تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

کارمند دلسوزانه شانه هایش را بالا می اندازد. میبیند که من او را درک نکرده ام و میگوید: «آقای سینکلر عزیز، شما کاملاً خیالباف و با جهان غریبه شده اید. اما من از شما خواهش میکنم، به خیابان بروید، فقط با یک نفر صحبت کنید، به فکر خود کمی فشار بیاورید و از خود بپرسید: ما هنوز چه داریم؟ زندگی ما از چه تشکیل شده است؟ بعد حتماً فوری جواب خواهید داد: جنگ تنها چیزیست که در حال حاضر ما داریم! لذت بردن و کسب و کار شخصی، بلند پروازی های اجتماعی، حرص زدن، عشق، کارهای فکری _ تمام اینها دیگر وجود ندارند. ما فقط و فقط باید مدیون جنگ باشیم که توانسته است چیزی شبیه به نظم، قانون و خرد را هنوز در جهان حفظ کند._ آیا نمیتوانید این را بفهمید؟»

آری، حالا دیگر میفهمیدم، و از ایشان تشکر کردم.

بعد از آنجا خارج شده و توصیه نامه برای اداره 127 را در جیبم میگزارم. در نظر نداشتم از آن استفاده کنم، نمیخواستم باز مزاحمتی برای یکی دیگر از این اداره ها ایجاد کنم. و قبل از آنکه دوباره کسی متوجه من بشود و بتواند مرا سؤال پبچ کند، دعای کوچک برکت را در دلم میخوانم، ضربان قلبم را قطع میکنم، میگذارم بدنم در سایه بیشه ای ناپدید گردد و به کوچ قبلی خود ادامه میدهم، بدون آنکه دیگر فکر بازگشت به وطن کنم.

 

_پایان_

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  | 

«بله البته، من همان نویسنده ام.»

«اوه، باعث خوشبختی من است. امیدوارم بتونم خدمتی براتون انجام بدم. نگهبان شما مرخصید.»

نگهبان خارج میشود، کارمند دستش را برای فشردن دستم پیش می آورد و سپاسگزارانه میگوید: «من کتابهای شما را با علاقه خوانده ام، و مایلم تا حد امکان به شما کمک کنم. _ خدای من، اما اول به من بگوئید چگونه شما توانستید در چنین موقعیت باورنکردنی ای قرار گیرید؟»

«بله، من تا حال برای مدتی از اینجا دور بودم. من برای چند وقتی به کائنات فرار کردم، باید دو سه سالی طول کشیده باشد. باید بی پرده اعتراف کنم که من تصور میکردم که به احتمال پنجاه در صد جنگ در این بین به پایان رسیده است. _ اما بگوئید، آیا میتوانید برایم یک مجوز مردن تهیه کنید؟ من از شما بینهایت متشکر خواهم شد.»

«شاید بشود کاری کرد. اما شما باید ابتدا مدرک اجازه اقامت داشته باشید و بدون آن هر اقدام دیگری بی فایده است. من توصیه ای برای اداره شماره 127 خواهم نوشت، آنجا شما با ضمانت من حداقل یک کارت موقت اجازه اقامت دریافت خواهید کرد. در ضمن این کارت فقط برای دو روز معتبر است.»

«اوه، از کافی  هم بیشتر است!»

«بسیار خوب، لطفاً بعد از انجام این کار دوباره برگردید پیش من.»

من دست او را فشرده و میگویم: «یک چیز دیگر! اجازه دارم از شما یک سؤال دیگر بپرسم؟ شما حتماً میتوانید فکر کنید که اطلاع من از اخبار و جریانات روز چقدر کم و ناقص است.»

«خواهش میکنم، خواهش میکنم.»

«بله، بسیار خوب _ قبل از هر چیز برایم جالب است بدانم که چگونه در این اوضاع اصلاً زندگی به پیش میرود. آیا کسی آن را تحمل میکند؟»

«اوه بله. شما به عنوان شخص غیرنظامی در موقعیت ویژه و بدی قرار دارید، و حتی بدون جواز! دیگر اشخاص نظامی خیلی کم وجود دارند. مردم یا سربازند و یا کارمند. و بدین طریق زندگی برای اکثریت خیلی بیشتر قابل تحمل میگردد، خیلی ها حتی کاملاً خوشبخت هستند. و به محرومیت ها هم مردم کم کم عادت کرده اند. هنگامیکه سیب زمینی ها به اتمام رسیدند میبایست مردم به حریره چوب عادت کنند _ این حریره در حال حاضر قیرمالی شده و به این خاطر خیلی لذیذ شده است_، در این وقت همه میپنداشتند که تحمل این اوضاع دیگر برایشان مقدور نیست. و حالا می بینند که شدنیست. و در همه چیز این چنین است، در همه چیز.»

میگویم: «میفهمم، در اصل جای تعجب نیست. فقط یک چیز کاملاً دستگیرم نمیشود. به من بگوئید؛ به چه منظور تمام جهان چنین تقلای عظیمی میکند؟ این محرومیت و سختی ها، این قوانین، این هزاران اداره و کارمند _ این چه چیزیست واقغاً که میخواهند با اینها آن را حفظ کنند.؟»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:47  توسط سعید از برلین  | 

در اطاق زندان چند نفری بیکار نشسته و یا ایستاده بودند. جلوی در سرباز نگهبانی ایستاده بود. اگر از فقدان کفش بگذریم من بهترین لباس را نسبت به دیگران بر تن داشتم و این جلب نظر میکرد. همبندان با احترام از من دعوت به نشستن میکنند و بلافاصله مردی کوچک اندام و خجالتی با کنار زدن دیگران خود را به کنارم میرساند. او خود را محتاطانه به سمت گوشم خم کرده و آهسته در گوشم می گوید: «من یک پیشنهاد افسانه ای برای شما دارم. من در خانه یک چغندر قند دارم!، یک چغندر قند کامل، چغندر قندی بی نقص! وزنش تقریباً سه کیلو میشود. شما میتونید اونو داشته باشید. چه مبلغی براش میپردازید؟»

او گوش اش را به سمت دهانم می آورد و من آهسته در گوش او میگویم: «خودتون رقمی را پیشنهاد کنید! چقدر برای آن میخواهید؟»

آهسته در گوشم میگوید: «ما میگیم صد و پنجاه گولدن!»

من سرم را تکانی داده و به فکر فرو میروم. میدیدم، من مدت درازی از اینجا دور بوده و وفق دادن دوباره ام کار چندان آسانی نیست. برای یک جفت کفش و یا جوراب حاضر بودم مبلغ زیادی بپردازم، زیرا که پاهای لختم بخاطر پابرهنه گذشتن از خیابان های خیس به طور وحشتناکی سردشان شده بود. اما کسی در اطاق نبود که پابرهنه نباشد.

 

بعد از گذشت چند ساعت مرا به اداره شماره 285، اطاقF19 میبرند. نگهبان این بار کنار من میماند؛ او خود را میان من و کارمند قرار میدهد. به نظرم چنین می آید که باید او مقامی بلند پایه باشد.

او شروع میکند به حرف زدن: «شما خود را در موقعیت واقعاً بدی قرار داده اید. شما در این شهر بدون داشتن مجوز اقامت به سر میبرید. همانطور که شما هم حتماً مطلع اید برای این جرم سخت ترین مجازات در نظر گرفته شده است.»

من تعظیم کوچکی میکنم و میگویم: «لطفاً اجازه بدهید، من تنها از شما یک خواهش کوچک دارم. برای من ثابت شده است که حریف این اوضاع نیستم و وضعم هم مرتب در حال بدتر شدن است. – این امکان برایتان وجود دارد که مرا به مرگ مجکوم کنید؟ من به این خاطر از شما بیسار ممنون خواهم شد!»

کارمند عالی رتبه نگاه ملایمی به چشمهایم می اندازد و نرم میگوید: «متوجه میشوم. اما چه خوب میشد اگر همه مانند شما میبودند! در هر صورت شما میباید قبلاً جواز مردن تهیه کنید. آیا پول برای خرید آن دارید؟ چهار هزار گولدن قیمت آن است.»

«نه، این مقدار پول ندارم. من حاضرم هرچه همراه دارم بدهم. من اشتیاق بزرگی برای مردن دارم.»

او خنده ای غیر عادی میکند.

«با کمال میل باور میکنم، شما تنها کسی نیستید که این شوق را دارد. اما مردن چنین آسان هم نیست. آقای عزیز، شما به حکومت متعلقید و در برابر آن با دل و جان وظایفی به عهده دارید. این باید برای شما روشن باشد.

بعلاوه – من میبینم که نام شما را امیل سینکلر Emil Sinclair ثبت کرده اند. آیا شما همان سینکلر نویسنده میباشید؟»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  | 

ما به خیابانی میرسیم که تمام خانه های واقع در آن دارای تابلوهای سفید رنگی بودند و من بر روی آنها اسامی ادارات و ارقام و حروف الفبای نوشته شده در کنارشان را خواندم.

بر روی یکی از تابلوها نوشته شده بود <غیر نظامیان بیکار> و در کنارش شماره 42B487 نوشته شده بود.

داخل آن خانه می شویم. اطاقها مانند اطاقهای مرسوم ادارها بودند. در اطاق انتظار و راهروها بوی کاغذ، بوی لباس تر و هوای داخل اداره ها پیچیده بود. بعد از چندین سؤال به اطاق d72 تحویل و در آنجا مورد بازپرسی قرار میگیرم.

یک کارمند روبرویم ایستاده بود و از من بازپرسی میکرد. با لحنی تند میپرسد: «نمیتونید خبردار بایستید؟». من جواب میدهم: «نه». او میپرسد: «چرا؟» با خجالت جواب میدهم: «من آن را هرگز نیاموخته ام».

«بسیار خُب، آیا اقرار میکنید شما در حالی دستگیر شده اید که بدون جواز در حال قدم زدن بودید؟»

میگویم:«بله، این حقیقت دارد. من از لزوم داشتن جواز اطلاع نداشتم. میدانید، من مدت درازی بیمار بودم -.»

او با اشاره دست دلیلم را رد میکند. «جریمه شما این است که سه روز راه رفتن با کفش برایتان ممنوع میگردد. کفش هایتان را در بیاورید!».

من کفشهایم را در میآورم.

کارمند با وحشت فریاد میکشد: «عجب! عجب، شما کفش چرمی پوشیده اید! از کجا کفش ها را آورده اید؟ مگر کاملاً دیوانه شده اید؟»

«شاید از نظر عقلانی کاملاً نرمال نباشم، من خودم اما نمیتوانم دقیقاً قضاوت کنم. اما کفش را زمان درازیست که خریده ام.»

«مگر نمیدانید پوشیدن چرم به هر شکل آن برای اشخاص غیر نظامی اکیداً ممنوع است؟ - کفش شما اینجا میماند، آنها مصادره میشوند. ضمناً مدارک هویت خود را بار دیگر نشان دهید!»

خدای من، من مدارک هویت همراه خود نداشتم.

«یک سالی میشد که چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود!» کارمند پس از کشیدن آهی بلند پاسبانی را به داخل میخواند. «این مرد را به اداره 194، اطاق 8 میبرید!»

مجبور بودم پابرهنه از میان چندین خیابان بگذرم و بعد دوباره داخل ساختمان اداره دیگری شدیم، از میان راهروها عبور و بوی کاغذ و ناامیدی را استشاق کردیم، و بعد به داخل اطاقی هل داده شدم و مأمور دیگری که لباس نظامی بر تن داشت مشغول بازپرسی از من میگردد.

«شما در خیابان بدون مدارک هویت دستگیر شده اید. شما به دو هزار گولدن Gulden جریمه میشوید. من الساعه برایتان یک قبض رسید مینویسم.»

من مرددانه میگویم:«می بخشید، من این مقدار پول به همراه ندارم. نمیتوانید به جای جریمه نقدی من را چند وقتی زندانی کنید؟»

او با صدای بلند میخندد. «زندانی کنم؟ آقای عزیز شما چه خیال کرده اید؟ فکر میکنید ما مایلیم به شما غذا هم بدهیم؟ - نه، عزیز من، سخت ترین مجازات در انتظارتان خواهد بود اگر نتونید این رقم ناچیز را بپردازید. من باید شما را به پس دادن موقتی کارت اجازه اقامت محکوم کنم! خواهش می کنم کارت اجازه اقامتتان را به من بدهید!».

کارتی نداشتم.

مأمور حالا کاملاً گنگ شده بود. او دو همکار دیگر را به اطاق میخواند، درگوشی مدتی با آنها صحبت میکند، چندین بار مرا نشان میدهد، و همه مرا با هراس و تعجب زیاد نگاه میکنند. بعد دستور میدهد تا پایان مشورت مرا به زندان ببرند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:32  توسط سعید از برلین  | 

در واقع این تنها پبشترفتی بود که ذات جنگ خود بوجود آورنده آن بود، پیشترفتی که عاقبت تا اندازه ای مفهوم جنگ را نمایان می ساخت.

اکنون جهان به دو گروه تقسیم شده بود، دو گروهی که به نابودی یکدیگر برخاسته بودند، زیرا هر دو یک چیز را آرزو می کردند: رهایی دادن مظلومین، منسوخ کردن عمل قهرآمیز و برقرار سازی صلحی پایدار.

مردم در همه جا بر ضد صلحی بودند که احتمال تا ابد دوام آوردنش نمی رفت،– چون صلح جاودانه بدست آوردنی نبود، بنابراین جنگ جاودانه با قاطعیت ترجیح داده شد، و بی قیدی، همان بی قیدی ای که به بالون های مسلح اجازه می داد تا از ارتفاعی وحشتناک دور دعای خیرشان را بر روی صالحین و ظالمین ببارانند، و کاملاً با مفهوم این جنگ مطابقت می کرد.

بعلاوه این جنگ هم مانند جنگهای پیشین با تجهیزات قابل توجه اما نامناسب ادامه داده می شد. ارتش و تکنسین ها با فانتزی اندکشان بعضی وسائل مرگ آفرین را اختراع کرده – اما آن خیالبافی که بالون های بذرپاش مکانیکی را طرح ریزی کرد، آخرین نفر از نوع خود بوده است؛ زیرا از آن به بعد فرهنگیان، خیالبافان، شاعران و رویائیها از علاقه خود به جنگ هرچه بیشتر و بیشتر کاسته بودند.

همانطور که گفته شد این جنگ به عهده ارتش و تکنسین ها واگذار شده بود و به این دلیل پبشترفت کمی داشت. ارتش ها با مقاومتی باور نکردنی در همه جا روبروی هم ایستادند، و با وجود آنکه کمبود مواد خام باعث شده بود که نشانه ها و سردوشی ِ ارتشی ها دیکر فقط از نوع کاغذیش به آنها داده شود، اما این از شجاعتشان خیلی هم نکاست.

 

خانه ام را در حالیکه قسمت هایی از آن بوسیله گلوله های شلیک شده از هواپیما ویران گشته بود یافتم، اما میشد هنوز در آن خوابید. در هر حال هوا مضطرب و سرد بود.

خاک، قلوه سنگ ها و کپک های نمناک نشسته بر دیوارها باعث ناخشنودیم می شوند، و من خیلی زود دوباره خانه را ترک کرده تا کمی پیاده روی کنم.

از میان بعضی از کوچه های شهر که در مقابسه با قبل از جنگ بسیار زیاد تغیر کرده بود می گذشتم. دیگر هیچ مغازه ای در شهر دیده نمیشد. خیابان ها بدون روح بودند.

زمان درازی از قدم زدنم نمی گذشت، مردی با کلاهی که نمره ای فلزی بر رویش نصب شده بود به طرفم آمد و از من پرسید چه می کنم. من گفتم در حال قدم زدن هستم.

او: آیا اجازه دارید؟ من متوجه حرف او نشدم، بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله از من خواست به دنبال او به اولین شهرداری سر راه بروم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:51  توسط سعید از برلین  | 

<اگر جنگ دو سال دیگر طول بکشد>wenn der Krieg noch zwei Jahre dauert 

 نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1917 به چاپ رسید.

از هنگام جوانی عادت داشتم گاه به گاه ناپدید شوم و خود را برای تر و تازه شدن درون جهانی دیگر گم کنم؛ بعد به دنبالم می گشتند و پس از چندی مرا مفقود اعلام میکردند، و همواره هنگامیکه عاقبت دوباره بازمی گشتم، شنیدن قضاوت های به اصطلاح  علمی در باره من و >غیبتم<- یا غروب کردن هایم برایم لذت بخش بود.

در حالیکه من کاری نمی کردم بجز آنچه سرشتم را خشنود می ساخت - آنچیزی را که دیرتر و یا زودتر بیشتر انسان ها توانا به انجامش خواهند گشت، در پیش این مردم عجیب نوعی پدیده به چشم می آمدم؛ در چشم بعضی به عنوان یک جن زده و به چشم بعضی دیگر به عنوان کسیکه استعداد داشتن نیروی معجزه در خویش را داراست.

بگذریم، من دوباره برای مدتی غایب بودم. حضور در زمان حال پس ازگذشت دو/سه سالی از جنگ هیجانش را از دست داده بود و من خود را برای بازگشت تحت فشار قرار دادم تا از آن جا دور شده و هوای دیگری تنفس کنم.

از راه همیشگی آن لایه ای را که در آن زندگی می کنیم ترک کرده و مانند مهمانی در لایه دیگر اقامت گزیدم.

من مدت زمانی در گذشته های دور سیر می کردم، ناراضی در میان خلق ها و زمان ها در جستجو بودم، به صلیب کشیدن های متداول را دیدم، تجارت کردن را، ترقی ها و اصلاحات بر روی زمین را دیدم، بعد درون کیهان خزیده و مدتی کناره گیری پیشه کردم.

در سال 1920 وقتی دوباره بازگشتم می بایست مأیوسانه مشاهده کنم که خلق ها در همه جا با همان لجبازی احمقانه در جنگ با هم هستند. بعضی از سرحدها پس و پیش شده بودند، بعضی از مناطق دست چین شده تمدن های قدیمی بلندآوازه موشکافانه ویران گردیده بودند، اما با تمام این ها ظاهراً چیزی در روی زمین خیلی هم تغیر نکرده بود.

بزرگ بود ترقی در برابری بر روی زمین. حداقل در اروپا تمام کشورها طوری که من شنیدم کاملاً برابر به چشم می آمدند. همینطور تفاوت مابین هادیان جنگ و بی طرفان در جنگ هم تقریباً بطور کامل از میان رفته بود. از زمانی که به تیر بستن غیر نظامیان به صورت خودکار بوسیله بالون را اجرا کردند، بالون هایی که از فاصله 15000 تا 20000 متری از سطح زمین گلوله هایشان را شلیک می کردند، از آن زمان مرزهای کشورها با وجودیکه سخت مراقبت میشدند، تا اندازه ای غیر واقعی گشته بودند. احتمال به خطا رفتن چنین شلیک هایی مبهم از هوا بقدری زیاد بود که فرماندهان کاملاً خشنود بودند وقتی قلمرو خود را گلوله باران شده نمی دیدند، و به خود زحمت این را نمی دادند که چه تعداد از بمب هایشان بر روی کشورهای بیطرف و یا کشورهای متحد فرو می ریزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 

 

counter