تبليغاتX
قصّه و شعر - حضرت ابراهیم و گلهای قرآن.(14)
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

عاقبت موسیو ابراهیم تصمیم می‌گیرد که هر دو با‌ هم به کلاس تعلیم رانندگی برویم. اما به دلیل کم بودن سن من تنها موسیو ابراهیم تعلیم رانندگی می‌دید و من در صندلی عقب می‌نشستم و به توضیحات معلم رانندگی با دقت گوش می‌دادم.

هر بار بعد از پایان ساعات تعلیم، سوار ماشین خودمان می‌شدیم و من پشت رل می‌نشستم. در شب در خیابان‌های پاریس می‌راندیم تا گرفتار ترافیک نشویم. به این ترتیب رانندگی من روز به روز بهتر می‌شد.

با فرا رسیدن فصل تابستان سفر به سوی زادگاه موسیو ابراهیم را آغاز کردیم.

هزاران کیلومتر در دل اروپایِ جنوبی راندیم. تا مشرق زمین پنجره‌های ماشین باز بودند.

باور نمی‌کردم مسافرت کردن با موسیو ابراهیم باعث شود که جهان را چنین جالب و زیبا ببینم.

من رانندگی می‌کردم و متمرکز جاده بودم و موسیو ابراهیم برایم از زیبایی‌ مناظر، آسمان، ابرها و دهکده‌ها می‌گفت.

پر‌حرفی موسیو ابراهیم، صدای ظریفش که نازکتر از کاغذ سیگار بود، لحجه‌ای که با آن صحبت می‌کرد، توصیف کردن‌، فریاد‌هایش و تعجب کردنش که گاهی با  اظهار نظر کردن کنایه آمیز همراه می‌گشت، مرا در تمام مسیر پاریس تا استامبول همراهی ‌کردند. از اروپا هیچ ندیدم، تنها صدا و توضیحات موسیو ابراهیم را شنیدم.

«اوه، مومو اینجا محل ثروتمندان است: نگاه کن، سطل آشغال در کنار خانه‌ها را می‌بینی؟»

«سطل آشغال کنار خانه‌ها چه ارتباطی با ثروتمند بودن دارد؟»

«اگر بخواهی بدانی که آیا در کشور فقیری هستی و یا در یک محل ثروتمند، باید به سطل‌های آشغال نگاه کنی. اگر کنار خانه‌ای نه آشغال و نه سطل آشغال دیدی بدان‌ که ساکنین آن‌جا خیلی ثروتمندند. اگر تنها سطل آشغال دیدی و از آشغال خبری نبود، بنابراین ساکنین آنجا ثروتمند معمولی هستند. اما وقتی آشغال کنار سطل آشغال قرار داده شده باشد نشان از این دارد که ساکنین آن‌جا نه فقیرند و نه ثروتمند بلکه آن‌جا محلی توریستی می‌باشد. و هنگامی‌که آشغال را بدون سطل آشغال می‌بینی بدان‌ که ساکنین آن‌جا فقیرند. و اگر مردم در میان آشغال‌ها زندگی کنند بدان‌که خیلی خیلی فقیرند. ابن‌جا اما محل ثروتمندان است.»

«کاملاً صحیح است چون ما هنوز در سوئیس هستیم.»

«آخ، نه مومو، از آتوبان نران. آتوبان‌ها می‌گویند: بی‌توقف عبور کن، اینجا چیزی برای دیدن وجود ندارد. آتوبان برای دیوانه‌هایی است که می‌خواهند هرچه سریع‌تر از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر بروند. ما داریم مسافرت می‌کنیم و نه کار هندسی. یک خیابان فرعی خوشگل و کوچک پیدا کن که تمام زیبایی‌ها را نشانمان دهد.»

«موسیو ابراهیم می‌بخشید، اما من راننده‌ی ماشین هستم و نه شما.»

«گوش کن مومو، اگر تو مایل به دیدن مناظر نیستی، میتوانی مانند بقیه مردم با هواپیما مسافرت کنی.»

 

«موسیو ابراهیم، آیا این‌جا محل فقیر نشین‌ها است؟»

«آره مومو، این‌جا کشور آلبانی است.»

«و این‌جا؟»

«نگه‌دار مومو. بو را حس میکنی؟ بوی خوشبخی را؟ اینجا یونان است. مردم اینجا صبور و هوشیارند، آن‌ها وقت خود را هزینه‌ی نگاه کردن عبور ماشین ما می‌کنند، و هنوز هم عمیق نفس می‌کشند.

می‌دانی مومو، من در تمام سالیان زندگی به سختی کار کردم، اما آهسته و آرام کار کردم، نخواستم سود فراوان ببرم و یا انبوهی از مشتریان صف کشیده داخل مغازه‌ام داشته باشم، نه. <آهستگی>راز خوشبختیست. میخواهی بعدها چه‌کاره بشوی مومو؟»

«می‌خواهم مشغول کار صادرات و واردات شوم.»

«صادرات و واردات؟»

واژه‌ی جادویی را یافته و با آن یک امتیاز به‌دست آورده بودم. صادرات و واردات، واژه‌ای‌ که از آن به بعد موسیو ابراهیم مدام آن را مصرف می‌کرد، واژه‌ی مرتب و جمع‌ و‌ جوری که در عین حال ماجراجویانه و مخاطره آمیز هم بود. واژه‌ای که فکر را به سفر متوجه می‌سازد، به کشتی، به جعبه‌ی اجناس، به سود سرشار، واژه‌ای‌ به سنگینی هجاهایی که صادرات و واردات را به غلتیدن در می‌آورند!

«اجازه دارم پسرم مومو را به شما معرفی کنم؟ او قرار است که بعدها کار صادرات و واردات کند.»

 

ما بازی‌های مختلفی می‌کردیم. موسیو ابراهیم مرا با چشمان بسته داخل اماکن مذهبی می‌برد و من می‌بایست مذهبشان را از بوی داخل این اماکن حدس بزنم.

«این‌جا بوی شمع می‌دهد، مذهب: کاتولیک.»

«درست است، این‌جا کلیسای <آنتونیوی مقدس> است.»

«این‌جا بوی عود می‌دهد، مذهب: ارتودکس.»

«صحیح است، این‌جا کلیسای معروف <آبا صوفیا> است.»

«و این‌جا بوی پا می‌آید، مذهب: اسلام. حقیقتاً که بوی خیلی تند و آزار دهنده‌ای...»

«چه گفتی! این‌جا «مسجد آبی» نام دارد!

محلی که بوی بدن می‌دهد برای تو محل خوبی نیست؟ پاهای تو هرگز بو نمی‌دهند؟ محلی که بوی آدم می‌دهد و ساخته شده است برای عبادت مردم حال تو را بهم می‌زند؟ چه فکرهایی تو می‌کنی، حقا که اهل پاریس هستی! بوی این جوراب‌ها یک حس آرامش در من ایجاد می‌کند. همیشه به خودم می‌گویم که من بهتر از همسایه‌ام نیستم. خودم را بو می‌کشم، خودمان‌را بو می‌کشم و بعد آرامش به من روی می‌آورد!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط سعید از برلین  | 

 

counter