|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
عجب!، فکر کردم بگویم حتماً در آنجا یک کشیش سیمانی و منبر سیمانی هم دارید، اما سکوت کردم.
راهنمایم ادامه می دهد: «ببینید، من می خواهم با شما روراست باشم. ما علاقه داریم مسیحی بودن خود را تا حد امکان تبلیغ کنیم. اگرچه کشورمان قرن هاست که مسیحیت را پذیرفته و از آئین های پرستش و خدایان دیرین ماساگاتها دیگر هیچ اثری نیست، با این وجود اما حزب کوچک زیاده از حد پر شوری در این کشور وجود دارد که مایل است ایزدان پیر زمان کوروش پادشاه ایران و شهبانو تومیرس را دوباره معمول کند. می دانید، البته این هوی و هوس را تنها تعداد اندکی خیالباف در سر می پرورانند و مطبوعات کشورهای همسایه هم به این قضیه مضحک بها داده و آن را به سازماندهی جدید سیستم نظامی ما ارتباط میدهند. دیگران به ما مشکوکند و فکر می کنند قصد منسوخ کردن مسیحیت را داریم تا بتوانیم در جنگ بعدی آخرین ممانعت های باقی مانده تصمیم گیری نهایی برای به کار بردن تمامی ابزار نابود کننده را آسانتر سازیم. و به این دلیل است که ما از تأکید بر مسیحی بودن کشورمان به گرمی استقبال می کنیم. ابداً قرار بر این نیست که بخواهیم اعمال نفوذی در گزارش نوشتن سفر شما کنیم. در ضمن، این مطلبی که به شما خواهم گفت بهتر است پیش خودمان بماند: اگر قبول کنید و مطلب خلاصه ای در باره مسیحی بودن ما بنویسید نتیجه اش دعوت شما به یک مهمانی خصوصی نزد صدراعظم کشورمان خواهد بود.»
من جواب می دهم: «در حقیقت آئین مسیحیت رشته اصلی من نیست، اما در این باره فکر خواهم کرد. _ و حالا بسیار خوشحالم از اینکه می توانم دوباره آن مجسمه مجلل را که نیاکانتان به خاطر اسپارگاپیس Spargapis دلیر بنا نهاده اند ببینم.»
همکارم غرغر کنان می پرسد:«اسپارگاپیس؟ او دیگر چه کسی است؟»
«پسر بزرگ تومیریس همان کسی که رسوایی فریب خوردن از کوروش را نتوانست تحمل کند و در زندان خود را کشت.»
راهنمایم می گوید :«آهان، البته. می بینم که شما دایم به هرودت بازمی گردید. بله، این مجسمه باید در حقیقت خیلی زیبا بوده باشد و به طرز عجیبی هم از روی زمین ناپدید گشته است. گوش کنید! همانطور که شما هم از آن مطلع می باشید، ما علاقه شدیدی به علم داریم، به ویژه برای پژوهش ِ عهد عتیق، و کشور ما در خاکبرداری و نقب زنی ها در هر متر مربع زمین به خاطر مقاصد پژوهشی در مقام سوم و یا چهارم آمار جهانی قرار دارد. این حفاریی های بی وقفه که اکثراً برای دست یابی به اشیاء ماقبل تاریخ انجام می گرفتند تا نزدیکی آن مجسمه زمان تومیرسها ادامه پیدا کرد و اتفاقاً خاک آن ناحیه سود بیشتر و بخصوص استخوانهای ماموت ماساگاتی را وعده می داد. پس از چندی حفارها کوشش می کنند تا از عمق زمین مجسمه را بیرون بکشند و در حین این کار مجسمه سقوط می کند! اما باقیمانده آن باید در موزه برای دیدار عموم آزاد باشد.»
بعد او مرا به سوی ماشینی هدایت می کند و ما در حال گفتگوی سرزنده ای بر جاده ای که در دل خاک این کشور کشیده شده بود می رانیم.
_پایان_
آه کوتاهی کشیدم. از قرار معلوم این مرد جوان مایل نبود کار را برایم آسان سازد. مقررات را بهانه قرار داده بود و بر اجرای آن اصرار می ورزید.
در جوابش گفتم «بدیهی ست، من دقیقاً آگاهم که نه تنها ماساگاتها قدیمی ترین، پرهیزکارترین، متمدن ترین و در عین حال شجاع ترین مردم موجود جهانند، که ارتش ملیونی شکست ناپذیری دارند، که دارای بزرگترین ناوگان جهانی اند و دارای شخصیتی شکست ناپذیر و همزمان از بامحبت ترین مردم گیتی می باشند، زنهایشان از زیباترین زنهای جهانند و مدارس و تأسیسات عمومیشان سرمشق تمام دنیاست، بلکه نیز بر دیگر خلق های بزرگ و معتبر و غیر معتبر جهان در مقام فضیلت والاترند، طوری که در برابر خارجی ها به احساس برتر بودن خود اهمیتی نداده و مهربان و شکیبا از هر بیگانه فقیری انتظار دارند تا خود را با آنکه از کشوری بی اهمیت تر می باشند همسطح ماساگاتها احساس کنند.
من در این باره اهمال نکرده و در کشورم صادقانه در باره آن خواهم نوشت.»
راهنمایم مهربانانه می گوید «بسیار عالی، شما در واقع هنگام برشمردن فضایل ماساگاتها حق مطلب را، یا بهتر است بگویم حقایق مطلب را خوب ادا کردید.
می بینم که آگاهی شما از آنچه در ابتدا به نظر می آمد بهتر است، و از صمیم قلب آمدن شما به کشور زیبایمان را خوشآمد می گویم. اما هنوز بعضی از جزئیات برای کامل کردن شناسایی شما ضروریند. آنچه بخصوص جلب توجه ام را کرد این است که شما از دو دستآورد بزرگ ما سخنی به میان نیاوردید: از ورزش و از مسیحیت. آفای عزیز، این یک ماساگاتی بود که در مسایقه بین المللی پرش از پشت با چشمان بسته رکورد جهان را با 11,098 شکست.»
مؤدبانه اضافه می کنم «کاملاً درست است، مگر می شود آن را از یاد برد! اما شما به آئین مسیحیت هم به عنوان رشته ای که خلق شما رکورد دار آن است اشاره کردید. اجازه دارم از شما خواهش کنم که کمی در این باره روشنم کنید؟»
مرد جوان می گوید «بسیار خُب، من فقظ می خواستم اشاره ای کنم به این که اگر شما در باره این نکته در سفرنامه تان به نحو عالی و دوستانه چند سطری بنویسید حتماً مقبول ما واقع خواهد گردید. ما برای مثال در شهر کوچکی کنار کوه ارس یک کشیش پیر داریم که در سراسر زندگی خود 63000 بار مراسم عشاء ربانی را به جا آورده است، و در یک شهر دیگر کلیسای مشهور و مدرنی وجود دارد که همه چیز آن از سیمان است، و در حقیقت از سیمان های بومی: دیوارها، مناره، کف زمین، ستون ها، محراب ها، سقف، حوض غسل تعمید، منبر و غیره.
همه چیز از سیمان است، حتی شمعدان ها و جعبه اعانات.»
خبرنگار ماساگاتی با صدای کمی گرفته می گوید «نظر لطف شماست. نام شما برایمان ناآشنا نیست. وزیر تبلیغات ما آنچه در باره کشورمان گفته و نوشته می شود را موشکافانه تعقیب می کند، به این خاطر نوشته شما در روزنامه ای در باره رسوم و عادات ماساگاتها که در 30 سطر به چاپ رسید از چشم ما مخفی نمانده است. برای من افتخاری خواهد بود تا شما را در این سفر همراهی کرده و نشانتان دهم چقدر زیاد رسوم ما از زمان اولین سفر شما تغیر کرده است.»
آهنگ گرفته صدای مرد جوان به من فهماند که اظهارات گذشته ام در باره ماساگاتها که قلبانه دوستشان داشته و تحسینشان می کردم اینجا در این کشور ابداً با بدرقه مواجه نشده است.
لحظه کوتاهی به بازگشت فکر کردم، من شهبانو تومیریز را به یاد آوردم که سر بریده کوروش کبیر را در کوزه ای پُر از خون قرار داده بود، و دیگر فضایل اصیل این خلق معنویت شناس ِ سرزنده را به یاد آوردم. اما عاقبت پاسپورت و ویزایم را دادند، و زمانه تومیریز هم به پایان رسیده بود.
حالا راهنمایم دوستانه به من می گوید «معذرت می خواهم، می بخشید از اینکه مجبورم اول شما را با وجود اقامت قبلی در این کشور در رابطه با اعتقادتان امتحان کنم. فکر نکنید که مدرکی بر ضد شما وجود دارد؛ نه ابداً. این کار فقط به خاطر تشریفات و مقررات است و همچنین به این دلیل که شما خود را به هرودوت منصوب کرده و یکطرفه به قاضی رفته اید. همانطور که می دانید در آن زمان هیچگونه خدمات تبلیغی و فرهنگی رسمی وجود نداشته است و شاید به این دلیل اظهارات تقریباً سهل انگارانه او در باره کشورمان را بتوان بخشید، اما برای ما قابل قبول نمی تواند باشد که یک نویسنده امروزی دانسته های خود را تنها از هرودوت بدست آورده باشد._ بنابراین همکار گرامی خواهش می کنم، خیلی کوتاه به من بفرمایید که شما در باره ماساگاتها چگونه فکر می کنید و چه احساسی نسبت به آنها دارید.»
<در نزد ماساگاتها> Bei den Massageten اثری ست از هرمن هسه که در سال 1927 به چاپ رسید.
گرچه بدون شک وطنم _ اگر که در حقیقت وطنی داشته باشم، از تمام کشورهای جهان از لحاظ راحتی و تجهیزاتِ با شکوه برتر است، با این وجود اخیراً یکبار دیگر شوق مهاجرت را احساس کردم و سفری به سرزمین دور دست ماساگاتها Massageten جاییکه از زمان کشف باروت دیگر هرگز نرفته بودم انجام دادم.
مشتاق بودم ببینم تا چه اندازه این خلق معروف و دلیر که جنگجویانش بر کوروش کبیر پیروز گشته بودند در این میانه تغیر کرده و خود را با رسوم زمان حال تطبیق داده است.
و حقیقتاً که توقع من از ماساگاتهای شرافتمند بیش از حد نبود. مانند تمام کشورهایی که خود را پیشرفته به حساب می آورند بلندپروازند و تازگی ها هم خبرنگاری به استقبال هر غریبه ای که خود را به مرز آن ها نزدیک کند می فرستند _ حتی اگر این غریبه ها افرادی برجسته، شایان احترام و ممتاز نباشند، و مسلماً برای این مردم خاص بستگی به مقام آن ها خیلی بیشتر حرمت قائل می گردند.
این نوع از مهمانان اگر بوکسور و یا قهرمان فوتبال جهان باشند از طرف وزیر بهداشت؛ و اگر قهرمان شنا باشند از طرف وزیر فرهنگ، و اگر صاحب مدال رکورد شکنی جهان باشند از طرف پرزیدنت و یا معاونش استقبال می گردند.
برای استقبال از من اما مراسمی آنچنانی لازم نبود، و چون من یک نویسنده هستم فقط یک خبرنگار ساده برای استقبال از من به مرز فرستاده شده بود، یک مرد جوان، پسندیده و با قامتی زیبا که از من قبل از ورود به داخل کشور تقاضا کرد شرح کوتاهی از جهانبینی و به ویژه عقیده ام در باره ماساگاتها را بیان کنم.
بنابراین در این میان این رسم زیبا هم در اینجا معمول شده بود.
می گویم «آقای عزیز، به من که بر زبان باشکوهتان به طور ناقص مسلطم اجازه دهید به ضروری ترین ها قناعت کنم. بدیهی ست که جهانبینی من مانند جهانبینی مردم کشورهایی ست که به آن سفر میکنم. آنچه مربوط به شناخت مردم و کشور بلند آوازه شماست از کتاب کلیو Klio اثر هرودوت بزرگ Herodot سرچشمه گرفته است. تحسینی عمیق برای شجاعت ارتش قدرتمند و برای یادگار معروف آن شهبانوی قهرمانتان تومیریس Tomyris قائلم، افتخار بودن در کشور شما را نیز مدت ها پبش از این داشته ام و حال می خواهم این دیدار را پس از سالها باز زنده کنم.»