانه می‎گوید: ــ "واقعاً؟" 
"گوش کن: مردی یک روز تمام بخاطر چیزی که در قلبش می‎زیست می‎جنگید." 
ــ "برای عشق؟" 
"نه. بهتر است بگوئیم برای ایده پایداری که در او شعله‎ور بود. من او را در شب این نبرد دیدم. او مغلوب شده بود. او آنجا ایستاده بود و هنوز صدها نبرد پر هیجان آن روز در روحش سر و صدا می‎کردند. مغزش هنوز می‎گداخت، اما در قلبش ناگهان آرامشی مرگبار برقرار شده بود. افکارش هنوز مانند ببر خشمگینی در قفس مغزش سرگردان بودند، خشمی که تسکین نمی‎یافت! او هنوز مانند جنگنده‎ای آنجا ایستاده بود و به سان مجنونی شمشیرش را می‎چرخاند و به ستیزه ادامه می‎داد، می‎جنگید و با شمشیرش دل هوا را می‎شکافت ... و هنوز اصلاً نمی‎دانست که مدت‎هاست شکست خورده است و دیگری مدت‎هاست که با سری افراشته رفته است." 
دختر زمزمه می‎کند: "او دیوانه شده بود؟" 
"گوش کن! دوستانش کاملاً نزدیک او ایستاده بودند. ابتدا به او می‎گویند: "اما دیگر همه چیز به پایان رسیده است!" و وقتی می‎بینند صدایشان اصلاً به گوش او راه نمی‎یابد سرهایشان را بهت زده خم می‎کنند و شاید هم می‎گریستند ..." 
ــ "بعد؟" 
"در این وقت زنی را که او دوست می‎داشت می‎آید و او را مانند کودک بیماری می‎گیرد و به سمت ماشینی هدایت می‎کند و داخل آن می‎نشاند. زن با چشمان نگرانش فقط یک بار مرد را نگاه می‎کند و فقط یک بار دستش را می‎فشرد و اجازه می‎دهد که او سر تب آلود خود را ساکت بر روی سینه‎هایش بگذارد و آرام نفس بکشد ... ناگهان، قبل از اینکه آنها بروند، مرد در ماشین را می‎گشاید و به سمت دوستانش با صدای شادی فریاد می‎کشد: "بنابراین ما دفعه آینده پیروز خواهیم گشت." بعد قلبش دوباره شروع به زدن می‎کند و افکار مشوشش آرام می‎گیرند." 
پیرمرد سکوت می‎کند. 
دختر مطیعانه می‎پرسد: "و این باید عشق باشد؟ مطمئنی؟ این؟" 
ــ پیرمرد آرام پاسخ می‎دهد: "بله ... درون مغزی دیوانه صلح جاری می‎گردد! ... این بی تردید عشق بود."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:26  توسط سعید از برلین  |