قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
ماجرای دو بوسه.(3)

   در غروب و در شب آن روز برای اولین بار این فرصت را بدست آوردم تا کمی از ماهیت عشق تجربه کنم. به همان اندازه که با تماشای آن بانو در تمام روز سعادتمند بودم، بلافاصله پس از رفتن او درمانده و دلشکسته گشتم. پس از گذشت یک ساعت به خانه بازگشتن پسر عمو، باز کردن در خانه و به اطاق خواب رفتنش را با درد و حسادت می‏شنوم. بعد تمام شب را بدون آنکه قادر به خوابیدن باشم با آه کشیدن و بیقراری در تختخواب گذراندم. من کوشش می‏کردم تا چهره آن بانو را دقیقاً به خاطر آورم، چشمانش را، مو و لبانش را، دست‏ها و انگشتانش و تمام آن واژه‏هائی را که در طول روز به زبان آورده بود. من نام او، ایزابلا Isabella را بیشتر از صد بار لطیف و غمگین برای خود تکرار کردم، و این یک معجزه بود که فردای آن روز کسی متوجه چهره پریشانم نگشت. تمام روزم را برای یافتن خدعه و راه‏هائی گذراندم تا بتوانم با بکار بردنشان مؤفق به دیدار دوباره آن بانوی زیبا شوم و احتمالاً مهربانی‏ای از سویش نصیبم گردد. البته من بیهوده به خود زحمت می‏دادم، من تجربه‏ای در این مورد نداشتم، و گاهی مردم، حتی خوشبخترین آدم‏ها هم عاشقی را با یک شکست آغاز می‏کنند.
   فردای آن روز به خود جرأت رفتن به سمت خانه ییلاقیشان را دادم، کاری که خیلی آسان و مخفیانه می‏توانستم انجام دهم، زیرا که خانه نزدیک جنگل قرار داشت. من خود را محتاطانه در حاشیه جنگل مخفی ساختم و ساعت‏ها خانه را زیر نظر گرفتم، اما بجز دیدن یک طاووس تنبل و چاق، یک خدمتکار زن در حال آواز خواندن و پرواز دسته‏ای کبوتر سفید چیزی ندیدم. و حالا دیگر هر روز به محل اختفایم می‏رفتم، و دو یا سه بار شانس دیدن بانو ایزابلا در حال پرسه زدن در باغ یا ایستاده در پشت پنجره نصیبم گشت.
   به تدریج جسورتر شدم و تا باغ خانه که درش تقریباً همیشه باز بود و توسط بوته‏های بلندی محافظت می‏گشت پیش رفتم. در زیر بوته‏ها طوری خودم را مخفی ساختم که می‏توانستم چندین مسیر را زیر نظر داشته باشم، و همچنین کاملاً نزدیک باغ میوه‏ای بودم که ایزابلا صبح‏ها با طیب خاطر در آن به سر می‏برد. نیمی از روز را بدون احساس کردن گرسنگی یا خستگی آنجا می‏ایستادم، و هر بار با دیدن بانوی زیبا از ترس و سعادت می‏لرزیدم.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=TVinhFmnyko

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:50  توسط سعید از برلین  |