قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

2ـ گردنه.

جاده در پیش و باد در وزش است. از درخت و  بوته خبری نیست، این‌جا فقط سنگ و خزه می‌روید. کسی این‌جا چیزی گم نکرده تا به خود زحمت پیدا کردن آن‌را بدهد. زمین این‌ بالا بی‌صاحب است، دهقان این‌ بالا نه کاه دارد و نه چوب.

اما آن دورها تو‌ را به سوی خود می‌خواند، اشتیاق شعله می‌کشد، و از بالای صخره‌و باتلاق و برف می گذرد. و این جاده کوچک خلق گشته تا تو را به سوی دره‌های دیگر، خانه‌های دیگر و زبان‌ها و مردم دیگر راهی سازد.

بر بلندی گردنه برای استراحت کردن توقف می‌کنم. جاده از هر دو طرف سرازیر می‌شود، آب در هر دو سو جاریست. چیزهایی که این بالا نزدیک به‌هم و دست در دستْ کنار یکدیگر قرار دارند، در ادامه‌ی راهشانْ به دو جهان تقسیم می‌گردند. برکه‌یِ کوچکی که کفش‌هایم را خیس می‌کند به سمت شمال روان است. آب این برکه از آب سردِ دریاهای دور است.

کوپه باقی مانده‌ی برف در کنار این برکهْ قطره قطره به سمت جنوب فرو می‌ریزد، و بعدْ آرام آرام به سمت سواحل <لیگور> و یا <آدریا> سرازیر می‌گردد و به دریایی می‌ریزد که هم‌مرز آفریقا می‌باشد. اما تمام آب‌های دنیا دوباره همدیگر را می‌یابند؛ دریایِ یخْ و دریایِ نیل در پرواز نمناکِ ابرها مخلوط هم می‌شوند. تمثیلی قدیمی و زیبا که مقدس می‌سازد لحظه‌هایم را. عاقبت ما مسافران و آواره‌گان را همْ جاده‌ای به خانه خواهد ‌رساند.

هنوز نگاه من حق انتخاب دارد، هنوزْ شمال و جنوب به نگاهم تعلق دارند. بعد از پنجاه قدم، تنها جنوب است که به رویم آغوش خواهد گشود. چه تنفس پر رمز و رازی از دره‌های آبی‌رنگ به گوشم می‌آید، و چه با هیجان ضربان قلبم به پیشواز این نوا می‌رود! بویِ اسطوره مقدس ِ اشتیاق‌و زیارت رُم، بوی دریاها و باغ و بوستان‌ها، بوی شراب و بادام می‌رسد از آن‌سو به سمت بالا.

خاطرات جوانیْ مانند طنین ناقوسْ از دره‌های دور در من به صدا می‌آيند: نشأت اولین سفر زیارتی من به جنوب، مستی منْ از تنفس هوای باغ و بوستانِ کنار دریایِ آبی، استراق سمع کردنِ آنچه مغربی است از بالای کوه‌های برفی ِ رنگ باخته در آن دوردست‌ها، در زادگاه! اولین نمازْ جلویِ آن ستون‌های مقدس عهد عتیق! اولین چشم‌انداز رویایی دریایِ کف‌آلودْ پشت صخره‌های قهوه‌ای ‌رنگ!

 

آن مستی و سکر در من دیگر رو به خاموشی گذارده است، و برای نشان دادن خوشبختی‌ام و زیبایی آن دور‌دست‌ها به عزیزانمْ بی‌رغبت شده‌ام. بهار در قلب من به پایان رسیده است. تابستان است. آهنگ سلام غریبهْ نوعی دیگر به گوش می‌رسد، و انعکاس آن در سینه‌‌ی من آرام‌تر است. من کلاه خود را به هوا پرتاب نخواهم کرد. من دیگر آواز نخواهم خواند. اما لبخند خواهم زد، و نه تنها با دهان، بلکه من با روح خود لبخند خواهم زد، با چشم‌هایم، با تمام سطح پوست‌ بدنم لبخند خواهم زد. و من با حسی دیگر به بدرقه‌ی بوی زمین که در هوا پخش است خواهم رفت، با حسی متفاوت‌تر از سابق. با حسی خالص‌تر، آرام‌تر، با حسی قوی‌تر، حسی مشق کرده و ماهر گشته و با حسی شاکرتر به بدرقه‌ی بوی زمین خواهم رفت.

این‌ها امروز به من بیشتر از آن زمان‌ها تعلق دارند، بلندتر با من سخن می‌گویند و سایه‌شان صدها برابر شده است.

اشتیاق مست منْ دیگر با رنگ‌های رویاییْ بر حجاب غربت نقاشی نخواهد کشید، چشم‌‌های منْ به آن‌چه می‌بینند راضیند، زیرا‌که چشم‌های من دیدن را آموخته‌اند. جهان زیباتر از آن زمان شده است.

جهان زیباتر شده است. من تنهایم، اما به این خاطر در رنج نیستم.

دیگر هیچ آرزویی ندارم. آماده‌ام به‌وسیله‌ی خورشید کاملاً پخته شوم. من مشتاق مردن خود می‌باشم، ‌من آماده برای دوباره به‌دنبا آمدنم.

جهان زیباتر شده است. 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 18:12  توسط سعید از برلین  |