|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|

تضادی میان شب و روز، گذشته و آینده وجود ندارد. ماه و خورشید هر دو در یک زمان ظاهر میگردند.
***
مردم از افراد مقتدر جهان صحبت میکنند، اما نمیدانند که ما همه توانائیم. گنج های جهان متعلق به ماست و میتوانیم از آن به دیگران هدیه دهیم.
***
آنچه به وقوع پیوسته دیگر وجود ندارد و خاطره ای بیش نیست، و آنچه هم که قرار است واقع شود هنوز موجود نیست. تنها فضای واقعی که ما میتوانیم در آن زندگی را تجربه کنیم، زمان حال میباشد. واقعیتی دیگر بجز این غیر واقعیست.
***
زمانیکه ما با فریاد با همدیگر بحث و گفتگو میکنیم و اجازه میدهیم که واژه ها ما را با خود ببرند و از استفاده آنها به وجد می آئیم، واژه ها با تهاجمشان همه چیز را خفه میسازند و ما صدای سقوط را که کاملاً نزدیک ما قلبِ صخره ها را میساید نمیشنویم. از چشمانت قبل از هرچیز برای دیدن درون خود بهره جو. هنر "بگذار شود، آنچه خواهد شد" را بیاموز و هنگام خارج گشتن دائمی فرمان از دست تنها در خودت آن نقطه پایدار را بیاب.
***
آنچه را که ما در جهان به عنوان واقعیت قبول داریم پایدار و ثابت نیست. با گذشت هر ثانیه جهان شکلی دیگر میگردد. گردش سریع، هیجانات، اتم ها، مولکولها... همه چیز در حرکت و در حال تغییر است.

خجالت نکش! این حق توست که از موقعیت های زندگی و یا بر حسب ایمانت از خدایان حافظ خود مقدار زیادی خوشبختی طلب کنی.
***
توفیقی که بر پایه غرور بنا گردیده است هرگز پایدار نخواهد ماند. او از درون خرد خواهد گشت و به هنگام سقوط انسان را در خود دفن خواهد کرد. او مانند عفریتی افسانه ای هر چیزی را با ولع میبلعد.
***
برایت روشن است و خوب میدانی که زندگی میان تولد و مرگ کوتاه است. از آن چیزی بساز! زندگی را راه سریعی برای کسب دانش و خرد به شمار آور. وقت خود را بیهوده تلف نکن. زندگی تو از اکنون شروع میگردد.
***
همواره در نظر داشته باش که کارهایت را برای خشنودی دیگران به انجام رسانی. کامیابی حاصل از کارهای ات متعلق به تو نیستند، بلکه به نزدیکانت تعلق دارند. خشنودی آنهاست که کامیابی ات را تاجدار میسازد.

هنگامیکه مشغول مشاهده کودکی هستی، سعی کن احساس او را درک کنی، سعی کن در شادی و رویاهایش شریک شوی. کودک درونت را دوباره به زندگی کردن فرا خوان. این تجربه انسانی برایت شادی بزرگی به ارمغان آورده و حس رهائی عمیقی به تو خواهد بخشید و تو دوباره جسارت زندگی کردن را بدست خواهی آورد و خواهش دوست داشتن و کشف هرچه نو است در تو زنده میگردد.
***
برای پیشرفت باید غالباً حرکت جهان و غوقای آن را تا حد امکان نادیده انگاشت. خود را به کودکان نزدیک ساز. بگذار قدم زدن عادت شود.
***
برای بازی کردن با کودکان خود، زانو زده بر روی زمین اطاق و در میان سپاهیان جنگنده و کتابهای سرخ و طلائی زیبا مکث و تردید نکن. دوباره جدالهای لافزنانه افسانه و حکایتها را بیاب، آن اژدها را که مظهر پیروزیست، و آن سرزمین همیشه یخبندان و پرنسس های اسرارآمیز را بیاب. قلب خوشبخت توانا به نگهداری معجزه زندگیست و از خشکیدن جسم جلوگیری میکند _ بیماریهای بزرگسالان.
***
روح و ذهن ِ دوران کودکی جشن دائمی زندگیست، یک چشمه از شادی مستمر. او ما را از بند عادتهای سخت و ناپسند که غمگین و ناخشنودمان میسازند و از دست خشونت و بیرحمی گیتی نجات میدهد. و سپس ما دیگر خرد شده و از هم پاشیده نیستیم. روح و ذهن دوران کودکی عشق را به تمامیت به ما اهدا میکند.

دروکپا رینپوشه، این استاد راه دیامنت Vajrayan در تئوری های طولانی ِ فوائد مراقبه و تکنیکهای تجسمی هیچگاه گم نمیگشت. به هر سؤالی که از او پرسیده میشد بی درنگ با تصویری مناسبِ با مشکل طراح سؤال پاسخ میداد. جواب هایش پیوسته پرده از آنچه عمده بود برمیداشت و به دل مینشست، طوریکه انگار آنها چادر تاریکی را میدرند. هر یک از پاسخهایش آگاهی را ارتقاء داده و پنجره ای به سوی نوعی تازه از بینش میگشود.
دروکپا رینپوشه به ترویج شفاهی تعلیماتش بسنده نکرد. او آنها را با مرکب روی کاغذ سفید نوشت و از آنها طومارهای کوچکی ساخت که یادآور طومارهای دعا و عبادت سنتی اند. او تک تک حروف را با کمال دقت یک کالیگراف میکشید و در اثنای نوشتن هر متن در باره شان مراقبه میکرد.
من تا هنگام مرگ او تا سال 1989 در دارامسلا ماندم. سعی کردم توصیه و پندهای او را به یکی از زبانهای غربی برگردانم، بدون آنکه به روح روشن آنها خللی وارد آید و هر کدام از آنها بتوانند تأثیر کامل خود را حفظ کنند.
خود را کم کم از عادتهایت دور ساز، از اتوماتیک عمل کردن، از خلق و خوی بدی که روج و ذهن را دو تکه کرده و بر رویشان سایه می افکند.
***
با یک آگاهی شفاف از حس لذت و شوق بهره ببر. به کارها، تجربه ها و به نبرد روزانه خود معنای تازه ببخش و تو توانا به شناخت خرسندی مردم پیروز خواهی گشت؛ آن مردمی که نیروی درونیشان را مانند عقربه قطب نما به سوی هدف مورد نظر خویش نشانه گرفته اند.
***
گرانیگاه ات را بیاب. با حرکت از آن نقطه میتوانی زندگی خود را پایه گذاری کنی، پروژه ای را به پیش برده و به حقیقت پیوندش دهی. این مرکز سرچشمه زندگی خصوصی توست. مانند رود ساکتیست که هیچ هیجانی به حرکت نمی آوردش. سکوتی عمیق از معنویت که پیدایش اش با وقفه ی عکسها و واژه های فکر آغاز میگردد. برای خلق کارهایت از این آرامش بهره جو.

مؤفق بودن در زندگی به این معنا نیست که ما پست و مقامی بدست آوریم تا با آن حس مسلط بودن بر دیگران در ما زنده شود. این حس اغلب علت خطاهای ما در نشانه گیریست. پیشرفت اجتماعی را با ترقی معنوی اشتباه نگیر. عمل وقتی از تأثیر خالی نیست که از خردی بزرگ برخیزد.
***
از حالا تصمیم بگیر بیدرنگ یک نوع دیگر زندگی کنی. اجازه نده که بیحرکتی و خستگی پیری در رابطه عشقی ات مداخله کند. برای مقابله با آنها از تصمیم های ناگهانی و انرژی های روزگار جوانی سود ببر، از حسها و رویاهای تازه. دو دلی و دلزدگی عشق را مسموم میسازند. هوشیاری ات را دو برابر گردان.
***
پیوسته خود را با عشق سرگرم ساز، طوریکه انگار خود را به آتشی با بوی خوش، رنگین و موسیقی نزدیک میسازی. دیگران را شیفته خود کن و این هنر را جزئی از آداب ات قرار ده و پرتو افکنی به اعمال، افکار و خواهش هایت را بیاموز. عشق برای ادامه دادن به زندگی محتاج نور است.
***
عشق به ما ثروتی بی پایان میبخشد.

جهانی به نام جهان زندگان وجود ندارد و جهان مردگان در کنار ساحلی دیگر هم وهمی بیش نیست. جهانی که مردگان واردش میگردند دارای کیفیتی یکسان از هستی ست، همان کیفیتی که ما فراموشش کرده و دیگر به آن دسترسی نداریم. مرگ ما را به حضور جاودانه جهان بازمیگرداند، به سوی آغازی بی پایان.
***
گرچه نگرانی، اما با شفافیت با بیماری ات دیدار کن و او بسیار چیزها در باره ات به تو تعلیم خواهد داد.
***
مرگ وجود ندارد. پیروزی بر مرگ یعنی: جهان را تعویض کردن و به سفر پرداختن.
***
در باره این نظر تعمق کن: همه چیز در مکانی مشخص و در لحظه ای مشخص رخ میدهد _ تولد و مرگ.

زاهدی التماس میکرد:"آه لاما، مرا از خواب عمیقی که در آن فرو رفته ام بیدار ساز! هرچه زودتر رهایم ساز از این زندان!". لاما برای زاهد یک روح، یک خدا میفرستد، خدائی که در تعالیم تبتی اغلب در هیبت یک دوست آشکار میگردد. این معجزه با هر دیدار اسرار آمیزی خود را تکرار میکند. همینگونه نیز در میان جمع دوستان، هر دوست رسول و رها دهنده رفیق دیگر است.
***
برای زنده نگاه داشتن و استحکام بخشیدن به رفاقت صحبت بیهوده و بی سر و ته لازم نیست. بر عکس، بسیاری از کلمات اشاره ای از عدم اطمینان و دلواپسی اند. سکوت کردن در نزد دوست را بیاموز. آرامش و سکوت را با او قسمت کن، سکوت و آرامش فضای محرمانه ایست که در آن دل مستقیم با دل سخن میگوید. در جائیکه واژه ها برای ادای توضیح دیگر زحمت نمیکشند و توجبه های ناخوشایند غیر ضروری میگردند، با یک اشاره، یک لبخند خرسندی حاصل میگردد.
***
به دوستی مانند یک آئین سعادتبخش بنگر، مانند یک رقص و جشنی که در آن تضادها با هم در جنگ نیستند و همدیگر را نابود نمیسازند.

حس های زودگذری از خوشبختی وجود دارند که سریع و مفتون سپری میگردند و قدحی از لذت ثانوی بر جای میگذارند، یک حس اندوه قوی. اما نوعی خوشبختی نیز وجود دارد که همیشگیست و هرگز خاموشی نمیگیرد و در ما مانند چراغی افروخته به نور دادن ادامه میدهد. خوشبختی واقعی از زمان بی آغاز شروع جهانها دست از بودن برنداشته است. اگر مایل به کشف این خوشبختی هستی، باید به قعر درونت فرو روی.
***
از باختن داشته هایت در ترسی و به این خاطر نمیتوانی احساس خوشبختی کنی. کوشش کن رها ساختن از درون را بیاموزی بدون آنکه چشم به آرزوهایت بپوشانی. خود را همزمان از آنچه در تصاحب داری دور و باز به آن نزدیک ساز. این یکی از کلیدهای رهائیست. اگر مایل به نگهداری آنچه دوست میداری هستی باید باختن آنها را هم پذیرا گردی.
***
ما بجز خرسندی خدای دیگری نداریم. همان خرسندی که آخرین چشمه اش در هر کدام از ما جاریست. ساحر شو و زندگی را مانند شعبده بازی به جریان انداز. دوستانت را غافلگیر و شگفتزده کن؛ در اطرافشان صحنه های تآتر بباف. این آسانی ها و سبک بال بودن ها زندگی را تزئین میدهد و به سلوک بالغ ات شخصیتی صمیمی و خارق العاده میبخشد. از ارج نهادن به زیبائی زندگی و معجزه گری اش به خود هراس مده _ مانند یک عاشق و ستایشگر.

ناگارکوت در ارتفاع سه هزار متری بنا گردیده و مجموعه ایست از کلبه هائی که پناهگاهی شده اند برای کوهنوردان حرفه ای. کنار در یکی از این کلبه ها سنگ نبشته ای به رنگ سرخ به این مضمون:"پایان جهان" آویزان است. این یکی از کلبه های خلوت گزینیست که به صورت مجموعه ای در دامنه کوه فشرده به هم ساخته شده اند. بر بالای در، نیزه سه شاخه آهنینی مانند برق گیر رو به سمت فلک دارد و نشان میدهد که ما اینجا از سوی شیوا، خدای نگهدارنده محافظت میگردیم. روبرویمان صخره ای سنگی مانند سکوی راه آهن نمایان است که در خلاء ناپدید میگردد. پائین در آن دره های دوردست، مه بی فرم مشخصی اینجا و آنجا در گردش است و صعودش انبوه سفید رنگی را تا تبت قل میدهد. تا نقطه پایان جهان. صومعه مقابل صخره سنگی ساخته شده است. دروکپا رینپوشه در اینجا مهمان هایش را پذیرا میگشت؛ راهبین از شمال نپال و یا دارام سلا.
من دو سال را در این چشم انداز سرگیجه آور میان پستوی تحصیل و اجرای تشریفات بودائی در صومعه گذراندم. معبد تبتی بجز موقعیت جغرافیائی اش بر روی این کوههای برفی کنار خلاء چیز خاص دیگری نداشت. اما در عوض اینجا میتوانستی دروکپا رینپوشه، تعالیمش و حضور فراموش نشدنی او را بیابی. هاله سکوتی که از این راهب ساطع میگشت و چینهای دور چشمان خندانش و وقاری که ناگهان در آن میدرخشید را به یاد می آورم. حضورش به تنهای باعث ارتقاء آگاهی میگشت. او نماینده خردی هزاران ساله بود و واسطی تا آن را به زنان و مردان زمان خود منتقل سازد. او واکنش نشان دادن در برابر مشکلات و ترسهای جهان مدرن را از وظایف خود به شمار می آورد.

قبل از به خواب رفتن خود را پالایش ده. بدینگونه که بعد از انتخاب یک عکس، در دورادورت سکوت می آفرینی و افکار خوبِ در سر را انتخاب میکنی. اگر چنین کنی روشنائی به خوابت نفوذ خواهد کرد.
***
تو هرگز از پیش نمیدانی در کدامیک از فضاهای خواب فرود خواهی آمد. روش عوض کردن مکان در خواب را بیاموز.
***
خواب و روبا را مانند زمانی دیگر در نظر گیر. زمانی که در آن گذشته و حال به یکدیگر میرسند. خواب به خارج از زمان مهاجرت کرده و حقیقت را برایت می آورد، حقیقتی را که در غیر این صورت بدان دسترسی نمیداشتی. ترجمه کردن آنها را بیاموز.
***
ذهن تو در خواب با تو سخن میگوید. او برای درک گردیدن به تو رجوع میکند. به او بی اعتنائی روا مدار _ پاسخش را بده!
تو تنش زدائی عصب هایت را و کنترل تنفس و ضربان قلبت را می آموزی، میآموزی بدون نگاهداشتن احساساتت با هر دو دست آنها را رها سازی. اگر مایل به برنده شدن جهان هستی، باید با از خود گذشتگی جسم و ذهنت را تعلیم دهی. تو تنها آن چیزهائی را برنده خواهی گشت که برای باختشان آماده ای.
***
زندگی خودش را در فرصت های مخصوصی به ما هدیه میدهد تا ما را شگفتزده ساخته و به دریای حیرت فرو برد. و گاهی در زمانی رخ میدهد که تو منتظر نیستی، وقتیکه تو نزد یک دوست و یا پیش یک دشمنی. بدینگونه این مهربانِ کبیر خویش را تقسیم میکند، بلندترین چشمه گیتی را.
***
آنکه رها میسازد، اغماض نمیکند. او میپذیرد. فداکاری واکنشی خودپرستانه نیست، بلکه هدیه ایست از سوی عشق. از خود گذشتگی به ما رخصت میدهد تا دوباره اصیل، فرا سوی تمام نقاب زدنها، تظاهر و خیال های باطل دیگران را بیابیم.

برای درک اینکه جهان نه آغازی دارد و نه پایانی کوشا باش. با گذشت زمان نه تحولی پدیدار میگردد و نه تکاملی. این نوع بینش اشتباه است. کائنات همیشه در لحظه و دم به سر میبرد. گیتی هرگز دم را رها نمیکند. ما هیچگاه دم را رها نمیکنیم.
***
ما چه چیز استواری را در هنگام مرگ دوباره پیدا میکنیم؟ درخشش هستی و خورشید آغازین را. تا هنگامیکه تو مرگ را با آغوشی باز پذیرا نگردی ناقص باقی میمانی و طبیعت ژرف و آگاهی جاودانه ات تو را ترک میکنند . ترس از زندگی و ترس از مرگ خوشبخت بودن را ناممکن میسازند.
***
دست فرد در حال مرگ را در دستانت نگهدار، او را در لحظه مرگ تنها مگذار _ همراهی باش برای او در این گذرگاه سخت.
***
خودت را از تمام خرافاتی که روح و ذهنت را مسدود میسازند رها ساز. بعد از مرگ، نه در کالبد یک حیوان بدنیا می آئی تا چنین کفاره سختی بپردازی و نه در کالبد یک زاهد و یا فردی نورانی اگر هم عفیف و پاکدامن زندگی کرده باشی.
دشواری نه در محتاط بودن، بلکه در به احتیاط فکر کردن نهفته است. با مستولی شدن بر فرصت هائیکه خود را بر تو عرضه میدارند شروع کن. وقتی کسی با نیت خیر همواره محتاط باشد، اندیشیدن بی اختبار عادتش میگردد.
***
دم بیکران است. کاش میتوانستیم آن را کاملاً زندگی کنیم تا به ابدی بودن آن پی میبردیم، زبرا که دم پاینده است.
***
چند سال را با فرار در رویاهای خالی ات از کف دادی؟ خوشبختی منتظر نمیماند. خوشبختی خود را در دم و در اینجا میبخشد.
***
در اکنون خوشبخت زی! هیچ مکان دیگری برای عاشقی وجود ندارد.

در پس شبح هر چیزی راه ها و گذرگاه هائی به سوی جهان و کائنات دیگر وجود دارد _ یعنی در لایه دیگری از حقیقت. تو با کمک گرفتن از مدیتیشن که همان متمرکز کردن نیروی ذهن است، توانا به داخل گردیدن در یک عکس و یا قطعه ای موزیک میگردی.
***
جهان را از برج دیده بانی ذهن مشاهد کن، و تو حس خواهی کرد که چگونه او خود را به رویت میگشاید، و خواهی دید چه زیاد و زیبا متنوع و تراش دیده تر میگردد. عمق جهان بی مرز است. جهان را با چشم یک ساحر بنگر و او افسون زده به تو پاسخ و عشق هدیه خواهد داد.
***
تضادی میان جهان آشکار و جهان نامرئی، جهان مادی و جهان معنوی معین نکن، وگرنه مانند آن است که مدعی شوی یخ آب نمیباشد.

تمام هراس ها و تمام نگرانی ها، بیان وحشتی عمیقتر میباشند _ وحشت از مرگ. این بزرگترین وحشتیست که از زمانهای بسیار دور مشغول آزار انسان است.
بیاموز، شاد و بدون آنکه عشق به زندگی را از کف دهی هر روز از نو بمیری. و این پیروزی ات بر وحشت را ممکن میسازد.
***
آن باور درست و آن اشتیاق سرکش ِ تبدیل فعل به عمل گم شده ات را دوباره بیاب. حتی اگر زندگی ات سراسر در جستجو بگذرد، حتی اگر جستجوئی ناشیانه باشد.
آرزوی خوشبخت بودن، حتی در عمیقترین نقطه فاجعه از زندگی، اجازه درخشیدن تک ستاره ای در آسمان را میدهد.
***
ذهن از وحشت تغییر شکل یافته و آشفته، هرج و مرج و تضادهای جهان را دوباره منعکس میسازد. ذهن رها از وحشت اما هارمونی، یگانگی و زیبائی گیتی را دوباره نمایش میدهد. همه چیز بستگی به آن دارد که تو خود را چگونه میبینی.
***
این تغییر توست که جهان را متغییر میسازد.

همه چیز هستی ست. مدیتیشن دروازه ها را میگشاید، بندها را میدرد، در و پنجره ها را دوباره شفاف میسازد، به ما چشم اندازهای تازه ای نشان میدهد و میگوید:"شما آنحائید. بنابراین به خود حرکت دهید! شما رها میباشید. شما در تمام این جهان ها زندگی میکنید.
***
ما کالبدهای بیشماری داریم، اما تنها به آن جسم مادی خود آگاهیم. تو توانا به تعویض مکان میباشی؛ از یک کالبد به کالبدی دیگر. بدینگونه که انگار در اطاق یک ساختمان پنجاه طبقه زندگی میکنی، بدون آنکه بدانی این امکان برایت وجود دارد که دری را باز و اطاق ها و طبقه های دیگر را کاوش کنی. آن آگاهی حقیقی و اصلی را که متعلق به خود توست بیاب. در باره خوابها، آرزوها و احساساتت تا حد سرگیجه گرفتن تحقیق کن.
***
بینهایت کوچک هم میتواند مانند بینهایت بزرگ عظیم و غول آسا باشد. وانگهی، در میان بینهایت کوچک و بینهایت بزرگ مرزی قرار نگرفته است. تنها مرزی که وجود دارد خود ما هستیم و شیوه پذیرا گشتن و حس کردنمان.

بیاموز با چشم معنوی به درون چیزها نگاه کنی. خود را با واقعیت های سطحی چیزی خشنود مساز. این دیوار وجود خارجی ندارد ...، بلکه تراکمی از مولکول هائیست که با شتابی سرسام آور پیرامون خود در چرخش است؛ یک موزائیک از نوساناتی که خود را جا به جا میکنند، میچرخند و خود را بیوقفه تغییر میدهند.
***
یک شیوه نگرش که نیروی ذهن را آشکار میسازد چنین است: در باره موضوعات معمولی تعمق کن تا به رازشان آگاه گردی. این میز که خود را به آن تکیه داده ای حاوی ده ها هزار عالم است. او از استحکام خالیست. کافیست عدسی میکروسکوپی را روی چوب میز تنظیم کنی تا جهان را گونه ای دیگر درک کنی؛ چشم به پائین در بینهایت غوطه ور میگردد بدون آنکه هیچگاه به آخر برسد.
***
ما در اقیانوسی از نوسانات، رنگها و عکسها زندگی میکنیم. جهانِ قابل رویت تنها یک وجه، یک عکس، یک لحظه از چرخش بزرگ است _ مانند موج دریا یا یک چین خوردگی در پارچه بی انتهای یک لباس. جهان تک و تنها نیست، بلکه تعداد کثیری جهان وجود دارد.

گونه ای پذیرای دیگران باش که انگار قسمتی از خود غایب تو میباشند.
با فشردن دست و یا اظهار نظری سطحی خود را قانع مساز. در روابط ات خود را متعهد و درگیر ساز. اعتماد به نفس به ما اجازه گوش سپردن به دیگران و نشان دادن عشق و احساسمان را میدهد.
***
چشمانت را ببند و ذهن ات را مانند حفره ای لبریز از طلا مجسم کن و با خود زمزمه کن: این دارائی بیکران و تمام ناشدنیست.
***
اعتماد به نفس با شناخت از اشتباهات شروع میگردد. خطاهایت را با دلسوزی مشاهده کن، بدون آنکه در این کار دچار احساس شرم و یا عذاب وجدان شوی.
از اسب نقش بزرگسالی پائین شو، بیاموز در بازی کودکان شرکت و هیجان آنها را تجربه کنی _ و تو خواهی دید که چگونه چشمان تو به درخشیدن آغاز میکنند و همه چیز دوباره تازه میگردد.
***
به کودکان اعتماد باید کرد، به آنها باید گوش سپرد، باید سهیم شدن با جهان درونشان را آموخت. کودکان در مواقع خطرناک به ما بالهای بسیار بزرگی میبخشند.
***
خود را در روزهائی مخصوص با اشتیاقی شدید وقف کودکان ساز. دوباره آن شو که روزی بودی، و زندگی با مبارزه طلبی اش، با افسونگری و با رنگهای درخشانش مانند حادثه ای بزرگ و شگفت آور باز خود را بر تو نمایان و زنده میگرداند.
***
اگر مایلی بر بالای در خانه زندگی ات چراغی بدرخشد، حضور آن بخش کودکی در خویش را فراموش نکن.
***
محافظ کودکان باش و در برابرشان مانند یک خادم رفتار کن، مانند یک مدافع، مانند یک نگهبان مقدس. حضور کودکان به تنهائی انسان را به انسانی بهتر مبدل میسازد.

ترس وجود خارجی ندارد. ترس بی هویت و بری از واقغیت عینی ست. او برای ادامه حیات خویش به تو محتاج است، به ضعف و تردیدهایت.
***
ترس برای رشد کردن از تضادهای ذهن، از کشمکش ها و دو دلی هایت ارتزاق میکند. یک ذهن شکسته و خرد گشته که خود را هم نمیشناسد پر از دشمن و اوهامات است. اگر مایلی خوشبخت شوی باید ابتدا خود را با قلبت آشتی دهی.
***
ترس در برابر نور میرمد. به نا آرامی ذهن ات با نورانی کردن خود پایان بخش و باز امپراطور قلمرو پادشاهی خویش گرد.

در حقیقت هیچ فکری کاملاً مجزا نیست. جهان حقیقی در درون جای دارد و آنچه در ذهن ما اتفاق می افتد دوباره در میان گیتی منعکس میگردد.
***
تو میتوانی از یک رویا، یک خاطره بعنوان کمک برای عبادت و تعمق کردن سود بجوئی. تجزیه و تحلیل و اندیشه نکن! تنها به مراقبت بپرداز، بدون کلام، بدون پندار، باید مانند حیوانی مجذوب به آتش نگاه کرده و مراقب باشیم.
آرزو و حس هایت را به انرژی ای ناب مبدل ساز. آنها را مانند جواهراتی در نظر گیر که کاملاً رها شده از تو به تنهائی در حال درخشش اند.
***
عبادت و تعمق Meditation به تو این فرصت را میدهد تا صدای سکوت را بشنوی و نور شفاف اش را در درونت بنگری. چنین دیدنی ممکن نخواهد گشت اگر تو در وضعیت خواب آلودی به سر بری و رویاهایت را فرا خوانی. زمان عبادت و تعمق با بالاتنه ای راست بنشین، مانند یک درخت، با چشمانی بسته و مانند رفتار یک نگهبان. ژرف در درونت بنگر، بدون آنکه از هوشیارت کم گردد، با ذهنی خالی و با اجتناب از هر حرکت ذهن. این سلوک جنگاوران راه معنویت است، سلوک بیداران.

به سرشت مثبت خویش در زیر ماسک نگرانی و وحشت توجه کن. یباموز خود را دوست بداری، بیاموز خود را ورای ضعف هایت تحسین کنی. سعی کن دوباره عشق به خود را بیابی و با دیگران تقسیم اش کنی.
***
عشق بزرگترین شهامت را میطلبد، چرا که اقتضاء عشق زخم پذیری و آن رها کردنیست که از خود گذشتگی را به نمایش میگذارد.
***
به جای تشویق کردن ضعف هایت، خواسته های خود را دلگرم ساز. عوض تهیه خوراک برای تردیدهای ات، جسارت ات را سیر گردان. اراده کن هر صبح بر یک مانع پیروز شوی، عادتی را شکست داده و دورنمایی دیگر به دست آوری. طلب مبارزه کن و شهامت پذیرش آنرا داشته باش. بیاموز زندگی ات را با گلها تزئین دهی.
جسارت ایجاب جوابی بیدرنگ را میکند و اجازه فضائی برای تعمق و درنگ باقی نمیگذارد. اینکه میگویند قبل از عمل باید فکر کرد معتبر است. و بعد لحظه ای فرا خواهد رسید که تو وارد عمل شوی و در کمال اطمینان از خود بگذری.
***
از ضعف ها و افکار زشت خود وحشت نکن. وجود آنها برای آن است که ارداه ات را تیز سازند، تا بر آرزوهایت غلبه کنند.
***
در هنگامه بیماری باید باز جسارت و معصومیت یک کاشف را کسب کرد. خود را پر از فخر و اعتماد به نفس کن تا بدین وسیله ایمانت مانند کودکی که در یک خودفراموشی کامل مشغول بازیست خلل ناپذیر گردد. سعی کن اعتماد کردن را بیاموزی و تو اجابت خواهی گشت. پسنشینی و شفای بیماری اغلب تابع نوع مخصوصی از نگرش است.
***
اگر مایلی ترس را رم دهی باید که تمام در و پنجره های درونت را بگشائی، بگذار نور داخل گردد و به آن اجازه بده تمام گوشه های تاریک را روشن سازد. تجزیه و تحلیل کن، خوب نگاه کن و مراقب باش، از تمام امکانات ستیزه دوری جو، طوریکه ذهنی آرام و جمع و جور را در خود حفظ کنی. دوباره شجاعت و شفافیت یک رزمنده را پیدا کن: به درون خود داخل گرد و در آنجا ریشه ترس را بچین.

بخاطر آزمونها وحشت و خشم به خود راه مده و دلسرد نشو. هنگامی تو توانا به نگاه کردن به سوی بالا خواهی گشت که کاملاً به زیر سقوط کرده باشی.
***
خود را به آن نوع از شکست خوردن که انگار کسی در دوران جوانی مانند پیر مردی گشته که تمام پندارهایش را از کف داده است عادت مده. این حس روحمان را خشکانده و ما را به مرگ نزدیکتر میسازد.
***
به طبیعت در اطرافت نظر انداز، به حشرات، به نباتات؛ اما نه مانند نمایشی از اجسام ایستا، بلکه مانند یک گردابِ دارای نیروئی آفریننده به آن چشم بدوز. چشمانت را ببند. خود را در مرکز این گرداب مجسم کن. بدین ترتیب باید قلب تو و قلب جهان یکی گردند. در این اتحاد حکمت های شگفت انگیزی خود را بر تو خواهند گشود.

دوستی را محدود به رابطه ای سطحی مکن. دوستی درک عمیقتری از جهان به تو میبخشد. در دوستی فضای ازلی اسرار آمیز قلب خود را میگشاید، فضائیکه در آن زمین و آسمان در یک آیینه با هم روبرو میگردند.
***
دوستی مانند بوی خوش یک گل است؛ او کسانیرا که در حضورش زندگی میکنند زینت میبخشد. سعی نکن آنرا بچینی و بی ریشه کنی، تا آنرا با حسادت به خانه ببری. با این کار سبب مرگش میشوی.
***
دوستی خورشیدهای تازه ای میزاید و مهربانی گیتی، برکت و شادی دائمی اش را جشن میگیرد.
شعف بر آوردن خواهش بدن را به این عنوان که مردم ِ در راه شناخت معنویت را شایسته نیست رد مکن.
آنگونه که اساتید تانتریسم میگویند، تجربه عشق در بدن به آن نور شفاف اجازه میدهد تا حقیقی بودن خود را نشان دهد. به هم رسیدن فیزیکی دو بدن عملی مقدس است، زیرا که آنها بطور همزمان انرژی، عشق و نور تولید میکنند.
***
خوشبختی هدیه کن، اما هرگز از دیگران انتظار پاسخ مدار.
***
بیاموز در زندگی روزانه ات مانند کودکان و راهبین دره تسانگپو Tsangpo بازی کنی.
***
جزیره ای برای خود و عزیزانت بنا کن، یک معبد، قلعه ای غیر قابل نفوذ _ اما دروازه آنرا روز و شب باز بگذار.

ما باید آزمون هایمان را با جسارت و ملایمت پذیرا باشیم. شهامت و ملایمت به تو قول داشتن قلبی ثروتمند و خردی خرسند را میدهد. تو جسارت را برای چیره شدن بر آزمونها محتاجی و ملایمت را برای دوست داشتن آنها.
***
ما از مواجه شدن با دیگران در وحشتیم، زبرا از نابود گشتن و یا از باختن چیزی میترسیم. ما عادت کرده ایم جهان را پیامدی از شکستها و بلاهایِ ناگهانی ببینیم. نوع دید خود را برعکس گردان. سد همیشه وسیله سنجی برای تکامل و علتی مطبوع برای دگرگونی ات میباشد. آن را مانند دشمنی ترسناک مدان. سد چیزی نیست مگر آیینه ای که تو خود را درونش میبینی، با تمام ترس ها و درنگ هایت.
***
با خود عداوت، کینه و حس انتقام به این سو و آنسو حمل نکن. افکار زشت، ترسها و وسواسهائی را که بانی فلج امیالت میگردند قلع و قمع ساز. هیچ چیز را مخفی مدار. اگر تو هم مار کبرائی زیر تخت خواب خود مخفی سازی، مار اجازه استراحت به فرد خوابیده بر روی تخت نخواهد داد. برای پیروز شدن بر حرص و آز باید خواهش پیروزی بر خویش را جزء فرهنگ ات سازی.

سالها میگذرد که کامیابی در درون تو مانند گنجی ناب در حال چرت زدن است. کار تو تنها بیدار کردن اوست. کامیابی از آغاز خلقت ترا میجوید. در حقیقت او عاشق توست. ناامید نشو. تو باید خود را برای دیدار با معشوق زیبا سازی، خود را با بهترین رنگها نشان یار دهی، با زیباترین شوقها. این ها آن کلید سحر آمیز میباشند که تمام درها را میگشاید و مشکل را آسان میسازد.
***
هیچ چیز را خفیف مشمار. اگر که با چشمانی شاد بنگری خواهی دید که همه چیز حامل نویدی ست. فکر کردن به آغاز و زوال مفهومها و تصورات، به خوب و بد، به نور و تاریکیشان را عادت خود قرار مده. بیاموز در تک تک هر چیز آغاز تمام چیزها را بشناسی.
***
دیسیپلین زنجیر آهنینی نیست که بدن را در خود خفه سازد. دیسیپلین این امکان را به ما میدهد تا پیوسته اندیشناکِ نفس حویش بمانیم.

شروع امپراطوری مرگ پس از پایان زندگی نیست. این امپراطوری همیشه وجود داشته است، همزمان قبل و بعد از پایان زندگی، در بالا و پائین.
بیاموز با شیوه دیگری ببینی.
***
از مرگ نترس. به عنوان شکارچی مرگ میدانیم او را به کجا باید رم داد: در اکنون. در دل حال، در مرکز دم.
مرگ مانند مروارید طلائی رنگیست که به عقیده پیران جای در مرکز جهان میدارد. محل حقیقی آن درون توست؛ تو با او جائی بجز در خودت مواجه نمیگردی.
***
اساتید خرد معتقدند که مرگ و تولد هر دو یک دروازه اند که هیچگاه بسته نمیشود. مرگ آنگونه که ما تصور میکنیم وجود ندارد.
***
برای شناخت از مرگ تا لحظه فرا رسیدنش صبر نکن _ شاید که دیر شود.
به هنگام رسیدن دو دست به یکدیگر گیتی متوازن میگردد.
***
تنها زمانی که خود را دوست بداری توانا به دوست داشتن دیگری میگردی.
***
در باره دلایل حقیقی عشق ات در خویش تعمق کن، پیش از آنکه دیگری را متهم کنی. متأسفانه اغلب ما خود مسبب ناخشنودی خویش میباشیم.
بر انگیزه های ژرف ات نور بتابان و تو حامل ثروتی تازه خواهی گشت.
***
آنانکه عاشق عشق اند، در حضور معشوق همزمان غم و شادی را حس میکنند. این نبردیست دو جانبه بین سایه و نور. شادی تو آغشته به تهدید است، خبری دور و تاریک از یک ناکامی که تو را ناخشنود میسازد. غم و شادی را از رنگهای یک دسته گل در نظر گیر. اجازه نده این دو رنگ با هم بستیزند، و بعد عشق تو رها خواهد گشت.

اگر در هنگام خواب و رویا دیدن آگاه باشی که در حال رویا دیدنی، مؤفق بر تأثیر گذاری بر پیشامدهای روزانه ات خواهی گشت.
***
بیاموز در رویاهایت، هنگامیکه در خوابی هشیاری خود را از دست ندهی. کافیست قبل از خواب نام شخص، محلی و یا یک خدائی را تجسم کنی تا بعد آنرا در خواب دوباره بیابی.
***
هرگز از شادی کم نمیشود هنگامیکه آنرا با دیگران تقسیم کنی. او خود را در دیگران از نو میسازد.

بیاموز اکنون را درک کنی! مانند دزدی از آن مگریز، به سوی خیال های واهی گذشته یا آینده فرار نکن. ذهن ات را آنجائی متمرکز کن که قرار گرفته ای، با یک آگاهی برنده برای دم. در آنجاست که ما میباشیم. جای دیگری بجز این مکان وجود ندارد.
***
خود را از گذشته و آینده رها کن، اما هشیاریت را متوجه اکنون ساز که در حال گذر است. تنها اکنون است که حقیقت است، بقیه خیال واهی ای بیش نیستند.
***
انتظار آمدن فردا را نکش. دم را برای حل مشکلات خود با دیگران مغتنم شمار. بر روی ناامیدی و رویاهایت چین و چروک مینداز. بیاموز بدون صبر کردن در دم ببخشی.
***
شروع هر چیزی امروز است.

در برابر افکار منفی از خود محافظت کن، زیرا که آنها به جسم و جان یورش میبرند. آنها اولین نشانه شرارتند. اگر میخواهی جسمت را شفا دهی باید که روح ات را درمان کنی. خود را به مثبت اندیشی آموزش ده، حتی در آزمایش های زندگی ات.
***
شیوع یک بیماری همیشه با کمبود اعتماد و با ضعیف شدن ذهن در ارتباط است. از قضا در این هنگام ترسها، تردیدها و آشفتگی ها به یاری بیماری می آیند.
تسلط بر جسم و روحت را به بیماری واگذار مکن. بیماری را مانند دشمنی خارجی در نظر گیر که خبیث و حیله گر است و مستتر در حال پیشرویست و از تاریکی بهره میجوید تا یورش آورد.
***
هیچوقت برای منتقل کردن واژه های میرنده ی حکمت دیر نیست.
***
برای آموزش مردن هرگز دیر نیست.
پهنه طرح ریزی عقاید دیگران مباش. آنچه خود میباشی را تصدیق کن، بدون آنکه از رسوائی وحشت کنی.
***
به درونت نظری انداز، به پشت تصورات ایمان خود و به حقایقی که پذیرفته ای. برای فریفتن جامه مبدل به تن نکن. جسور باش و مستقیم به خورشید نگاه کن. صداقت تو به تمام اعمالت ژرفا و روشنائی میبخشد.
***
از زدن ماسک احتراز کن. مقابله کردن با دیگران را پذیرا باش و در حین مقابله آنکسی که خود تو میباشد باش.
***
فقط و فقط به قلب ات گوش بسپار. به منشاء خود بازگرد.
***
بیاموز همزمان انجام دهنده و مراقب باشی. بیاموز همزمان در رود و در کنار ساحل ساکن باشی.

پیش شرط خوشبختی پذیرش آنانی ست که از بی تکلفی قلب و استعداد ذهن شگفت زده میگردند.
***
تو فکر میکنی که خوشبختی فانی ست و از یورش هر روزه زندگی در امان نیست. به محض شروع تجربه خوشبختی فوری اضطراب درونت را چنگ میزند و حس کوته بودن هر چیز از نو در تو زنده میگردد. خودت را با اندازه گیری آنچه به تو هدیه گشته مشغول مدار. به این اکتفا کن در هر دم آنگونه زندگی کنی که انگار هرگز به پایان نمیرسد.
***
سعادت از آن کسی ست که بخش دیگر ازلیت را کشف کرده و پی به قدیمی تر بودن آن ببرد، همان بخشی که در جزء دیگر ازلیت مخفی ست.
زندگی دیسیپلینی ست که با اکنون در ازدواج است. هر یک از اعمالت را کامل به پایان رسان. بگذار تنها زندگی با تمام فرمهای ظاهرش برایت جالب باشد، زیرا از این بازی هیچکس زنده خارج نمیگردد.
***
بیاموز ابتدا روح ات را آرامش بخشیده، بدنت را تنش زدائی کنی و بعد در خود مانند غواصی فرو روی. از آشنائی با پُری و خلاء مطلق درونت وحشت نکن.
تو فقط دارای یک زندگی میباشی، اما این زندگی بی پایان است. با Meditation داخل آن چیزی میشوی که غیر قابل تقسیم و جدا ناشدنی ست.
***
Meditation ایمان را به واقعیتی زنده مبدل میسازد. اگر مایلی جهان را تغییر دهی از قدرت آن بهره گیر.
خوشبختی مانند حمام آفتاب گرفتن روح است. کوشش کن در تمام چیزها تابش کامل خورشید را جستجو کنی.
***
غرور و تکبر حصارهای حفاظت اندوهناکی اند. در هنگامیکه تو آنها را نابود میسازی، آن فاصله ایکه بین تو و دیگران جدائی می اندازد محو میگردد.
***
آنچه مایه خوشحالیست میتواند همچنین سبب غم و اندوه گردد. اشتیاقت را از دست مده، بیاموز بر آنها پیروز شوی و سپس بر خوشحالی ات افزوده میگردد.

آیا احساس میکنی یکنفر را دوست میداری؟ آیا به عشق ات پاسخ داده نمیشود؟ ناامید نشو و روی نگردان! اگر حقیقتاً سرچشمه اهداف تو، با وجود ناامیدی و دلسردی، قلبت باشد _ تازه و زیبا و بدون عداوت و خشونت، بنابراین با اینها دل دیگری را لمس خواهی کرد.
***
آن عشقی را که توانا به بدست آوردنش نیستی خارج از تو پرتو افشانی میکند و چنین دیده میشود که نور آن برایت دست نیافتنیست. آنرا مانند جرمی آسمانی مجسم کن که در فاصله ای دور قرار دارد و تنها برای تو میدرخشد. به این ترتیب او خود را به تو نزدیک میسازد.
***
چنین تصور کن که تک تک افرادیکه با آنها مواجه میگردی حامل یک راز بزرگ برای تو میباشند.
***
عشق نیروی درمان قدرتمندیست.

تو بر خود دشمنی روا میداری و همواره بانی شکستهایت هستی.
در تو جهانی سیاه موجود است که نمیشناسی اش. نور را در مقابله با آن اسلحه خود بدان.
***
ذهنت را هر از گاهی تنها به یک چیز متمرکز و از پریشان فکری دوری نما.
اگر اراده ات را در نوک سوزنی گرد آوری، توانا به نفوذ در هر سدی خواهی گشت.
***
خوشبختی بهشتی در بسته و جدا از جهان نیست. خوشبختی همزمان چشمه و اقیانوس هر دو با هم است.
برای جلوگیری از شکست باید قبلاً در باره تصمیم هایت و بخصوص با توجه به پایداری آنها تعمق کنی. تصور کن تصمیم هایت شبیه به شبکه های انرژیند که نیروهایش خود را تقویت و تکثیر می کنند. تو مرکز تمام این نیروهایی، چشمه ای منحصر به فرد.
در باره موانع باید تا زمانیکه هنوز دور از تو میباشند آگاهی بدست آوری. باید قبل از روبرو گشتن با سدها مکانیزم داخلیشان را درک کنی تا غافلگیر نگشته و در دامشان نیفتی.
***
کامیابی همان زیباترین تصویر خود توست که ناگهان در پیش چشمانت ظاهر میگردد و به خود واقعیت میبخشد. کامیابی زنی است در جامه ابریشمی، آرایش گشته با جواهراتی درخشنده. بیاموز او را مفتون خود سازی.
***
هرگاه با سدی مواجه گشتی از آن روی نگردان، او را با صبوری و خرسندی خلع سلاح کن.
***
پرخاشگری به جائی نمیرسد. خشم خرد را کور و وادارش میسازد در کنار مانع تکه تکه شود. از پرنده سرمشق بگیر. با مراقبه کردن خود را از زمین جدا ساز. آرامش و رها بودن به تو اجازه میدهند تا بلندترین قله ها را فتح کنی.

تنفر، غم و احساس ناکامی با بیداری ازلی ِ نفس ویران میگردند. بیداری ازلی نفس سرچشمه شادی دائمیست.
***
باید همانگونه زندگی کرد که از آتش نگهداری میکنیم. کوشش کن هر روز شوقی نو و یک ایده بزرگ بر این آتش افزون سازی، و از بی باکی خود خشنود باش، بدون ذره ای غرور و با فروتنی در برابر زیبائی آفرینش.
***
در درونت بذر شوق و یقین بیفشان_ مانند یقینی که آن دریانورد بر روی امواج خروشان اقیانوس دارد. او سکان کشتی را در دست دارد و بدون آنکه ناامید گردد برای رسیدن به هدف و محلی که روی نقشه نشان کرده کوشش میکند.
***
بیاموز در هر لحظه از نو در آن محلی متولد گردی که به هر کجایش چشم اندازی کائنات شروع میگردد و در آغازش خشنودیست.

اگر مایلی به خشونت پایان دهی باید جهان را موجود زنده و بی نظری در نظر گیری.
***
ترسهایت را صادقانه به تماشا نشین، بدون آنکه بخاطرشان خجالت زده شوی.
***
تماشاگر هراس ات گرد. این ترس به تو مربوط نیست. حتی لازم نیست انگشت کوچک ات را هم به او دهی. او را مشاهده کن، بدون آنکه مداخله کنی، حل گشته در بازی.
***
تو زیاد به خود دلبسته ای و این چسبیدن به خود هراس، پرخاشگری و حاجتِ خود را قفل و وانمود کردن می آفربند. خود را از تصورات بدلی ات رها ساز.
رها کردن را بیاموز، بدون آنکه طبیعت ژرف خود را از دست بدهی.
از جزیره قلبت هرگز ناامید نشو.

بی تکلفی کلید لحظه و دم است. ساده بودن مدخل ثروتهای حیرت انگیزی را به تو نشان خواهد داد.
***
عشق طالب پاسخ است _ در یکایک لحظه ها.
***
دم را به عنوان تنها پناه خود به شمار آور.
بیاموز دارائیها و امکاناتی که دم در خود نهان دارد را کشف کنی. همه چیز در لحظه یافت میگردد. از دم است که گذشته و آینده متولد میگردند. دم دلِ قلب توست.
***
بیاموز لحظه اکنون را با بدن و خواهشهایت زندگی کنی.
***
آنکه مالک چراغ بزرگیست توان دیدن سوی ناخوشایند خویش را نیز داراست.
به کودکیت هیچگاه خیانت نکن! کودکی تو مانند معدن طلائیست زیر آوار مشکلات و ترسهایت _ خورشیدی که هرگز خاموشی نمیپذیرد.
***
نور را باز گردان، تاریکی را پراکنده ساز _ تو توان این کار را در خود نهان داری.
***
کودک در کنار ساحل رودخانه درنگ و تماشا میکند سپری گشتن زمان را. غم آنچه بعد پیش خواهد آمد و یا برای او اتفاق خواهد افتاد را نمیخورد. او تنها یک آرزو دارد: رویاهایش را اینجا و حالا تحقق بخشد.
***
کودکی آن قسمت گمشده ابدیت است که ما به دنبالش میگردیم.
***
خردمند و حکیم به شخصی گویند که بتواند مانند کودکی به شگفتی آید.
کسیکه مکان خود را یافته باشد شبیه درختی میگردد: ریشه میدواند و دیگر به اطراف پرسه نمیزند.
***
جهان را آنطور که حقیقتاً است بپذیر، نه آنطور که او خود را به نمایش میگذارد.
***
خود را پذیرفتن و دیگران را پذیرفتن هر دو روی یک سکه اند، دارائی ای مشابه.
***
خود را از جهان جدا کردن، مخفی شدن و خود را به خاک سپردن معنا نمیدهد. بلکه بر عکس از آدم طلب میکند پیوسته برای جهان حاضر باشد و یک نزدیکی مدام بزرگتر شونده ای نسبت به دیگران تکامل دهد، بی غرض و سخاوتمندانه.

برای خارج شدن از خود و اوج گرفتن باید ابتدا در خود فرو رفتن آموخت.
***
وقتی ذهن خود را عقب میکشد بدین معنا نیست که او میخواهد خود را از دیگران مضایقه کند، بلکه میخواهد آنها را محرم انعکاس اندیشه خود سازد. "به درون رفتن" به معنای فرار و یا قال گذاشتن نیست، بلکه خود را در موقعیتی قرار دادن است تا بتوان در بیرون از خود رفتاری بهتر کرد. اگر میخواهی رفتارت مؤثر افتد باید مراقبه ات عمیقتر گردد.
***
به خود استراحت دادن به معنای خوابیدن و بی توجهی نیست. بیاموز هنگامیکه استراحت میکنی بنزین هم بزنی. هنگامیکه بدن در استراحت کامل و ذهن بدون هر اندیشه و تصویریست به بنزین گیری توانا خواهی گشت.
***
استراحت کردن ما را به سوی توافقی سبک با خودمان هدایت میکند و ما زندگیمان را از آن عمیقی درون استراق سمع میکنیم.
در پی عشقبازی، ساعات آرام صبحگاهی و شفافیت جهان خفته است.
***
عشق روی دیگر انزواست، روی روشن آن.
***
اگر مایلی که عاشق باشی و دوستت بدارند باید هر روز را روزی استثنائی تلقی کنی.
***
در عشقبازی آسمان میشکافد و تو سهمی در درخشش جهان دارایی، در خلقت آن. در اتحاد دل و بدن دروازه ای به سوی ابدیت گشوده میگردد.
***
در عشقورزی هرکس مأیوسانه آن دیگری را جستجو میکند. به این خشنود مباش که برای لحظه ای کوتاه بدنی را تصاحب کنی، بلکه خواهش ذوب شدن جسم و جان را بطلب، تا بر تو درک و احساساساتت معلوم گردند. رهروان تانتریست اینگونه با رب النوع یکی میشوند. و اینگونه عشق به رهایی می انجامد.
عشق قبل از هر چیز هدیه ایست از خدایان، پیش از آنکه در قلب انسانها مبدل به اخگر گردد. عشق آنچه را که از هم جدا بوده اند با هم متحد میسازد: شعف و الم، یاد و نسیان، تولد و مرگ را. عشق رهایی بخش بزرگیست.
***
عشق چیزی طلب نمیکند، بلکه میبخشد.
***
فکر تملک گرا واکنشیست مخرب که انسان را به سوی رنج هدایت میسازد و آرامش روح را بر هم میریزد.
***
بدون چشم پوشی کردن و بدون گشودن قلب عشق متولد نخواهد گشت.
در انتظار آمدن عشق نمان _ به استقبالش شتاب!
***
تمام انسانها شایسته عشق میباشند. سهل است قبول کردن عشق، همانگونه که آسان آسمان، خورشید و گذر ابرها را میپذیریم.
بیاموز در سهولتِ عشق زندگی کنی، بدون آنکه از عمق آن خود را پس کشی.
***
عشق ذوب شدن دو روح در خارج از بدن است، حتی اگر که جسم مشتاقانه و ملتهب در آن سهیم باشد. عشق ما را خارج از خودمان بهم متصل میسازد.
عشق میرباید از ما اعتماد و تصوراتِ ایمانمانرا و منتقلمان میسازد به آن روشنایی کاملاً آرامبخش، همان روشنایی که به ابدیت میماند.
دوستانت را بر حسب کیفیت روحیشان انتخاب کن، اگر چه آنها شریک امیدها و کوششهایت نباشند.
تنها نمان. تو به داشتن فامیل بزرگتری محتاجی، فامیلی متشکل از انسانهائی که قلبت را بگشایند و بتوانند تو را نجات دهند. به آنانی که راز خود را در میان میگذاری مانند خواهران و برادرانت نظاره کن.
***
رفاقت به تو اجازه میدهد تا در مسیر رهائی سریعتر به پیش روی. دوستانیکه همدیگر را خوب میشناسند به هنگام نظاره و قضاوت یکدیگر در یک آیینه مینگرند بدون آنکه هرگز از دوست داشتن هم دست بکشند. هر یک از آنها آیینه صادق آن دیگریست.
***
اگر کسی آگاه به معنای دوستی باشد دیگر تنها نیست. او آن دیگری میشود و با او تور مراوده زیرکانه ای میبافد. چنین انسانی تلاش نمیکند دیگری را تغییر دهد و او را محبور به چشیدن همان مزه ای که او میپسندد کرده و در نیازمندیهای خود وی را شریک سازد. هنوز نه. او به این قانع است که میباشد. او کنار ساحل دوست میماند، مانند گوشه گیری که در کنار ساحل دریا میزید. و او تصویر خود را دوباره در راز آن دیگری می یابد.
به مرگ نباید با عینک پاره پاره عقاید جزمی، تصورات جبری و یا خرافات نگریست.
برای ما درک این موضوع سخت است که در هنگام مرگ به آن لحظه ای می رسیم که از پس آن دیگر لحظه ای فرا نمیرسد.
مرگ ما را از درون زمان به بیرون پرتاب می کند.
***
مرگ پایان زندگی نیست.
مرگ در تک تک لحظه های زندگی با ماست.
مرگ ریشه در وجودمان دارد.
بر ای دوستی با مرگ میتوان از هنر مراقبه بر ای روبرو شدن با مرگ یاری جست.
***
خود را باید هر روز آماده مردن سازیم تا هنگامیکه مرگ فرا میرسد بتوان با آرامش به پیشوازش رفت.
تمرین هر روزه تصور مرگ خویش به ما کمک میکند تا از مرگ نهراسیم.
***
مرگ دائم خود را به ما نشان می دهد: در خوابدیدن ها، کابوس ها، دیدارها و رویاها. باید کشف رمز کردن آن ها را آموخت و بدین ترتیب میتوان مرگ را شناخت.
مرگ را رام خود کن تا تلخی اش به شیرینی مبدل گردد.
***
مرگ ما را به سوی حضور جاودانه جهان رجعت می دهد، به آنجایی که تبتی ها نور شفاف مینامند، نوری که در شروع اش پایانی نهفته نیست.
بیزاری، افسردگی و احساس شکست را بیداری ازلی نفس نابود می سازد.
این بیداری خاموش ناشدنی سرچشمه شادی ای دائمی ست.
***
تو باید برای هدفی که مایل به کسب اش هستی قامتی بتراشی، همان گونه که ماندالایی را به هنگام مراقبه می سازی. باید بیاموزیم که عاشق توفیق یافتن باشیم. بگذار که این عمل یکی از درخشانترین اعمالت گردد. تنها در این حالت است که توفیق خود را به تو خواهد بخشید.
***
هرگز به نتایجی که به دست می آوری نچسب. این کار تو را از راه بیراه و از پیشرفت بازمی دارد. همیشه با انتظار اتفاق افتادن حادثه ای نو زندگی کن، با پاسیونی همیشه تازه.
هیچگاه به کودکی ات خیانت نکن! کودکی تو معدن طلائی را می ماند که در زیر زباله های مشکلات و ترس هایات مخفی ست،_ خورشیدی که روشنائیش خاموش ناشدنی ست.
***
در مقابل تمام آنچه که برایت اتفاق می افتد مانند جنگجویی بی باک که با دشمنی قهار در جنگ است و مانند کودکی شگفت زده که مشغول کشف جهان است رفتار کن.
***
باید کودکی خود را مانند نابینایی که خواستار بازیافتن نور چشم خود است دوباره بیابیم.
بیماری نمیتواند هرگز در برابر درخشش روح مقاومت کند. بگذار حس کردن عشق، حس کردن زیبایی و همدردی جزئی از فرهنگت گردد، تا تو قادر گردی روح و جسمت را پاک سازی، تا توانا باشی آنچه شکسته است را ترمیم کنی، تا آماده حذف آنچه منفی ست بوده و بتوانی از نو هارمونی را بر قرار سازی.
***
آگاه باش که هر پندار زشت از عزم تو کاسته، اراده ات را سست می سازد و ترکی پدیدار می گردد که راه ورود بیماری هاست.
***
به بیماری رخصت تصرف ملک خود را مده. دور تا دور خود خندقی از افکار خوشبخت بساز تا مانند امواجی محافظ تو را در آغوش گیرد.
دوستی قانونی ست که سیاره ها و تمام فرم های آشکار و ناپیدای گیتی را به هم جوش می دهد.
مخواه که ستارگان با هم تصادم کنند و این موازنه شگفت انگیز طبیعی ویران گردد. زندگی آن ها رابطه ای است که خود را در کشش توانای دوجانبه ای به نمایش می گذارد و در همان حال هر یک از ستاره ها برای شخصیت واقعی و طبیعی خود حرمت قائلند.
این قانون برای نوع انسان نیز معتبر است.
دوستی درخواست حضور فیزیکی دائمی ندارد. دوستی به شیوه اسرار آمیز خود را بیان می کند، با سکوت و کشش.
***
دوست آن بزرگترین شفا دهنده، قادر نجات دهنده و کسی که کلید خوشبختی را در تصاحب دارد نیست.
دوست کسی نیست مگر انعکاسی دیگر از خود تو. او آن چه را که تو گم کرده ای برایت باز می آورد.
***
آیا در هنگامی که به دوست ات محتاجی نزد تو می آید و یا این که تو را با مشکلات ات تنها می گذارد؟ - مگذار این انتظار خودخواهانه و طلب کارانه جزء فرهنگ ات گردد، که چیزی نیست به جز میلی گذرا!
دوست وقتی به سراغ تو خواهد آمد که تو هم قادر باشی قدمی سوی او برداری.
آشنایی من با دروکپا رینبوشه Drukpa Rinpoche در نوامبر سال 1985 در سفرم به نپال در معبدی به نام ناگارکوت Nagarkot آغاز گشت.
قبلاً در دولهیکل Dulhikel یک بودیست آمریکایی از رینپوشه و بینش رهایی بخش او با اشیاق زیاد برایم تعریف کرده و معتقد بود که نظرات رینپوشت "کاملاً مناسب با دنیای مدرن ماست".
او از حاضرجوابی های درخشان استاد میگفت و از این که جواب های دقیق او به هر سؤالی همواره به هدف می نشینند و هر وهمی را برملا و مشکل را حل می نماید. بسیاری از فراریان تبتی مقیم دولهیکل در دروکپا رینپوشه انسانی می دیدند که قادر به خلق معجزه است.
دوست همصحبت آمریکایی برایم تعریف کرد که دروکپا رینپوشه همراه با دالای لاما از دست اشغالگران چینی به تبعید گریخته است، اما بعد به خاطر اقامت در سرزمین کوهستانی ناگارکوت که تبت را به یاد او می آورد دارما سالا را ترک کرده است.
روبرویمان سلسله جبال هیمالایا «پشت بام جهان» با آن قله های برف نشسته بر آن و کمی پایینتر در دره تندیس های تبتی، دهکده های نپالی و برنجزارهای محصور گشته قرار داشت – در این محل که چنین به نظر می رسید همه چیز از دوره ماقبل تاریخ تا حال دست نخورده باقی مانده است قرار دیداری با دروکپا رینپوشه «استاد کلمات قصار» داشتم.
در دهکده زن ها غله را هنوز با خرمن کوب می کوبند و خانه ها از چوب و کاهگل ساخته می شوند. گاومیش های سیاه سراشیبی جاده ها را مانند قرن ها پیش رو به پایین یورتمه می روند. هیچ چیز در این جا تغییر نکرده است.
در پشت آخرین خانه ها یک دورنمایِ بی نهایت پرشکوه و پهناور با سه قله افسانه ای که تاجی از برف بر سر دارند نمایان می گردد.
قله ها آنقدر نزدیک به چشم می آیند که حس می کنی می توان لمس شان کرد: قله آناپورنا، قله ملونگ تسه و قله اورست.
سعادت آغوش به روی کسی می گشاید که ترس از زندگی را شکست داده باشد و خود را به کسی می بخشد که زندگی خود را جرقه ای مقدس در پیوستگی بزرک عصر ما پندارد.
***
گاهی فکر می کنیم که شایسته عشق نمی باشیم، و این انرژی منفی همان عامل بی عشق زندگی کردن ماست.
فراموش نکن که در عشق نه غالبی ست و نه مغلوبی.
پیروز نهایی تنها زندگی ست.
***
اگر بگذاری روحت دائم در شادی اکنون استراحت کند، ترس تماماً نابود خواهد گشت.
هیچ شبی نمی تواند آنقدر بلند و سیاه باشد که مانع طلوع خورشید گردد.
اگر فکر می کنی جهان برایت کسل کننده شده است آن را تغیر ده.
***
زندگی ما در روی زمین بالاخره روزی چه سریع و چه آهسته سپری می گردد...
همه چیز بستگی به نگاه ناظر دارد. طبق مقیاس گیتی اما ما پیش از این ها مرده ایم و اگر هنوز بر روی زمین هستیم تنها به این خاطر است که درک ما لنگان لنگان در پی تکامل روح می رود.
***
اگر مایلی که نیروهای خفته درون روحت را بیدار سازی، کافی ست بدانی که نه گذشته ای وجود دارد و نه آینده ای.
جهان زنده است و از خود برایمان در زمانِ حالِ لایزال سخن می گوید و ما به گوش سوم احتیاج داریم تا آن را بشنویم و به چشم سوم تا آن را ببینیم.
دروکپا رینپوشه Drukpa Rinpoche محرم اسرار دالای لاما Dalai Lama در این کتاب تقریباً ٥٠٠ حکمت زندگانی را به صورت کلمات قصار جمع آوری کرده است.
استاد مدیتیشن از تبت در باره عنوان هایی از قبیل کامیابی، خوشبختی، دوستی، عشق، کودکی، بیماری و مرگ، مدیتیشن یا اعتماد به خویش صحبت می کند. در این راه او از تجربه روحانی معرفتِ زیبای انسانی می آفریند و به خاطر درک عمیق اش از تمامی محدوده های فرهنگ و ملیت فراتر می رود. استاد مدیتیشن به کشورهای غربی سفر کرده و بنابراین زندگی در شهرهای بزرگ مدرن را می شناخته است و در موقعیتی بوده تا با خردی والا از دل تمام اوهام و تصورهای مذهبی مستقل جان کلام Conditio humana را به رشته تحریر آورد.
دروکپا رینپوشه با زبانی شفاف و شاعرانه برای تمام کسانی که گهگاهی در باره موضوعات بزرگ زندگانی فکر می کنند و کسانی که در جهان مدرن پر هرج و مرج به دنبال الهام، ارشاد و تسکین خاطر می گردند صحبت می کند.
دروکپا رينپوشه در سال ١٩٥٦ به همراه دالای لاما به شمال هندوستان رهسپار تبعید شده و در دارام سلا Dharamsala مشغول به تدریس گشت. در دههُ ٧٠ در صومعه ناگارکوت Nagarkot در نپال ساکن گشت، جایی که او تا هنگام مرگ در سال ١٩٨٩ به سؤالات مهمان هایش که از تمام جهان به آن جا می رفتند پاسخ می داد.
به پیشواز هر امتحانی با اشتیاق خودشناسی باید رفت.
کامیابی از آن کسی می گردد که مانع را به شعفی آتشین مبدل سازد، از آن کسی که این سد را تخته شیرجه ای پندارد تا شور و عشق مانند Trungpa <ترونگپا> ی رزمنده که ترانه پیروزی خود را کوک می کند در او بالغ گردد.
فراموش نکن که سد را به عنوان دشمنی ارزنده و عالی در نظر داشته باشی.
***
سد انعکاسی ست از تردید و آشفتگی ما. از وجود مانع باید برای شفاف سازی خود بهره جست.
امتحان های هر روزه به روح شفافیت می بخشند.
***
در این جهان بی نظم و پر هرج و مرج گاهی احساس گمگشتگی می کنیم. این احساس تنهایی و شکنندگی اما وهمی بیش نیست.
بیاموز که هر فرد به تنهایی جرقه ای ست از آن آتش بی نظیر.
موفقیت همان میوه آگاهی و معرفت بی نقص از خویش و مکانیسم جهان میباشد.
کامیابی اجتماعی همواره تا لحظه ای که به موفقیتی درونی مبدل نگردیده باشد ترد و در معرض خطر باقی خواهد ماند.
***
شاید برای موفق شدن در زندگی باید ابتدا طوری با خود قرارداد صلح ببندیم که مزه و نوسان زندگی را از کف ندهیم.
***
ترس از روح دلواپس تغذیه می کند.
به ترس هایت بدون مداخله کردن توجه کن، بدون جنگیدن و بدون کوشش بر مستولی شدن بر آن ها و ترس هایت محو خواهند گشت.
خرسندی سرچشمه ابدی جوانی و تازگی ست.
***
بدون داشتن جسارت هیچ پروژه ای به حقیقت نمی پیوندد.
***
ما رشد می کنیم تا بتوانیم چیزی را خلق کنیم، چیزی بر این جهان بیفزاییم، و زندگانی را تحقق بخشیم – و نه این که ویران سازیم، ستم روا داریم و محدودیت ایجاد کنیم.
آرامش حقیقی ایجاب یک سلوک خاص روحی را می نماید.
حتماً نباید بر روی تخت دراز بکشی تا بدنت را تنش زدایی کنی. تو می توانی تجربه آرامش را در حال نشسته و یا در حالت ایستاده هم کسب کنی.
کافی ست که تو خود را از جهان خارج رها ساخته و تمام هوشیاری ات را متوجه خود سازی - با تمرکزی عمیق بر خلاء و سکوت درون خویش.
***
آسایشی را که بیداری کامل یک بدن تنش زدایی شده برای تو به ارمغان می آورد را با خواب که گذرگاهی ست به جهان دیگر اشتباه نگیر.
از خواب برای شناخت بهتر خود استفاده کن و از آسایش برای جمع آوری نیروی تازه. خواب و آسایش از سلاح های جنگجویان راه معنویت اند.
دوستان واقعی احتیاجی به سخن غیر ضروری نمی دارند. آن ها قادرند در سکوت هم با هم مراوده کنند و در خواب و یا از طریق دریافت ناگهانی همدیگر را از خطرات آگاه سازند. این فروغ قلب است که مردم را به هم پیوند می دهد.
***
اگر به سخنان دوستان ات با دقت گوش فرا دهی و مانند برادری همواره در دسترسشان باشی _ همان گونه که یک محرم اسرار باید باشد، سپس آن ها نیز به دور تو حلقه ای جادویی خواهند کشید، یک ماندالایِ محافظ.
برای شناختن اسرار زندگی و مرگ تنها کافیست که پی به قدرت روح ات ببری.
به درونت نگاهی انداز، کلید را در آن جا خواهی یافت.
***
روح ات آزادی ای با نیروی آفرینش بی پایان به تو عرضه می دارد،
بخواه تا دوباره خالق گردی.
خورشید ظهرگاهی با تمام نشاط و شکوه اش بر سر همه چیز و همه کس می تابد. او تمام هستی خود را با سخاوتی شاهانه تقسیم می کند.
خود را بر روی خط الرأس زندگی ات نگاه دار و تو خستگی ناپذیر خواهی گشت، نه از خود خسته خواهی شد و نه از دیگران.
کامیابی از ما طلب بک نگاه دقیق و شفاف بر دیگران و خویشتن و همچنین داشتن یک اراده آهنین برای برآورده کردن درونی ترین آرزو و اهدافمان می کند.
اگر مایل به کامیابی هستی، پس نباید فقط رویایی غیر شفاف از آن داشته باشی، رویایی بی شور و شوق و بی انرژی.
با عشق تمام به کامیابی اندیشه کن، آن را نوازش ده، در درون قلبت جایش ده و بعد کامیابی از آن تو خواهد گشت.
در حقیقت باید پس از هر کنشی به درون بازگشته و در آن جا نیروی تازه کسب کرد.
***
آسایش یعنی به درون خویش بازگشتن، یعنی آن محلی را یافتن که تمام هیجان ها را محو می گرداند.
هنگامی که به آرامی نفس می کشی و ذهنت را به درون خویش متمرکز ساخته ای، یعنی که آموخته ای چگونه اندامت را بری از تنِش سازی.
نوسانات و تغییرات زندگی دشمان تو نیستند، بلکه متحدان تو می باشند.
کوشش کن پذیرای آن ها باشی، حتی اگر تو آن ها را مخل آسایش خود احساس کنی.
بزرگترین شیوه نشان دادن عشق پذیرفتن است.
این پذیرش نهایی ترین "آری" گفتن به مقدسترین تجربه زندگی ست.
***
خودت را وقف عشق کن، حتی اگر از مقصد اسرار آمیزش بی خبری.
عشق به تو خواهد آموخت که لطف اولیه ی هستی از چه متشکل شده است.
عشق تو را رها از وحشت می سازد و اجازه می دهد تا خورشید بر تمام اعمالت پرتو افکند.
***
در هنگام تجربه عشق، جهان از نو شروع می شود – لحظه به لحظه.
امید به خوشبختی را هرگز از کف منه. خوشبختی نه انتظار کسی را در آن سوی گیتی می کشد و نه در یک زندگی دیگر. خوشبختی انتظار لحظه ای را می کشد که تو سرانجام آماده دعوت از او گردی، آماده به استقبال رفتن او.
افکارت را متوجه خوشبختی کن. کافیست که بر ترس مسلط شوی و خوشبختی خود را بر تو جلوه گر خواهد ساخت.
***
اگر می خواهی که خوشبخت باشی باید بیاموزی که با خرسندی و پاکی آرزو کنی. هیچ کس بدون داشتن اراده برای خوشبخت گشتن خوشبخت نخواهد شد.
کوشش کن که اندیشه و اعمال ات از زمان حال سرچشمه گیرند.
نیروی زندگی در گذشته و آینده ای که ساخته ذهن است در پرواز نیست، این اکنون است که گذشته و آینده را می سازد.
در رویاهای گذشته و آینده باقی نمان، تنها در اکنون است که تو نیروی زندگی را کشف خواهی کرد.
نه گذشته ای وجود دارد و نه آینده ای. هرآنچه را که تو انجام می دهی همیشه در حال و در این جا به انجام می رسند.
تنها محل کسب تجربه آن دمی ست که می توانی تو سکان زندگانی را به دست گرفته و آن را احساس و تجربه کنی.
گذشته و آینده خیالی بیش نیستند و مانند مه غیر قابل دسترسی می باشند.
اگر می خواهی زندگی ات را تغییر دهی باید بیاموزی تا لحظه ها را از دست ندهی.
خوابدیدنها نوعی اطلاعاتند: رویاها، اجزایی از جهان دیگر، کهکشان ها، یک سُرخوردن به درون کائنات، مدنیت هایی دیگر.
مناظر و اعمال در هنگام خوابدیدن کاملاً واقعی می باشند. در اثنای خوابدیدن بیننده ی خواب دیگر وجود ندارد. او محو می گردد - شاید هم، او از آن سر دیگر به تماشا می ایستد. او می نگرد، او استراق سمع می کند، او صحبت می کند و اعمالی نیز انجام می دهد.
***
خواب نیمه دیگر زندگی توست، به آن بی توجه مباش!
***
بیاموز که خواب دوستان و عزیزانت را ببینی.
خوابدیدنها ارتباطت با آن ها را محکمتر می سازد.
شجاعت از کسی مطالبه نمی کند که در پیش چشم جهانیات کارهای خارق العاده و عملیات قهرمانی به نمایش بگذارد، بلکه از ما می طلبد که آن رزم ناپیدایِ با خویش را به پیش بریم.
این نوع از شجاعت هر روزه از بوته آزمایش سربلند بیرون می آید، سربلند در تمامی اعمال روزانه و پیروز در نبرد با عاداتی که به آن مبتلاییم، پیروز در جنگ بر علیه دروغ و خود را موافق جلوه دادن، پیروز در نبرد با سازش هایی که روح را تاریک و تار می سازد و رهاییش را ناممکن.
در پی چه می گردی؟ به دنبال خوشبختی، عشق، آسایش روح؟
بیهوده به دنبال آن ها در آن سر گیتی نگرد، وگرنه ناامید، ناراضی و تلخکام بازخواهی گشت. برای یافتنشان در آن سر خود خویش به جستجو بپرداز، در عمق قلبت.
***
به دنبال تجلیل ها و پاداش ها نباش و از دیگران انتظار تائید و تشکر نداشته باش.
پاداش حقیقی خود را در درونت خواهی یافت – صلح، آرامش، دوست داشتن دیگران، عزت نفس و احساس تقدس زندگی را.
جهان را بانی ناخرسندی و وضع آشفته درونت مپندار، زیرا این هرج و مرج بازتابی از خود توست.
جهان همیشه همان گونه است که خود تو می باشی.
به بهبود خود کوشا باش و جهان ات درمان خواهد گشت.
***
وقتی با انزوا مواجه می گردی به خود وحشت راه مده.
تنهایی فرصتی ست تا تو خود را بیابی و توانا سازی.
توفیق یک انسان خردمند بنایی ست پایدار که ویران گشتنش ناممکن است. این بنا مانند پلی ست، مانند یک رابطه میان دو جهان.
تمام توفیق های بشری چیزی نیستند به جز یک تدارک برای به آنسو رفتن، برای تغییر جهان. تو باید در این انتقال موفق گردی. این گونه است که شاگرد به بودا شدن می رسد و بی نیاز می گردد.
بزرگترین کامیابی اما کسب خرد الهی ست و زندگی سخت ترین راه رسیدن به این مقام است.
در عشق سرّی نهان است. آنان که عاشق یکدیگرند در قلب خود نیروی جاذبه ستارگان، آتش خورشید و آغاز و انجام جهان ها را تجربه می کنند و بعد از مرگ در یک کالبد زاده می گردند.
توفیق نصیب کسی می گردد که خواهش آن در قلبش جوانه زند.
رویاهایت را هرگز ناچیز نشمار! و با آن ها عهد و پیمان ببند. رویاهایت سرچشمه قدرتی خستگی ناپدیرند که به تو اجازه غالب شدن می دهند.
در پشت سدها آزادی ای کاملن متفاوت در انتظار توست تا پهناورترین افق را نشانت دهد.

کودکان می دانند که ترس به سان ببری در تاریکی آماده ی جهش در کمین نشسته است. اگر بر افکار، اعمال و خواهش هایت روشنایی بتابانی، اگر نورافکن خرد را بر روی آن ها تنظیم گردانی، وحشت ات در آنی بخار می گردد و از تو می گریزد. مانند کودکی عمل کن که چراغ را روشن می کند تا با نور آن اشباح را براند.