قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

عکس ویلهلم فویگت که از طرف پلیس برای دستگیری‎اش در سال 1906 منتشر شد

ویلهلم فویگت دارای قامتی باریک و کمی خمیده بود، پاهایش اندکی کمانی و صورتش فرو رفته و استخوان‎های گونه‎اش قوی بودند، ریش و سبیل خاکستری و پوستی رنگ‎پریده داشت. او کت و شلوار کهنه سیاه‎رنگی بر تن داشت که هنوز پاره پوره نشده و پیراهنش هم بدون یقه بود. کلاهی سفت و سخت بر سر داشت و چکمه‎هائی ضخیم. یک بسته که دورش نخ پیچیده شده بود در دست داشت و دستگیره در را محکم نگاه داشته بود و شگفت‎زده به داخل مغازه نگاه می‎کرد.
وُرمزر: کاری داشتین؟ چیزی میخواهید تحویل بدید؟
فویگت: نه. او در را می‎بندد و می‎رود.
شلتوف: او چی می‎خواد، مثل جسدی که انگار بهش مرخصی داده باشند به نظر می‎آمد.
وُرمزر: نمی‎دونم چی می‎خواست ــ شاید می‎خواد یک اونیفورم گارد سلطنتی سفارش بده!
شلتوف: عالی، وُرمزر! جیک جیک کردن آسونه!
وبشکه به وُرمزر: جریان اینه که باید قسمت پشت رو دوباره شکافت، و بعد میزون دور کمر بهم می‎خوره.
وُرمزر: جناب سروان، بخاطر چند میلی‎متر راضی نشید که این پارچه نازنین قطعه قطعه شه. دستور دستوره ــ اما بخاطر این موضوع ابداً چیزی براتون پیش نمیاد.
شلتوف: آره، هیچ اتفاقی نمیفته؟ و اگه من در محله لیندن Unter den Linden با اعلیحضرت دیدار کنم، و ایشان از جیبشان متری دربیاورند و دگمه‎های نزدیک باسنم را اندازه‎گیری کنند ــ بعد چه می‎شود؟ و می‎خندد.
وُرمزر: بعد چی میشه؟ من می‎خوام به شما بگم چی می‎شه: بعد او طبیعتاً از شما می‎پرسه چه کسی اونیفورم را برایتان دوخته است، و شما می‎گید: آدولف وُرمزر در پوتسدام. او بلند خواهد گفت: چی، وُرمزر عزیز خودم!! او خودش شخصاً لباسامو می‎دوزه. پس بنابراین فاصله دگمه‎ها نمی‎تونن غلط باشن، بلکه متر من اشتباه می‎کنه!! بفرما این هم یک نشان افتخار برای شما. جناب سروان، به همین نحو ادامه بدید. ــ  با هیجان ــ می‎بینید، وقتی شما اونیفورمتون رو پیش وُرمزر سفارش بدید ارتقاع مقام هم بدست میارید!!
شلتوف شیهه‎کشان: عالی، وُرمزر! فوق‎العاده‎ست! خدای من! از دست این وُرمزر عزیز! شگفت‎انگیزه!! طنین خنده. زنگوله در مغازه به صدا می‎آید.
وُرمزر: طرف دوباره برگشت ــ
فویگت میان در نیمه ‎باز ایستاده بود و با اشتیاق به چکمه درون ویترین نگاه می‎کرد.
وُرمزر به سمت او می‎رود: چیزی لازم دارین؟!
فویگت به او نگاه می‎کند.
وُرمزر: چی می‎خواین؟ اینجا دنبال چی می‎گردین؟!
فویگت: من فقط می‎خواستم چیزی بپرسم ــ
وُرمزر: بیرون!! اینجا جای گدائی نیست!!
فویگت فوری به بیرون می‎چرخد و در را می‎بندد.
وُرمزر: خنده‎ داره. تو روز روشن در مغازه من! اینا امروزه خیلی بی‎حیا شدن، درست مثل مگس.
شلتوف: وُرمز، خودتونو عصبانی نکنید، بذارید فاصله دگمه‎ها رو درست کنن.
وُرمزر: بسیار خوب، آقای شلتوف، بسیار خوب. هر طور که شما مایلید ــ ما انجامش می‎دیم. ویلی، به جناب سروان کمک کن اونیفورمشونو از تن دربیارن. دوشنبه اونیفورمتون حاضر میشه ــ با فاصله قانونی دگمه‎ها. حالا راضی هستید؟
شلتوف: ممنون، آقای وُرمزر، خیلی متشکرم، آقای وُرمزر! وقتی من لباس نظامی جدید سفارش میدم، بعد باید همه چیز بی‎نقص باشه، و بعد از داشتن چنین لباسی خوشحال می‎شم، می‎فهمید؟
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:46  توسط سعید از برلین  |