|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

13- خانهی قرمز رنگ.
ای خانهی قرمز رنگْ از تاکستان و باغچهی کوچک توْ بوی جنوبِ کوه آلپ به مشامم میرسد! چندینبار از کنارت رد شدهام، و همان بار اولْ اشتیاق ادامه به سفر کردن در من مرد.
باز دوباره من با ملودیهای قدیمی که مکرر اجرا گشتهاند بازی میکنم: وطن داشتن، یک خانهی کوچک در باغی سبز داشتن و در پیرامون آن تنها سکوت ساکن بودن، و در ادامه خانه، در آن پایینْ دهکده قرار داشتن. در اطاق کوچک خانهْ تختخواب در سمت شمال قرار خواهد داشت، جاییکه خورشید صبحها از پنجره به داخل اطاق نور میافشاند، و میز کار رو به سمت جنوب قرار خواهد داشت و همانجا هم عکس کوچک مادونا را روی دیوار آویزان خواهم کرد، عکسیکه یکبار در سفرهای قبلی در Brescia خریدمش.
زندگی من مانند روز که در میان صبح و شب سرگردان استْ مابین شوق ِ در سفر بودن و خواهش ماندن در وطن میگذرد.
شاید روزی برسد و من بدانم که سفر و دوریْ به روح و روان من تعلق دارند، که من تصورات آنها را میتوانم در خود حمل کنمْ بدون آنکه دیگر لازم گردد آنها را تحقق بخشم.
شاید هم روزی به این نتیجه برسم که وطن من در درون من است، و سپس ناز و کرشمه با باغها و خانههای قرمز دیگر وجود نخواهند داشت. ــ وطن را در درون خود باید داشت! در این حالت احتمالاً زندگی طور دیگر برایم خواهد گشت! زندگی مرکزی خواهد داشت که از آن مرکز تمام نیروها به چرخش خواهند آمد.
زندگی من اما بیمرکز است و با تکانهای تندْ میان ردیفی از قطبهای موافق و مخالف در حرکت است. اینجا، شوق در خانه بودن و آنجا اشتیاق در سفر بودن، اینجا، میل به انزوا و تنهایی و صومعه و آنجا کشش عشق و اجتماع در من است!
من عکسها و کتابهایی حمعآوری کرده و دوباره آنها را بخشیدهام. من به عیاشی و کارهای ناشایست عادت داشته و از آنها دوری کرده و به ریاضت و پرهیز و قناعت روی آوردم. من زندگانی را معتقد و مؤمنانه به عنوان ماده ستودهام و به این نتیجه رسیدهام که زندگی را تنها فقط به عنوان یک کار و عمل درک کنم و بتوانم دوستش داشته باشم.
اما اینکه من تغییر خواهم کرد به معجزه احتیاج دارد و این دیگر کار من نیست. کسیکه به دنبال معجزه میگردد حتماًٌ معجزه از او فرار خواهد کرد.
کار من این است که میان بحرانِ تضادها معلق باشم و آمادهی بدرقه از معجزهْ وقتی خودش به سراغ من میآید. کار من ناخشنود بودن و بیتوقف رنج بردن است.
خانهی قرمز رنگ، من تو را دیدم و احساست کردم، من اجازه خواهش دیدار دوبارهی تو را ندارم. من هم روزی وطنی داشتم، خانهای ساختهام، دیوار و سقف را اندازهگیری کردهام، جاده در باغ کشیدم و دیوارهای متعلق به خودم را با عکسهایی که آنها هم به خودم تعلق داشتند تزیین کردهام. همهی مردم تمایل به چنین کارهایی دارند و من آرزوی دوباره انجام دادنشان را میکنم!
بسیاری از خواهشها و آرزوهایم در زندگی تحقق یافتهاند. من میخواستم که شاعر باشم، و یک شاعر شدم. من میخواستم دارای یک خانه شوم، و برای خود یک خانه ساختم. من میخواستم زن و فرزند داشته باشم، آنها را هم بهدست آوردم. من میخواستم برای مردم صحبت کنم و بر آنها تأثیر گذارم و این کار را انجام دادم. و هر تحقق پیش منْ زود و سریع به سیری و اشباع شدن تبدیل شد.
سیربودن اما چیزی بود که نمیتوانستم تحمل کنم. به شعر سرودن بد گمان شده بودم. خانه برایم تنگ شده بود. هدفهای بهدست آمده دیگر هدف نبودند، هر مسیری برایم یک بیراهِ بود، و هر آرامش و سکونْ اشتیاق و آرزوی نویی میزایید.
ببراههایِ بسیاری را هنوز باید طی کنم، بسیاری از تحققها مرا مأیوس خواهند ساخت. بعدها، همه چیز معنی و مفهوم خود را نشان خواهد داد.
آنجا که تضادها محو میگردند نیروانا خوابیده است.
ستارههای آرزو و اشتیاق هنوز همْ روشن مانند روزْ به من چشمک میزنند.
***
شبها.
عاشق و معشوق شبها آهسته
میان مزرعه قدم میزنند،
زنها موهایشان را از هم باز میکنند،
تاجرها پول میشمرند،
شهروندان نگران میخوانند
خبرهای نوْ در روزنامهی عصر،
کودکان با مشتهای کوچک گره خورده،
میخوابند عمیق و سیر.
کار همه راست و صحیح،
پیروی میکند از وظیفهای رفیع و برجسته،
شهروند، شیرخواره، عاشق و معشوق ــ
و من خودم اما نه؟
چرا! همینگونه است اعمال شبانهام،
و من بردهی آنها هستم،
نمیتوانند روح جهان را بینیاز گردانند،
آنها هم معنای خود را دارند.
و چنین من طلوع و غروب میکنم،
میرخصم در باطن خود،
زمزمه میکنم آوازهای احمقانهی کوچه باغی را،
ستایش میکنم خدا و خود را،
شراب مینوشم و خیالبافی میکنم،
خیال میکنم که من هم پاشایی هستم،
قلوههایم را با غم و اندوه پر میسازم،
لبخند میزنم، بیشتر مینوشم،
به قلبم آری میگویم
(صبحها قادر به اینکار نیستم)،
از زخمهای قدیمی که بههم میبافمشان
بازیکنان شعری میسرایم،
به ماه و ستارهها که در چرخشاند مینگرم،
معنای این چرخش را حدس میزنم،
و احساس همسفر بودن میکنم با ماه و ستارهها،
مهم نیست به کجا.
پایان

12- آسمان ابری.
در میان صخرههاْ سبزههای ریزی شکفتهاند. دراز میکشم و به آسمانِ شبزده مینگرم، یکساعتی میشود که آسمان خود را آهستهْ با ابرهای کوچک و آرام و ابرهای کوچکِ ناآرام در حال پوشاندن است.
آنجا در آن بالا، باید باد تندی در جریان باشد. و اینجا روی زمینْ ذرهای از آنرا ما حس نمیکنیم. باد نخ ابرها را مانند ریسمان بههم میبافد.
همانطور که بخار شدن و دوباره باریدن آب بر روی زمین ریتم مخصوص خود را دارد، مانند جزر و مد و یا چهار فصل که زمان دقیق و پیامدهای خاص خود را دارند، همانگونه هم در درونمان همهچیز قوانین و ریتم مخصوص خود را داراست.
یک پروفسوری هست به نام <فِلیس> Fließ، او برای اینکه بازگشت متناوبِ سیر زندگانیرا نشان دهدْ توالی ِ اعداد را بهدست آورده بود. کمی مانند <کابالا> Kabbahla به نظر میآید، احتمالاً کابالا هم علم و دانش است، علم و دانشیکه برای خود ارزش و مقامی دارد و پرفسورهای آلمانی به تمسخر میگیرندش.
موجهای سیاه که مرا به هراس میاندازند در زندگی من هم با یک ترتیب و نظم خاص میآیند. تاریخ روزها و شمارهها را نمیشناسم، هرگز یک یادداشت روزانه متوالی ننوشتهام. من نمیدانم و نمیخواهم بدانم که اعداد 23 و 27 یا بعضی از اعداد دیگر با آن سر و کار دارند. من تنها میدانم که: گاهگاهی در روح من موجهای سیاه بدون دلایل ظاهری شورش میآورند.
سایهای بر روی جهان در حرکت است، مانند سایه یک ابر. شادیْ صدایی ساختگی و موزیک بویِ ماندگی میدهد. سودازدگی حاکم است، مرگ بهتر از زندگانیست. ملانکولی مانند حملهکنندهای گاه به گاه به سراغم میآید، نمیدانم در چه فاصله زمانی، و میپوشاند آسمانمرا آهسته با ابرهایش. با اضطراب از درون قلبم آغاز میگردد، همراه با مقدمهای از ترس و اکثراً با کابوسهای شبانه.
مردم، خانهها، رنگها و آواهایِ مورد علاقهام به ناگهان مبهم و تأثیرشان مصنوعی میگردد. موزیک سر درد میآورد. تمام نامهها بی محتوا گشته و در خفا زخم میزنند. و شکنجه یعنی اینکه در این لحظات مجبور به گفتگو با مردم باشی و بدیهیست که چنین گفتگویی به جدل منتهی خواهد گشت.
به خاطر چنین لحظات است که مردم با خود اسلحه حمل نمیکنند؛ و به خاطر این لحظهها گاهی آدم احساس فقدان اسلحه را میکند.
خشم، رنج و اندوه، اتهام و شکایت بر علیه همه چیز آغاز میگردد: بر علیه انسان، بر علیه حیوان، بر علیه هوا، بر علیه خدا، بر علیه کاغذهای یک کتاب؛ کتابیکه آنرا میخوانم و بر علیه پارچه لباسی که بر تن دارم.
اما خشم و غضب، بیتابی و ناشکیبایی، شکایت و نفرت در اشیاء مؤثر نمیافتند، آنها دوباره از اشیاء بازمیگردند به سوی خود من. این من هستم که نفرت را شایستهام. این من هستم که ناسازگاری و زشتی را در جهان جاری میسازم.
امروز را طور دیگر طی خواهم کرد. امروز را به استراحت خواهم پرداخت. من میدانم که حالا دیگر تا چند وقتی آرامش از آن من خواهد بود. من میدانم چه زیاد جهان زیبا است و میدانم که جهان در این چند ساعت بینهایت زیباتر به چشم من میآید تا به چشم دیگران.
من میدانم که رنگها شیرینتر به گوش میآیند، که هوا خجسته جاریست، که نور لطیفتر در نوسان است. و من میدانم که باید هزینهی لذت از این چند ساعت را در روزهایی که زندگانی تحمل ناپذیر است پرداخت کنم.
راه و چارهی خوبی برای از بین بردن ملانکولی و افسردگی وجود دارد: آواز خواندن، پرهیزکاری و تدین، شراب نوشیدن، ساز نواختن، شعر سرودن و کولیوار به سفر پرداختن. من با این راه و روش زندگی میکنم، مانند آن زاهدْ که در کتاب مقدس زندگی میکند.
گاهی چنین بهنظرم میآید که پیمانه خم گشته و ساعتهای باقیماندهی عمرم به ندرت و خیلی کم لذتبخش و مطلوبند تا بتوانم چیزهای معمولی را به حالت تعادل درآورم.
گاهی اوقات برعکس چنین به نظرم میآيد که پیشرفت کردهام، که به ساعاتِ خوشم اضافه و از لحظاتِ ناخوشیآم کم گشته است. چیزی که من هرگز آرزویش را ندارم، در بدترین ساعات زندگیم هم حتی چنین آرزویی نخواهم کرد. این یک کیفیت میانی است بین خوب و بد، یکجور میانهیِ تحملپذیر.
نه، بهتر آنکه هنوزْ کمی اغراق و زیادهروی در سر پیچ ِ زندگانی بکنم ــ بهتر آنکه رنج و عذاب هرچه شریرتر باشد تا در عوضْ لحظات سعید و سعادتمند زندگیام به خاطر فقط یک درخشش تواناتر گردد!.
آرام آرامْ بیمیلی رو به خاموشی گذارده و ترکم میکند، زندگانی دوباره زیبا میگردد، آسمان دوباره جذاب و سفر دوباره پر معنا میگردد.
در این روزهای بازگشتْ کمی احساس بهبودیِ خلق و خوی میکنم: کسالت و کوفتگی بدون احساس درد واقعی، تسلیم شدن بدون مرارت و تلخکامی، شکرگذاری بدون تحقیر خویش.
دوباره مسیرهای زندگی آهسته برایم بیشتر میگردند. دوباره زیر لب مصرع شعری را با آواز میخوانم. دوباره گلی را میچینم. با عصای پیادهرَویام دوباره بازی میکنم. هنوز زندهام. دوباره توانستم تحمل کنم. هنوز هم قادر به تحمل کردنام، و شاید هم بتوانم باز کراراً تحمل کنم.
برایم کاملاً غیر ممکن است بگویم که آیا این آسمان ابریْ که آرام در خویش در جنبش استْ در روح من انعکاس دارد و یا برعکس، آیا من در این آسمانْ تنها عکس درونم را چهرهخوانی میکنم. گاهی همهچیز کاملاً مشکوک و نامطمئن میگردد!
روزهایی هم وجود دارند که من اطمینان کامل دارم هیچکس در این جهان قادر نیست مانند من ِ شاعر ِ پیر و عصبیْ حالِ هوا و ابرها، نغمهی رنگها، بوی عطرها و نوسانِ رطوبت را اینگونه ظریف و چنین دقیق و امین مشاهده کند.
و دوباره مانند امروز برایم مشکوک به نظر میآید که آیا حقیقتاً من چیزی دیدهام، چیزی شنیده و یا بو کردهام، آیا تمام چیزهاییکه من فکر میکنم درک و احساسشان کردهام میتواند تنهاْ عکسی از زندگی درونی من بوده باشد که خود را به خارج از من پرتاب کرده است؟

11- دریا، درخت، کوه.
یکی بود یکی نبود، در روزگاران قدیمْ دریای بزرگ آبیرنگی زندگی میکرد. بر فراز دریای آبیرنگ و آسمان آبی، آن بالا بالاها، یک درخت بهاری با رنگهای زرد و سبز خود بلندقامتتر از دیگر درختان جلوهگری میکرد. در سوی دیگر، آسمانْ خاموش و آرام بر گنبد کوهستانها به استراحت پرداخته بود .
در کنار درخت مرد مسافری نشسته و مشغول استراحت بود. گلبرگهای زردرنگ به روی شانههای او میریختند. او خسته و چشمهایش را بسته نگاه داشته بود.
خواب و رویا از درخت زرد رو به پایینْ به سوی او فرود میآيد.
مرد مسافر کوچک شده و به نوجوانی تبدیل میگردد و از پشت خانهای قرار گرفته در یک باغْ صدای مادرش را در حال آواز خواندن میشنَوَد.
او یک شاهپرک در حال پرواز میبیند، زردرنگ و زیبا، رنگ زردی شادْ در آسمان آبی رنگ. او به دنبال شاهپرک به راه میافتد. او از روی چمنزار میگذرد، از روی نهر عبور میکند و به کنار دریا میرسد. در اینجا شاهپرک به پروازش بر فراز دریا ادامه میدهد و پسر جوان در تعقیب او به پرواز میآید. سبک، عالی و خوشحال در فضای آبیرنگ پرواز میکرد و خورشید بر بالهایش میتابید.
او به دنبال شاهپرک زرد رنگ پرواز میکرد، او بر فراز دریا و از بالای کوههای بلند پرواز میکرد؛ جاییکه خدا بر روی ابری ایستاده و مشغول آواز خواندن بود.
دور تا دور خدا را فرشتهها احاطه کرده بودند، و یکی از فرشتهها شبیه به مادر پسر جوان بود که آبپاش سبز رنگی را به روی باغچهای از گلهای لاله متمایل ساخته بود و گلهای لاله میتوانستند از آن آب بخورند. پسر جوان به سوی این فرشته پرواز میکند و خود او هم فرشتهای میگردد و مادر خود را در آغوش میگیرد.
مرد مسافر چشمهایش را با انگشت میمالد و دوباره آنها را میبندد.
او یک لالهی سرخرنگ میآورد و به روی سینهی مادرش قرار میدهد. او یک گل لاله میآورد و در موهای مادرش فرو میکند.
فرشته و پروانه در حال پرواز بودند و تمامی پرندگان و حیوانات و ماهیهای جهان آنجا بودند، و هر کدام که به اسم نامیده میشدندْ پیش پسر جوان میامدند و یا به سوی او پرواز کرده و روی دستش مینشستند و به او تعلق میگرفتند و اجازه میداند که پسر جوان نوازششان کند، اجازه میدادند که از آنها سؤال کند و اجازه میدادند که دوباره رهایشان سازد.
مرد مسافر از خواب برمیخیزد و به فرشتهها فکر میکند.
او صدای ریزش لطیف برگهای درخت را و صدای آرام و لطیف زندگی را که به صورت جریانهای طلایی رنگی در درون درخت بالا و پایین میرفتند میشنود.
کوه به سوی او نظری میاندازد، خدا در پالتویی قهوهای رنگ آن جا به کوه تکیه داده و آواز میخواند. آوازش در آنسوی پهنای دریایِ شیشهای نیز به گوش میآمد. یک آواز ساده بود که با جریانهای آرام انرژی نهفته در درخت و با جریان آهستهی خون در قلب، و با جریان آرام طلایی رنگی که از خواب و رویا میآمد و در او پخش میگردید مخلوط شده و به طنین میآمد.
آنگاه مرد مسافر هم شروع به آواز خواندن میکند، آهسته و با کشش. ترانه را هنرمندانه نمیخوانْد؛ آوایش مانند هوا بود و ضربهی موج، فقط یک زمزمه کردن بود، چیزی شبیه به وزوز زنبور.
ترانهْ پاسخی بود به خدای آوازخوان در آن دوردستها، و جریان آوازخوانِ درون درخت، و نغمهی جاری در خون.
مدت زیادی مرد مسافر برای خود به آواز خواندن ادامه داد، مانند گل استکانی که در باد بهاری برای خود به صدا میآید و یا مانند یک ملخ که در علفزار موزیک اجرا میکند. او یکساعت تمام آواز خواند، و یا یکسال تمام.
او کودکانه و خداوار آواز میخواند، او آواز پروانه و آواز مادر میخواند، او آواز گل لاله و آواز دریا را
فصل مرگِ مسافر.
یکبار همْ به سوی من خواهی آمد،
تو مرا از یاد نخواهی برد،
وقتی تو میآییْ رنج و عذاب به پایان رسیده
و زنجیرها پاره میگردند.
هنوز حضورت دور است و غریب،
ای برادر عزیزْ ای مرگ.
ایستادهای مانند ستارهای سرد
بر بالای رنج و نیاز من.
یکبار اما نزدیک خواهی گشت
و وجودت پُر ز شعلههای آتش خواهد بود.
بیا، محبوب من، من اینجا در انتظار،
جانم بستان، از آنِ تو میباشم!

آسمان دوباره خندهی روشنی میکند و بالای سر همهچیز هوا میرقصد. سرزمین دور و غریب دوباره به من تعلق دارد، و غربت وطن گشته است. محل من پیش درختان آنسوی دریا میباشد، من یک کلبه چوبی با گاو و گوسفند و تعدادی ابر نقاشی کردهام. من نامهای نوشتهام که آنرا نخواهم فرستاد. حالا غذایم را از داخل ساک خارج میکنم: نان، کالباس، گردو، شکلات.
در این نزدیکی درختان غوشْ جنگل کوچکی پدید آوردهاند. روی زمین این جنگل کوچک پر شده است از ساقههای لاغر و خشکیده. هوس آتشی کوچک برپا کردن و آنرا رفیق و همرزم خود دانستن و در کنارش نشستن در من شعله میگیرد. به سراغ ساقههای خشک میروم، یک بغلْ پر از شاخه برمیدارم، زیر آنها کاغذی قرار داده و آتشش میزنم. دود باریکی آرام و شاد اوج میگیرد، رنگ سرخ روشن ِ شعلهی آتش با نگاهی از تعجب لبریزْ به روشنایی آفتاب ظهر خیره میماند.
فردا دوباره از همین کالباس خواهم خرید، کالباس خوبی است. اگر خدا میخواست، میتوانستم چند هستهي شاهبلوط داشته و سرخشان میکردم! بعد از خوردن غذا کت خود را روی چمن انداخته، سرم را رویش قرار میدهم و به دودِ کوچکی که قربانی کردهام و آرام به سویِ روشنایی آسمان در حال پیشرویست مینگرم. اندکی موزیک و خوشی لازمهیِ بزم و شادی میباشد. ترانههای <آیشِندورف> Eichendorffرا که از حفظ میدانستم در ذهنم مرور میکنم، بعضی از بیتها را به خاطر نمیآورم.
ترانهها را به صورت نیمهآواز و با ملودیهایی از <هوگو وولف> Hugo Wolf و <اوتمار شویک>Othmar Schöck میخوانم. "کسیکه میل سفر به غربت دارد" و "تو ای بربط مهربان و باوفا"، این دو ترانه زیباتریناند. ترانهها پر از اندوه و غم میباشد، اندوه و غم اما ابرهای تابستانیاند، پشت آنها خورشید است و اعتماد. و <آیشِندورف> اینگونه است و در این ارتباط او بالاتر از <مُویْریکِه>Mörike و <لِناوْ>Lenau ایستاده است.
به جای آنْ دختر مو مشگی ده سالهای که در حال عبور از اینجاست آمده و به من و به آتش کوچکی که برپا کردهام مینگرد، یک گردو و قطعهای شکلات برمیدارد و کنار من روی چمن مینشیند و شروع میکند از بزهایش و برادر بزرگ خود با وقار و جدیت کودکانه به تعریف کردن.
ما سالخوردگان چه دلقکهایی هستیم! او از خانه برای پدرش غذا به سر کار برده و حالا میبایست به خانه بازگردد. خداحافظی مؤدبانه و جدیای میکند و با آن صندل چوبی و جوراب سرخ پشمی به راهش ادامه میدهد. نام دختر <آننونتسیاتا> Annunziata است.
آتش خاموش گشته و آفتاب نامحسوس تعییر مکان داده است. امروز میخواهم مسافت درازی را بپیمایم. در حین جمع و جور کردن و بستن ساک ترانهای از <آیشِندورف> به خاطرم میآید که همانطور زانو زده آنرا میخوانم:
بهزودی، آه که چه زود زمان خاموشی فرا خواهد رسید،
آنجا من هم خواهم خفت، و در بالای من
خش و خش خواهد کرد جنگل تنهایی،
و دیگر اینجا هم کسی مرا به جا نخواهد آورد.
برای اولین بار احساس میکنم، که در این شعر اندوه و غمْ تنها سایهای از ابر میباشد. این اندوه و غم همان موزیک آرام ِ زودگذر است که بدون آن زیبایی لمسمان نخواهد کرد. شعریست که دردآور نیست. این شعر را در مسیر راهپیماییم زمزمه میکنم و چهارنعلْ راضی و خشنود به کوهنوردی خود ادامه میدهم. در آن دوردستها پایین کوه دریا جاریست. از کنار نهر و درختان شاهبلوط میگذرم. چرخآسیاب در خواب فرو رفته است و روزی ساکت و آبیرنگ به من چشمک میزند.
فانی.
از درخت زندگیم میرباید مرگْ برگ برگ.
ای جهان گیج و رنگین،
وهْ چه ما را سیر میسازی،
وهْ چه ما را سیر و خسته از خویش میسازی،
وهْ چه ما را مست میسازی!
آنچه اکنون زنده است،
شتابان غرق ِ در آب خواهد گشت.
بهزودی جرنگ باد بهگوش خواهد رسید
بر آسمان گور قهوهای رنگم،
به روی کودک خردسال خویش مادر
خود را خم خواهد نمود آخر.
میخواهم چشمهایش را دوباره ببینم،
نگاهش ستارهی من است
دگر چیزها میتوانند بروند و بر باد شوند.
همه چیز خواهد مرد،
تنها جاودان مادر خواهد ماند،
همان جاودان مادری که ما از او آمدهایم.
انگشت بازیگوش مادر مینویسد
نام ما را در هوایِ ناپایدار.

9- عبادتگاه.
عبادتگاهِ سرخفام با آن پشتبام کوچک در کنارش باید بهوسیلهی مردمانی نازکدل ساخته گشته باشد، بهوسیلهی مردمی بسیار متدین.
به من بسیار گفته شده است که امروزه دیگر مردم متدین یافت نمیگردند. به همان آسانی میتوان ادعا کرد که امروزه دیگر نه موزیک وجود دارد و نه آسمان آبیست. من اما فکر میکنم که تعداد زیادی پرهیزگار و متدین وجود دارند. من خودم آدم متدینی هستم، اما نه همیشه.
مسیر رسیدن به پرهیزگاری و تدین نزد مردم متفاوت است. مسیر من از خطا و درد و رنج میگذشت، از خودآزاری و از حماقتهای با شکوه و انبوه. من زمانی آزادهاندیش بودم و از هیچ مذهبی پیروی نمیکردم و معتقد بودم متدین بودن یک بیماری روحیروانی میباشد. زمانی هم مرتاض بودم و ناخن در گوشت خود فرو میکردم. من نمیدانستم که متدین بودن یعنی سلامتی و شاد بودن.
تدین و پرهیزکاری چیزی نیست به جز اعتماد و اطمینان. افراد ساده، سالم و بیآزار دارای اطمیناناند، همینطور کودکان و وحشیان. افرادی مانند ما، کسانیکه هنوز بیآزاری نیاموخته بودند، میبایستی اطمینان و اعتماد را در بیراهِها بهدست آورند.
اعتماد به خود اولین قدم میباشد. با انتقام و تصویهحساب، با جرم و گناه، با وجدانی بداندیش و بدخواه و با ریاضت ایمان حاصل نخواهد شد. تمام این زحمات و کوششها نصیب خدایانی خواهد گردید که در بیرون از ما زندگی میکنند.
خدایی که ما به آن ایمان باید آوریم، خدایی است که در درون خود ما مأوا دارد.
کسیکه به خود <نه> میگوید قادر نیست به خدا <آری> گوید.
آه، ای معابد باطنی و محبوب این سرزمین! شماها نشان و کتیبهی خدایی را در خود حمل میکنید که خدای من نیست. مردمان مؤمن شما نماز و عبادتشانرا با کلماتی به جا میآورند که من آنها را نمیشناسم. با این وجود میتوانم من به همان خوبی که در جنگل درختان بلوط و یا بر روی چمنزارهای کوهستان نماز میخوانم اینجا در درونتان به نماز بنشینم. شماها از درون سبزی میشکفید، از درون زرد و سفید و سرخ، مانند آوازهای بهاری که جوانان میخوانند. هر دعا و نمازی نزد شما مجاز است و مقدس.
نماز و دعا مقدس است، همانگونه که موسیقی شفابخش میباشد. نماز و دعا اطمینان و اعتماد است و گواهی دادن. نمازگزار واقعی خواهش و تمنا نمیکند، او تنها اوضاع و تنگدستیش را شرح میدهد، او رنج و اندوه و سپاس خود را به آواز میخواند، مانند کودکان که آواز میخوانند. اینگونه زاهدانِ سعادتمند نماز میخواندند، زاهدانیکه در وسط آبادیِ میان کویر و آهوان در گورستان پیزا نقاشی شدهاند و زیباترین عکس در جهان میباشد. درختان و حیوانات هم همینگونه نماز میخوانند. بر روی نقاشی آن هنرمند تمام درختان و کوهها در حال نماز و دعا میباشند.
کسیکه در خانوادهای متدین و پروتستان تربیت گشته است، راهی طولانی باید بپیماید تا به این گونه نماز نایل شود. او جهنمهای وجدان را میشناسد، او نیشِ مرگآور فروپاشی و انهدام خویش را میشناسد، او انواع رنج و عذاب را به همراه دارد. او در پایان راه دیر یافته خود با شگرفی میبیند رحمت چه ساده و کودکانه و طبیعی میباشد که او در چنین مسیرخار داری جستجو میکرده است.
اما راههای خار دار بیفلسفه و بیهوده نبودهاند.
غایبِ به آشیانه بازگشته چیزی دگر است با مقایسه با آنکه پیوسته در کاشانه مانده است، او عمیقتر و قلبانهتر دوست میدارد، و او رهاتر است از عدل و داد و وهم و تخیل.
عدل و داد یک فضیلت است برای آنانکه در وطن ماندهاند، یک فضیلت قدیمی، فضیلتی که انسان اولیه داشته است.
ما جوانان و مریدان را به آن احتیاج نیست. ما تنها یک سعادت و خوشبختی را میشناسیم: عشق، و تنها یک فضیلت را : اعتماد و اطمینان.
ای عبادتگاهها من به دیندارانتان حسادت میبرم، به اجتماع نمازگزارانتان. صد نمازخوان درد و نالهتان را نزد حق به شکایت میبرند، صد کودک درهایتان را گلباران و در داخل صحن شما شمعهایشان را پیشکشتان میکنند. ایمان و مذهب ما اما همان تدین و دینداری مسافران دوردستهاست که مهجور میباشند، مهجورانیکه ایمان و مذهب قدیمی از رفقایشان نمیباشد، و وقایع و جریانهای جهان از راه های خیلی دور به جزیرهی تنهاییشان مینگرد.
از چمنزار سر راه گل میچینم؛ گل پامچال، گل شبدر و گل شمعدانی و قرار میدهم آنها را در عبادتگاه. در زیر آن جانپناه که پشتبام کوچکی دارد مینشینم و زمزمه میکنم آواز مقدس خود را در سکوت سحری.
کلاهام روی دیوار قهوهای رنگ قرار دارد و پروانهای آبی رنگ خود را بر روی آن نشانده است. در دره، در آن دور دستها یک قطارْ نازک و آرام سوت زنان میگذرد.
اینجا و آنجا بر روی بوتهها، شبنم سحری چشمک میزند.

8ـ آسمان بارانی.
آسمان میل به بارش دارد. بالای دریا، هوایِ خاکستری رنگ و ترسناکیْ تنبل و بیحال در جریان است. به کنار ساحل میروم، در نزدیکی مهمانخانهای که در آن اقامت دارم.
گاهی هوای بارانی تر و تازگی و بشاشیت به همراه دارد. هوای امروز اما آنگونه نیست. در این هوای فشرده رطوبت مدام بالا و پایین میرود. ابرها فرومیپاشند و باز از نو تودههای جدیدی بهوجود میآیند. شک و دو دلی و بدخویی بر آسمان حکمفرماست.
این شب را در نظر زیباتر مجسم میکردم؛ شام شب و جای خواب راحت در میخانهی ماهیگیران، قدمزدن در کنار ساحل، حمام گرفتن در دریا و شاید هم شنا کردن در روشنایی نور ماه. اما به جای همهی اینها؛ یک آسمان بدگمان و تاریک، عصبی و ناخشنودْ اجازه میدهد رگبار دمدمی مزاجش خود را بر هرچه که مایل است فرو ریزد، و من عصبانی و ناراضی از میان مناظر که خیس شدهاند میگذرم.
شاید دیشب شراب زیاد نوشیده باشم، شاید هم کم و یا شاید هم خوابهای هولناک دیده باشم. خدا میداند دیشب چه خبر بوده است.
اصلاً سر حال نیستم، هوا کسل و عذابآور است، افکارم تاریک و مبهماند و جهان پیش چشمانم بی فروغ گشته است.
امشب، خواهم گفت برایم ماهی بپزند و به همراهشْ فراوان شراب سرخ محلی خواهم نوشبد. ما دوباره کمی نور و جلا به جهان خواهیم بخشید و زندگی را اندکی تحملپذیرتر خواهیم ساخت. در میکده آتشی روشن میکنیم تا صدای این باران تنبل و بیحال را دیگر نشنویم و رویش را نبینیم.
در حال کشیدن سیگار برگِ بلند و خوبی هستم و لیوان شرابم را مقابل آتش نگاه داشته تا قرمزیش تبدیل به یاقوت آتشین رنگ گردد.
شب سپری خواهد گشت و من خواهم توانست خوب بخوابم و فردا همه چیز طور دیگر خواهد بود.
صدای ریزش قطرات باران در آبِ کم عمق ساحل به گوش میآید، بادی خنک و مرطوبْ در میان درختان خیس آشوب به پا ساخته است و درختان از دور مانند ماهیان مرده سربی رنگ میدرخشند. انگار که شیطان دستی در بازی دارد، همه چیز گنگ است. چیزی طنینانداز نیست. هیچچیز گرمابخش و مایهی خشنودی نمیگردد. همهچیز خراب، ملالانگیز و فاسد است.
تمام سیمها از کوک خارج و تمام رنگها جعلی شدهاند.
من میدانم که چرا اوضاع اینطور شده است. دلیلش شراب نیست که من دیروز نوشیدم، و یا تخت بدخواب که رویش خوابیدم. دلیلش هوای بارانی هم نمیباشد.
دلبلش حضور شیطان بود که سیم به سیم مرا با صدایِ زیر کوکم کرد.
ترس دوباره در وجودم سر از خواب برداشت؛ ترس دوران خوابهای کودکیم، ترس از داستانها، ترس از سرنوشت جوانان مدرسهای. ترس از محاصره شدن بهوسیله چیزهایی که قابل تغییر نیستند، ترس از مالیخولیا و تهوع.
چه مزهی بیمحتوایی میدهد این جهان!
چه نفرت انگیز است که آدم باید فردا دوباره از خواب برخیزد، دوباره بخورد، و دوباره زندگی کند! چرا انسان زندگی میکند؟ چرا انسان چنین ابلهانه خوش قلب و مهربان است؟ و چرا انسان هنوز زنده است و در قعر دریا مدفون نیست؟
این اثبات شده است؛ تو نمیتوانی یک کولی و هنرمند و در کنارش یک شهروند نجیب و عاقل باشی. کسیکه سکر و مستی میخواهد، حالت خماری بعدش را هم باید قبول و تحمل کند! همانگونه که به تابش آفتاب و فانتزیهای دوست داشتنی آری میگویی، به کثافت و تهوع هم بگو آری!
اینها همه در تو جمعند؛ طلا و کثافت، لذت و رنج، خنده های کودکانه و ترس به حد جنون و مرگ. به همهی این چیزها لبیک بگو، از هیچ چیز فرار نکن، سعی نکن با دروغ راه چاره جستجو کنی! تو یک شهروند معمولی نیستی، تو یک یونانی هم نیستی، در تو هارمونی ایجاد نشده و فرماندهی خود نمیباشی، تو یک پرنده در طوفانی. بگذار هوا طوفانی گردد! بگذار تو را با خود ببرد! چه اندازه دروغ گفتهای! چندین هزار بار در اشعارت و کتابهایت نقش آدمی که هارمونی در اوست و خردمند استرا بازی کردهای، نقش آدمی حوشبخت، آدمی آگاه و روشن!
در صحنهی جنگ به هنگام حملهْ نقش قهرمانان را بازی کردن در آن هنگامکه امعاء و احشاء از ترس تکان نکان می خورند! آه خدای من، عجب میمون فقیر و فریبکاری است این انسان – و مقدمتر از او یک هنرمند، و مقدمتر از او یک شاعر و مقدمتر از او من میباشم.
امشب خواهم گفت که برایم ماهی بپزند، و شراب سرخ خانگی را از لیوانی کلفت خواهم نوشید، و سیگار برگ بلندی دود خواهم کرد، و در آتش بخاری تف خواهم انداخت، به مادرم خواهم اندیشید، و از فشردهی ترس و غمگینیم یک قطرهی شیرین خواهم نوشید. و سپس در یک تخت بدخواب کنار دیوار نازک اطاق دراز خواهم کشید، به باد و باران گوش خواهم سپرد، با طپش سریع قلبم مبارزه خواهم کرد، مرگ را آرزو خواهم کرد، از مرگ به هراس خواهم افتاد، از خدا یاری خواهم خواست.
تا زمانیکه همهی اینها سپری گردند، تا هنگامیکه ناامیدی و یأس خسته شود، تا اینکه دوباره چیزی مانند خواب و دلجویی برایم دست تکان دهند،
اینگونه بود ماجرا زمانیکه من بیستساله بودم، و امروز به این صورت میباشد، و بعدها هم به همین نحو ادامه خواهد داشت، تا زندگی به پایان برسد.
زندگی زیبا و گرامیم مکرراً هزینه چنین روزهایی خواهد شد.
مکرراً چنین روزها و شبهایی تکرار خواهند گشت و ترس، تهوع، ناامیدی و یأس همراه من خواهند بود. با این وجود من به زندگی ادامه خواهم داد، با وجود تمام این چیزها من زندگی را دوست خواهم داشت.
آه که چه بدخواهانه ابرها آویزان بر کول کوهها هستند! چه غلط منعکس میگردد نور ضعیف در دریا! و چه ابلهانه و پریشاناندْ فکرهایی که به سراغم میآیند!
شادیِ نقاشانه.
کشتزارها حامل بذریاند که بوی پول میدهد،
چمنزارها بهوسیلهی سیمخاردار محاصره گشتهاند،
احتیاج و حرص و طمع برپا است،
و چنین به نظر میآيد که <همهچیز> فاسد و محصور گشته در دیواریست.
اما اینسو در چشم من
یک نظم و قانونی دیگر از تمام <چیزها> ساکن میباشد،
رنگ بنفش ذوب و روان میگردد و رنگ ارغوانی تاج بر سر مینهد،
و سرود پاک و باکرهشان را من با آواز میخوانم.
زرد کنار زرد و زرد کنار قرمز قرار گرفتهاند،
آبی کمرنگ بر فراز رنگی مایل به سرخ در پرواز است،
نور و رنگ از یک جهان به جهانی دیگر در جهشاند،
قوس میدهند و قزح به امواج عشق.
روحیکه تمام بیماریها را شفا میبخشد حاکم است،
از سرچشمهی تازه خلق گشتهای رنگ سبز به صدا میآید،
جهان از نو و پر معنی تقسیم
و در قلبها شادی و روشنایی پخش میگردد.

7-درختان.
برای من درختان همیشه با نفوذترین وعاظ بودهاند.
من آنها را ستایش میکنم هنگامیکه به صورت دستهجمعی و فامیلوار در جنگلها و بیشهها زندگی میکنند.
و بیشتر ستایششان میکنم، وقتیکه تنها ایستاده باشند.
آنها مانند مردم مهجور میمانند، و نه مانند مرتاضان و خلوتنشینان که به خاطر ضعف و ناتوانیْ مانند دزدان گریختهاند، بلکه مانند انسانی بزرگ و مهجور؛ مانند بتهوون، مانند نیتچه میمانند.
از سردرخت آنان است که جهان باشکوه میگردد.
ریشههایشان در ابدیت غنودهاند؛ و تنها که باشند خود را در ابدیت گم نخواهند کرد، بلکه با تمام نیروی زندگانیشان به خاطر تنها یک چیز تلاش میکنند: قانون نهفته در وجودشان را جامهی عمل بپوشانند.، شکل و اندام خود را تکمیل سازند، خودِ خویش را به نمایش بگذارند.
هیچ چیز مقدستر از یک درخت قوی و زیبا نیست، و هیچ چیز قادر به رقابت با سرمشق و نمونه قرار دادن یک درخت نمیباشد.
وقتی درختی با اره به قتل میرسد و زخمکشندهی لخت خود را به خورشید نشان میدهد، آنموقع میتوان در نور خورشید بر سطح کُنده و آرامگاهشْ تمام داستان زندگی او را خواند: در حلقههای سالیانه و جایِ زخمهاْ نقش تمام جنگها نشسته است.
همهی رنجها و اندوهها، همهی بیماریها، تمام خوشبختیها و رشد کردنها صادقانه نوشته شده است؛ سالهای تنگ و سخت و سالهای فراوانی و وفور، فائق آمدن به حمله و هجوم، فائق آمدن به طوفانهای دائمی.
و هر جوان روستایی میداند که محکمترین و اصیلترین چوبْ دارای تنگترین حلقه میباشد که در بالای کوهها و در خطری همیشگی رشد و نمو میکند.
درختان اماکن متبرکه میباشند.
هرکس رسم صحبت کردن با آنها و گوش دادن به آنان را بداند از حقیقت مطلع خواهد گشت.
درختان، درس عبرت و دستورالعمل موعظه نمیکنند. آنها بیخیال و فارغالبال جزئیات قوانین اولیهی زندگانی را تعریف میکنند.
یک درخت میگوید: در درون من دانهایست، یک اخگر. در درونم یک اندیشه مخفی میباشد، و زندگی من از وجودِ آن حیاتِ ازلیست. منحصر به فرد است زاییده و پرتاب شدنم که این جاودانه مادر جسورانه آن را انجام داد، منحصر به فرد است هیبت و قامت من، و طرح رگههای پوست بدنم، منحصر به فرد است بازی برگهایِ ساقه و شاخههایم. کار و شغل من شکل دادن به جاودانگی به صورت برجسته و منحصر به فرد و نشان دادن آن میباشد.
یک درخت میگوید: نیروی من اعتماد و اطمینان من است. من هیچ چیز از پدرانم نمیدانم، من هیچ چیز از هزاران فرزند که هرساله در من بوجود میآیند نمیدانم. من راز و رمز تمام بذرهایم را تا به آخر زندگی میکنم و هیچ چیزی باعث نگرانیم نمیگردد. من اعتماد دارم که خدا در من است. من اعتماد دارم که وظیفهی من مقدس است و با داشتن این اعتماد زندگی میکنم.
هنگامیکه ما غمگین هستیم و نمیتوانیم دیگر زندگی را تحمل کنیم، آنگاه میتواند یک درخت با ما صحبت کند: آرام باش! آرام! به من نگاه کن! زندگی آسان نیست، زندگانی سخت نیست. اینها تفکراتی کودکانهاند. اجازه بده تا خدا در تو سخن بگوید، پس خاموش باش. تو دلواپس و مضطربی زیرا راه تو، تو را از مادر و زادگاهت دور میسازد. اما هر یک قدم و هر روزْ تو را به پیشواز از مادر هدایت میکند. وطن اینجا و یا آنجا نیست. وطن در درون توست و نه در جای دگر.
وقتیکه باد در شبْ برگ درختان را به خشخش کردن میاندازد و من به این موسیقی گوش میسپارم، شوق سفرْ قلبم را از جا میکند.
اگر ساکت و طولانی به آن گوش کنی، جانِ کلام و معنی ِ شوق سفرْ خود را بر تو روشن میگرداند. این سفر آنطور که دیده میگرددْ قصد فرار از درد و رنج نیست. این سفر آرزوی دیدار وطن است، دیدار خاطره و یادبود مادر است، دیدار تمثیلهای تازهیِ زندگیست.
این سفر به سوی خانه هدایت میکند. همهیِ راهها به سوی خانه ختم میگردند، هر قدم یک تولد است، هر قدم یک مرگ است، تمامی قبرها مادرند.
و چنین خِشو خِش میکند درخت در شب، به هنگامیکه ما به خاطر افکار کودکانهی خود در ترسیم.
چون درختان عمر درازتری از ما دارندْ اندیشههایشان نیز طولانیترند، اندیشههایی پرچانه و اندیشههایی که در سکوت میگذرند. مادامیکه به حرفهایشان گوش ندهیم آنها عاقلتر و خردمندتر از ما هستند. اما وقتی که ما آموختیم چگونه به درختان گوش بسپاریم آنوقت ایجاز، چابکی و شتابِ کودکانهیِ افکارمان شادی و سرور بینظیری را تجربه خواهد کرد.
کسیکه راه گوش دادن به درختان را آموخته باشد هرگز آرزوی اینکه یک درخت باشد نخواهد کرد. او آرزوی <هیچچیز> بودن خواهد کرد، به جایِ آنچه که میباشد.
این همان وطن است. این همان خوشبختیست.
باران.
باران ولرم، بارانی تابستانی،
چکهچکه میریزد از بوتهها، چکهچکه میریزد از درختان روی زمین.
آه، چه خوب و پر برکت خواهد بود
دوباره یک دل سیر خواب دیدن!
مدتها در روشنایی بیرون به سر می بردم،
خو نکردهام هنوز به این موجها:
در داخل روح خود زندگانی کردن
آن جاییکه ورود هر غریبهای ممنوع است.
دیگر چیزی طلب نخواهم کرد، دیگر مشتاق نخواهم گشت،
زمزمه میکنم آهسته و آرام آهنگهای کودکانه را،
و شگفتزده به خانه میرسم
در رویایی گرم و زیبا.
قلب، چه زخمی و پاره پاره گشتهای!
و چه خجسته است مانند کوری کاویدن،
فکر نکردن، ندانستن،
تنها نفس کشیدن، تنها احساس کردن!
6-خانهی روستایی.
هنگامیکه من این محل مبارک کنار دامنهی جنوبی کوههای آلپ را دوباره میبینم، چنین تصور میکنم که از یک تبعید به خانه بازمیگردم، به خیالم چنین میرسد که عاقبتْ من در آن سمتِ بهتر کوهها قرار گرفتهام.
اینجا خورشید خالصانهتر میتابد و کوهها سرخترند. در اینجا درخت بلوط میبینی و تاکستان، مزارع بادام زمینی و درخت انجیر، و مردم اینجا با وجود فقیر بودنشان خوبند و مهربان، مؤدب و با فرهنگ.
و هرچه را که انجام میدهند زیباست و درست و دوستانه به نظر میآید، طوریکه فکر میکنی این طبیعت است که این زیبایی را خلق کرده و باعث رشد و نموشان شده است.
خانهها، دیوارها، شیارهای مزارع تاک، جادها، کشتزارها و تراسها همگی نه کهنهاند و نه نو، انگار که این چیزها با کوشش بهدست نیامده و آگاهانه به خاطرش تفکر نگردیده است، بلکه مانند صخرهای حاضر بوده و یا مانند درخت و خزه خودبهخود روییده است.
دیوارهای تاکستان، خانه و پشتبام، همه از سنگ قهوهای رنگی ساخته شدهاند، همه چیز برادرانه بههم میآیند. اینجا چیزی غریب و خشن و خصمانه دیده نمیشود، همه چیز خودمانی، شاداب و همسایهوار به چشم میآید.
مهم نیست کجا بنشینی و استراحت کنی؛ روی دیوار، روی صخره و یا آن کندهی درخت، روی علف و یا روی زمین؛ همهجا تو را عکسهای زیبا و شعر محاصره خواهند کرد، و موسیقی جانافزایِ جهان در اطرافت به طنین میآید و تو احساس خوشبختی خواهی کرد.
اینجا یک خانهی روستاییست و در آن دهقانانی فقیر زندگی میکنند. آنها گلهی گاو و گوسفند ندارند، فقط خوک دارند، بز و مرغ و خروس. انگور میکارند، ذرت، میوه و سیزیجات.
تمام خانه از سنگ ساخته شده است، حتی کف و پلههای خانه. پلهای که در میان دو ستون سنگی کنده شده است تو را رو به سوی حیاط خانه هدایت می کند. از لابهلای تمامی گیاهان و سنگهای این خانه رنگ آبی دریا پیداست.
چنین به نطر میآید که تمام تفکرات و تشویشها آنطرف کوههای برفنشسته جای داده شدهاند. مردمان زجر دیده و چیزهایی زشت آدم را به تفکر، تشویش و نگرانی زیاد وامیدارد! در بین چنین مردمی سخت و ناامیدانه مهم میباشد بقا را توجیه کردن. وگرنه چگونه میتوان به زندگی خود ادامه داد؟ از بد شانسی و بیچارگی است که آدم مالیخولیایی میگردد.ــ اینجا اما هیچ مشکلی وجود ندارد و هستی به توجیه محتاج نیست و تفکرات تبدیل به بازی میگردند. آدم احساس میکند: جهان زیباست و زندگی کوتاه.
بعضی از خواهشها در من هنوز بیدارند: آرزو دارم یک جفت چشم بیشتر و به جای یک شش دو شش میداشتم.
پاهایم را به درون علفزار فرو و آرزوی دراز شدن لنگهایم را میکردم.
دلم میخواست آنقدر غولپیکر میبودم و طوری دراز میکشیدم که سرم را بتوانم نزدیک برفهای یکی از کوههای آلپ و در میان بزها قرار دهم و انگشتان پاهایم را در محل آببازی یک دریای عمیق.
اینگونه دراز خواهم کشید و هرگز از جا برنخواهمخاست. در میان انگشتانم بیشهای سبز خواهد شد، در میان موهایم رزهایِ مناطق آلپ و زانوهایم دامنهی کوه خواهند گشت، و بر روی تن من تاکستان، خانهها و عبادتگاهها قرار خواهند گرفت. به این نحو دهها هزار سال دراز میکشم، به آسمان و به دریا چشمک میزنم. وقتی عطسه میزنم، آسمان رعد و برق می زند، هرگاه به کوه میدمم، برفش ذوب میگردد و آب آبشارها شروع به رخصیدن میکنند. و وقتیکه من میمیرم تمام جهان با من خواهد مرد. و سپس من بر روی اقیانوس به پرواز خواهم آمد تا خورشید تازهای را با خود بیاورم.
امشب کجا خواهم خوابید؟ بیاهمیت است! جهان در چه حال است؟ آیا خدایان نویی سر از کیسههای مارگیری بهدر آوردهاند؟ قوانین جدید؟ آزادیهای تازه؟ همهی اینها بیاهمیتاند! اما اینکه هنوز این بالا گل پامچال میروید و شبنم نقرهای رنگ روی برگها مینشیند، و اینکه باد با صدایی آرام و شیرین در آن پایین میان سپیدارها آواز میخواند، و اینکه میان چشمهای من و آسمان یک زنبور طلایی در پرواز است و زیر لب آواز میخواند،ــ این اما برای من مهم است.
زنبورْ آوازی از خوشبختی، آوازی از ابدیت میخواند و ترانهی او داستان جهان من میباشد.
5-کلیسا.
از کنار این خانهی زیبا گذر کردن مزهی آرزو و درد غربتی را میدهد که میل صلح و آرامش و از طبقهی عوام بودن با خود به همراه دارد.
درد غربت به خاطر تختخوابی راحت و نرم، درد غربت به خاطر نیمکتی در باغ و بوی خوش آشپزخانه، درد غربت به خاطر اطاق مطالعه، توتون و کتابهای کهنه.
و چه زیاد در دوران جوانیْ الهیات را تحقیر کرده و دست میانداختم!
الهیات طوری که من امروز آن را میفهمم، دانشی است پر از سحر و افسون و فریبندگی و ملاحت و مانند کیلو گرم و متر و سانتیمتر سر و کاری با نیرنگ ندارد، و همچنین با تاریخ پست و فرومایه جهان که در آن بیوقفه شلیک میگردد، صدای زنده باد گوش را کر می سازد و خیانت در آن رایج است هم هیچ کارش نیست.
الهیات خود را نرم و لطیف با باطن و قلب مشغول میسازد، با چیزهایی خجسته و پاک ، با احسان و رهایی و نجات با فرشتهگان و مراسم مذهبی.
برای کسی مانند من در این کلیسا زندگی کردن و کشیش اینجا بودن بسیار عالیست.
مخصوصاً برای کسی مانند من!
آیا برای این کار ساخته نشدهام که در اینجا با یک دامن سیاه نرم ِخانگی به اینسو و آنسو قدم بزنم؟ و آن درخت گلابی در باغ که بهوسیلهی داربست راست نگاه داشته شده است را مهربانانه، معنوی و تمثیلوار دوست بدارم؟، پبران دهکده را که رو به موت میباشند تسلی بدهم؟، کتاب های قدیمی لاتین را بخوانم، به آشپز با مهربانی دستور بدهم و یکشنبهها با موعظهای خوب در سر از روی سنگفرشهای خیابان به سوی کلیسا روانه گردم؟
در روزهای سردْ بخاریهای دیواری را پر از هیزم میکنم و بعد گاهی تکیه به دیوارهی سبز این بخاری و گاهی به دیوارهی آبی آن بخاری خواهم داد و هر از چندی هم کنار پنجره خواهم ایستاد و سر خود را بهخاطر چنین هوایِ سردی با افسوس تکان خواهم داد.
در روزهاییکه هوا آفتابیست اما اکثر اوقات در باغ خواهم بود، داربستها را تعمیر خواهم کرد، و یا کنار پنجرهی باز خواهم ایستاد، به کوهستانها نگاه خواهم کرد که چگونه رنگ خاکستری و سیاهشان دوباره سرخ فام و گداخته میگردد.
با احساس عمیق همدردی از هر مهاجری که از کنار خانهی ساکت من میگذشت مراقبت میکردم، و اندیشهی خیرخواهانهام را با شوق همراهش میساختم، زبرا که او آن بخش بهتر از زندگی را برگزیده است، او در حقیقت مهمان و زائر در این جهان است و نه اینکه مانند من نقش عالیجناب و فردی وابسطه به خاک را بازی کند.
شاید یک چنین کشیشی خواهم بود. شاید هم کس دیگری خواهم بود، و در اطاق مطالعهی تاریک و غمگینی شبهایم را با جدال با دشمنان خیالی و هزاران شیطان به سر برم، و یا شبها با دیدن خوابهای وحشتناک از خواب بپرم، و از ترس وجدان به خاطر گناهان پنهانی با دختری که برای توبه به کلیسا پیش من به اعتراف آمده بود کابوس به خوابم آید.
یا اینکه در سبز باغم را بسته نگاه خواهم داشت، ناقوس کلیسا را به طنین خواهم انداخت و بیخیال سِمَت و دهکده و جهان خواهم شد و بر روی کاناپهی پهن و نرمی خواهم نشست ، سیگار خواهم کشید و تا حد جنون از بیکاری لذت خواهم برد. شب ها تنبل برای در آوردن لباسهایم و روزها تنبل برای برخاستنم خواهم گشت.
کوتاه سخن اینکه؛ من کشیش این خانه نخواهم شد، بلکه همان رهگذر بیثبات و بیخطر خواهم ماند همانگونه که اکنون هستم، من هیچگاه به شغل کشیشی روی نخواهم آورد، بلکه به زودی یک دینشناس عالی و خارقالعاده خواهم گشت، بزودی یک فرد خوشخوراک و بسیار تنبل که مدام به دنبال شیشههای شراب میدود، بزودی شیفته و مشتاق دختران جوان خواهم شد، پانتومیم بازی خواهم کرد و شعر خواهم سرود، بزودی از رنج دوری از وطن بیمار و ترس و رنج در قلب خود خواهم کاشت.
کاملاً بیاهمیت میباشد که آیا من در سبز و درختان با داربست راست نگاه داشته شده را، باغ و کلیسایِ زیبا را از داخل و یا از خارج نگاه کنم، و یا اینکه شوق و اشتیاق من از میان پنجره میگذرد و به مرد روحانی ساکت که در کنار پنجره ایستاده است میرسد یا نه، و یا اینکه عالیجناب با حسد و دلتنگی نگاهش را به رهگذران خیره می سازد.
کاملاً بیتفاوت است که آیا من در این خانهی زیبا کشیش میباشم و یا یک کولی دوره گرد در جادهها.
تمام اینچیزها برایم بیتفاوتند، تنها یک چیز است که برایم بسیار مهم میباشد و آن احساس کردن زنده بودن زندگانی در من میباشد، میخواهد نشانهی زنده بودن تکان و حرکت زبانم باشد و یا پاشنهی کفشهایم، میخواهد در زمان شهوت و یا دوران رنج و عذابم باشد، روح من در حرکت باید باشد تا بتواند با صدها بازیهای رویایی در صدها فرم خود را تصور بکند، تا بتواند خود را در نقش یک کشیش و یا یک رهگذر ببیند، و یا در نقش یک آشپز یا یک قاتل، و یا خود را در نقش کودکان و حیوانات و مخصوصاًٌ پرندگان ببیند، و همچنیین در نقش درختان و این خیلی مهم است. به اینها برای زندگی محتاجم و اگر روزی تمام اینها اتفاق نیفتند و من مجبور شوم در جهان واقعی زندگی کنم، آن روز روز مرگ من خواهد بود.
در کنار چشمه نشستم و کلیسا را نقاشی کردم، با دری سبزرنگ که بیش از هر چیز از آن خوشم میآید و منارهای در پشت آن.
امکان این که در را سبزتر و مناره را درازتر از آنچه که است نقاشی کرده باشم میرود. مطلب عمده اما در این نهفته است که یک ربع ساعت این خانه وطن من گردید. روزی دل من برای این کلیسا که تنها از بیرون دیدمش و کسی از ساکنین آن را نمیشناسم مانند وطنی حقیقی تنگ خواهد گشت، همچنانکه دل من برای محلهای کودکیام که در آنها خوشحال بودم تنگ میباشد، چرا که اینجا من یک ربع ساعت یک کودک بودم و خوشحال و خوشبخت.
جهان پر شکوه.
همواره، چه در جوانی و چه در پیری، احساس کردهام چیزی را:
کوهستانی در شب، در کنار یک بالکنْ زنی در سکوت ایستاده،
یک خیابان سفید زیر نور لطیف مهتاب پیداست،
و اشتیاقیْ قلب ترسوی مرا در قفس سینهام پاره پاره میکند.
آه، ای جهان که در آتش شعلهوری، آه، ای زن سفید ایستاده در کنار بالکن،
واقواق سگی در دره، و قطاری در آن دوردستها میپیچد،
آه، از دروغ گفتنهای بیپایان شما، آه که چه تلخ فزیبم دادید،
با این وجود هنوز همْ وهم و رویای شیرین من شما میباشید.
بارها راه «واقعیت» وحشتناک شما را پیمودم،
آنجاکهْ قاضی، قانون، مُد و ارزش پولْ تنها به حساب میآیند،
اما هر بارْ دلسرد و ناامید، رها کردم خود را و گریختم غمگین و تنها
به آنجاییکه رویا و دیوانگیای خجستهْ از سرچشمهی آن میجوشد.
وزش باد شرجی شبانه در میان ساقههای یک درخت، زن سیاه کولی،
جهان پر از شوق دیوانگی و بوی خوش شاعرهگیست،
جهان پر شکوهی که منْ تا ابد خراب آن میباشم،
آذرخشت ای جهان لرزه به جانم میاندازد، و آوازت مرا هر دم به خود میخواند!
4ـ پل.
در اینجا، جاده به پلی میرسد که بر روی نهر کوهستانی کشیدهاند و از کنار آبشار میگذرد.
من از این جاده یکبار دیگر هم گذر کرده بودم ــ شاید هم بیش از یکبار، آری بیش از یکبار بوده است. اما آن بار، باری دیگر بود.
در زمان جنگ بود و مرخصی من به پایان رسیده بود.
باید با عجله با قطار و از طریق جادههای فرعی برمیگشتم تا به موقع آنجا و در اداره سر خدمت حاضر باشم.
جنگ و در اداره کار کردن، مرخصی و احضار کردن. ورقهی قرمز رنگ، ورقهی سبز رنگ، جناب، وزیر، جنرالها، کارهای اداری ــ چه دنیای تاریک و باورنکردنیای بود، و هنوز زنده بود، و هنوز قدرت مسموم ساختن زمین را داشت، و میتوانست کسی مانند من ِ رهگذر ِ کوچک و نقاش ِ آب و رنگ کار را از پناهگاهم با شیپور زدن احضار کند.
پایین پل سبزه بود و تاکستان، شب بود. صدای هقهق گریه در تاریکی نهر میپیچید و بیشهی خیس میلرزید. و سیاهی ِ آسمان را در شب رنگ قرمز کمرنگی پوشانده بود.
زمان برای آمدن کرمهای شبتاب بیتابی میکرد.
تکتک سنگهای این محل را من دوست میداشتم. شاکر تکتک قطرههای این آبشار بودم که مستقیماً از خزانهی خدا میآمد.
اما تمام اینها چیزی نبودند، و عشق من به بیشه از روی احساس بود، و حقیقت کاملاً چیزی دیگر بود: حقیقت جنگ نام داشت، حقیقت شیپوری بود در دهان یک جنرال و یا یک سرجوخهی مست. و من میبایست میدویدم، و از میان تمام درههای جهان میبایست هزاران نفر دیگر بدوند، و یک زمان بزرگ آغاز گردیده بود.
و ما حیوانهای خوب و بیچاره سریع میدویدیم، و زمانْ لحظه به لحظه بزرگتر میشد.
در تمام طول سفر اما آبِ زیر پلْ با هقهق ِ گریهاش در درونم آواز میخواند، و طنینِ خستگی تاریکِ شبهای آسمان در گوشم میپیچید، و همه چیز فوق العاده احمقانه و غمگین بود.
حال دوباره میرویم، هر کدام از نهری و جادهای مخصوص به خود. و جهان پیر را، بیشه و سراشیبی چمنزار را با چشمهای ساکت و خسته گشتهمان میبینیم. ما به دوستان خود فکر میکنیم که در خاک آرمیدهاند، و فقط میدانیم که باید این میشد و غمگینانه آن را بر دوش خود حمل می کنیم.
اما آب زیبا هنوز هم سفید است و آبی رنگ و از چشمههای کوهستان رو به پایین جاریست، و همان آواز قدیمی را میخواند، و بوتهها پر شدهاند از سار.
فریاد هیچ شیپوری از دور به این سو نمیرسد، و زمان بزرگ دوباره تشکیل شده است از روزها و شبها که پر از سحر و شگفتیست، تشکیل شده است از صبحها و عصرها، از ظهرها و از غروبها، و قلب صبور جهان همچنان میطپد.
هنگامیکه ما روی چمن ها دراز میکشیم و گوش بر روی زمین قرار میدهیم، یا وقتی از روی پل خود را روی آب خم میکنیم، و یا این که نگاهمان را به سوی آسمانِ روشن دراز میکنیم، میشنویم ضربان قلبِ بزرگی را، این قلب مادر است که آرام آرام میطپد و ما کودکان این مادر هستیم.
اگر من امروز به آن شامگاه فکر میکنم، به این خاطر استکه من اینجا مسیر خداحافطی را میپیمودم، اینگونه است که طنین غم از راهی دور به این سو میآید و بو و رنگ آبی آن از مبارزه و فریاد چیزی نمیداند.
زمانی خواهد رسید که از اینها چیزی به جای نخواهد ماند، چیزهایی که زندگیام را تلخ، عذابآور و از ترس پر ساخته بود.
با آخرین خستگی ما آرامش و صلح فرا خواهد رسید، و زمین مادرانه ما را در خود جای خواهد داد. و این نه پایان کار که تولدی مجدد خواهد بود، یک استخر یک خواب کوتاه خواهد بود که پیری و پژمردهگی در آن غرق خواهند گشت و جوانی و تازهگی شروع به تنفس خواهد کرد، و بعدْ من دوباره یک چنین مسیری را با افکاری متفاوت خواهم پیمود، و به صدای جویبار و غروب کردن آسمان گوش فرا خواهم سپرد، دوباره و دوباره.
گمگشتگی.
کورمال کورمال میکشانم خود را از میان جنگل و گردنهها به جلو،
در اطرافم دایرهای جادویی با شکوه میگدازد،
بیتوجه به اظهار عشق و نفرت این و آن،
سر میسپارم صادقانه به فرمان درون خویش.
واقعیتْ مرا بارها از خواب پرانده است،
واقعیتی که شما در آن به زندگی خود مشغولید،
و مرا در آنْ امر به زندگی کردن فرمودید!
من ایستاده بودم با هشیاری و با ترس در میان واقعیتهای شما
اما خیلی زود دانستم که باید خویش بربایم و با خود ببرم.
آه، ای سرزمین گرم مادری، و شما، ای کسانیکه خود را از من دریغ میکنید،
آه، ای خوابهای عاشقانه، که در میانهاش مرا غرق زحمت و اندوه میسازید،
با هزاران بهانه باز بهسوی شما میشتابد وجود من،
مانند آبی که بهسوی دریا جاریست.
آواز چشمهها هدایت میکنند مرا در نهان،
پرندهگان رویاییْ بال و پر درخشانشانرا استراحت میدهند؛
و کودکی من از نو به طنین میآید،
و من در تاج گلی طلایی, در آواز شیرین زنبورها
خود را گریه کنان نزد مادر میبینم.
3- دهکده.
این اولین دهکدهی سمت جنوبِ اطراف کوهستانها است.
از این جا زندگی حقیقی در هجرت آغاز میگردد که من عاشق آن میباشم؛
ولگشتن بی هدف، استراحت زیر آفتاب، یک زندگی کولیوار رها از هر قید و بندی. من تمایل شدیدی به آن دارم که از مال جهان فقط با یک کوله پشتی به بقیه زندگی خود ادامه دهم و لباسم از کهنهگی ریشه ریشه و وصله دار شده باشد.
در اثنای سفارش دادن شراب ناگهان فروچیو بوزونی Ferruccio Busoniبه یادم آمد: "شما خیلی به روستاییان شبیهاید"، طعنه و تمسخر در گفتهاش موج میزد، در آخرین دیدارمان ـ مدت زیادی از آن نمیگذرد، در زوریخ. آندرهآ رهبری یک سمفونی از مالر Mahlerرا به عهده داشت، ما در رستوران همیشگی نشسته بودیم، من خوشحال از اینکه میتوانم باز صورت رنگپریده و روحانی بوزونی و آن آگاهی جاندار این درخشانترین مبارز با بی فرهنگی را ببینم. چگونه این خاطره اینجا به سراغم آمد؟
در همان کافه خانم جوانی هم نشسته بود، با موهای روشن طلایی و گونههایی سرخرنگ، و من کلمه ای با او رد و بدل نکردم. نگاه کردن به او هم لذت داشت و هم شکنجه بود، چه زیاد او را در آن یک ساعت دوست میداشتم! من دوباره هجده ساله شده بودم.
خانم بامزهی مو طلایی زیبا! نامت فراموشم شده است. یکساعت نگاهت میکردم، عاشقت شده بودم و دوستت میداشتم، امروز هم که آسمان خیابان کوچکِ دهکده کوهستانی آفتابیست دوباره تو را دوست میدارم، برای یکساعتِ تمام.
کسی بیشتر از من هرگز عاشق تو نبوده است، تا حال کسی مانند من به این حقیقت اعتراف نکرده که تسلط تو بر من چه زیاد بوده است، تسلطی بی پایان.
اما من به بیوفایی و پیمان شکنی محکوم شدهام. من به آن دسته از مردم تعلق دارم که فقط عاشق یک زن نیستند بلکه عشق را دوست میدارند.
ما کولیها همه اینگونه خلق شدهایم. عشق و عشقورزی سهم بزرگی در انگیزه مهاجرت و خانه بهدوشی ما دارند. نیمی از آنچه سفر و سیاحت را رمانتیک میسازد انتظار اتفاقی پر ماجراست. نیم دیگرش اما غریزهای و از روی بیخبریست که عشق و عشقورزی را محو و نابود میسازد.
ما کولیها در این امر استاد شدهایم که خواهش و آرزوهای عاشقانه خود را به خاطر دست نیافتنی بودنش گرامی بداریم. و آن عشقمان را که به زن مربوط می گردد، بازیکنان تقسیمش میکنیم با دهکده و کوهستان، دریا و گردنه، با کودکان رهگذر، با گدایان کنار پلها، با گاو در چراگاه، با پرندگان، با شاپرکها.
ما عشق را از اشیاء تهی میسازیم، عشق به تنهایی برایمان کافیست، همان گونه که در سفر مقصد را نمیجوییم، بلکه تنها به خاطر لذت از سفر و خوشی ِ در راه بودن به سفر میپردازیم.
خانم جوان که صورتی تازه و بشاش میداری، نامت را نمیخواهم بدانم. دوست داشتنت را نمیخواهم پرورش داده و در خود افزون کنم. تو مقصد و مراد من نیستی، بلکه انگیزه و محرک عشق منی. من این عشق را به گلهای سر راه هدیه خواهم کرد، به آذرخش ِ خورشید در جام شراب، به گلدستهی قرمز مناره یک کلیسا. تو بانی عاشق شدن من به جهان میباشی.
آه، سخن بیهوده چرا! من دیشب در کلبهی کوهستانی خود خوابِ آن زنِ موبور را دیدم. ابلهانه عاشق آن زن بودم. میتوانستم باقیماندهی عمرم را با هرچه خوشی که در راه سفر است به پایش ریخته تا کنارم بماند.
امروز تمام وقت به او فکر خواهم کرد. به جای او شراب خواهم نوشید و نان خواهم خورد. برای او دهکده و مناره را در دفتر کوچک خود نقاشی خواهم کرد. برای او خدای را شکر و سپاس خواهم گفت ـ که او زنده است، و من اجازه داشتم او را ببینم.
برای او شعری میسرایم و با این شراب سرخ خود را مست خواهم ساخت.
و تقدیر چنین خواست که شوق و اشتیاقم در اولین روز استراحت در این هوای صاف و آفتابی به زنی با موهای روشن طلایی در آنسوی کوهها تعلق گیرد.
چه زیبا بود دهان جوان و تازهاش!
چه زیبا، چه دیوانه، و چه جادو گشته میباشد این زندگی بیچاره!
دیروقت است و من در جادهای پر از گرد و غبار در گذرم،
سایهیِ دیوارها، کژ فرود آمدهاند روی زمبن،
و من از میان پیچکهایِ درختان مو
پرتو افشانی مهتاب روی جاده و نهر را میبینم.
ترانههایی را که روزگاری میخواندمشان،
باز آهسته زیر لب زمزمه میکنم،
خاطره هجرتهای بیشماری
مسیرم را سایهدار میسازند.
باد و برف و گرمای شدید خورشید
سالیان درازیست که منعکس میسازند خود را در من،
نیمهشبِ تابستان و صاعقهای آبیرنگ،
طوفان و زحمت و آزار هجرت.
زیر تابش خورشید سوختن و خاکستری رنگ گشتن
با بدنی خشک و زبانی خشکتر،
از فراوانی مهر این جهان.
احساس میکنم هنوز هم باید بروم،
تا آنجاییکه این کوره راه در تاریکی محو میگردد باید بروم.

2ـ گردنه.
جاده در پیش و باد در وزش است. از درخت و بوته خبری نیست، اینجا فقط سنگ و خزه میروید. کسی اینجا چیزی گم نکرده تا به خود زحمت پیدا کردن آنرا بدهد. زمین این بالا بیصاحب است، دهقان این بالا نه کاه دارد و نه چوب.
اما آن دورها تو را به سوی خود میخواند، اشتیاق شعله میکشد، و از بالای صخرهو باتلاق و برف می گذرد. و این جاده کوچک خلق گشته تا تو را به سوی درههای دیگر، خانههای دیگر و زبانها و مردم دیگر راهی سازد.
بر بلندی گردنه برای استراحت کردن توقف میکنم. جاده از هر دو طرف سرازیر میشود، آب در هر دو سو جاریست. چیزهایی که این بالا نزدیک بههم و دست در دستْ کنار یکدیگر قرار دارند، در ادامهی راهشانْ به دو جهان تقسیم میگردند. برکهیِ کوچکی که کفشهایم را خیس میکند به سمت شمال روان است. آب این برکه از آب سردِ دریاهای دور است.
کوپه باقی ماندهی برف در کنار این برکهْ قطره قطره به سمت جنوب فرو میریزد، و بعدْ آرام آرام به سمت سواحل <لیگور> و یا <آدریا> سرازیر میگردد و به دریایی میریزد که هممرز آفریقا میباشد. اما تمام آبهای دنیا دوباره همدیگر را مییابند؛ دریایِ یخْ و دریایِ نیل در پرواز نمناکِ ابرها مخلوط هم میشوند. تمثیلی قدیمی و زیبا که مقدس میسازد لحظههایم را. عاقبت ما مسافران و آوارهگان را همْ جادهای به خانه خواهد رساند.
هنوز نگاه من حق انتخاب دارد، هنوزْ شمال و جنوب به نگاهم تعلق دارند. بعد از پنجاه قدم، تنها جنوب است که به رویم آغوش خواهد گشود. چه تنفس پر رمز و رازی از درههای آبیرنگ به گوشم میآید، و چه با هیجان ضربان قلبم به پیشواز این نوا میرود! بویِ اسطوره مقدس ِ اشتیاقو زیارت رُم، بوی دریاها و باغ و بوستانها، بوی شراب و بادام میرسد از آنسو به سمت بالا.
خاطرات جوانیْ مانند طنین ناقوسْ از درههای دور در من به صدا میآيند: نشأت اولین سفر زیارتی من به جنوب، مستی منْ از تنفس هوای باغ و بوستانِ کنار دریایِ آبی، استراق سمع کردنِ آنچه مغربی است از بالای کوههای برفی ِ رنگ باخته در آن دوردستها، در زادگاه! اولین نمازْ جلویِ آن ستونهای مقدس عهد عتیق! اولین چشمانداز رویایی دریایِ کفآلودْ پشت صخرههای قهوهای رنگ!
آن مستی و سکر در من دیگر رو به خاموشی گذارده است، و برای نشان دادن خوشبختیام و زیبایی آن دوردستها به عزیزانمْ بیرغبت شدهام. بهار در قلب من به پایان رسیده است. تابستان است. آهنگ سلام غریبهْ نوعی دیگر به گوش میرسد، و انعکاس آن در سینهی من آرامتر است. من کلاه خود را به هوا پرتاب نخواهم کرد. من دیگر آواز نخواهم خواند. اما لبخند خواهم زد، و نه تنها با دهان، بلکه من با روح خود لبخند خواهم زد، با چشمهایم، با تمام سطح پوست بدنم لبخند خواهم زد. و من با حسی دیگر به بدرقهی بوی زمین که در هوا پخش است خواهم رفت، با حسی متفاوتتر از سابق. با حسی خالصتر، آرامتر، با حسی قویتر، حسی مشق کرده و ماهر گشته و با حسی شاکرتر به بدرقهی بوی زمین خواهم رفت.
اینها امروز به من بیشتر از آن زمانها تعلق دارند، بلندتر با من سخن میگویند و سایهشان صدها برابر شده است.
اشتیاق مست منْ دیگر با رنگهای رویاییْ بر حجاب غربت نقاشی نخواهد کشید، چشمهای منْ به آنچه میبینند راضیند، زیراکه چشمهای من دیدن را آموختهاند. جهان زیباتر از آن زمان شده است.
جهان زیباتر شده است. من تنهایم، اما به این خاطر در رنج نیستم.
دیگر هیچ آرزویی ندارم. آمادهام بهوسیلهی خورشید کاملاً پخته شوم. من مشتاق مردن خود میباشم، من آماده برای دوباره بهدنبا آمدنم.
جهان زیباتر شده است.
قبرستان روستایی.
بالای سر چهارراهِ کجوماوجِ اِپویهانگ (Epheuhang)
میدرخشد ملایم خورشید، میتراود بویی خوش و زنبورها آواز میخوانند.
سعادت نصیبتان، اِی کسانیکه درون خاک خفتهاید،
خود را عزیز خاک وْ در دلش جای خود باز کردهاید،
سعادت بر شما که آرام و بینام به خانهی خود بازگشتهاید،
و درون زهدان مادر آرمیدهاید!
اما گوش کنید، از پرواز زنبور و شکفتن شکوفهها
اشتیاق زندگی و شوق بودن به گوشم میرسد،
دیر زمانیست وجودی خاموشگشته به روشنایی نفوذ کرده
و از درونِ ریشهی عمیق رویا سر برافراشته است،
زندگی ویرانه و انبوه تاریکی، متغییر میگردند
و تنفس میکنند حضور زمان حال را،
و زمین پادشاهانه
در میان هجوم زایش خویش استراحت میکند.
کبوتر کوچک صلح در گوری باقی مانده از زمان جنگ
سبک بود، مانند یک رویایِ شبانه،
رویای مرگ؛ که بوی ویرانگی میداد
و زیرش آتش زندگی زبانه میکشید.
تقدیم به پسرانم؛ پیام و پیمان و مادرشان سیمین که بهترین و مهربانترین انسان دنیاست و من بی بخشش آنها هرگز لایق مردن نیستم.

1- خانه دهقانی.
زمان وداع کردنم از این خانه آغاز میگردد. مدتی طولانی موفق به دیدن چنین خانهای نخواهم گشت، زیرا که من به گذرگاه آلپ نزدیک میشوم و اینجا سبک معماری رایج در شمال آلمان همراه با زبان و مناظر آلمانی به پایان میرسد.
چه زیباست عبور از چنین مرزهایی! یک فرد مهاجر در بسیاری از نقطه نظرها یک انسان ابتداییست، همانگونه که یک چادرنشین در مقایسه با یک دهقان آدمی بدویست. اما با وجود این؛ حقیر شمردن مرزها و غلبه بر سکونت، آدمهایی مانند من را در آینده به تابلویِ راهنمایِ آیندگان مبدل خواهد ساخت.
اگر انسانهای بیشتری مانند من یافت میگشتند که از صمیم قلب مرزها را حقیر میشمردند، دیگر نه از جنگ خبری بود و نه از بستن راه بوسیله نیرویی به نام ارتش.
مرزها احمقانه و خصمانهاند، مانند تانگ و توپند و آقایان ژنرالها: تا هنگامیکه عقل و خرد، انسانیت و صلح و آشتی بر قرار است، وجودشان را حس نمیکنی و به آنها میخندی، اما هنگامیکه جنگ و دیوانگی آغاز میشود، آنها هم مهم و مقدس میگردند.
ای مرزها! چه سخت و وحشتناک ما آوارهگان و مهاجران در سالهای جنگ را مورد شکنجه و زندان خود قرار دادید، شیطان نصیب و همراهتان باد!
در دفتر یادداشتم خانه دهقانی را نقاشی می کنم، چشمهایم از پشت بام آلمانی، داربست و شیروانی آلمانی و بعضی از آن صمیمیتها و نشانههای بومی آلمانی خداحافظی می کند.
یکبار دیگر عاشقانه خانه دهقانی و مناظر زیبای اطراف آنرا از نظر میگذرانم.
فردا پشت بام و کلبههای دیگری را دوست خواهم داشت.
من قلبم را آنطور که در نامههای عاشقانه نگاشته می شود اینجا جا نخواهم گذاشت. اوه نه، من قلبم را با خود خواهم برد، من به قلبم در آن سوی کوهها هم در هر لحظه محتاجم؛ زبرا که من یک چادرنشینم و نه یک دهقان.
من ستایشگر بی وفاییام، عاشق تغییر و فانتزیام.
برایم بیمعنیست عشقم را برای همیشه در یک نقطه از این جهان میخکوب کنم. برای من چیزهایی را که دوست میداریم تمثیلی بیش نیست.
برایم مشکوک به نظر خواهد آمد، هنگامی که عشق ما از حرکت بایستد و به وفا و فضیلت مبدل شود.
فضیلت و وفا نوش جان دهقانان! نوش جان مالکان و آنان که ساکن و مقیم میباشند، گوارای صادقین و پرهیزکاران!
من میتوانم دهقانان را دوست بدارم، پرهیزکاران را ستایش کنم. من میتوانم به مالکان و انسانهای صادق رشگ ببرم. و من نیمی از عمرم را در این راه به هدر دادهام، چون میخواستم فضیلبت و پاکدامنی آنان را تقلید کنم.
میخواستم آن کسی باشم که نبودم. در حقیقت میخواستم که یک شاعر باشم و در کنارش یک شهروند. من میخواستم یک هنرمند و انسانی دارای رویا باشم و در کنار آن پاکدامن هم باشم و از زادگاهم لذت ببرم.
زمان درازی لازم بود تا متوجه شوم که این شدنی نیست و نمیتوان هر دو را با هم داشت، تا بدانم که من یک چادرنشین میباشم و نه یک دهقان، که من یک جوینده میباشم و نه یک نگهبان.
زمان درازی به خاطر خدایان و قوانین که برایم بتی بیش نبودند به خود ریاضت دادم. و این اشتباه من بود، رنج من بود و شریک جرم بودن من در فقر و مصیبت جهان.
با روا داشتن زور و ستم به خود به رنج و گناه در این جهان میافزودم، برای راه رهایی و نجات، جسارت به خرج نمیدادم و این به ناهنجاری جهان میافزود.
راه رهایی، تو را نه از راه چپ می برد و نه از راه راست. راه رهایی تو را مستقیم به قلب هدایت میکند، و در آن جا تنها خدا است و آرامش و آشتی.
از طرف کوهها باد خیسی در حال وزش است. در آن سوی، آسمانِ آبی نگاهش را به روی ممالک دیگر میباراند. زیر آن آسمانها غالباً خوشبخت خواهم بود و به همان اندازه درد غربت خواهم داشت. انسان کاملی از نوع من، یک جوینده خالص؛ نمیباید درد غربت را بشناسد. من اما آن را میشناسم، من کامل نیستم، و برای نیل به آن تلاشی هم نمیکنم.
من میخواهم درد غربتم را بچشَم همان طور که شادی و خوشبختیم را میچِشَم.
بادی که به صورتم میخورد بویی خارقالعاده شبیه به آخرت و فاصله با خود به همراه دارد.
خدا نگهدار خانهی دهقانی کوچک و اِی مناظر وطنی! با شما مانند نوجوانی وداع میکنم، مانند نوجوانی از مادرش: نوجوان میداند که برای او زمان خداحافظی از مادر فرا آمده است، و نوجوان نیک میداند که مادر را نمیتواند برای همیشه ترک کند، اگر هم به آن مایل باشد.