تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

مدت کوتاهی در آن‌ محل ماندم. من و عبدالله در باره پاپا ساعت‌ها حرف زدیم و هر کدام خاطرات شیرینی از او برای هم تعریف کردیم. در حین گفتگو، من هم از سیگاری‌های جادویی که عبدالله یکی بعد از دیگری می‌پیچید می‌کشیدم.

موسیو عبدالله کمی مانند موسیو ابراهیم بود، موسیو ابراهیمی که بعد از شستشو خیلی زیاد آب‌رفته باشد.

موسیو عبدالله واژه‌های کمیاب خیلی می‌دانست، شعرهای زیادی را از حفظ بود، موسیو ابراهیمی بود که وقتش را بیشتر با خواندن گذرانده بود تا با پول در آوردن.

موسیو عبدالله، زمانی‌ را که من و او در <تکایا> به چرخیدن می‌گذراندیم رقص کیمیاگری می‌نامید؛ رقصی که مس را طلا می‌سازد.

اکثراً از رومی یاد می‌کرد و این را می‌خواند:

طلا، احتیاج به سنگ هیچ حکیم و خردمندی ندارد، اما مس به آن محتاج است.

پالوده ساز خویش را.

آن‌چه زنده است، بگذار بمیرد: و آن <جسم> توست.

آن‌چه مرده است را زنده ساز: و آن <قلب> توست.

آن‌چه حاضر است، غایب گردان: و آن <این جهان> است.

آن‌چه غایب است بگذار بیاید: و آن <آن جهان> است.

آن‌چه موجود است، ویرانش ساز: و آن <حرص و آز> است.

آن‌چه موجود نیست را خلق کن: و آن <شوق> است.

 

سال‌های زیادی از آن زمان می‌گذرد، اما هنوز هم، هر وقت حالم چندان خوش نیست باز می‌چرخم. با یک دست به بالا، به سوی آسمان و با دستی به پایین، به سوی زمین می‌چرخم. آسمان بالای سر من می‌چرخد. زمین زیر پاهای من می‌چرخد و من دیگر خودم نیستم، بلکه ذره‌ای از اتم می‌گردم که در خلاء مشغول رقصیدن است، ذره‌ای که همه‌ چیز از اوست.

همان‌طور که موسیو ابراهیم همیشه می‌گفت:

«هوش و بصیرت تو در قورک پای تو مأوا دارد، و می‌تواند بسیار عمیق فکر کند.»

 

با دست نگاه داشتن جلویِ ماشین‌ها توانستم خود را به پاریس برسانم، همان‌طور که موسیو ابراهیم می‌گفت "به خدا باید اطمینان داشت" من هم به خدا اعتماد کردم: گدایی کردم، زمین و آسمان لحاف و تشک من گردید و این هم در نوع خود هدیده خوبی بود. نمی‌خواستم اسکناس‌هایی که موسیو عبدالله هنگام بوسه‌های خداحافظی داخل جیبم قرار داده بود خرج کنم.

بعد از بازگشت به پاریس متوجه شدم که موسیو ابراهیم قبلاً تمام پیشبینی‌های لازم را کرده است. او با شهادت دادن به این‌که من بالغ و عاقلم و به ثبت رساندن آن، قانوناً آزادیم را به من اهدا کرده و مرا وارث دارایی خود خوانده بود؛ وارث مغازه و قرآنش. محضر‌دار پاکت خاکستری رنگی را که قرآن در آن بود به دستم داد و من با احتیاط کتاب کهنه را بیرون آوردم. عاقبت می‌توانستم بدانم‌ در قرآنش چه چیزهایی نوشته شده است.

در میان قرآن پاپا، دو گل خشک شده و یک نامه از دوستش عبدالله قرار داشت.

 

حالا دیگر اهالی محل مرا به نام مومو می‌شناسند. شغلم صادرات و واردات نیست، آن‌زمان هم به موسیو ابراهیم جدی نگفتم که میخواهم صادرات و واردات را پیشه‌ی خود سازم، فقط می‌خواستم تأثیر خوبی بر او گذاشته باشم.

هر از گاهی، مادرم سری به من می‌زند و برای این که عصبانی نشوم محمد صدایم می‌کند و می‌پرسد که آیا در این بین از موسی خبری شنیده‌ام یا نه؟ و من هم دروغی سرهم کرده و برایش تعریف می کنم.

همین اواخر برایش تعریف کردم که موسی برادرش پوپول را پیدا کرده و با همدیگر به مسافرت رفته‌اند و به این زودی‌ها بر نمی‌گردند و شاید بهتر باشد که دیگر در باره این موضوع صحبت نشود. مادرم مدتی طولانی فکر کرد، بعد با لحنی ناراضی موافقت خود را چنین بیان کرد:

«در واقع این‌طور بهتر است. دوران‌هایی از کودکی وجود دارند که باید خود را از آن‌ها رها کرد، باید به خود استراحت داد و آن‌ دوره را فراموش کرد.»

من به او گفتم: روان‌شناسی حرفه‌ی من نیست و من با فرآورده‌های مستعمراتی سر و کار دارم.

«محمد، ‌من خیلی مایلم ترا به شام دعوت کنم. همسر من هم خیلی دلش میخواهد ترا بشناسد.»

«همسر شما به چه کاری مشغول هستند؟»

«زبان انگلیسی تدریس می‌کند.»

«و شما؟»

«من زبان اسپانیایی درس می‌دهم.»

«و با چه زبانی قرار است هنگام شام خوردن با هم صحبت کنیم؟ نه، شوخی کردم، من دعوت شما را با کمال میل قبول می‌کنم.»

از خوشحالی صورت مادرم مثل رنگ گل‌سرخ قرمز شد، خوشحالی تمام صورتش را از آن خود کرد و جوان و زیبابش ساخت.

«پس موافقی؟ تو برای شام می‌آیی؟»

«یکبار که گفتم‌، بله می‌آیم.»

شاید کمی عجیب به نظر آید که دو معلم اداره آموزش و پرورش، محمد را که فرآورده‌های مستعمراتی می‌فروشد به خانه‌ی خود دعوت کنند، ولی چرا که نه؟ من که راسیست نیستم.

اما حالا دیگر این برایمان یک عادت شده است. هر شنبه با همسر و فرزندانم به خانه‌ی آن‌ها می‌رویم. چون فرزندانم خیلی مهربان هستند او را مادر بزرگ صدا می‌کنند و خوشحالی معلم زبان اسپانیایی در این مواقع واقعاً دیدن دارد! گاهی که به این خاطر از شادی و خوشبختی انباشته می‌گردد، یواشکی از من می‌پرسد نکند از این‌که بچه‌ها او را مادر بزرگ خطاب می‌کنند برایم ناگوار باشد؟ و من به او جواب می‌دهم: نه، این‌طور نیست، من جنبه شوخی دارم.

 

حالا؛ همه مرا مومو می‌نامند و من در<خیابان آبی> زندگی می‌کنم، خیابانی که آبی‌رنگ نیست و برای تمام جهان آن مرد عر‌بم که در کنج خیابان آبی مغازه دارد.

در پیشه‌ ما عرب بودن بدین معنیست:

از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازه‌ات باز باشد، حتی در یکشنبه‌ها.

                                                  ـ پایان ـ

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط سعید از برلین  | 

 

«مومو، برای هر کدام از ما نردبانی قرار داده‌ا‌ند تا بالا رفتن ما را مقدور و آسان سازد.

انسان در ابتدا ماده‌ای معدنی بیش نبوده و بعد به گیاه مبدل شده است و در دور بعدی تکامل به حیوان تبدیل گشته ـ این دوره را انسان نتوانسته هنوز از یاد ببرد و در بسیاری از مواقع میل شدید تبدیل شدن به حیوان دوباره در او زبانه می‌کشد ـ.

و بعد از پایان این ایام است که حیوان به انسان مبدل شد، به انسانی‌که در او استعداد فراگیری دانش نهفته است، انسانی‌که شعور دارد و ایمان.

مومو، آیا قادری مسیری را که تا امروز طی کرده‌ای و شروعش از ذره‌ای گرد و غبار بود مجسم کنی؟

دیرتر وقتی این دور انسان بودن را پشت سر بگذاری تبدیل به فرشته‌ می‌گردی و دیگر با این جهان کاری نخواهی داشت. این حس، زمانی که می‌رخصی و می‌چرخی به تو منتقل می‌شود.»

«من از این دوران‌ها و مسیر طی شده چیزی یادم نیست. آیا شما دوره‌ای که گیاه بودید را به خاطر دارید؟»

«پس فکر می‌کنی که من وقتی ساعت‌ها بدون حرکت در مغازه روی صندلی چمباته می‌نشینم چه‌کاری انجام می‌دهم؟»

 

سپس آن روز معروف فرا رسید و موسیو ابراهیم نوید رسیدن به دریای زادگاهش را داد و گفت که دوستش عبدالله را به زودی خواهیم دید. او مانند مرد جوانی کاملاً هیجان زده بود و مایل بود که اول به تنهایی به سوی زادگاه خود براند و از من خواهش کرد زیر سایه یک درخت زیتون منتظر او بمانم.

ظهر بود و زمان استراحت. به درخت تکیه دادم و خوابم برد.

وقتی چشم‌هایم را دوباره باز کردم، شب شده بود. تا نیمه‌‌شب منتظر بازگشت موسیو ابراهیم ماندم و بعد پیاده به طرف ده رفتم. به محض رسیدن به ده، اهالی به سویم هجوم آوردند.

نمی‌توانستم زبانشان را بفهمم، با این وجود بی‌قرار و هیجان‌زده برایم تند تند چیزی را تعریف می‌کردند. به نظر می‌آمد مرا کاملاً می‌شناسند.

آن‌ها مرا با خود به خانه‌ی بزرگی می‌برند. از میان اطاق بسیار بزرگی که تعدادی زن چمباته‌ زده و در حال گریه و زاری بودند می‌گذریم و بعد به موسیو ابراهیم می‌رسیم.

او آن‌جا بر روی زمین دراز کشیده بود و بدنش پر بود از جای زخم و لکه‌های خون. ماشین با یک دیوار تصادف کرده بود.

کاملاً ضعیف به نظر می آمد. خودم را روی او پرت می کنم. موسیو ابراهیم چشمانش را باز کرده و لبخند می‌زند.

«مومو، این‌جا برای من سفر به پایان می‌رسد.»

«نه این‌طور نیست، ما هنوز به دریایی که شما آنجا متولد شده‌اید نرسیده‌ایم.»

«چرا مومو، من رسیدم. تمام دست‌های یک رودخانه به یک دریا متصلند. به آن دریایِ یکتا.»

و من بدون اراده شروع به گریستن می‌کنم.

«مومو، من راضی نیستم که تو گریه کنی.»

«من به خاطر شما می‌ترسم، موسیو ابراهیم.»

«من ترس ندارم، مومو. من می‌دانم که چه در قرآنم نوشته شده است.»

نمی‌بایست این جمله را می‌گفت، این جمله خاطرات شیرینی را در من زنده کرد و این بیشتر مرا به گریه انداخت.

«مومو، تو به خاطر خودت گریه می‌کنی، و نه به خاطر من.

من زندگی خوبی را گذراندم. من سالیان درازی زندگی کردم و زیبایی پیر شدن را دیدم. من یک همسر داشتم که سال‌ها پیش از این مرد اما من هنوز هم دوستش دارم. من دوست خوبی مانند عبدالله داشتم و تو باید سلام مرا به او برسانی. مغازه کوچکم هم خوب چرخید. <خیابان آبی> خیابان زیباییست، هرچند که رنگش هم آبی نباشد. از این‌ها گذشته، من تو را داشتم.»

برای این‌که خوشحالش کنم، از ریختن اشگ‌هایم جلوگیری می‌کنم، و با سختی مؤفق می‌شوم لبخندی به‌رویش بزنم.

با لبخند من، رضایت روی صورتش نقش می‌بندد. به نظرم آمد با لبخند زدن من کمتر درد می‌کشد، بنابراین یک لبخند دیگر به‌رویش میز‌نم.

او آهسته و آرام چشم‌هایش را می‌بندد.

«موسیو ابراهیم!»

«نترس مومو...، نگران نباش، من نمی‌میرم. من به ابدیت ملحق می‌شوم.»

و این آخرین جمله‌ی او بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط سعید از برلین  | 

 

صحبت کردن موسیو ابراهیم از استانبول به بعد به علت اندوهی که به او دست داده بود کمتر شد.

«به زودی به دریا می‌رسیم، به محلی ‌که من متولد شده‌ام.»

هر روز درخواست می‌کرد که آرامتر برانم. می‌خواست لذت کافی از مناظر ببرد و در ضمن از سرعت زیاد هم هراس داشت.

«موسیو ابراهیم، پس این دریا کجاست؟ کجای نقشه دریا قرار دارد؟

«مومو، دست از سرم بردار تو هم با این نقشه‌، ما که در مدرسه نیستیم!»

 

در یک دهکده کوهستانی توقف می‌کنیم.

«مومو، من خیلی خوشبخت هستم، زیرا تو را دارم، و می‌دانم که چه در قرآنم نوشته شده است. و حالا می‌خواهم تو را برای رقصیدن با خود ببرم.»

«برای رقصیدن؟»

«آره، کاری است که باید حتماً انجام گیرد.

"قلب انسان مانند قفسیست حبس گشته در زندان بدن." وقتی که می‌رقصی، قلب مانند پرنده‌ای می‌خواند، پرنده‌ای که شوق یکی شدن با خدا را دارد.

بیا، باید داخل <تکیه> برویم.»

«داخل کجا؟» و در آستانه‌ی در آهسته می‌گویم: «عجب سالون رقص مضحکی!»

«مومو، <تکیه> یک سالون رقص نیست، <تکیه> یک معبد است، کفش‌هایت را در بیاور.»

و در آن معبد برای اولین بار مردان چرخنده را دیدم. دراویش، جامه‌ای بلند، سفید، سنگین، نرم و لطیف بر تن داشتند. با طنین طبلْ راهبان تبدیل به فرفره شدند.

«می‌بینی مومو، آنها به دور خود می‌چرخند، آنها به دور قلبشان می‌چرخند، محلی که خدا در آن جای دارد. و این چرخش‌ها عبادت کردن است.» «شما این کار را عبادت می‌دانید؟»

«بله، این کار عبادت کردن است.  با این کار تمام پیوند این مردان با زمین از بین می‌رود، و سنگینی‌ای که تعادل و موازنه می‌خوانندش محو می‌گردد.

تو هم بچرخ مومو، سعی کن مانند من بچرخی.»

من و موسیو ابراهیم شروع به چرخیدن کردیم.

با چرخش اول به این فکر کردم که: با داشتن موسیو ابراهیم احساس خوشبختی می‌کنم. بعد به خود گفتم: دیگر از پدرم به‌ خاطر این‌ که مرا ترک کرد عصبانی نیستم. و در آخر به این موضوع پرداختم:‌ در حقیقت مادرم چاره‌ دیگری نداشت، به جز این‌ که...

«بگو ببینم مومو، آیا به چیزهای خوب فکر کردی؟»

«بله، باور نکردنیست. نفرت و انزجار در من به کلی از بین رفت. اگر طبال به کارش ادامه می‌داد من هم می‌توانستم مشکل خود با مادرم را تا به آخر حل کنم.

عبادت خیلی خوبی بود، موسیو ابراهیم، البته من مایل بودم در ضمن عبادت کفش ورزشی خود را به پا می‌داشتم.»

از آن روز به بعد در نقاط مختلف توقف کردیم تا در <تکیه‌هایی> که موسیو ابراهیم می‌شناخت برخصیم.

گاهی موسیو ابراهیم نمی‌چرخید و فقط به چای نوشیدن می‌پرداخت. من اما مانند دیوانه ای می‌چرحیدم، نه، در حقیقت می‌چرخیدم تا کمتر دیوانه باشم.

شب‌ها، در محلی که اهالی دهکده دور هم جمع می‌شدند کوشش می کردم با دخترها باب گفتگو را باز کنم. تا حد امکان به خودم زحمت می دادم، اما باز کار پیش نمی‌رفت. موسیو ابراهیم با آنکه کاری انجام نمی‌داد به جز آنکه با چهره‌ای صمیمی و آرام، لبخند زنان عرق نعنای خود را جرعه جرعه بنوشد، با این حال در عرض یکساعت کلی آدم دورش جمع شده بود.

«مومو، تو زیاده از حد می‌جنبی. اگر می‌‌خواهی دوست پیدا کنی نباید انقدر بیقراری و جست و خیز کنی.»

«موسیو ابراهیم، فکر می‌کنید که من پسر زیبایی هستم؟»

«تو پسر خیلی قشنگی هستی مومو.»

«نه، منظورم این است که آیا دیرتر آنقدر قشنگ خواهم شد که مورد علاقه‌ی دختران قرار گیرم...، بدون پرداختن پول؟»

«چند سال دیگر دختران حتی په تو پول هم خواهند پرداخت!»

«اما... فعلاً... بازار رونق چندانی ندارد...»

«چرا از این موضوع تعجب می‌کنی مومو؟ آیا متوجه نیستی که چه می‌کنی؟ تو به دختران خیره می‌شوی اما با چشمانی که می‌گویند: نمی‌بیند من چه زیبا هستم؟ و به این دلیل هم دخترها تو را ریشخند می‌کنند. تو باید طوری به آن‌ها زل بزنی که چشمانت بگویند: دخترانی زیباتر از شما در عمرم ندیده‌ام!

زیبایی یک مرد معمولی، منظورم مردانی معمولی مانند تو و من ــ نه آلن دولون و یا مارلون براندو ــ، فقط آن زیبایی می‌تواند باشد که او در زن تشخیص می‌دهد.»

 

من به خورشید که خود را میان کوه‌ها ناپدید می‌ساخت نگاه می‌کردم و به آسمان که ینفش رنگ می‌شد.

پاپا سر به آسمان داشت و به ستاره زهره می‌نگریست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:30  توسط سعید از برلین  | 

عاقبت موسیو ابراهیم تصمیم می‌گیرد که هر دو با‌ هم به کلاس تعلیم رانندگی برویم. اما به دلیل کم بودن سن من تنها موسیو ابراهیم تعلیم رانندگی می‌دید و من در صندلی عقب می‌نشستم و به توضیحات معلم رانندگی با دقت گوش می‌دادم.

هر بار بعد از پایان ساعات تعلیم، سوار ماشین خودمان می‌شدیم و من پشت رل می‌نشستم. در شب در خیابان‌های پاریس می‌راندیم تا گرفتار ترافیک نشویم. به این ترتیب رانندگی من روز به روز بهتر می‌شد.

با فرا رسیدن فصل تابستان سفر به سوی زادگاه موسیو ابراهیم را آغاز کردیم.

هزاران کیلومتر در دل اروپایِ جنوبی راندیم. تا مشرق زمین پنجره‌های ماشین باز بودند.

باور نمی‌کردم مسافرت کردن با موسیو ابراهیم باعث شود که جهان را چنین جالب و زیبا ببینم.

من رانندگی می‌کردم و متمرکز جاده بودم و موسیو ابراهیم برایم از زیبایی‌ مناظر، آسمان، ابرها و دهکده‌ها می‌گفت.

پر‌حرفی موسیو ابراهیم، صدای ظریفش که نازکتر از کاغذ سیگار بود، لحجه‌ای که با آن صحبت می‌کرد، توصیف کردن‌، فریاد‌هایش و تعجب کردنش که گاهی با  اظهار نظر کردن کنایه آمیز همراه می‌گشت، مرا در تمام مسیر پاریس تا استامبول همراهی ‌کردند. از اروپا هیچ ندیدم، تنها صدا و توضیحات موسیو ابراهیم را شنیدم.

«اوه، مومو اینجا محل ثروتمندان است: نگاه کن، سطل آشغال در کنار خانه‌ها را می‌بینی؟»

«سطل آشغال کنار خانه‌ها چه ارتباطی با ثروتمند بودن دارد؟»

«اگر بخواهی بدانی که آیا در کشور فقیری هستی و یا در یک محل ثروتمند، باید به سطل‌های آشغال نگاه کنی. اگر کنار خانه‌ای نه آشغال و نه سطل آشغال دیدی بدان‌ که ساکنین آن‌جا خیلی ثروتمندند. اگر تنها سطل آشغال دیدی و از آشغال خبری نبود، بنابراین ساکنین آنجا ثروتمند معمولی هستند. اما وقتی آشغال کنار سطل آشغال قرار داده شده باشد نشان از این دارد که ساکنین آن‌جا نه فقیرند و نه ثروتمند بلکه آن‌جا محلی توریستی می‌باشد. و هنگامی‌که آشغال را بدون سطل آشغال می‌بینی بدان‌ که ساکنین آن‌جا فقیرند. و اگر مردم در میان آشغال‌ها زندگی کنند بدان‌که خیلی خیلی فقیرند. ابن‌جا اما محل ثروتمندان است.»

«کاملاً صحیح است چون ما هنوز در سوئیس هستیم.»

«آخ، نه مومو، از آتوبان نران. آتوبان‌ها می‌گویند: بی‌توقف عبور کن، اینجا چیزی برای دیدن وجود ندارد. آتوبان برای دیوانه‌هایی است که می‌خواهند هرچه سریع‌تر از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر بروند. ما داریم مسافرت می‌کنیم و نه کار هندسی. یک خیابان فرعی خوشگل و کوچک پیدا کن که تمام زیبایی‌ها را نشانمان دهد.»

«موسیو ابراهیم می‌بخشید، اما من راننده‌ی ماشین هستم و نه شما.»

«گوش کن مومو، اگر تو مایل به دیدن مناظر نیستی، میتوانی مانند بقیه مردم با هواپیما مسافرت کنی.»

 

«موسیو ابراهیم، آیا این‌جا محل فقیر نشین‌ها است؟»

«آره مومو، این‌جا کشور آلبانی است.»

«و این‌جا؟»

«نگه‌دار مومو. بو را حس میکنی؟ بوی خوشبخی را؟ اینجا یونان است. مردم اینجا صبور و هوشیارند، آن‌ها وقت خود را هزینه‌ی نگاه کردن عبور ماشین ما می‌کنند، و هنوز هم عمیق نفس می‌کشند.

می‌دانی مومو، من در تمام سالیان زندگی به سختی کار کردم، اما آهسته و آرام کار کردم، نخواستم سود فراوان ببرم و یا انبوهی از مشتریان صف کشیده داخل مغازه‌ام داشته باشم، نه. <آهستگی>راز خوشبختیست. میخواهی بعدها چه‌کاره بشوی مومو؟»

«می‌خواهم مشغول کار صادرات و واردات شوم.»

«صادرات و واردات؟»

واژه‌ی جادویی را یافته و با آن یک امتیاز به‌دست آورده بودم. صادرات و واردات، واژه‌ای‌ که از آن به بعد موسیو ابراهیم مدام آن را مصرف می‌کرد، واژه‌ی مرتب و جمع‌ و‌ جوری که در عین حال ماجراجویانه و مخاطره آمیز هم بود. واژه‌ای که فکر را به سفر متوجه می‌سازد، به کشتی، به جعبه‌ی اجناس، به سود سرشار، واژه‌ای‌ به سنگینی هجاهایی که صادرات و واردات را به غلتیدن در می‌آورند!

«اجازه دارم پسرم مومو را به شما معرفی کنم؟ او قرار است که بعدها کار صادرات و واردات کند.»

 

ما بازی‌های مختلفی می‌کردیم. موسیو ابراهیم مرا با چشمان بسته داخل اماکن مذهبی می‌برد و من می‌بایست مذهبشان را از بوی داخل این اماکن حدس بزنم.

«این‌جا بوی شمع می‌دهد، مذهب: کاتولیک.»

«درست است، این‌جا کلیسای <آنتونیوی مقدس> است.»

«این‌جا بوی عود می‌دهد، مذهب: ارتودکس.»

«صحیح است، این‌جا کلیسای معروف <آبا صوفیا> است.»

«و این‌جا بوی پا می‌آید، مذهب: اسلام. حقیقتاً که بوی خیلی تند و آزار دهنده‌ای...»

«چه گفتی! این‌جا «مسجد آبی» نام دارد!

محلی که بوی بدن می‌دهد برای تو محل خوبی نیست؟ پاهای تو هرگز بو نمی‌دهند؟ محلی که بوی آدم می‌دهد و ساخته شده است برای عبادت مردم حال تو را بهم می‌زند؟ چه فکرهایی تو می‌کنی، حقا که اهل پاریس هستی! بوی این جوراب‌ها یک حس آرامش در من ایجاد می‌کند. همیشه به خودم می‌گویم که من بهتر از همسایه‌ام نیستم. خودم را بو می‌کشم، خودمان‌را بو می‌کشم و بعد آرامش به من روی می‌آورد!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط سعید از برلین  | 

 

جنگ ما با کارمندان دولتی، با مُهر و با فرمهای اداری شروع شد.

مأمورین دولت از دست ما عصبانی بودند، چون می‌بایست از چرت زدن در اداره دست بکشند و به کار ما رسیده‌گی کنند و این مخالفتشان با کاری که در پیش داشتیم را سختتر می‌کرد. اما هیچ چیز قادر به دلسرد کردن موسیو ابراهیم نبود.

"مومو، فعلاً یک <نه> کاسبی کردیم. حالا باید برای گرفتن یک <آری> به خودمان زحمت بدهیم.»

عاقبت مادرم با وساطت اداره‌ی امور جوانان با تقاضای موسیو ابراهیم موافقت کرد.

«موسیو ابراهیم، آیا همسرتان هم موافق این کار است؟»

«همسر من سالیان درازی می‌شود که به وطنش برگشته است و من در انجام کارهایم کاملاً آزادم. اما اگر مایلی می‌توانیم در تابستان به دیدارش برویم.»

در روزی‌که سند را به دستمان دادند، همان سند معروف را که در آن ثبت شده بود من پسر کسی هستم که خود انتخابش کرده‌ام، موسیو ابراهیم بخاطر پیروزی تصمیم به خریدن ماشین می‌کند تا جشن و سرورمان کامل شود.

«ما به مسافرت خواهیم رفت مومو. در تابستان به سوی <هلال ماه طلایی> خواهیم راند، من به تو دریا را نشان خواهم داد، دریایی را که من از آنجا آمده‌ام.»

«به‌تر نیست روی یک فرش پرنده بنشینیم و مسافرت کنیم؟»

«به جای این حرف‌ها عکس آگهی فروش ماشینها را خوب نگاه کن و ببین از کدام ماشین خوشت می‌آید.»

«باشه پاپا.»

با گفتن <پاپا> به موسیو ابراهیم نقش لبخندی بر دلم نشست، شکفته شدم و آینده برایم تابناک گشت.

برای خرید ماشین به نمایشگاه فروش ماشین می‌رویم.

«من مایلم این مدل ماشین را بخرم، پسرم آن را انتخاب کرده است.»

موسیو ابراهیم در هر جمله‌اش <پسر من> را می‌گنجانید، انگار که همین چند لحظه‌ی پیش برای اولین بار <پدر بودن> را او کشف کرده است.

فروشنده شروع به تعریف از امتیازات ماشین می‌کند.

«احتیاج به تعریف و تمجید شما از ماشین نیست، من که گفتم می‌خواهم آنرا بخرم.»

«می‌بخشید موسیو،‌ شما تصدیق رانندگی دارید؟»

«طبیعی است که تصدیق دارم.»

و از داخل کیف جیبی چرمی خود کاغذی را خارج می‌سازد که به احتمال نزدیک به یقین در عهد مصر قدیم صادر شده بود. فروشنده با چشمانی از حدقه در آمده به کاغذ که حروف آن  از کهنگی زرد رنگ شده بودند و به زبانی نوشته شده بود که او آنرا نمی‌شناخت زل زد.

«آیا این تصدیق رانندگی می‌باشد؟»

«آیا از قیافه‌ آن مشخص نیست؟»

«باشد، قبول است، شما می‌توانید ماشین را به اقساط خریداری کنید، برای مدت سه سال به عبارت هر ماه...»

«وقتی می‌گویم که می‌خواهم یک ماشین بخرم، یعنی می‌توانم یک ماشین بخرم. من پولش را نقد می‌دهم.»

فروشنده با دسته گل به آب دادنش باعث رنجش موسیو ابراهیم می‌گشت.

«بنابراین، خواهش میکنم چکی به مبلغ...»

«کافیست! من به شما گفتم که نقد می‌پردازم. با پول. با اسکناس حقیقی.»

و بسته‌های بزرگ اسکناس‌های قدیمی را از ساک پلاستیک‌ای خارج می‌سازد و آنها را روی میز قرار می‌دهد.

فروشنده برای نفس کشیدن تقلا می‌کند.

«اما... اما...، کسی نقد پرداخت نمی‌کند...، موسیو، این شدنی نیست...»

«مگر اینها پول نیستند؟ من هم آنها را قبول کردم، چرا نباید شما قبول کنید؟ مومو، آیا مطمئن هستی که اینجا یک نمایشگاه معروف و معتبر ماشین فروشی است؟»

«باشد، قبول است، ما ماشین را در دو هفته‌ی دیگر تحویل می‌دهیم.»

«دو هفته‌ی دیگر؟ این غیر ممکن است، من تا دو هفته‌ی دیگر خواهم مرد!»

 

بعد از دو روز ماشین را جلوی مغازه تحویل دادند... موسیو ابراهیم واقعاً در همه کاری استاد است.

موسیو ابراهیم سوار ماشین می‌شود و با انگشتان دراز و ظریفش دگمه‌های داخل ماشین را لمس می‌کند، سپس عرق پیشانی و صورت سبز رنگ شده‌اش را پاک می‌کند.

«مومو، من دیگر نمی‌توانم رانندگی کنم.»

«مگر شما رانندگی یاد نگرفته‌اید؟»

« چرا، از دوستم عبدالله در زمانهای قدیم یاد گرفتم. فقط...»

«فقط چه؟»

«فقط، ماشینی که من با آن رانندگی یاد گرفتم شکل دیگری بود.»

موسیو ابراهیم سعی می‌کند هوا به داخل ریه‌هایش بفرستد.

«موسیو ابراهیم، آیا ماشینی که شما با آن رانندگی یاد گرفتید با اسب کشیده نمی‌شد؟

«نه مومو، به ‌وسیله‌ی الاغ کشیده می‌شد.»

«پس جریان آن تصدیق رانندگی که نشان فروشنده‌ی ماشین دادید چبست؟»

«هوم...، آن یک نامه‌ی قدیمی از دوستم عبدالله بود که برایم از وضع محصول مزرعه خود نوشته بود.»

«پس اوضاع ناجور است!»

«آره مومو، اوضاع ناجور است.»

«و در قرآن شما نوشته نشده چه ورد و دعایی می‌تواند به ما کمک کند؟»

«مومو، خواهش می‌کنم، این چه حرفی است که تو می‌زنی؟ قرآن که کتاب فیزیک و مکانیک نیست! قرآن برای معنویات است و نه برای راه انداختن یک تکه آهن. در ضمن در قرآن با شتر به مسافرت می‌روند و نه با ماشین!»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط سعید از برلین  | 

 

از اینکه برای گفتن <موسی> زحمت زیادی به خود داد متعجب می‌شوم، انگار نام من به هیچ روی مایل نبود از میان لبان مادرم عبور کند.

هوس می‌کنم سر به سرش بگذارم.

«شما چه نسبتی با موسی دارید؟»

«من مادر موسی هستم.»

زن بیچاره، دلم برایش سوخت. در موقعیت نامطلوبی قرار گرفته بود و نزد من آمدن برایش حتماً خیلی سخت می‌باید بوده باشد. نگاهی جدی به صورتم انداخت، کوشش کرد افکارم را بخواند و ترسی بزرگ در چهره‌اش لانه ساخته بود.

«و تو، پس تو کی هستی؟»

«من؟»

سیزده سال از زمانی که مرا ترک کرد می‌گذرد، و حال در چنین موقعیتی قرار گرفتن در من رغبت عجیبی به خندیدن ایجاد کرده بود.

«اسم من مومو است.»

صورتش بی روح می‌شود.

پوزخندی زده و اضافه می‌کنم:

«"مومو" کوتاه شده‌ی نام محمد است و دوستانم مرا به این نام می‌خوانند.»

صورتش بی‌رنگتر از رنگ کف پا می‌شود.

«چی؟ تو موسی نیستی؟»

«اوه نه. خواهش می‌کنم مادام، منو با موسی اشتباهی نگیرید، من محمد هستم.»

آب دهانش را قورت می‌دهد. به نظرم آمد شنیدن این خبر زیاد ناراحتش نکرده است.

«اما مگر جوانی به نام موسی این‌جا زندگی نمی‌کند؟»

می‌خواهم جواب بدهم: من خبر ندارم، شما مادر او هستید، شما باید این را بدانید و نه من. اما از آنجائیکه زن بیچاره قادر به سرپا نگاه داشتن خود نبود من هم در آخرین لحظه منصرف می‌شوم و به جای آن یک دروغ کوچک و زیبا تحویلش می‌دهم.

«موسی از اینجا رفته است، مادام. زندگی در این خانه جانش را به لب رسانده بود.»

«آه، که اینطور؟»

از خودم می‌پرسم که آیا حرف‌هایم را باور کرده است؟ به نظر نمی‌آمد که مجاب گشته است. شاید آنطور که فکر می‌کردم چندان بی عقل هم نباشد.»

«و چه موقع برمیگردد؟»

«از تاریخ برگشتن موسی بی‌اطلاعم مادام. موسی تصمیم گرفته بود که برادرش را پیدا کند.»

«برادرش را؟»

«بله، موسی یک برادر دارد.»

«مطمئن هستی؟»

به نظر می‌آمد که کاملاً دستپاچه شده است.

«بله، و موسی به جستجوی برادرش پوپول رفته است.»

«پوپول؟»

«بله، مادام، پوپول برادر بزرگش.»

از خودم سؤال می‌کنم آیا باور کرده که من محمد هستم و یا اینکه فکر می‌کند که عقلم را به کل از دست داده‌ام؟»

«اما من قبل از موسی کودک دیگری نداشتم. من هرگز فرزندی به نام پوپول نداشته‌ام.»

به خاطر این دروغ احساس رقت‌انگیزی به من دست می‌دهد.

مادرم متوجه حالت من می‌شود و زانوهایش شروع به لرزیدن می‌کنند. برای جلوگیری از افتادن خود را روی صندلی‌ می‌نشاند و من هم همین‌کار را می‌کنم.

با دماغی انباشته از بوی تندِ رنگ در سکوت به یکدیگر خیره می‌مانیم. چنان به من خیره شده بود که کوچکترین حرکت مژه‌ام هم از نگاه کاونده‌اش مخفی نمی‌ماند.

«مومو، آیا تو...»

«مومو نه مادام،‌ محمد.»

«محمد، آیا تو موسی را خواهی دید؟»

«امکانش است مادام.»

با آهنگی بی‌تفاوت جوابش را می‌دادم، هرگز تصورش را هم نمی‌کردم روزی قادر به نمایش بی‌تفاوتی به این عظمت گردم. مادرم نگاهی عمیق به چشمهایم می‌اندازد.

می‌تواند هرچه دلش می‌خواهد نگاهم کند، من مطمئن هستم که از نگاه کردن به من چیزی عایدش نخواهد شد.

«اگر روزی موسی را دیدی، به او بگو هنگامی‌که من با پدرش ازدواج کردم دختر جوانی بودم و تنها دلیل ازدواج من با او فرار از خانه‌ی پدری بود. من هرگز عاشق پدر موسی نبوده‌ام، اما موسی را می‌توانستم دوست داشته باشم. و بعد مرد دیگری را شناختم. پدر تو...»

«چه فرمودید؟»

«میخواستم بگویم پدر موسی. او به من گفت: برو و موسی را اینجا برای من بگذار، واللا... من هم رفتم. ترجیح دادم زندگی جدیدی را شروع کنم، زندگی‌ای که در آن خوشبختی هم جایی برای خودش دارد.»

«شما بهترین کار را کردید.»

مادرم نگاهش را به زیر می‌اندازد.

خودش را به من نزدیک می‌کند. حس می‌کنم که می‌خواهد مرا ببوسد و من نشان نمی‌دهم که از جریان بویی برده‌ام.

با صدایی التماس‌آمیز می‌پرسد:

«تو این‌ها را به موسی خواهی گفت؟»

«امکانش است مادام.»

 

در همان شب پیش موسیو ابراهیم رفتم و با خوشحالی از او پرسیدم:

«موسیو ابراهیم، پس کی قرار است من را به عنوان پسر‌خوانده‌ی‌ خود قبول کنید؟»

و او خندان جواب می‌دهد:

«اگر مایل باشی همین فردا، کوچولوی من!»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:16  توسط سعید از برلین  | 

 

آخرین کار پدرم مانند بقیه‌ی کارهایش عجیب و غریب بود: به خاطر خودکشی کردن تا مارسل می‌راند! قطار که همه جا پیدا می‌شود. حتی در پاریس تا دلت بخواهد قطار وجود دارد، اگر نه بیشتر از مارسل کمتر هم نه. واقعاً که نتوانستم من هرگز پدرم را بشناسم.

«تمام نشانه‌ها حاکی از آنند که پدر شما ناامید و مأیوس بوده و داوطلبانه دست به کشتن خود زده است.»

خودکشی پدر باعث نشد تا درونم آرام گیرد. از خود پرسیدم، آیا بهتر نبود اگر پدری می‌داشتی که ترکت کرده باشد تا پدری که خود را کشته است؟ زیرا اگر پدرم زنده می‌بود می‌توانستم امیدوار باشم که به خاطر ترک کردن من روزی ناراحتی وجدان از درون تکه و پاره‌اش کند.

به نظر می‌آمد که پلیس‌ها سکوت کردنم را درک می‌کنند. آنها نگاهی به قفسه‌های خالی کتاب‌ها انداختند و خانه‌ی ملال‌آور را از نظر گذراندند. فهمیدن این‌که پلیس‌ها مایلند هرچه زودتر خانه را ترک کنند برایم سخت نبود.

«چه کسی را باید از این جریان با اطلاع کنیم، پسرم؟»

در این لحظه عکس‌العمل‌ام تا اندازه ای مناسب می‌گردد. بلند شده و لیست اسامی چهارنفری را که پدرم قبل از ترک کردن من برایم در نامه نوشته بود می‌آورم. کمیسر آن‌ را از من می‌گیرد و در جیب شلوارش جا می‌دهد.

« ما تمام جریان را برای اداره امور جوانان گزارش خواهیم داد.»

بعد به طرفم آمده، نگاهی به من می‌اندازد؛ انگار به توله سگی کتک خورده نگاه میکند و فوری حدس می زنم که می‌خواهد سؤال وحشتناکی از من بکند.

«من باید حالا از شما خواهش کنم که با ما بیایید، شما باید جسد پدرتان‌ را شناسایی کنید.»

با شنیدن این حرف شروع به فریاد کشیدن کردم، انگار کسی ظبط ‌صوت را روشن کرده و فریاد مرا با صدای بلند به گوش جهانیان می‌ر‌ساند. پلیس‌ها سعی می‌کردند مرا آرام کنند و به دنبال کلید خاموش کردنم می‌گشتند. اما مؤفق نمی‌شدند، زبرا کلیدی در کار نبود تا خاموشش کنند، فریاد کننده من بودم و نمی‌توانستم دست از فریاد کشیدن بکشم.

رفتار موسیو ابراهیم  نمونه بود. وقتی‌که فریادم را شنید، به بالا آمد، موقعیت را فوری درک کرد و پیشنهاد داد که اگر ممکن است، او به جای من به مارسل برای شناسایی جسد برود. پلیس‌ها ابتدا به او بی‌‌اعتماد بودند، چون‌که حقیقتاً موسیو ابراهیم مانند یک عرب به چشم می‌آید، اما از آنجایی‌که من دوباره شروع به فریاد کشیدن کردم، پلیس‌ها مجبور به پذیرفتن پیشنهاد موسیو ابراهیم گشتند.

بعد از مراسم خاکسپاری از موسیو ابراهیم پرسیدم:

«از چه زمانی از جریان رفتن پدرم خبر داشتید؟»

«از زمانی‌که با هم به مسافرت رفتیم. گوش کن مومو، تو اجازه نداری از پدرت عصبانی باشی.»

«که اینطور! به چه دلیل نباید از دست پدرم عصبانی باشم؟ از پدری که باعث تباه شدن زندگی من گشته، از پدری که ترکم کرده و به زندگی خود پایان داده، از پدری که مرا از زندگی بیزار کرده. و من نباید از دست چنین پدری عصبانی باشم؟»

«مومو، پدر تو کسی را نداشت که سرمشق خود قرار دهد. در عنفوان جوانی پدر و مادرش را از دست داد، آنها به وسیله‌ی نازی‌ها دستگیر و به اردوگاه‌های آدمکشی برده شدند و در آن‌جا به قتل رسیدند. پدر تو نتوانست هرگز به خاطر جان بدر بردن از این مهلکه خود را ببخشد. او همیشه خود را ملامت می‌کرد که چرا زنده مانده است و به همین خاطر هم عاقبت خود را به زیر قطار پرتاب کرد.»

«چرا زیر قطار؟»

«پدر بزرگ و مادر بزرگ تو به وسیله‌ی قطار به اردوگاه مرگ برده شدند. پدر تو هم سال‌های طولانی‌ای را شاید به دنبال قطار خود می‌گشت... مومو، اگر پدرت توان زندگی کردن را نداشت به خاطر وقایعی بود که قبل از تو برایش رخ داده بود و نه به خاطر وجود تو.»

بعد موسیو ابراهیم چند اسکناس داخل جیبم می‌کند.

«بفرما، برو خیابان <بهشت>. دخترها مرتباً از خودشان سؤال می‌کنند کار کتابی که در باره‌ آنها می‌نویسی به کجا رسیده و چه پیشرفتی کرده است؟»

 

شروع به تغییر کلی آپارتمان کردم. موسیو ابراهیم چند سطل رنگ و قلم‌مو به من داد. به علاوه، راهنمایی‌ام کرد که چگونه خانم مسؤل اداره امور جوانان را به دیوانگی بکشانم تا زمان بیشتری برای رفع مشکلات داشته باشم.

در یک بعد از ظهر، هنگامی‌که در و پنجره‌ها را باز کرده بودم تا بوی رنگ خارج شود زنی داخل خانه می‌گردد.

حجب، تردید و دو دلی، مواظبِ لکه‌های رنگ بر روی زمین بودن، شیوه‌ی اعتماد نکردن و از میان نردبان رد نشدنش فوری متوجه‌ام ساخت که این خانم چه کسی می‌تواند باشد.

اما من طوری رفتار کردم که انگار غرق در کارم هستم.

سرانجام سرفه آرامی می‌کند و من صورت تعجب‌زده‌ام را به سویش می‌چرخانم.

«دنبال کسی می‌گردید؟»

مادرم می گوید:«من دنبال موسی می‌گردم».

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  | 

 

« موسیو ابراهیم، شما که گفته بودید دارای همسر هستید.»

«بله، من ازدواج کرده‌ام.»

«پس چرا با همسرتان این‌جا نیامدید؟»

موسیو ابراهیم با انگشت دریا را نشان میدهد.

«واقعاً که شبیه به یک دریایِ انگلیسی شده است، سبز و خاکستری، رنگی نه چندان معمولی‌‌ برای دریا. حتی می‌شود ادعا کرد که لحجه‌ی انگلیسی هم گرفته است.»

«موسیو ابراهیم، نمی‌خواهید جواب سؤال مرا بدهید؟ سؤال مربوط به همسرتان را؟»

«مومو، جواب ندادن یک نوع جواب دادن است.»

صبح‌ها، موسیو ابراهیم زودتر از همه از خواب بر می‌خاست. به کنار پنجره می‌رفت، به آسمان نگاهی می‌کرد و آرام به ژیمناستیک می‌پرداخت.

موسیو ابراهیم همه‌ی صبح‌های زندگیش با ژیمناستیک کردن آغاز شده بود و به این خاطر بدنی کاملاً نرم و چابک داشت. وقتی من همانطور که سرم روی متکا بود و با چشمان نیمه باز او را نگاه می‌کردم به‌نظرم ‌آمد که مردی جوان، لاغر‌اندام و بی‌غم و غصه‌ای را می‌بینم و به خود می‌گویم باید حتماً موسیو ابراهیم در جوانی اندام موزونی می‌داشته است.

روزی در حمام کشف کردم که موسیو ابراهیم هم مانند من ختنه شده است و این تعجب مرا بر‌انگیخت.

«موسیو ابراهیم،‌شما هم؟»

«بله، مسلمان‌ها و یهودی‌ها دقیقاً مانند هم. این قربانی‌ای است از ابراهیم: او فرزندش را با دو دست به سوی خدا گرفت و به او گفت: فرزندم‌ را از من قبول کن.

این یک قطعه پوستی که ما مردان کم داریم علامت و نشانه‌ی ابراهیم است. عمل ختنه نشان دادن آن دردیست که ابراهیم هنگام قربانی کردن فرزند خود می‌کشید.»

از موسیو ابراهیم آموختم که یهودی‌ها، مسلمانان و حتی مسیحی‌ها پیش از آنکه شروع به شکستن سر و صورت همدیگر کنند ــکاری‌که البته به من ربطی نداشت، اما به نحوی حالم را جا می‌آوردــ، توامان مردان معروفی را از میان اقوام یکدیگر قبول می‌داشتند.

 

پس از بازگشت از نُرماندی، هنگامی‌که دوباره به آن خانه‌ی خالی و تاریک وارد شدم، احساسم تغییری نکرد، نه، بر من معلوم شده بود که جهان ترتیب دیگری می‌تواند داشته باشد: می‌توانستم پنجره را بگشایم، دیوارها می‌توانستند روشنتر باشند.

به خود گفتم: چیزی قادر به مجبور کردن من برای نگه داشتن این مبل‌ها که بویِ  گذشته را می‌دهند نمی‌باشد، گذشته‌ای نه چندان زیبا، گذشته‌ای قدیمی و فاسد شده که مانند قاب‌دستمال کهنه شده‌ای بوی تعفن می‌دهد.

 

پولم تمام شده بود و من شروع به فروش کتاب‌های پدرم کردم. کتاب‌ها را دسته دسته به فروشندگان کتاب‌های دست دوم در کنار ساحل زاینه می‌فروختم. کتاب‌فروشها را هنگام قدم زدن با موسیو ابراهیم کشف کرده بودم. با فروش هر کتاب احساس می‌کردم کمی رهاتر می‌شوم.

بعد از سه ماه از ناپدید شدن پدرم باز هنوز وانمود می‌کردم که برای دو نفر غذا می‌پزم، و عجیب آن‌که موسیو ابراهیم دیگر کمتر از پدرم از من می‌پرسید.

رابطه‌ی من و مریم به‌طور آشکاری بدتر می‌شد و این موضوع صحبت‌های شبانه‌ی من و موسیو ابراهیم شده بود.

بعضی از شب‌ها هم وقتی به پوپول فکر می‌کردم احساس دلتنگی به من دست می‌داد. خیلی  دلم می‌خواست حالا که دیگر پدرم اینجا نیست پوپول را بشناسم. حالا  که دیگر کسی نبود تا مدام او را با بی ثمر بودن من مقایسه کند، حتماً بهتر می‌توانستم او را تحمل کنم.

شب‌ها قبل از به خواب رفتن گاهی به این فکر می‌کردم که من در گوشه‌ای از این جهان برادری دارم زیبا، بدون عیب و نقص که او را نمی‌شناسم، اما شاید روزی برسد که من او را دیده و مؤفق به شناختن او شوم.

 

یک روز صبح، پلیس با مشت در خانه را کوبید، مانند فیلم‌ها فریاد می‌زدند.

«باز کنید! پلیس!»

به خودم گفتم: همه چیز به پایان رسید، چون زیاد کلاه‌برداری کرده‌ام آمده‌اند که دستگیرم کنند. حوله‌ی حمام را به تن کرده و در را باز می‌کنم. پلیس‌ها آن‌چنان هم که من تصوّر می‌کردم غضبناک نبودند. آنها حتی مؤدبانه برای داخل خانه شدن از من اجازه خواستند. برای من هم بد نمی‌شد اگر داخل خانه می‌آمدند، چون مایل بودم قبل از برده شدن به زندان لباس بر تن کنم.

در سالن، کمیسر دستم را گرفت و مهربانانه گفت:

« پسرم، ما برای شما خبر ناگواری داریم. پدر شما کشته شده است.»

نمی‌دانم در اصل چه مرا غافلگیر کرد، مرگ پدرم و یا <شما> که با آن پلیس مرا خطاب کرد. در هر صورت بعد از شنیدن خبر روی صندلی نشستم.

«پدر شما خودش را در نزدیکی مارسل زیر قطار پرتاب کرد.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20  توسط سعید از برلین  | 

 

روزی در مدرسه به خود گفتم: نباید وقت را تلف کرد و باید هرچه زودتر عاشق شد.

مدرسه‌ی‌‌ ما پسرانه بود و همه‌ی شاگردان عاشق دختر سرایدار مدرسه بودند. با اینکه مریم بیش از سیزده سال نداشت اما زود شصتش خبردار شده بود که قلاده‌ی سیصد سگ در حال بلوغ که از شدت عشق مرتب له له‌ می‌زدند را در دست دارد.

با شوق و التهاب یک غریق برای دوست شدن با او تمام سعی خود را کردم. لبخند زدن را هم فراموش نمی‌کنم!

باید به خودم ثابت می‌کردم که می‌شود مرا هم کسی دوست بدارد. این را باید به تمام عالم نشان می‌دادم، قبل از اینکه کشف شود که حتی پدر و مادرم، تنها آدم‌هایی که موظف بودند مرا تحمل کنند، ترجیح داده‌اند پا به فرار بگذارند.

 

از فتح کردن مریم برای موسیو ابراهیم تعریف کردم. در تمام مدت با لبخند نرمی بر لب به حرف هایم گوش می‌داد، مانند کسی‌ که می‌دانست داستان چگونه به پایان می‌رسد.

«راستی حال پدرت چطور است؟ صبح‌ها دیگر او را نمی‌بینم...»

«در محل جدید، کار زیاد دارد و خیلی سرش شلوغ است و صبح‌ها خیلی زود به سر کار می‌رود...»

«که این‌طور؟ و از اینکه تو قرآن می‌خوانی ناراحت و عصبانی نیست؟»

«مخفیانه می‌خوانم...، در هر صورت چیز زیادی دستگیرم نمی‌شود.»

«برای یاد گرفتن که نباید آدم کتاب بخواند. باید کسانی را جستجو کنی که گفتگوی با آنها به تو کمک کند. من به کتاب اعتقاد ندارم.»

«موسیو ابراهیم، پس چرا همیشه به من می‌گویید که شما می‌دانید چه...»

«آره، من می‌دانم چه در کتاب قرآنم نوشته شده است...، مومو، من میلم کشیده دریا بروم. می‌توانیم به ساحل نرماندی برویم. با من می‌آیی؟»

«اوه، واقعاً می‌خواهید مرا هم با خود ببرید؟»

«البته، ولی در صورتیکه پدرت موافق باشد.»

«او صد در صد موافقت خواهد کرد.»

«مطمئن هستی؟»

«گفتم که، او صد در صد موافقت خواهد کرد!»

 

زمانی‌که وارد تالار بزرگِ گراند‌ هتل در کابورگ شدیم نتوانستم از سرازیر شدن اشگم جلوگیری کنم. دو‌/سه ساعت گریه کردم، قادر به تسکین دادن به خود نبودم.

موسیو ابراهیم به گریه کردن من نگاه می‌کرد. با صبوری در انتظار بود که گریه‌ام را تمام کنم و اول من چیزی بگویم. عاقبت توانستم دوباره حرف بزنم:

«موسیو ابراهیم، اینجا خیلی زیباست، خیلی زیاد. من ارزش اینکه اینحا و با شما باشم را ندارم.»

موسیو ابراهیم لبخندی می‌زند.

«مومو، زیبایی همه جا پیدا می‌شود. هر‌طرف که چشم بچرخانی. این در کتاب قرآنم نوشته شده است.»

بعد در کنار دریا به قدم‌ زدن پرداختیم.

«مومو، هیچ کتابی نمی‌تواند رمز زندگی را بر مردم آشکار سازد، مگر آنکه خدا خود مستقیماً آن‌را برایشان فاش و آشکار نماید.»

از مریم برای موسیو ابراهیم گفتم. بخاطر صحبت نکردن از پدرم، تمام چیزهایی‌که می‌شد از مریم تعریف کرد را برای موسیو ابراهیم شرح دادم. پس از مدتی، بعد از آنکه مریم مرا هم در قلمرو ستایشگران خود پذیرفت، چون مرا شایسته‌ی خود ندانست شروع به پس زدنم کرد.

«اصلاً مهم نیست؛ عشق تو به مریم، متعلق ِ به خود توست. کسی آن‌را نمی‌تواند بدزدد. حتی اگر او عشق تو را نپذیرد هم تغییری در این امر داده نخواهد شد. و در حقیقت این مریم است که در این بازی بازنده است.

مومو، چیزی را که تو هدیه می‌دهی برای همیشه مال تو می‌شود و آن‌چه را که برای خود نگاه می‌داری برای همیشه از دست داده‌ای.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44  توسط سعید از برلین  | 

 

از خانه خارج شده و پیش موسیو ابراهیم می‌روم که شاد و خندان مشغول جویدن بادام زمینی بود.

«موسیو ابراهیم، شما این آرامش و آسایش را چطور به‌دست می‌آورید؟»

«من از آنچه در قرآنم آمده است با خبرم.»

«باید یک روزی قرآنتان را بدزدم. اما یک یهودی اجازه‌ی این کار را ندارد.»

«هوووم...، مومو، برای تو یهودی بودن چه معنایی دارد؟»

"نمی‌دانم چطور تعریف کنم: برای پدرم یهودی بودن یعنی تمام روز را دلواپس و افسرده بودن. برای من اما یهودی بودن سدی است که از <شدن>، از نوع دیگر شدنِ من جلوگیری می‌کند.»

موسیو ابراهیم یک بادام زمینی به من می‌دهد.

«مومو، کفشهایت عمر خود را کرده‌اند، فردا می‌رویم و یک جفت کفش نو می‌خریم.»

«آره، اما...»

«آدم در تمام عمر زندگیش با تختخواب و با کفشهایش بیش از هر چیز دیگری در تماس است و از آنها استفاده میبرد.»

«اما من که برای خرید کفش پول ندارم، موسیو ابراهیم.»

«پول کفش را خودم خواهم پرداخت، یک هدیه از طرف من برای تو. مومو تو تنها یک جفت پا داری و باید از آنها خوب مراقبت کنی. اگر کفشی پای تو را می‌ز‌ند، عوضش کن. یادت باشد! پایِ آسیب دیده را هرگزنمی‌توان عوض کرد.»

 

روز بعد هنگامی‌که از مدرسه به خانه آمدم، تکه کاغذی را که گوشه‌ى تاریکی از راهرو افتاده بود پیدا کردم. نمی‌دانم چرا وقتی خط پدرم را شناختم اضطراب به جانم افتاد و طپش قلبم شدت گرفت:

<موسی،

خیلی متأسفم، من رفتم. من نمیتوانم پدری درست و حسابی باشم. پوپو...

و بعد جمله‌ای که رویش خط خورده بود. بدون شک می‌خواست جمله‌ای در باره‌ی پوپول بنویسد. مانند این جمله:

«با پوپول می‌توانستم کنار بیایم، اما با تو نه» و یا:«پوپول می‌توانست به من انرژی بدهد تا پدر خوبی باشم، اما تو نتوانستی»، خلاصه چیزی در این مایه‌ها که جرئت نوشتنش را نداشت. اما من منظورش را متوجه شده و درک کردم. متشکرم پدر.

شاید روزی دوباره همدیگر را ببینیم...، دیرتر... وقتی‌که تو بزرگ و بالغ شدی. هنگامی‌که من دیگر لازم نباشد خجالت بکشم و تو مرا بخشیده باشی.

بدرود.

دقیقاً، بدرود!

پانوشت: من تمام پولم را روی میز گذاشته‌ام. و این هم لیستی از افرادی‌که تو آنها را از رفتن من باید آگاه ‌سازی. آنها از تو مواظبت خواهند کرد.>

در انتها چهار اسم نوشته شده بود که من هیچکدام‌ را نمی‌شناختم.

فوراً تصمیم می‌گیرم همچنان مانند همیشه به زندگی‌ام ادامه دهم؛ گویا که اصلا و ابدا چیزی رخ نداده است.

به هیچ روی مایل نبودم اقرار کنم که پدر و مادرم مرا ترک کرده‌اند. دو ‌بار مرا تنها گذارده و ترکم کرده‌ بودند. بار اول بعد از به دنیا آمدنم مادرم ترکم کرد و حالا در دوران نو‌جوانی پدرم تک و تنها رهایم کرده.

اگر این موضوع بر‌ملا شود پیش همه سر‌شکسته خواهم شد.

چه چیز کریه‌ای آیا در من وجود داشت؟ چه عاملی در من باعث می‌گردید که دوستم نداشته باشند؟

تصمیمم خدشه ناپذیر بود: به حضور پدرم در خانه تظاهر خواهم کرد. به گونه‌ای رفتار خواهم کرد که انگار او هنوز در این خانه زندگی می‌کند، غذا می‌خورد و شب‌های خسته کننده و طولانی خود را با من می‌گذراند.

به این خاطر بی ثانیه‌ای درنگ از خانه خارج شده و به مغازه‌ی موسیو ابراهیم می‌روم.

«موسیو ابراهیم، پدرم دستگاه گوارشش خوب کار نمی‌کند، آیا شما  چیزی برای خوب شدنش دارید؟»

«مومو، روغن زیتون بهترین دارو برای رفع یبوست است.» و شیشه‌ کوچکی را به من می‌دهد.

«مرسی. فوری می‌روم خانه و دارو را به او می‌دهم.»

با پولی که پدرم برایم گذاشته بود توانستم یک‌ماه زندگی کنم. یاد گرفتم که امضای پدرم را جعل کنم تا به نامه‌های مهمی که برایش فرستاده می‌شد از طرف او جواب دهم، مانند نامه‌هایی که از طرف مدرسه به خانه فرستاده می‌شد.

همچنان برای دو نفر غذا می‌پختم و هرشب بشقاب پدرم را روبرویم روی میز قرار می‌دادم، بعد از پایان غذا سهم او را در توالت می‌ریختم.

به خاطر همسایه‌ی روبرویمان، چند شبی در هفته روی صندلی راحتی او می‌نشستم، پلوورش را به تن و کفشهایش را به پا می‌کردم، روی موهایم آرد می‌پاشاندم و کوشش می‌کردم کتاب قرآن نویی را که به خواهش من موسیو ابراهیم به من هدیه داده بود، بخوانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:3  توسط سعید از برلین  | 

مشخص بود سؤال اشتباهی کرده و رنجش موسیو ابراهیم را فراهم آورده‌ام که دیگر مایل به ادامه صحبت کردن در باره‌ی بیماریش با من نبود. حق با او بود و به همین دلیل هنگام بازگشت تا رسیدن به خیابان <آبی> سکوت اختیار کردم.

 

با وجودیکه از واژه‌نامه‌ها همیشه دلسرد و مأیوس بودم‌ اما شدت نگرانی‌ام به خاطر موسیو ابراهیم باعث شد تا شب در خانه به کتاب لغات پدرم نگاهی بیندازم.

«صوفیسم: شاخه‌ی عرفانی اسلام، بر خلاف شرعیت بر توجه به درونگرایی تأکید می‌ورزد.»

بعد از مدتی مطالعه، درک کردن این‌که صوفیسم نوعی بیماری نیست برایم آسان شد و این کمی به آرام شدنم کمک کرد. صوفیسم نوعی از فکر و اندیشه بود ــ موسیو ابراهیم می‌گوید اندیشه‌هایی هم وجود دارند که شبیهِِِِِِِِِِِِِِ به بیماری‌اند.

بعد از مطالعه‌ی دقیق و دقت در معانی واژه‌ها دریافتم که موسیو ابراهیم با نوشیدن عرق رازیانه، مانند مسلمانها به خدا ایمان دارد، اما به نوعی‌که با خدعه و نیرنگ هم‌مرزیِ تنگاتنگی دارد؛ زیرا طوریکه نویسندگان دیکشنری شرح داده‌اند اگر <شرعیت> واقعاً « پیروی بی‌چون و چرا از قوانین» را معنا بدهد...، پس می‌توان ادعا کرد که موسیو ابراهیم صداقت و بی‌ریایی در کارش نیست و معاشرت من با او کار اشتباهی است.

اما اگر پیروی و احترام به قوانین بدین معنیست که باید وکیل مدافعی مانند پدرم باشم، با یک صورت خاکستری و یک چنین خانه‌ی ملال‌انگیزی، بنابراین من هم مانند موسیو ابراهیم ترجیح می‌دهم یک درویش باشم.

نویسندگان دیکشنری به تعریف و تفسیرشان چنین افزوده بودند: صوفیسم به وسیله‌ی دو تن به نامهای حلاج و غزالی پایه‌ریزی گشته است. نام‌هایی که آدم فقط می‌تواند در زیر شیروانی و حیاط خلوت با آنها زندگی کند، و در ادامه چنین شرح داده شده بود که صوفیسم یعنی درونگرا بودن و به نظر من کاملاً درست و صحیح آمد؛ موسیو ابراهیم هم در مقایسه‌ی با یهودی‌های خیابان‌مان همیشه کم حرف می‌زد.

هنگام غذا خوردن نتوانستم بر خود مسلط شوم و از پدرم که در حال خوردن گوشت شانه‌ی گوسفندی ذبح و پخته شده بود پرسیدم:

«پاپا، به خدا اعتقاد داری؟»

او نگاهی به من انداخت و آهسته گفت:

«می‌بینم که داری مرد می‌شوی.»

ارتباطی بین سؤالی که از او کردم و جواب پدرم نیافتم. یک لحظه به این فکر افتادم که شاید کسی از رفتن من پیش فاحشه‌هایِ خیابان <بهشت> به او چیزی گفته است، اما او ادامه داد:

«نه، من هرگز مؤفق نشدم به خدا معتقد باشم.»

«هرگز مؤفق نشدی؟ چرا؟ مگر آدم باید برای این‌ کار خیلی زحمت بکشد؟»

نگاهش را به سمت نیمه تاریک اطاق می‌چرخاند:

آره، برای اعتقاد داشتن به وجود خدا باید رنج و زحمت فراوان برد.»

«اما پاپا، مگر من و تو یهودی نیستیم؟»

«آره، هستیم.»

«و یهودی بودن با خدا رابطه‌ای ندارد؟»

«برای من دیگر رابطه‌ای ندارد. یهودی بودن برای من یعنی با خاطرات زندگی کردن، با خاطرات بد و عذاب‌آور.»

و در این لحظه صورتش طوری به نظر آمد که انگار چند آسپرین لازمش شده است. شاید هم به این خاطر چونکه او بر‌خلاف معمول کمی صحبت کرده بود. بعد از جایش بلند میشود و مستقیم به سویِ تخت‌خوابش برای خوابیدن می‌رود.

 

چند روز بعد پدرم با صورتی رنگ‌پریده‌تر از معمول به خانه می‌آید. من شروع به سرزنش خود می‌کنم. با خود فکر می‌کنم این گند و کثافات که به خورد او می‌دهم سلامتیش را نابود کرده‌. پدرم می‌نشیند و با ایما و اشاره به من می‌فهماند که چیزی برای گفتن دارد، که بعد از ده دقیقه مؤفق به گفتن آن می‌شود.

«موسی، در اداره دیگر به وجودم احتیاجی نبود و مرا اخراج کردند.»

این‌که دیگر کسی میل نداشت در اداره با پدرم کار کند زیاد باعث تعجبم نشد ــ حتماً موکلینِ مجرم را به افسردگی مبتلا می‌کرد ــ، در همین حال به این فکر کردم که هرگز یک وکیل از وکیل بودن نمی‌تواند دست‌ بکشد.

«من باید دنبال کار بگردم. یک جای دیگر، یک شهر دیگر. ما باید کمر‌بندهایمان را تنگتر ببندیم، کوچلوی من.»

و برای خوابیدن به سوی تخت‌خوابش می‌رود.

برای پدرم کاملاً بی‌اهمیت بود که من در این باره چه فکر می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط سعید از برلین  | 

یک‌هفته‌ی بعد موسیو ابراهیم مرا نزد دوست دندانپزشک خود که مطبی در خیابان <پروانه> داشت می‌فرستد. ظاهراً موسیو ابراهیم رابطه‌ی بسیار نزدیکی با دکتر داشت.

فردایِ آن‌روز موسیو ابراهیم را می‌بینم:

«مومو، موقع لبخند زدن دهانت را زیاد باز نکن، همین اندازه کافی است.

نه، شوخی کردم ... دوست من به من اطمینان داد که تو احتیاجی به سیم کشی دندان‌هایت نداری.»

و بعد با چشمانی خندان مانند شوالیه‌ای تعظیم بلند‌بالایی به من می‌کند.

«مومو خودت را تصور کن که در خیابان <بهشت> هستی با فلزی در دهان: چه کسی را میتوانستی متقاعد سازی که شانرده ساله‌ای؟

جمله‌ی آخر موسیو ابراهیم تیری بود که دقیق میان هدف نشست. برای به دست آوردن آرامشی که با شنیدن این خبر به ناگهان ترکم کرده بود از او پول خرده‌های بیشتری برای بسته‌بندی کردن تقاضا می‌کنم.

«موسیو ابراهیم، این‌ خبر را شما از کجا می‌دانید؟»

«من؟ من هیچ خبری ندارم. من فقط می‌دانم چه چیزی در کتاب قرآنم نوشته شده است.»

من به بسته‌بندی پول حرده‌ها ادامه می‌دهم.

«مومو، یسبار خوب و بجاست پیش حرفه‌ایها رفتن. بارهای اول باید همیشه نزد فاحشه‌هایِ حرفه‌ای رفت، پیش خانم‌هایی که در کار خود سر رشته دارند. بعدها، وقتی جریان کمی مشکل‌تر می‌شود، هنگامیکه ‌احساس هم در بین می‌آید، می‌توانی با آماتور‌ها هم خوش بگذرانی.»

کمی آرام گرفته و می‌‌پرسم:

«شما هم گاهی به خیابان <بهشت> سر‌ می‌زنید؟»

«در ِ‌ بهشت به‌روی همه باز است»

«موسیو ابراهیم شما منو دست میندازید و برای گول‌ زدن من ادعا می‌کنید با این سن و سالتان هنوز هم به آنجا می‌روید!.»

«چرا نه؟ مگر آنجا تنها برای افراد غیر بالغ رزرو شده است؟»

متوجه می‌شوم حرف اشتباهی زده‌ام.

«مومو، مایلی با هم گردشی کنیم و قدمی بزنیم؟»

«مگه شما قدم هم می‌زنید؟»

باز هم اشتباه، اما فوری لبخندی ضمیمه‌ی آن می‌کنم.

«نه، می‌خواستم بگم من شما را همیشه نشسته بر این چهار‌پایه دیده‌ام.»

از یپشنهاد موسیو ابراهیم آنفدر خوشحالم بودم که داشتم بال در‌می‌آوردم.

 

روز بعد موسیو ابراهیم پاریس را نشانم داد، پاریس زیبا را، جاهایی را که روی کارت پستال‌ها دیده می‌شوند، محله‌هایی که توریستها می‌رفتند. در امتداد <زاینه> با آن قوس بزرگش قدم زدیم.

«مومو، پلها را نگاه کن،<زاینه> این پلها را مانند زنی که شیفته‌ و شیدایِ دستبندهایش است دوست می‌دارد.»

سپس در میان پارکهای اطراف <کاخ الیزه> قدم زدیم و از کنار ساختمان تئاتر و محل خیمه‌شب‌بازی گذشتیم. به خیابان<فابورگ/ساینت/هونور> هم سر‌ زدیم؛ جایی‌که مغازه‌های زیادی وجود داشت و اجناسی با مارکهای معروف می‌فروختند: لاوین، هرمِز، ساینت/لاورنت،کاردین ...، بوتیکهایِ جالبی نبودند، بسیار بزرگ و خالی از مشتری؛ بر‌عکس مغازه‌ی موسیو ابراهیم که به اندازه ی یک دستشویی است و هیچ جایش محلی برای یک تار مویِ اضافه‌ را ندارد، جاییکه از کف آن تا سقفش روی هر قفسه ای، سه ردیف روی هم  و چهار ردیف کنار هم از وسایلی که لازمه‌ی زندگی است پر گشته است ــ و همین‌طور از اجناس نه چندان ضروری.

«واقعاً مسخره است موسیو ابراهیم، چقدر ویترین ثروتمندان فقیرانه به چشم می‌آید. انگار هیچ‌چیزی درون آن نیست.»

«مومو، این <حال و اکنون> است که نادر و لوکس‌اند و نه اجناس پشت ویترین‌ که در این بوتیک به قیمت خیلی گران به‌فروش می‌رسند.»

 

گردش و قدم‌زدن من و موسیو ابراهیم با رفتن به باغی دور افتاده و پنهان از چشم رهگذران نا‌آشنا در کاخ رویال به پایان رسید. در آنجا موسیو ابراهیم مرا به‌ ‌یک لیوان آب پرتقال دعوت کرد و همان‌جا بر روی چهارپایه‌ی کنار بار، بی‌حرکتی و آرامش معروفش را به هنگام جرعه‌ جرعه نوشیدن عرق‌ رازیانه‌اش باز‌یافت.

«موسیو ابراهیم، در پاریس زندگی کردن باید خیلی عالی باشه.»

«مومو خودت هم که در پاریس زندگی می‌کنی.»

«نه، من در خیابان <آبی> زندگی می‌کنم.»

به موسیو ابراهیم نگاه می‌کنم که چگونه هنگام نوشیدن عرق رازیانه‌اش لذت می‌برد.

«تا حالا فکر می‌کردم مسلمان‌ها الکل نمی‌نوشند.»

«آره درست شنیدی، اما من درویشم.»

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:33  توسط سعید از برلین  | 

 

حالا که موسیو ابراهیم به این مهربانی از من خواهش میکند و یک قوطی خوراک کلم هم به من هدیه کرده است، آن هم مرغوبترینش را، پس بادا‌‌باد من هم سعی خودم را میکنم ...

 

روز بعد، رفتارم مانند دیوانه‌ای بود که انگار در شب چیزی نیشش زده باشد: به رویِ همه لبخند می‌زدم.

"نه مادام، من تکالیف ریاضی را متوجه نشدم."

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

"من مؤفق به حلشان نشدم!"

"باشه موسی، من یکبار دیگر برایت توضیح میدهم."

برای اولین‌ بار نه از توپ و تشر خبری بود و نه از ملامت و سرزنش.

در سالن غذاخوری مدرسه ...

"می‌تونم لطفاً کمی بیشتر سس شاه‌بلوط داشته باشم؟"

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

"آیا ممکنه یک قوطی ماست‌میوه هم داشته باشم؟"

آنرا هم خیلی راحت بدست می‌آورم.

در زنگ ورزش اقرار کردم که کفش ورزشیم را فراموش کرده‌ام.

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش کردم!

"دیروز شستمشون و هنوز خشک نشده‌اند، موسیو ..."

معلمم میخندد و با دست به پشتم می‌نوازد.

انگار در عالم هپروت سیر می‌کردم. کسی تاب مقاومت در برابرم را نداشت. موسیو ابراهیم مؤثرترین اسلحه را به دستم داده بود. من تمام جهان را با لبخندم گلوله‌باران می‌کنم و دیگر کسی مانند حشره‌ای موذی با من برخورد نمی‌کند.

بعد از مدرسه به طرف <خیابان بهشت> می‌دوم. به زیباترین فاحشه مراجعه می‌کنم، یک سیاهِ بلند قد که همواره مرا از خود رانده بود.

"سلام!"

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

"بریم بالا تو اطاقت؟"

"شونزده سالت شده؟"

"معلومه که شانزده ساله‌ام. من از وقتی به دنیا آمدم شانزده سالم بود!

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

برای رفتن به اطاقش به بالا می‌رویم.

در پایان کار، هنگام پوشیدن لباس به او می‌گویم که خبرنگارم و در باره‌ی فواحش می‌نویسم.

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

... و اگر لطف کند و از زندگیش کمی برایم تعریف کند بی‌نهایت خوشحالم خواهد کرد.

"داری حقیقتو می‌گی، واقعاً تو خبرنگاری؟"

با لبخند جواب میدهم:

آره، دانشجویِ خبرنگار ..."

او شروع به صحبت کردن برایم می‌کند و من متوجه پستان‌هایش می‌شوم: وقتی سخنانش جاندار و با روح می‌گردید، پستانهایش آرام به بالا و پایین می‌جهیدند. باورش برایم مشکل است. یک زن با من صحبت می‌کند. یک زن. او صحبت می‌کرد و من با لبخندی در گوشه‌ی لب به او نگاه می‌کردم.

 

وقتی‌ پدرم به خانه آمد مانند هر شب در در‌آوردن کت به او کمک کردم و در روشنایی نور تملق و دم‌جنبانی برایش به‌جا ‌اوردم تا ببیند.

"غذا آماده است."

و بلافاصله یک لبخند ضمیمه‌اش می‌کنم!

او با تعجب به من نگاه می‌کند.

لبخند زدن در پایان روز چندان آسان هم نیست، اما من تمام کوششم ‌را می‌کنم و به لبخند‌ زدن ادامه می‌دهم.

"ٱیا کار خطایی انجام داده‌ای؟"

نقش خنده بر لبم محو می‌گردد. سعی می‌کنم دلسرد نشوم و هنگام سرو کردن دسر دوباره لبخندی به‌رویش زدم.

مضطربانه نگاهم کرد و گفت:"بیا جلوتر."

احساس کردم لبخندهایم بَرنده شده‌اند. یک قربانی جدید.

نزدیکش می‌شوم. شاید می‌خواهد ببوسدم؟ برایم یکبار تعریف کرد که <پوپول> را با اشتیاق می‌بوسیده چونکه او خیلی ملوس و تو دلبرو بوده است. شاید‌که <پوپول> از جریان لبخند زدن از ابتدای خلقت آگاه بوده؟ یا شاید هم مادر به خود زحمت داده و آنرا به <پوپول> در کودکی آموزانده است.

کاملاً به او نزدیک شده و خود را به شانه‌اش آویزان می‌کنم. صدایِ برخورد مژه‌هایش را می‌شنوم. من لبخند می‌زنم. از یک گوش به گوش دیگرش می‌خندم.

"من تا حالا نمی‌دانستم دندانهایت کج‌اند، باید پیش دندانپزشک بروی."

بعد از این ماجرا شروع کردم هر شب بعد از به خواب رفتن پدرم نزد موسیو ابراهیم بروم.

 

"مقصر من هستم، اگر من هم مانند <پوپول> بودم، پدرم می‌توانست راحت‌تر دوستم بدارد."

"از کجا می‌دانی که چنین می‌‌شد؟ <پوپول> هم رفته."

"خوب رفته باشه"

"شاید تحمل کردن پدرت براش سخت بوده."

فکر می‌کنید که این‌طور باشه؟"

"اینکه او دیگر اینجا نیست خود دلیلی کافیست."

هنگام بسته‌بندی کردن پول خرده‌هایِ موسیو ابراهیم کمی آرام می‌گیرم.

"موسیو ابراهیمِ، شما <پوپول> را می‌شناختید؟ او را دیده بودید؟ به نظرتون <پوپول> چه‌جور آدمی بود؟"

موسیو ابراهیم طوری‌که انگار مایل به جواب‌ دادن نیست ضربه کوتاهی به دخل می‌زند.

"مومو، من تو‌ را صد‌ بار، نه، هزار باربیشتر از <پوپول> دوست دارم."

"که این‌طور؟"

تا اندازه‌ای خوشحال بودم، اما نمی‌خواستم آنرا نشان دهم. آدم باید از خانواده‌اش دفاع کند، دستم را مشت کرده و دندان قرچه‌ای می‌کنم.

"موسیو ابراهیم، مواظب باشید، من به شما اجازه نمی‌دم در باره‌ی برادرم بد صحبت کنید. چه دشمنی‌ای با <پوپول> دارید؟"

"او خیلی مهربان بود، اما مومو برای من عزیزتره."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:52  توسط سعید از برلین  | 

دوستی و آشنایی با موسیو ابراهیم و فاحشه ها، زندگی کردن من با پدرم را سخت‌تر ساخته بود.

آغاز به کاری وحشتناک و  سرگیجه ‌آور کرده بودم: مقایسه. در کنار پدرم همیشه سردم میشد. نزد موسیو ابراهیم و فاحشه‌ها اما هوا گرم بود و روشن.

ارتفاع و ژرفایِ کمد کتابها را از نظر گذراندم؛ یک قطعه میراث، تمام کتابهایی را‌ که از قرار معلوم باید جوهر و عصاره‌ی معنویت بشری را در خود حمل کنند، چرکنویسی از قوانین باطله، فراست و زیرکی فلسفه، در تاریکی آنها را تماشا می‌کردم  ــ"موسی، حفاظ جلوی پنجره‌ها را ببند، نور به جلد کتاب‌ها آسیب می‌رساند"ــ، سپس پدرم را از نظر گذراندم که رویِ صندلی راحتیش زیر نور دایره‌وار‌‌‌ِ چراغ پایه‌داری که مانند  هاله‌ای زرد رنگ از خرد و آگاهی بالایِ کتابش قرار داشت مشغول کتاب خواندن بود. دیوار ِ فضل و دانش او را در محاصره‌ی خود گرفته و دیگر توجه‌ای به من نمی‌‌کرد، حتی آن مقداری‌که به سگ محبت می‌کنند را از من دریغ می‌داشت ­­ــ او از سگ متنفر بود ــ، حتی یک‌بار هم سعی نکرد استخوان کوچکی از دانسته‌ها و دانشش را جلویم پرتاب کند. با کوچکترین صدایی می‌بایستی از او معذرت‌خواهی می‌کردم ...

"موسی، ساکت. من دارم کتاب می‌خوانم. من دارم کار می‌کنم ..."

واژه‌ی کار ارزشمند بود و پر قدرت‌ و دلیل برائت هر عملی ...

"معذرت می‌خوام پاپا."

"افسوس، خوشبختانه برادرت <پوپول> طور دیگری بود."

نام دیگر عقده‌ی حقارت من <پوپول> بود. پدرم، به محض اینکه کوچکترین خطایی از من سر‌میزد خاطره‌یِ برادرم را مانند سنگی به سویِ سر و صورتم پرتاب می‌کرد. "پشتکار و جدیت <پوپول> در مدرسه زبانزد اولیایِ مدرسه بود. <پوپول> عاشق ریاضیات بود، <پوپول> وان حمام را کثیف نمی‌کرد، <پوپول> هرگز اثر شاش‌اش به در ‌و‌ دیوار توالت مشاهده نمی‌شد، <پوپول> کتاب خواندن را بیشتر از هر‌ کاری دوست می‌‌داشت، کتابهایی را که من دوست دارم او هم از خواندنشان لذت می‌برد."

این‌که چرا و به چه دلیل مادرم بعد از مدت کوتاهی پس از به دنیا آوردنم به‌ همراه <پوپول> من و پدرم را ترک کرد کاملاً برایم قابل درک است. با خاطرات جنگیدن برایم به قدر کافی سخت و طاقت‌فرسا می‌باشد، اما زندگی کردن با گوشت و خون و استخوانِ بی‌نقص و عیبی مانند <پوپول> می‌توانست به راحتی از عهده‌ی طاقت من خارج باشد.

"پاپا، اگر <پوپل> پهلویِ ما زندگی می‌کرد، فکر میکنی مرا دوست می‌داشت؟"

پدرم خیره به من می‌نگرد، یا بهتر است که بگویم، مضطربانه کوشش می‌کند سر از دنیای درونم در‌آورد.

"این چه سؤالی‌ است‌که تو می‌پرسی!"

بهترین جواب در نوع خودش!: این چه سؤالی است که تو می‌پرسی!

یاد گرفته بودم آدم‌ها را با چشمان پدرم ببینم؛ با بد‌گمانی، با تحقیر و بی احترامی ... اما با یک عرب خرده‌ فروش گفتگو کردن، گرچه او عرب نبود ــ زیرا " در پیشه‌ی ما عرب بودن بدین معنیست: از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازه‌ات باز باشد، حتی در یکشنبه ها." ــ، و کمک به فواحش از کارهای دلخواهم بودند که من در کشویِ مخفی سرم از نگاه دیگران محفوظشان می‌داشتم؛ کارهایی‌‌که به زندگی رسمی‌ام تعلق نداشتند.

روزی موسیو ابراهیم از من پرسید: "مومو، چرا تو هرگز لبخند نمی‌زنی؟"

این سؤال مانند مشت محکمی به صورتم خورد، ضربه‌ای کاری که من آماده‌اش نبودم.

"لبخند تنها برای مردمان ثروتمند است، موسیو ابراهیم. من توان انجام دادن آن‌را ندارم."

شاید برای به خشم آوردنم بود که شروع به خندیدن کرد.

"منظورت این است‌که من ثروتمندم؟"

"شما همیشه داخل دخل‌تان اسکناس وجود دارد. من کسی را نمی‌شناسم به قدر شما در روز این همه اسکناس ببیند."

"اما اسکناسها را برای خرید جنس و کرایه‌ی مغازه احتیاج دارم. میدونی مومو، در پایان ماه چیز زیادی از اسکناسها برایم باقی نمیماند." و طوریکه انگار قصد به خشم آوردنم را دارد قهقه‌ی بلندی سر می‌دهد.

"موسیو ابراهیم، وقتی من میگم لبخند زدن چیزی برای ثروتمندان است منظورم این است‌که فقط برای آدمهای خوشبخت است."

"اما تو در اشتباهی. ابن لبخند است که خوشبختی می‌آفریند."

"چرند و پرند."

"سعی کن لبخند بزنی، پشیمون نمیشی"

گفتم که:"چرند و پرند."

"مومو، تو آدم مؤدبی هستی؟"

"باید مؤدب باشم، وگر‌نه تنبیه میشوم."

"مؤدب بودن خوب است. لطف داشتن و مهربانی اما بهتر است. اگر سعی کنی و  لبخند بزنی، مطمئن باش که دنیا هم به رویت خواهد خندید."

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:5  توسط سعید از برلین  | 

در آن روز من و موسیو ابراهیم با هم دوست شدیم.

طبیعیست که میبایستی از آن به بعد قوطیهای کنسرو را از جای دیگری بدزدم، اما موسیو ابراهیم قسمم داد:

"مومو، فراموش نکن؛ تو باید هر وقت فکر دزدی به سرت افتاد، فقط از مغازه من دزدی کنی."

موسیو ابراهیم بعد از این دیدار، در عرض تنها چند روز هزاران نیرنگ و کلک به من آموزاند که چگونه از پدرم کلاهبرداری کنم بدون آن‌ که او متوجه شود: نانهای کهنه و باقیمانده‌ی از دیروز و پریروز را برایش دوباره گرم کرده و به‌ خوردش دهم؛ قهوه را هربار با مقداری از مالت مخلوط کنم؛ بسته های چای ِ فوری را دو بار مصرف کنم؛ شراب بوژوله‌ی گرانقیمتش را با شرابهای ارزان قیمتِ سه فرانکی مخلوط کنم؛ و یکی از بهترین و تحسین برانگیزترین الهاماتش که نشان میداد موسیو ابراهیم چه استاد زبردستی در دست انداختن جهان و جهانیان است این بود: هنگام پختن خورش از غذای مخصوص سگها استفاده کن.

دیوار جهانِ بزرگسالان که سرم دائماً به آن اثابت میکرد با کمک و همیاریِ موسیو ابراهیم شکافی برداشت و از میان آن دستی برای کمک به طرفم دراز گردید.

دوباره دویست فرانک پس انداز کردم، دوباره میتوانستم ثابت کنم که یک مرد هستم.

در <خیابان بهشت> مستقیم به سوی در ورودی‌ایکه کنارش صاحب جدید عروسک خرسی‌ام ایستاده بود رفتم. به عنوان هدیه صدفی به همراه داشتم. صدفی حقیقی از دریایی حقیقی که کسی به من هدیه داده بود.

دختر با لبخندی از من تشکر کرد.

در این هنگام مردی مانند موش رم کرده‌ای از دالان خانه به بیرون میجهد و پا به فرار میگذارد. فاحشه‌ای فریاد زنان بدنبالش میدود.

"نذارید فرار کنه! آی کیفم! نگهش دارید، نذارید فرار کنه!"

بدون هدر دادن ثانیه ای پایم را به جلو می‌برم. دزد پایش به پایم گیر میکند، سکندری میخورد و بعد از چند متری با سر به زمین می‌افتد و من خودم را رویش پرت میکنم.

دزد سرش را به طرف بالا میگیرد و متوجه کم‌سالیم میشود، پوزخندی به رویم میزند. قصد مشت و مال دادنم را میکند که دختر فریاد زنان وسط خیابان میدود. دزد، غضبناک از جایش بلند میشود و شتابان صحنه را ترک میکند. خوشبختانه فریاد فاحشه از به کار انداختن عضلاتم در نبرد با دزد جلوگیری میکند.

فاحشه، تلو تلو خوران با آن کفش پاشنه بلندی که به پا داشت خود را به من میرساند. کیفش را به او برمیگردانم و او آنرا با خوشحالی فراوان به سینه های شهوت برانگیزش میفشارد.

"خیلی ممنون، کوچولو. میتونم کاری برات بکنم؟ دلت میخواد بریم خونه‌ی من؟"

پیر بود. حداقل سی سال را داشت. اما، همانطور که موسیو ابراهیم همیشه میگوید، آدم اجازه ندارد پیشنهاد یک خانم را رد کند.

"O.K "ای میگویم و به طرف اطاقش براه می‌افتیم.

صاحب عروسک خرسی‌ام به خاطر این‌که همکارش مشتری او را از چنگش ربوده برآشفته به نظر می‌آمد. هنگام رد شدن از کنارش زیر گوشم زمزمه کرد:

"فردا بیا. من مجانی کارتو راه میندازم."

البته من تا فردا صبر نکردم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 7:3  توسط سعید از برلین  | 

 

"پس چرا مردم میگن که شما تنها عرب این خیابان هستید اگر شما اصلاً عرب نیستید؟"

"مومو، در پیشه‌ی ما عرب بودن بدین معنیست: از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازه‌ات باز باشد، حتی در یکشنبه ها."

گفتگویمان کوتاه بود. یک جمله در روز. به قدر کافی وقت داشتیم. او وقت داشت چون پیر بود و من چونکه جوان بودم. و هر دو روز یکبار کنسروی از او میدزدیدم.

تصور میکنم اگر ما با برژیت باردو مواجه نمیشدیم دو سالی طول میکشید تا یک گفتگوی یک ساعته با هم میداشتیم.

در <خیابان آبی> بروبیایی بر پا بود. خیابان را بسته و تردد اتوموبیل در آن ممنوع شده بود. فیلمبردارها مشغول فیلمبرداری بودند.

تمام جانداران <خیابان آبی> و <خیابان بهشت> که آلت تناسلی داشتند در هیجان کامل به سر میبردند. خانمها میخواستند با چشمان خود ببیند که آیا ب.ب واقعاً آنجور که میگویند زیبا است یا نه؛ مردان نمیتوانستند دیگر درست فکر کنند، چون که مغزشان داخل آخور شلوارشان لیز خورده بود. برژیت باردو اینجاست! با آن اندام رعنا و زیبایش، برژیت باردو!

خودم را از پنجره به بیرون خم میکنم. به ب.ب مینگرم و  ناخواسته فکر گربهُ‌ی همسایه‌ طبقه چهارم به سراغم میآید؛ یک گربه‌‌ی زیبا که لمیدن روی بالکن در زیر تابش خورشید را دوست میدارد، بخاطر شوق زندگی، بخاطر تنفس کردن، بخاطر چشمکهای ناز زدن تا ستایش و تحسین درو کند.

با دقت کردن بیشتر متوجه شباهت ب.ب با فواحش <خیابان بهشت> میگردم بدون آنکه درک کنم در حقیقت فواحش <خیابان بهشت> میباشند که خود را مانند برژیت باردو آرایش میکنند تا راحتر مشتری به تور اندازند. بعد با تعجب فراوان موسیو ابراهیم را کنار در مغازه اش میبینم. برای اولین بار _در هر صورت از هنگامیکه من به دنیا آمده ام_ چهارپایه اش را ترک کرده بود.

بعد از تماشای لمیدنهای عشوه برانگیز برژیت باردو جلوی دوربین فیلمبرداری، به دختر زیبای مو طلایی که خرس عروسکی‌ام را هدیه دادم فکر کردم. تصمیم میگیرم پایین نزد موسیو ابراهیم بروم و  از موقعیت پیش آمده استفاده کرده و چند قوطی کنسرو بدزدم.

فاجعه! او دوباره پشت دخلش نشسته است. چشمانش اما خندانند و نگاهش از بالای صابونها و گیره‌های رختشویی به برژیت باردو دوخته شده بود. اینچنین او را هرگز ندیده بودم.

"موسیو ابراهیم آیا شما متأهلید؟"

"البته که متأهلم."

در این لحظه نمیتوانستم قسم بخورم که آیا حقیقتاً موسیو ابراهیم  آنقدر پیر است که همه فکر میکردند.

"موسیو ابراهیم! تصور کنید شما و همسرتان و برژیت باردو در یک قایق نشسته اید. قایق واژگون میشود. شما چه میکنید؟

"من شرط میبندم که خانمم میتواند شنا کند."

تا آنروز چنین چشمان خندانی ندیده بودم، از ته قلب میخندیدند، آتشبازی میکردند.

ناگهان موسیو ابراهیم طوریکه انگار میخواهد زیر دامن زنی را بنگرد خود را خم میکند: برژیت باردو داخل مغازه اش میگردد.

"صبح به خیر موسیو، آیا آب دارید؟"

"برای شما همیشه، مادمازل."

و حادثه‌ی خارج از تصور اتفاق می‌افتد: موسیو ابراهیم شخصاً می‌رود و شیشه‌ی آبی را از روی قفسه برمیدارد و برای ب.ب میآورد.

"مرسی، موسیو. چقدر بهتون بدهکارم؟"

"چهل فرانک مادمازل."

ب.ب شوکه میشود. من هم همینطور. یک شیشه آب در آنزمان دو فرانک ارزش داشت.

"من نمیدونستم که آب در اینجا به این با ارزشیست."

"آنچه با ارزش است ستاره گان نامی میباشند و نه آب."

با چنان دلربایی و چنان لبخند مقاومت شکنی آنرا بیان کرد که برژیت باردو صورتش کمی سرخ میگردد، چهل فرانک را کنار دخل میگذارد و می‌رود.

درک آنچه رخ داد برایم مشکل بود.

"موسیو ابراهیم، فکر نمیکردم شما بی شرم و گستاخ باشید."

"خُب پسر جان، من هم باید پول کنسروهایی را که تو از من به غارت میبری به طریقی تهیه کنم."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:10  توسط سعید از برلین  | 

تقریباً در همین ایام بود که موسیو ابراهیم را شناختم.

مسیو ابراهیم همیشه به همین پیری بوده که هست. همه‌ی اهالی <خیابان آبی> و خیابان‌های اطراف میتوانستند بخاطر بیاورند که مسیو ابراهیم همیشه این مغازه که در آن فرآورده های مستعمراتی یافت میشود را داشته است، از ساعت هشت صبح تا دیر وقتِ شب روی چهارپایه‌ای که میان دخل و وسایل نظافت قرار دارد بدون حرکت مینشیند، یک پایش در راهرو و پای دیگرش را در زیر جعبه ای از بسته‌های کبریت قرار میدهد، با یک روپوش خاکستری رنگ که بر روی پیراهن سفیدی پوشیده شده است، دندانهایی دارد از جنس عاج، سبیلی نازک و چشمانی مانند پسته سبز و قهوه ای، روشنتر از پوست قهوه ای رنگش که پر از لکه های ِ خرد است.

 

معروف بود که موسیو ابراهیم مرد عاقل و خردمندیست. شاید به این خاطر چون او بیش از چهل سال تنها عربِ محله یهودیها بود. شاید به خاطر اینکه زیاد لبخند و حرف کم میزد. شاید هم چون او بر سرعت و هیجان عادیِ روزانه ای که مردم با آن درگیرند پیروز گشته بود، مخصوصاً بر سرعت و التهاب پاریسی ها. مانند شاخه‌‌‌‌‌ای بود که در چهارپایه فرو کرده باشندش، هرگز از جایش تکان نمیخورد، هیچگاه در حضور مشتری _مهم نبود مشتری چه کسیست_ قفسه ها را پر نمیکرد، از نیمه‌ی شب تا هشت صبح ناپدید میگشت و کسی نمیدانست که او به کجا میرود.

 

هر روز باید خرید میرفتم و غذا را آماده میکردم. تنها جنسی که برای تهیّه غذا میخریدم کنسرو بود. نه به این خاطر که تازه بودند، بلکه چون پدرم پول تنها خرید یک روز را به من میداد، بگذریم از این که درست کردن غذا با کنسرو ساده تر بود!

برای تنبیه کردن پدرم که به من تهمت دزدی زده بود شروع به دزدی از او کردم و همزمان از مسیو ابراهیم هم میدزدیدم. البته کمی خجالت میکشیدم، اما به خاطر پیروز شدن بر خجالتم هنگام پرداخت پول تمام فکرم را متمرکز کردم به اینکه:

چه اهمیتی دارد، او تنها یک عرب است!

هر روز به چشمهای مسیو ابراهیم نگاه میکردم و این باعث جرئت و جسارتم میگردید.

چه اهمیتی دارد، او تنهال یک عرب است!

"من عرب نیستم، مومو، من از هلال ماه طلاییم."

وسایل خریداری شده را برمیدارم و خسته و کوفته از مغازه خارج میشوم. موسیو ابراهیم میتواند فکر کردنم را بشنَود! اگر چنین باشد پس شاید اینرا هم بداند که من از او دزدی میکنم؟

در روز بعد کنسروی ندزدیدم اما از او پرسیدم:

"هلال ماه طلایی چیست؟"

باید اقرار کنم تمام شب تصور میکردم که موسیو ابراهیم بر نوک یک هلال ماه طلایی نشسته و در آسمان پُر ستاره در حال پرواز است.

"هلال ماه طلایی نام منطقه ایست که از آناتولی شروع میشود و تا ایران ادامه‌اش است، مومو."

روز بعد، در حال در آوردن کیف پولم گفتم:

"من اسمم مومو نیست، اسم من موسی است."

 در روز بعد او بود که در جواب گفت:

"میدانم که نامت موسی است و من به این خاطر مومو صدایت میکنم چونکه مانند موسی مهم به گوش نمیآید."

روز بعد هنگام شمردن پول‌خوردهایم پرسیدم:

"شما چه مخالفتی با نام موسی دارید؟ موسی نامی یهودیست و نه عربی."

"من عرب نیستم، مومو، من مسلمانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط سعید از برلین  | 

تقدیم به ماهور مهربان.

یازده ساله بودم که قلک پولم را که خوکی از جنس چینی بود گردن زدم و با پول درون شکمش پیش فاحشه ها رفتم.

قلک پولم، لعاب داده شده و رنگهای به کار رفته در آن مانند قی و استفراق بود و شکافی داشت که سکه از آن داخل میشد ولی دوباره خارج ساختنش غیر ممکن بود.

پدرم این قلک <مسیر یکطرفه> را برایم انتخاب کرد چونکه با فلسفه و جهانبینیش همخوانی داشت: پول را باید پس اندازش کرد و نه خرج.

درون شکم خوک چینی‌ دویست فرانک وجود داشت. ثمره‌ی چهار ماه جان کندن بود.

یک روز صبح قبل از رفتن به مدرسه  پدرم به من گفت:

"موسی، من سر در نمیاورم ... مقداری پول ناپدید شده ...، از این لحظه به بعد تمام پولهای پرداختی برای خرید خانه را در دفتر مخارج روزانه ثبت میکنی."

اینکه در مدرسه مانند سگ پاچه‌ات را میگیرند کافی نیست، در خانه هم همینگونه با تو رفتار میکنند: شستشو، مانند گاو زحمت کشیدن، آشپزی، مواد خریداری شده برای خانه را حمل کردن، این هم بس نیست! تنها و بی کس در یک خانه بزرگ زندگی کردن، تاریک، خلوت و بدون عشق، بیشتر برده بودن تا پسر یک وکیل مدافع بدون مشتری و بدون همسر. و چون این مکافاتها برایم کافی نبودند، بنابراین متهم به دزد بودن هم شدم! حال که مهر تهمتِ دزدی بر پیشانیم خورده شده پس چرا دزدی نکنم؟

دویست فرانک در شکم قلکم جای داشت و قیمت یک دختر در <خیابان بهشت> دویست فرانک بود و کسی‌که قصد مرد شدن می‌کرد می‌بایستی آن‌را بپردازد.

چند خانم اولی شناسنامه ام را می‌خواستند ببیند. با وجود صدا و وزنم باورشان نمی‌شد که من شانزده ساله‌ام  _ من مانند کیسه‌ای از شکر چاق بودم _ و به ادعایم که: شانزده ساله‌ام مشکوک بودند؛ حتماً در تمام سالیانی‌که من با کیسه‌ی خرید از اینجا عبور میکردم مرا می‌دیدند و شاهد بزرگ شدنم بوده‌‌اند.

در انتهای خیابان، در کنار در ورودی دختر جدیدی ایستاده بود. توپول بود و مانند یک عکس زیبا. من پولم را به او نشان دادم و او خندید.

" و تو شانزده سالته؟"

"آره، از امروز صبح شانزده ساله شدم"

داخل خانه شدیم. باورش برام سخت بود؛ او بیست و دو سال داشت، دهسال از من بزرگتر بود و تنها به خاطر من آنجا بود. او به من یاد داد که چطور اول باید خود را شست و بعد عشقبازی کرد ...

البته خودم آن را می‌دانستم، اما گذاشتم حرفش را بزند تا احساس بهتری پیدا کند، از آن گذشته از صدایش خوشم می‌آمد، کمی سرکشانه و کمی هم غمناک بود. در تمام مدت نیمه بیهوش بودم. در آخر به موهای سرم دست کشید و گفت:

"تو باید دوباره بیایی و برام هدیه کوچکی بیاری".

نزدیک بود تمام خوشیم ضایع شود: من هدیه کوچک را فراموش کرده بودم.

این هم از اقبال من. من یک مرد بودم، غسل تعمید داده شده میان ران‌های یک زن. زانوهایم چنان لرزان بودند که به سختی می‌توانستم خود را روی پاهایم نگاه دارم و دیری نگذشته دردسر شروع شد: من هدیه کوچک معروف را فراموش کرده بودم.

تند با قدمهای بلند خو را به خانه می‌رسانم، به اطاقم هجوم برده و تمام وسایلم را از نظر می‌گذرانم تا با ارزشترینش را که برای هدیه دادن مناسب است پیدا کنم، بعد مستقیم به سوی <خیابان بهشت> میدوم. دختر دوباره کنار در ورودی ایستاده بود و من خرس عروسکیم را به او هدیه می‌دهم.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط سعید از برلین  | 

 

counter