قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
اینکه ترجمه این عاشقانه‏های کوتاه از نیروی عشقی جاودانه سرچشمه می‏گیرد و نشانی‏ست از یادت در ذهن و دلم آشکار است.
گاهی فقط یک واژه، یک اشاره و یک رایحه مرا چنان به هیجان می‏آورد که هر چه ثروت و زیبائی در جهان است مبهوت می‏ماند و به این باور که از با ارزش‏ترین‏ها در جهان یکی هم عشق است معتقد می‏گردد.
عشق که همان هستی‏ست هیچگاه غایب نمی‏ماند، و آنکه او را نمی‏بیند نابیناست یا نمی‏داند عشق چه معنای شگفتی دارد.
می‏گویند معذرت خواهی نیز نوعی از خشونت است. و دیگر اینکه این با مدارا کردن در تضاد نمی‏باشد؛ چه اگر ممنوعیتی در کار نمی‏بود معذرت خواهی نیز خود بخود بی‏معنا می‏گردید.
عشق یعنی اینکه در اسارتگاه دشمن و تحت بدترین دشواری به سر بری و باز رنگ لاک ناخن انگشتان زیبای دختر همسایه از یادت نرود. عشق یعنی وقت مردن از یادت نرود که قشنگی رنگ چشمان گربه همسایه‏ات واقعاً در جهان تک است.
شاید تو بگوئی عشق یعنی "نگران حال هم باید بودن" یا عشق یعنی "خیالت تخت باشد، همه‏ی کارها با من".
عشق شاید چیزی باشد که نشود در باره‏اش گفت "یعنی این، یعنی آن".
عشق یعنی این بی این، عشق یعنی آن بی آن. عشق یعنی انگار از فضائی خالی از هر باید و بودی چیزی بیدار می‏گردد و می‏گردد آنچه باید گردد؛ آنچه با بایدها و بودن‏ها در خواب تا سحر عشق می‏ورزد و در بیداری ساحره‏ای پیر هر روز او را در خواب می‏گرداند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:17  توسط سعید از برلین  |