تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد

 

خدا: در تعجبم چرا مردم میگویند خدا نادیدنیست و یکی از مهارتهای مرا به حی و حاضر بودنم در همه جا میدانند!

من: خب، منم نمیتونم همیشه شما رو ببینم، الّا وقتی گذرتون به کلبه محقرم میافته و من در خوابم. فقط در این وقت برام خیلی دیدنی میشید.

خدا: من هم از تو و کارهای تو گاهی تعجب میکنم و مرتب از خودم میپرسم سرانجام بشر به کجا خواهد رسید!

...

مسیح در حین آموزش پرواز به نوزاد مرتب گوشزد میکرد: فراموش نکنی! با باز نباید پرید! کبوتر با کبوتر، باز با باز!

...

بی تو، تابستانم فصلیست بی خورشید. 

...

برگها در پائیز بی دست اند، برگها در پائیز بی پایند. برگها در پائیز با سر فرو میریزند.

...

لاله پژمرده گشت، رنگ آفتاب پرید. 

...

به ابر میگم بالای چشمت ابروست، فوری گریه ش میگیره. 

...

پیچش رد نگاه به یک واژه‌ی خواب آلوده هنگام سحر.

...

باز آتش خشم دود به پا داشت

باز خاکستر غم آتش به جان داشت

باز رهگذری زار بخندید

باز اندیشه به احساس جفا داشت

http://saidazberlin.de/Hannah%20plays%20Chopin.wmv

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:4  توسط سعید از برلین  | 

شانه ام خورد به تن اش

سرم را بالا کردم

صورت زیبایش از سرم هوش پراند

دهان به عذر خواهی گشوده

ناخواسته اما گفتم:

شما هزاران بار زیباتر از آنچه میخوانم هستید.

میخندد

به کتاب در دستم نگاهی انداخته

در حال رفتن میگوید:

با اینکه کتاب را خونده ام

اما به یاد شما امشب آنرا باز هم خواهم خواند.

 

او میرود

من چشم باز میکنم

دست زیر تن مانده و خوابرفته من بوی خوش غریبی میداد.

http://saidazberlin.de/21November.wmv     

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:39  توسط سعید از برلین  | 

 

تضادی میان شب و روز، گذشته و آینده وجود ندارد. ماه و خورشید هر دو در یک زمان ظاهر میگردند.

 

***  

مردم از افراد مقتدر جهان صحبت میکنند، اما نمیدانند که ما همه توانائیم. گنج های جهان متعلق به ماست و میتوانیم از آن به دیگران هدیه دهیم.

 

***

آنچه به وقوع پیوسته دیگر وجود ندارد و خاطره ای بیش نیست، و آنچه هم که قرار است واقع شود هنوز موجود نیست. تنها فضای واقعی که ما میتوانیم در آن زندگی را تجربه کنیم، زمان حال میباشد. واقعیتی دیگر بجز این غیر واقعیست.

 

***

زمانیکه ما با فریاد با همدیگر بحث و گفتگو میکنیم و اجازه میدهیم که واژه ها ما را با خود ببرند و از استفاده آنها به وجد می آئیم، واژه ها با تهاجمشان همه چیز را خفه میسازند و ما صدای سقوط را که کاملاً نزدیک ما قلبِ صخره ها را میساید نمیشنویم. از چشمانت قبل از هرچیز برای دیدن درون خود بهره جو. هنر "بگذار شود، آنچه خواهد شد" را بیاموز و هنگام خارج گشتن دائمی فرمان از دست تنها در خودت آن نقطه پایدار را بیاب.

 

***

آنچه را که ما در جهان به عنوان واقعیت قبول داریم پایدار و ثابت نیست. با گذشت هر ثانیه جهان شکلی دیگر میگردد. گردش سریع، هیجانات، اتم ها، مولکولها... همه چیز در حرکت و در حال تغییر است. 

http://saidazberlin.de/20.75November.wmv     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:5  توسط سعید از برلین  | 

 

 

ما زنده ایم،

در نبردیم

مبادا زندگی خالی از شادی شود.

در نبردیم با خود،

با زندگی.

در نبردیم با هم _  تو با من،

من با تو که خدای منی و بی تو سرگردانم.

 

با سیاهی در دالان تاریک درون در جنگیم

تا پیروزی بر او

طعم شیرین سفیدی گیرد.

در نبردیم با هم،

مانند پاتیناژ بازی بر بخ

میخرامی و میجنگی با من.

http://saidazberlin.de/20.5November.wmv     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  | 

  

خجالت نکش! این حق توست که از موقعیت های زندگی و یا بر حسب ایمانت از خدایان حافظ خود مقدار زیادی خوشبختی طلب کنی.

***

توفیقی که بر پایه غرور بنا گردیده است هرگز پایدار نخواهد ماند. او از درون خرد خواهد گشت و به هنگام سقوط انسان را در خود دفن خواهد کرد. او مانند عفریتی افسانه ای هر چیزی را با ولع میبلعد.

 

***

برایت روشن است و خوب میدانی که زندگی میان تولد و مرگ کوتاه است. از آن چیزی بساز! زندگی را راه سریعی برای کسب دانش و خرد به شمار آور. وقت خود را بیهوده تلف نکن. زندگی تو از اکنون شروع میگردد.

 

***

همواره در نظر داشته باش که کارهایت را برای خشنودی دیگران به انجام رسانی. کامیابی حاصل از کارهای ات متعلق به تو نیستند، بلکه به نزدیکانت تعلق دارند. خشنودی آنهاست که کامیابی ات را تاجدار میسازد.

 

http://saidazberlin.de/20November.wmv

     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:14  توسط سعید از برلین  | 

 

هنگامیکه مشغول مشاهده کودکی هستی، سعی کن احساس او را درک کنی، سعی کن در شادی و رویاهایش شریک شوی. کودک درونت را دوباره به زندگی کردن فرا خوان. این تجربه انسانی برایت شادی بزرگی به ارمغان آورده و حس رهائی عمیقی به تو خواهد بخشید و تو دوباره جسارت زندگی کردن را بدست خواهی آورد و خواهش دوست داشتن و کشف هرچه نو است در تو زنده میگردد.

 

***

برای پیشرفت باید غالباً حرکت جهان و غوقای آن را تا حد امکان نادیده انگاشت. خود را به کودکان نزدیک ساز. بگذار قدم زدن عادت شود.

 

*** 

برای بازی کردن با کودکان خود، زانو زده بر روی زمین اطاق و در میان سپاهیان جنگنده و کتابهای سرخ و طلائی زیبا مکث و تردید نکن. دوباره جدالهای لافزنانه افسانه و حکایتها را بیاب، آن اژدها را که مظهر پیروزیست، و آن سرزمین همیشه یخبندان و پرنسس های اسرارآمیز را بیاب. قلب خوشبخت توانا به نگهداری معجزه زندگیست و از خشکیدن جسم جلوگیری میکند _ بیماریهای بزرگسالان.

 

***

روح و ذهن ِ دوران کودکی جشن دائمی زندگیست، یک چشمه از شادی مستمر. او ما را از بند عادتهای سخت و ناپسند که غمگین و ناخشنودمان میسازند و از دست خشونت و بیرحمی گیتی نجات میدهد. و سپس ما دیگر خرد شده و از هم پاشیده نیستیم. روح و ذهن دوران کودکی عشق را به تمامیت به ما اهدا میکند.  

http://saidazberlin.de/19.75November.wmv

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:54  توسط سعید از برلین  | 

 

دروکپا رینپوشه، این استاد راه دیامنت Vajrayan در تئوری های طولانی ِ فوائد مراقبه و تکنیکهای تجسمی هیچگاه گم نمیگشت. به هر سؤالی که از او پرسیده میشد بی درنگ با تصویری مناسبِ با مشکل طراح سؤال پاسخ میداد. جواب هایش پیوسته پرده از آنچه عمده بود برمیداشت و به دل مینشست، طوریکه انگار آنها چادر تاریکی را میدرند. هر یک از پاسخهایش آگاهی را ارتقاء داده و پنجره ای به سوی نوعی تازه از بینش میگشود.

دروکپا رینپوشه به ترویج شفاهی تعلیماتش بسنده نکرد. او آنها را با مرکب روی کاغذ سفید نوشت و از آنها طومارهای کوچکی ساخت که یادآور طومارهای دعا و عبادت سنتی اند. او تک تک حروف را با کمال دقت یک کالیگراف میکشید و در اثنای نوشتن هر متن در باره شان مراقبه میکرد.

من تا هنگام مرگ او تا سال 1989 در دارامسلا ماندم. سعی کردم توصیه و پندهای او را به یکی از زبانهای غربی برگردانم، بدون آنکه به روح روشن آنها خللی وارد آید و هر کدام از آنها بتوانند تأثیر کامل خود را حفظ کنند.

http://saidazberlin.de/19.5November.wmv    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:2  توسط سعید از برلین  | 

 

 

خود را کم کم از عادتهایت دور ساز، از اتوماتیک عمل کردن، از خلق و خوی بدی که روج و ذهن را دو تکه کرده و بر رویشان سایه می افکند.

 

***

با یک آگاهی شفاف از حس لذت و شوق بهره ببر. به کارها، تجربه ها و به نبرد روزانه خود معنای تازه ببخش و تو توانا به شناخت خرسندی مردم پیروز خواهی گشت؛ آن مردمی که نیروی درونیشان را مانند عقربه قطب نما به سوی هدف مورد نظر خویش نشانه گرفته اند. 

 

***

گرانیگاه ات را بیاب. با حرکت از آن نقطه میتوانی زندگی خود را پایه گذاری کنی، پروژه ای را به پیش برده و به حقیقت پیوندش دهی. این مرکز سرچشمه زندگی خصوصی توست. مانند رود ساکتیست که هیچ هیجانی به حرکت نمی آوردش. سکوتی عمیق از معنویت که پیدایش اش با وقفه ی عکسها و واژه های فکر آغاز میگردد. برای خلق کارهایت از این آرامش بهره جو.

http://saidazberlin.de/19November.wmv    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:35  توسط سعید از برلین  | 

 

چند روز دیگر سال چهارم نوشتن من در این محل به پایان میرسد.

بیمناسبت و دور از ادب ندانستم از تک تک دوستان نویسنده که نوشته و آثارشان را در جهان مجازی مانند کفتری رها میسازند تا فرصت دیدار آنها از بقیه دریغ نگردد قلبانه تشکر کنم. من این مدت را به جرأت یکی از دوران زیبا، پر بار و یکی از شگفت انگیزترین فصل های زندگی ام به شمار می آورم. اگر این فرصت نبود من هرگز قادر به چنین تجربه گرانبهائی نمیگشتم.

در این مدت با قلم زیبا، با هوشیاری و خرد سرشارتان دستم را گرفتید، کوچه و باغهای سرزمینم را صمیمانه نشانم دادید. با شما میخندیدم، با شما زیر باران قدم میزدم. ماه را نشانم میدادید و سایه درختان را درشب. از دوستی و دوست داشتن هایتان غرق سرور میگشتم. با شماها تا بهشت زهرا پای پیاده می آمدم و گرمای خورشید قیر را ذوب میکرد.

در جشن تولد شما و کودکانتان با شماها دست زدم، رقصیدم. با بودن شما دوستان میتوانم صدای ضربه های قلبم را بشنوم. ممنون از شما که هستید و بذر امید و هستی میپاشید. شاد بپاشید، شاد باشید.

 

هی نوشتم، هی از زبانی به زبان دیگر برگرداندم، واژه ها را چرخاندم، خودم چرخیدم در این کتاب لغت، در آن وبلاگ تا معنی کلمات را درک کنم و اشتباه ننویسمشان. چهار سال نوشتم، آنچه در این مدت مرا با خود به این سو و آن سو میکشاند و افکارم را به بازی وامیداشت، همه را نوشتم. ننوشتم تا که چیزی نوشته باشم. نوشتم، چرا که خواهش خوش و جانبخش نوشتن را تو در من زنده ساختی، تو گفتی: بنویس!

گفتم: نمیتوانم.

گفتی: بخوان!

گفتم: نابینایم. و تو بودی که نور به چشمم تاباندی و سیاهی را روشن ساختی. برای تو مینویسم، تنها برای تو. برای تو که زنده ساختی مرا، برای تو که میراندیم.

برای تو که مهربانی از چشمانت مانند آبشار جاریست. برای تو که مادر خوب بچه های دنیای مجازی هستی.

برای تو که خوب مهمان نوازی میکنی و خوشا آن محفلی که از تو خالی نیست. و من همانقدر تو را دوست میدارم که خواهرانم را.

برای تو که عشق نوشتن را در من دوباره زنده ساختی.

برای تو که مهربانی درون قلب ات و خرد نهفته در ذهن ات بیتابم میکند تا خواندن نوشته بعدی ات.

برای تو که جوانی ام را به خاطرم می آوری و واژه ها را خوب میشناسی و به کار بردنشان را هنرمندانه به انجام میرسانی، من شیفته نگارش ات هستم، اما نمیدانم تو چرا از من دلگیری!

برای تو که شعر و غزل میسرائی و مرا در کوچه های پر پیچ خم احساس میچرخانی.

برای تو که نمیدانم چرا مرا هنوز هم بعد از این همه وقت نبخشیده ای.

برای تو که از شیرزنان و از شیرین زبانترینهائی. با تمام وجود از آشنائی با تو به خود میبالم. هر بار با خواندن نوشته ای از تو جان تازه ای می یابم. گذشته از دلیری در دیدن خویش، خرد والا و زیبائی حیرت برانگیزی نیز دارائی که برخاسته از درون زیبای توست و این خشنودم میسازد و عاشقتر.

برای تو که توانا به برداشتن کلاه از سر خودت هم نیستی، چه رسد به کلاه دیگری. همیشه هنگام خواندن نوشته های بلیغ ات، تو را در کنارم حس میکنم و این برایم ارجمند است.

تک تک شما عزیزانم را از راه دور میبوسم.

همیشه سلامت و شاد باشید.

http://saidazberlin.de/18.5November.wmv    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:13  توسط سعید از برلین  | 

 

مؤفق بودن در زندگی به این معنا نیست که ما پست و مقامی بدست آوریم تا با آن حس مسلط بودن بر دیگران در ما زنده شود. این حس اغلب علت خطاهای ما در نشانه گیریست. پیشرفت اجتماعی را با ترقی معنوی اشتباه نگیر. عمل وقتی از تأثیر خالی نیست که از خردی بزرگ برخیزد.

 

***

از حالا تصمیم بگیر بیدرنگ یک نوع دیگر زندگی کنی. اجازه نده که بیحرکتی و خستگی پیری در رابطه عشقی ات مداخله کند. برای مقابله با آنها از تصمیم های ناگهانی و انرژی های روزگار جوانی سود ببر، از حسها و رویاهای تازه. دو دلی و دلزدگی عشق را مسموم میسازند. هوشیاری ات را دو برابر گردان.

 

***    

پیوسته خود را با عشق سرگرم ساز، طوریکه انگار خود را به آتشی با بوی خوش، رنگین و موسیقی نزدیک میسازی. دیگران را شیفته خود کن و این هنر را جزئی از آداب ات قرار ده و پرتو افکنی به اعمال، افکار و خواهش هایت را بیاموز. عشق برای ادامه دادن به زندگی محتاج نور است.

 

***

عشق به ما ثروتی بی پایان میبخشد.

http://saidazberlin.de/18November.wmv    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:28  توسط سعید از برلین  | 

 

جهانی به نام جهان زندگان وجود ندارد و جهان مردگان در کنار ساحلی دیگر هم وهمی بیش نیست. جهانی که مردگان واردش میگردند دارای کیفیتی یکسان از هستی ست، همان کیفیتی که ما فراموشش کرده و دیگر به آن دسترسی نداریم. مرگ ما را به حضور جاودانه جهان بازمیگرداند، به سوی آغازی بی پایان.

 

***

گرچه نگرانی، اما با شفافیت با بیماری ات دیدار کن و او بسیار چیزها در باره ات به تو تعلیم خواهد داد.

 

***

مرگ وجود ندارد. پیروزی بر مرگ یعنی: جهان را تعویض کردن و به سفر پرداختن.

 

***

در باره این نظر تعمق کن: همه چیز در مکانی مشخص و در لحظه ای مشخص رخ میدهد _ تولد و مرگ.

http://saidazberlin.de/17.75November.wmv    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:35  توسط سعید از برلین  | 

 

 

هوای امروز برلین مرا به دوران کودکیم برد، به زمانیکه در چند مسافرت کوتاه به رشت مردم ساده و خونگرم و غریبه نوازش را از نزدیک دیدم. به آن زمانیکه خانه های شهر هنوز به داشتن دیوارهای آجری عادت نداشتند. زمانیکه هنگام عبور از کوچه های شهر میتوانستی ساکنین خانه ها را نشسته در حال خنده و گفتگو و یا در حال کار کردن از بالای دیوار کوتاهی از نی های به هم وصل شده ببینی و لذت بودن در این شهر برایت چندین برابر شود. آن زمان که گاو و مرغ و مرغابی بیخیال هرجا مایل بودند میچریدند و تو میتوانستی نزدیکشان رفته، به غذا خوردن، به استراحت و بازی کردنشان خیره شوی و کودکان دیگر را انگار که تا حال حیوان ندیده ای متعجب سازی.

 

معمولاً من در این هوا که باران نم نم میزند یا در حال پیاده روی هستم و یا با اندوهی عظیم در جدالی نابرابر.

امروز اما به خاطر پست کردن نامه درخواست کار در یک بیمارستان در این هوا به راه افتادم. گاوهای زمان کودکی به همراهم بودند، بدون ذره ای تغییر در چهره و اندامشان! مرغ و گوسفندها هم با من بودند، به همان جوانی دوران کودکیم!.

باران مانند خسیسی قطره هایش را دیر به دیر به پائین میفرستاد. آسمان یکدست خاکستری رنگ بود و من با شوقی آشنا به سوی اداره پست میرفتم. نامه را در صندوق می اندازم و همزمان انگار در گوشم مگسی سر به آواز گذارده باشد، از یک گوش به گوش دیگرم وزوز میکرد. سرم را بی اختبار چند بار به چپ و راست تکان داده و با داخل کردن انگشت به سوراخ گوشها و جنباندنشان سعی در خاموش کردن این سر و صدا میکنم که وزوز ناگهان به آهنگ صدای پدرم تبدبل گردید و از من پرسید: "به پیر شدن فکر کردی؟"

میگویم بله و آناً صدا قطع میشود. تمام این ماجرا اما چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد و من قبل از بازگشت به خانه در حدود سه ساعت در پارک نزدیک خانه ام همراه یکی از مرغابی های زمان کودکیم که همچنان چالاک و زیبا مانده بود قدم زده و بی اختیار به این نصیحت پدرم:"هرچند وقت یکبار به توانائی خود نگاه کن و ببین در چه موقعیتی قرار دارند!" فکر میکردم. میباید بین این موضوع و پرسش پدرم که آیا به پیر شدن فکر کرده ام رابطه ای باشد.

به پیر شدن تنها وقتی اولین موی سفیدم را دیدم فکر کردم و از آن زمان بیشتر از سی و پنج سال میگذرد و من دیگر به پیری و پیر شدنم فکر نکرده بودم.

معمولاً انسان وقتی توانائی های خود را از دست میدهد پی به پیر شدن جسم خود میبرد: مثلاً وقتی از پله های خانه بالا میرود و این خسته اش میسازد، و یا وقتی دیگر میل به رفتن پیش دوستان و آشنایان چندان برایش اهمیت ندارد. و مهمتر از همه وقتی میل غرایز جنسی دیگر در او برافروخته نیست و شعله اش رو به خاموشیست.

من اما هنوز مانند قبل توانا به راه رفتن از سربالائی و سرازیری هستم و خسته نمیشوم و این نشان میدهد که لازم نیست به پیر شدن فکر کنم. میماند آن موضوع حیاتی که از غذا خوردن برایم واجبتر است. "ببین توانائیت در چه حالی میباشد!".

به اطرافم نگاه میکنم؛ به جز چند پرنده بر روی زمین و روی آب و خودم دیگر جانداری در پارک نمیبینم. زیر لب با خود میگویم حرف پدر بی ربط نیست و باید ببینم توانائیم در انجام فریضه ارضاء خواهش بدن در چه حد است. با قدمهای بلند و با نیت یافتن ماهروی مهربانی که در این کار کمکم کند سریع از پارک خارج میشوم.

 

باران نم نم میبارد، آسمان سراسر خاکستریست. مردم تک و توک به این سو و آنسو در راهند. و من میدانم که توانائی هایم در چه حد میباشند، پدر خود چند روز قبل از مرگ در جواب سؤالم گفته بود:"تا اینجاش توانا بودم، از این به بعدش هم خدا بزرگه!" 

 

مرغابی پا به پایم می آمد و در چشمان زیبا و شوخ اش رگه ای از تعجب جای گرفته بود.  

http://saidazberlin.de/17.5November.wmv     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:2  توسط سعید از برلین  | 

 

زاهدی التماس میکرد:"آه لاما، مرا از خواب عمیقی که در آن فرو رفته ام بیدار ساز! هرچه زودتر رهایم ساز از این زندان!". لاما برای زاهد یک روح، یک خدا میفرستد، خدائی که در تعالیم تبتی اغلب در هیبت یک دوست آشکار میگردد. این معجزه با هر دیدار اسرار آمیزی خود را تکرار میکند. همینگونه نیز در میان جمع دوستان، هر دوست رسول و رها دهنده رفیق دیگر است.

 

***

برای زنده نگاه داشتن و استحکام بخشیدن به رفاقت صحبت بیهوده و بی سر و ته لازم نیست. بر عکس، بسیاری از کلمات اشاره ای از عدم اطمینان و دلواپسی اند. سکوت کردن در نزد دوست را بیاموز. آرامش و سکوت را با او قسمت کن، سکوت و آرامش فضای محرمانه ایست که در آن دل مستقیم با دل سخن میگوید. در جائیکه واژه ها برای ادای توضیح دیگر زحمت نمیکشند و توجبه های ناخوشایند غیر ضروری میگردند، با یک اشاره، یک لبخند خرسندی حاصل میگردد.

 

***

به دوستی مانند یک آئین سعادتبخش بنگر، مانند یک رقص و جشنی که در آن تضادها با هم در جنگ نیستند و همدیگر را نابود نمیسازند.

http://saidazberlin.de/17November.wmv 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:21  توسط سعید از برلین  | 

 

حس های زودگذری از خوشبختی وجود دارند که سریع و مفتون سپری میگردند و قدحی از لذت ثانوی بر جای میگذارند، یک حس اندوه قوی. اما نوعی خوشبختی نیز وجود دارد که همیشگیست و هرگز خاموشی نمیگیرد و در ما مانند چراغی افروخته به نور دادن ادامه میدهد. خوشبختی واقعی از زمان بی آغاز شروع جهانها دست از بودن برنداشته است. اگر مایل به کشف این خوشبختی هستی، باید به قعر درونت فرو روی. 

***

از باختن داشته هایت در ترسی و به این خاطر نمیتوانی احساس خوشبختی کنی. کوشش کن رها ساختن از درون را بیاموزی بدون آنکه چشم به آرزوهایت بپوشانی. خود را همزمان از آنچه در تصاحب داری دور و باز به آن نزدیک ساز. این یکی از کلیدهای رهائیست. اگر مایل به نگهداری آنچه دوست میداری هستی باید باختن آنها را هم پذیرا گردی.

 

***

ما بجز خرسندی خدای دیگری نداریم. همان خرسندی که آخرین چشمه اش در هر کدام از ما جاریست. ساحر شو و زندگی را مانند شعبده بازی به جریان انداز. دوستانت را غافلگیر و شگفتزده کن؛ در اطرافشان صحنه های تآتر بباف. این آسانی ها و سبک بال بودن ها زندگی را تزئین میدهد و به سلوک بالغ ات شخصیتی صمیمی و خارق العاده میبخشد. از ارج نهادن به زیبائی زندگی و معجزه گری اش به خود هراس مده _ مانند یک عاشق و ستایشگر.

http://saidazberlin.de/16.5November.wmv 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:29  توسط سعید از برلین  | 

 

ناگارکوت در ارتفاع سه هزار متری بنا گردیده و مجموعه ایست از کلبه هائی که پناهگاهی شده اند برای کوهنوردان حرفه ای. کنار در یکی از این کلبه ها سنگ نبشته ای به رنگ سرخ به این مضمون:"پایان جهان" آویزان است. این یکی از کلبه های خلوت گزینیست که به صورت مجموعه ای در دامنه کوه فشرده به هم ساخته شده اند. بر بالای در، نیزه سه شاخه آهنینی مانند برق گیر رو به سمت فلک دارد و نشان میدهد که ما اینجا از سوی شیوا، خدای نگهدارنده محافظت میگردیم. روبرویمان صخره ای سنگی مانند سکوی راه آهن نمایان است که در خلاء ناپدید میگردد. پائین در آن دره های دوردست، مه بی فرم مشخصی اینجا و آنجا در گردش است و صعودش انبوه سفید رنگی را تا تبت قل میدهد. تا نقطه پایان جهان. صومعه مقابل صخره سنگی ساخته شده است. دروکپا رینپوشه در اینجا مهمان هایش را پذیرا میگشت؛ راهبین از شمال نپال و یا دارام سلا.

من دو سال را در این چشم انداز سرگیجه آور میان پستوی تحصیل و اجرای تشریفات بودائی در صومعه گذراندم. معبد تبتی بجز موقعیت جغرافیائی اش بر روی این کوههای برفی کنار خلاء چیز خاص دیگری نداشت. اما در عوض اینجا میتوانستی دروکپا رینپوشه، تعالیمش و حضور فراموش نشدنی او را بیابی. هاله سکوتی که از این راهب ساطع میگشت و چینهای دور چشمان خندانش و وقاری که ناگهان در آن میدرخشید را به یاد می آورم. حضورش به تنهای باعث ارتقاء آگاهی میگشت. او نماینده خردی هزاران ساله بود و واسطی تا آن را به زنان و مردان زمان خود منتقل سازد. او واکنش نشان دادن در برابر مشکلات و ترسهای جهان مدرن را از وظایف خود به شمار می آورد.    

http://saidazberlin.de/16November.wmv 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:57  توسط سعید از برلین  | 

 

پنجاه سال پیشتر؛

زمانیکه کمر بسته امام رضا گشتم.

 

پنجاه سال پیش، بیش از هشت سال نداشتم که به من آموزانده شد مردم و دیگر جانداران را دوست بدارم و به آنها اطمینان کنم.

از زمانیکه در این خاک مشغول به سیاحتم بیش از سی و پنجسال میگذرد و نطفه تو هنوز بسته نشده بود. از این مدت بیش از بیست سال است که همدیگر را میشناسیم.

در این مدت دراز سعی کردم تا بی عشق از کوچه ات نگذرم. برای ویران ساختن دیوار بی اعتمادی کشیده به دورت همین مدت هم کوشش کردم. نه با این نیت که بخواهم تو را عوض کنم، من متنفر از این عادت انسانم. بیست سال در گوشم زمزمه دوستت دارم میکردی، بیست سال فریاد زدم دوستت دارم.

دیروز اما بعد از پیشنهاد من:"دلواپس گلدانها نباش، وقتی مسافرتی اینجا آمده و به آنها آب خواهم داد." تو مکثی کردی و گفتی:"نه، بهتره گلدانها را پیش تو بیارم".

نگاهت نکردم نکند علامت سؤال در چشمانم ترا متعجب و آزرده سازد. به چشمانت نگاه نکردم نکند انعکاس سؤالم در آن غمگینم سازد. چیزی نگفتم. حتی نگفتم: باشه، اما درونم از بلندی این سکوت در حال انفجار بود.

 

آهنگ صدایت بوی بی اعتمادی به مشامم رساند.

بیش از بیست سال است که تلاش میکنم اجازه ندهم این عادت مرا برنجاند و در پی یافتن راهی باشم تا بتوانی راحتتر آن را ترک کنی.

دیروز اما، انگار آهنگ صدایت بجز رساندن خبر بی اعتمادی به من چیز دیگری هم در قلبم کاشت. هنوز نمیدانم چه بذری در قلبم کاشته شده است. نمیخواهم به این زودی برایش نامی انتخاب کنم. میخواهم خوب تماشایش کنم. اما میدانم که این بذر سریع جوانه زده و رشد خواهد کرد.

کاش میتوانستی هنگام بازگشت از سفر بی اعتمادیت را در هتل و یا کنار ساحل دریا جا بگذاری.

http://saidazberlin.de/15.99November.wmv 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 21:44  توسط سعید از برلین  | 

 

قبل از به خواب رفتن خود را پالایش ده. بدینگونه که بعد از انتخاب یک عکس، در دورادورت سکوت می آفرینی و افکار خوبِ در سر را انتخاب میکنی. اگر چنین کنی روشنائی به خوابت نفوذ خواهد کرد.

 

***

تو هرگز از پیش نمیدانی در کدامیک از فضاهای خواب  فرود خواهی آمد. روش عوض کردن مکان در خواب را بیاموز.

 

***

خواب و روبا را مانند زمانی دیگر در نظر گیر. زمانی که در آن گذشته و حال به یکدیگر میرسند. خواب به خارج از زمان مهاجرت کرده و حقیقت را برایت می آورد، حقیقتی را که در غیر این صورت بدان دسترسی نمیداشتی. ترجمه کردن آنها را بیاموز.

 

***

ذهن تو در خواب با تو سخن میگوید. او برای درک گردیدن به تو رجوع میکند. به او بی اعتنائی روا مدار _ پاسخش را بده!

http://saidazberlin.de/15.95November.wmv 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:13  توسط سعید از برلین  | 

 

 

تو تنش زدائی عصب هایت را و کنترل تنفس و ضربان قلبت را می آموزی، میآموزی بدون نگاهداشتن احساساتت با هر دو دست آنها را رها سازی. اگر مایل به برنده شدن جهان هستی، باید با از خود گذشتگی جسم و ذهنت را تعلیم دهی. تو تنها آن چیزهائی را برنده خواهی گشت که برای باختشان آماده ای.

 

***

زندگی خودش را در فرصت های مخصوصی به ما هدیه میدهد تا ما را شگفتزده ساخته و به دریای حیرت فرو برد. و گاهی در زمانی رخ میدهد که تو منتظر نیستی، وقتیکه تو نزد یک دوست و یا پیش یک دشمنی. بدینگونه این مهربانِ کبیر خویش را تقسیم میکند، بلندترین چشمه  گیتی را.

 

***

آنکه رها میسازد، اغماض نمیکند. او میپذیرد. فداکاری واکنشی خودپرستانه نیست، بلکه هدیه ایست از سوی عشق. از خود گذشتگی به ما رخصت میدهد تا دوباره اصیل، فرا سوی تمام  نقاب زدنها، تظاهر و خیال های باطل دیگران را بیابیم. 

http://saidazberlin.de/15.75November.wmv 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:2  توسط سعید از برلین  | 

 

برای درک اینکه جهان نه آغازی دارد و نه پایانی کوشا باش. با گذشت زمان نه تحولی پدیدار میگردد و نه تکاملی. این نوع بینش اشتباه است. کائنات همیشه در لحظه و دم به سر میبرد. گیتی هرگز دم را رها نمیکند. ما هیچگاه دم را رها نمیکنیم.

***

ما چه چیز استواری را در هنگام مرگ دوباره پیدا میکنیم؟ درخشش هستی و خورشید آغازین را. تا هنگامیکه تو مرگ را با آغوشی باز پذیرا نگردی ناقص باقی میمانی و طبیعت ژرف و آگاهی جاودانه ات تو را ترک میکنند . ترس از زندگی و ترس از مرگ خوشبخت بودن را ناممکن میسازند.

 

***

دست فرد در حال مرگ را در دستانت نگهدار، او را در لحظه مرگ تنها مگذار _ همراهی باش برای او در این گذرگاه سخت.

 

***

خودت را از تمام خرافاتی که روح و ذهنت را مسدود میسازند رها ساز. بعد از مرگ، نه در کالبد یک حیوان بدنیا می آئی تا چنین کفاره سختی بپردازی و نه در کالبد یک زاهد و یا فردی نورانی اگر هم عفیف و پاکدامن زندگی کرده باشی. 

http://saidazberlin.de/15.5November.wmv 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 13:7  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

دشواری نه در محتاط بودن، بلکه در به احتیاط فکر کردن نهفته است. با مستولی شدن بر فرصت هائیکه خود را بر تو عرضه میدارند شروع کن. وقتی کسی با نیت خیر همواره محتاط باشد، اندیشیدن بی اختبار عادتش میگردد.

 

***

دم بیکران است. کاش میتوانستیم آن را کاملاً زندگی کنیم تا به ابدی بودن آن پی میبردیم، زبرا که دم پاینده است.

 

***

چند سال را با فرار در رویاهای خالی ات از کف دادی؟ خوشبختی منتظر نمیماند. خوشبختی خود را در دم و در اینجا میبخشد.

 

***

در اکنون خوشبخت زی! هیچ مکان دیگری برای عاشقی وجود ندارد. 

http://saidazberlin.de/15November.wmv 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 6:50  توسط سعید از برلین  | 

 

در پس شبح هر چیزی راه ها و گذرگاه هائی به سوی جهان و کائنات دیگر وجود دارد _ یعنی در لایه دیگری از حقیقت. تو با کمک گرفتن از مدیتیشن که همان متمرکز کردن نیروی ذهن است، توانا به داخل گردیدن در یک عکس و یا قطعه ای موزیک میگردی.

 

***

جهان را از برج دیده بانی ذهن مشاهد کن، و تو حس خواهی کرد که چگونه او خود را به رویت میگشاید، و خواهی دید چه زیاد و زیبا متنوع و تراش دیده تر میگردد. عمق جهان بی مرز است. جهان را با چشم یک ساحر بنگر و او افسون زده به تو پاسخ و عشق هدیه خواهد داد.

 

***

تضادی میان جهان آشکار و جهان نامرئی، جهان مادی و جهان معنوی معین نکن، وگرنه مانند آن است که مدعی شوی یخ آب نمیباشد.

http://saidazberlin.de/14.5November.wmv 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:29  توسط سعید از برلین  | 

 

تمام هراس ها و تمام نگرانی ها، بیان وحشتی عمیقتر میباشند _ وحشت از مرگ. این بزرگترین وحشتیست که از زمانهای بسیار دور مشغول آزار انسان است.

بیاموز، شاد و بدون آنکه عشق به زندگی را از کف دهی هر روز از نو بمیری. و این پیروزی ات بر وحشت را ممکن میسازد.

 

***

آن باور درست و آن اشتیاق سرکش ِ تبدیل فعل به عمل گم شده ات را دوباره بیاب. حتی اگر زندگی ات سراسر در جستجو بگذرد، حتی اگر جستجوئی ناشیانه باشد.

آرزوی خوشبخت بودن، حتی در عمیقترین نقطه فاجعه از زندگی، اجازه درخشیدن تک ستاره ای در آسمان را میدهد.

 

***

ذهن از وحشت تغییر شکل یافته و آشفته، هرج و مرج و تضادهای جهان را دوباره منعکس میسازد. ذهن رها از وحشت اما هارمونی، یگانگی و زیبائی گیتی را دوباره نمایش میدهد. همه چیز بستگی به آن دارد که تو خود را چگونه میبینی.

 

***

این تغییر توست که جهان را متغییر میسازد.

http://saidazberlin.de/14November.wmv 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:6  توسط سعید از برلین  | 

 

 

نزدیک عصر، وقتی کشاورزان و دامداران بر روی سبزه نشسته و خستگی کار از تن به در میکردند، ملا نصرالدین را میبیند که خرش را بر دو دست بالا برده و مشغول نزدیک شدن است. خستگی از تن مرد و زن تبدیل به نیروئی خنده زا شده و همه شروع به خندیدن میکنند تا ملا به آنها میرسد و خرش را برای چریدن زمین میگذارد و خود کنار مردم ده مینشیند.

یکی از مردان میگوید: همانطور که شاعر گفته است؛ دشمن دانا بلندت میکند، بر زمینت میزند نادان دوست. بقیه شروع به خندیدن میکنند، ولی ملا بلندتر از همه میخندد و بعد به مرد میگوید: این اولاً شعر نیست و مثل است و هر مثلی هم چندین معنا میتواند داشته باشد، منظور تو از زدن این مثل کدام یک از معانی میتواند باشد؟

مرد میگوید: میخواهد مثل باشد، یا نباشد! ولی شما اول بگید چرا خرتان را بر سر دست حمل میکردید و سوارش نبودید؟

ملا فوری جواب میدهد: جوابش خیلی ساده است؛ طبق قرار بین من و خرم هر موقع یکی از ما خسته شود دیگری مسؤل حمل کردنش است. خرم در اثر رفتن و حمل کردن من تا همین نزدیکی خسته شده بود و نوبت من بود که به او سواری دهم. ولی حالا شما به من بگید، آیا هرگز به این موضوع فکر کرده اید باید همانطور که همیشه کوشش میکنید برای دیگران دوست خوبی باشید به همان اندازه هم دشمن خوبی برای دیگران باشید؟ تا دشمنان شما هم بتوانند به خود بگویند که دشمن دانا بهتر از دوست نادان است و در هنگامه جنگ از جان شما بهتر از جان خویش محافظت کنند؟

دشمنان دانا در جنگ با هم، خرد و معرفت همدیگر را ترقی میدهند. دشمن دانا نه برای به زمین زدن حریف خود، بلکه برای بلند کردنش، برای ارتقاء فکر و اندیشه اش با او در نبرد است.

آیا به این فکر کرده اید که اگر مرگ را برای نشان دادن شجاعت خود به تمسخر گیرید بدین معناست که تولد را حقیر شمرده اید؟

یا اینکه به جای فکر کردن به این چیزها مینشیبند ببینید کی من به خرم سواری میدهم تا بخندید!؟

همه میخندند و با هم میگویند: ملا تو چقدر ساده ای! ما که به تو نمیخندیم، تو ملای مائی! ما به خریت خر تو میخندیم. انقدر خره که یادش میره اول پالونو از پشتش برداره بذاره پشت شما، و همینطور پالون به پشت سوارتون میشه!! 

http://saidazberlin.de/13.75November.wmv 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:18  توسط سعید از برلین  | 

 

نیمی از سر کوچک و زیبایش را کمی از سوراخ دایره شکل لانه تخم گذاری خارج میکند، به اطراف نگاهی با ترس و شگفتی کرده و سریع خود را به کنار میکشد.

به خود میگویم عروس را باید دم حجله چند بار ماچ محکم کرد! و در لانه را باز کرده و نوزاد را که در گوشه ای از لانه از وحشت سعی در فرو کردن خود در جرم چوب لانه دارد تا از نظر ناپدید گردد را در کمال مهارت و مهربانی در یک لجظه کوتاه در مشت گرفته از لانه طوری خارج میکنم که دنیای روشن بیرون چشم او را آزار ندهد.

بعد او را در میان دو دستم که به فرم پیله در آورده بودم قرار میدهم. نور هنوز از میان انگشتانم میگذرند و دلیل ترسش میشوند. دو کف دستم را ده میلیمتر به هم نزدیک و به بدن ظریف و گرمش که کمی از ترس در لرزش بود فشار می آورم. در آنی انگار هنوز در جنین به سر میبرد حس اعتماد و آسایش به او برمیگردد و پس از لحظه ای سرش را کمی دراز کرده به انگشتم تکیه میدهد و به اطرافش نگاه میکند. سرش را با ناخن انگشت اشاره آرام خارانده و ماساژ میدهم. بالهای زیبا و نازش را با فشار نامحسوس نک انگشت میمالم، دستم را مانند ننوئی آرام به عرض یکسانت به این سو آنسو حرکت میدهم و چشمان نوزاد بسته میشوند.

 

وقتی مادر نوزاد پس از صبحانه خوردن به لانه بازگشته و میبیند جا تر است و بچه نیست، از همان داخل لانه با داد بقیه را در جریان میگذارد.

دو دائی و یکی از عمه های نوزاد فوری با سر و صدا نوزاد را صدا میکنند. مسیح اما در اثر تجربه میدانست که کار کار من باید باشد، پس فوری با پسر بزرگش روی قاب بالای سرم نشسته و من با باز کردن کمی از دستانم نوزاد را نشانشان میدهم که سلامت و در خواب است، اما ناگهان یکی از عموهایش مانند عقاب در بالای سرم خشمگین به پرواز آمده و میگوید: اوهوی! چکار میکنی؟ بجه رو بذار سر جاش.

 

از مادر نوزاد میپرسم دوست داری اسم نوزاد رو چی بذاریم؟ میگوید: هرچی بابا جونم بگه! از مسیح میپرسم اسمشو چی بذاریم: میگوید: چون از پنج تا تخم فقط این سر از تخم در آورده بد نمیشه اسمشو یکی یکدونه بذاریم! خنده ام میگیرد و میگویم: خوب مرد حسابی میخواستی کارتونو درست انجام بدین که لازم نباشه دخترت تخمهای تخمی بذاره. اگه صحیح کار رو انجام میدادید الان این بچه تنها نبود و دو سه تا برادر و خواهر کوچلو هم داشت و دیگه لازم نمیشد اسم تخمی ای مثل یکی یکدونه براش انتخاب کنی!.

مسیح مزاح و خنده ام را با خنده پاسخ داده و میپرسد: یکی یکدونه کجاش تخمیه؟ من هم همچنان با خنده جواب میدهم: همه جاش و بیشتر فرصت چانه زنی به او نداده و میپرسم: نوزاد چطوره؟ هم لغت نو توش داره هم زاد!

میگه: اوه، خیلی عالیه، تلفظش هم مثل یکی یکدونه وقت گیر نیست.

 

نوزاد را چند بار میبوسم و آرام دوباره در لانه قرار میدهم. مادر فوری به لانه داخل میشود و بعد از اطمینان از سلامتی کودک خود آرام گرفته، مینشیند و نوزاد را با نک زیر بال اش میکشد و بعد آهسته آهسته پلکهایش روی هم قرار میگیرند.

http://saidazberlin.de/13.5November.wmv 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:23  توسط سعید از برلین  | 

 

 

چک...

چک...

میشکند قطره اشگم سکوت سرد قهوه ی تلخ فنجان را.

چک...

چک...

قهوه یکباره به تکان می افتد، بخار میبندد پیش نظرم.

_ از بهر چه اشگ میریختی!؟

داغ و شیرین شده ام از اشگ بصرت.       

 

چک...

چک...

چک...

میچکد آهسته قطره های اشگ ز فنجان بر دستم.

چک...

چک...

چک...

دست من میلرزد، قهوه میترسد، میجوشد

مثل آبشاری از قطره ی اشگ روی پاهای یخزده ام میریزد.

 

شُر

    ر

     ر    

      ر  

       ر

        ر

         ر

 

میخندم؛ نه از سوزش پا یا سوزش دست

بل به خونسردی قهوه 

به شیرینی پاهای داغ شده ام میخندم.

و به این میخندم که صفای قهوه از روی پا نوشیدن

خیلی بیشتر از لیوان یکبار مصرف است.

http://saidazberlin.de/13November.wmv

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:1  توسط سعید از برلین  | 

 

از صبح بعد از خواندن آگهی روزنامه به فکر فرو رفته بود. قهوه مینوشید و سیگار پشت سیگار دود میکرد.

ماهها از بیکاریش میگذشت و بچه ها دیگر کم کم سر و صدایشان بلند شده بود. نگاه زنش هم روز به روز غمزده و غریبانه تر میگشت. چاره ای نداشت و میبایست به هر قیمتی شده کاری پیدا کند.

 

روش صاحبخانه اش را همه اهل محل میشناختند. خیلی ها به عادتش آفرین میگفتند و بعضی هم لعنتش میکردند. صاحبخانه مستأجرانش را همیشه یکهفته بعد از اخطار سوم بخاطر نپرداختن کرایه از خانه بیرون میکرد و امروز پنجمین روز بعد از اخطار سوم بود.

شقیقه هایش تیر میکشید و به اینکه کار یک فرمانده جنگ چه میتواند باشد فکر میکرد. اولین جوابی که به مغزش خطور کرد ناامیدش ساخت؛ او که قادر به کشتن نیست، حتی مشاهده کشتن مرغ و گوسفند هم برایش مشمئز کننده است چه برسد به کشتن انسان.

ناامید و غمگین جرعه ای قهوه مینوشد و در حین پک زدن به سیگار ناگهان جرقه ای ذهنش را روشن میسازد، خوشحال به خود میگوید: شاید کار فرمانده جنگ فقط دستور به جنگیدن باشد! و فوری شماره تلفن درج شده در زیر آگهی استخدام را میگیرد و پس از برقراری تماس سرخوش و پر از اعتماد خود را معرفی کرده و میگوید که آگهی استخدام را در روزنامه امروز خوانده و مایل به استخدام شدن برای این شغل است. بعد با حرارت تعریف و تأکید میکند در فرماندهی جنگ سالیان درازی مهارت کسب کرده و وقتی آهنگ فریاد حمله او به گوش سربازان میرسد مانند قهرمانان به دل دشمن میزنند....

صدای شوخ مردی از آن سر سیم میگوید: میبخشید، فکر کنم کمی دیر جنبیدید! منظور شما حتماً آن آگهی استخدامی است که پنج روز پیش در روزنامه ها دستور چاپ اش را دادیم؟! ما خوشبختانه همان روز فرد مورد نظرمان را استخدام کردیم و دو روزی میشود که وی سر کار خود در جبهه جنگ به سر میبرد......

گوشی از دست مرد به زمین می افتد و با شتاب نگاهی به تاریخ بالای روزنامه می اندازد، سیگاری روشن کرده و آهسته از خود میپرسد: یعنی پنج روز از خیره شدن من به این آگهی میگذره!؟

 

عادت صاحبخانه بر همه اهل محل معلوم بود و دیدن خانواده ای جدید که بعلت نپرداختن کرایه خانه مجبور به تخلیه خانه شده اند و در پیاده رو زندگی میکردند باعث تعجبشان نمیگشت، اما از چند روز پیش مردم با تعجب از کنار همسایه خود که روزنامه به دست و خیره به آن در گوشه ای از کوچه زندگی میکند میگذرند. مرد نه به سلام آنها جواب میدهد و نه به سؤالهایشان و نه حرکتی از خود نشان میدهد. چشمانش اما در روز دو بار به گردش می آیند: یکبار صبحها از سمت آگهی استخدام به سمت تاریخی که بالای روزنامه درج شده است و یکبار هم عصرها که همان مسیر را بازمیگردند.

http://saidazberlin.de/12.75November.wmv 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:12  توسط سعید از برلین  | 

 

 

امروز خورشید با رفت و آمدش مانند قماربازانم کرده. شاید باور نکنی؛ به ساعت که نگاه کردم دریافتم بیش از دو ساعت است از پنجره به بیرون خیره مانده تا یقین کنم که امروز عصر باران خواهد زد یا خورشید تا آن موقع از خود پایداری نشان خواهد داد.

هیجان زده ام بی آنکه بر سر چیزی شرط بندی کرده باشم.

قمار بازی را میمانم که در خواب برنده گشته و صبح بدنبال قبض رسید جایزه اش این جیب و آن جیب خود را میگردد. من اما نمیدانم در خواب چه دیده ام که حالا به دنبالش بگردم، و اطمینان از اینکه عصر باران خواهد بارید یا نه شاید مانند برنده شدن در قمار مهم نباشد، اما خیالم را راحت میسازد، مانند خیال آن قمار بازی که بین کارتهای در دستش چهار آس میبیند و بعد جهان برایش میرقصد.

 

امروز اگر خورشید بماند و باران نبارد سر به دست و پا به بیابان خواهم گذاشت. تو را هم همراه خود خواهم برد. تو مرشدم خواهی گشت و من رهرو تو.

http://saidazberlin.de/12.5November.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:38  توسط سعید از برلین  | 

 

همه چیز هستی ست. مدیتیشن دروازه ها را میگشاید، بندها را میدرد، در و پنجره ها را دوباره شفاف میسازد، به ما چشم اندازهای تازه ای نشان میدهد و میگوید:"شما آنحائید. بنابراین به خود حرکت دهید! شما رها میباشید. شما در تمام این جهان ها زندگی میکنید.

 

***

ما کالبدهای بیشماری داریم، اما تنها به آن جسم مادی خود آگاهیم. تو توانا به تعویض مکان میباشی؛ از یک کالبد به کالبدی دیگر. بدینگونه که انگار در اطاق یک ساختمان پنجاه طبقه زندگی میکنی، بدون آنکه بدانی این امکان برایت وجود دارد که دری را باز و اطاق ها و طبقه های دیگر را کاوش کنی. آن آگاهی حقیقی و اصلی را که متعلق به خود توست بیاب. در باره خوابها، آرزوها و احساساتت تا حد سرگیجه گرفتن تحقیق کن.

 

***

بینهایت کوچک هم میتواند مانند بینهایت بزرگ عظیم و غول آسا باشد. وانگهی، در میان بینهایت کوچک و بینهایت بزرگ مرزی قرار نگرفته است. تنها مرزی که وجود دارد خود ما هستیم و شیوه پذیرا گشتن و حس کردنمان.

http://saidazberlin.de/12November.wmv 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:29  توسط سعید از برلین  | 

 

نمیدانم که آیا در همه کشورها قانونی جاریست که استناد به آن امر بازرسی دارائی افرادیکه خواستار پذیرفتن مقامهای دولتی اند را سهل سازد یا نه؟ در هر صورت اگر چنین میبود میتوانست جلوی بسیاری از ناهنجاریها که بیشتر بنا به تصمیم افرادی به وقوع میپیوندند که نه عشق خدمت به جامعه و نه مردم را دارند، بلکه هدف نهائیشان بدست آوردن قدرت و پر کردن جیب خود از طریق سوءاستفاده از تسهیلاتی ست که مقام غصب شده دولتی به آنها میدهد.

میبایستی در همه کشورها مراکزی که درست مانند دیگر اداره و مؤسسات هر روزه در آن کار میشود تأسیس گردد و کارشان تنها رسیدگی به اموال افرادیکه مایل به بدست گرفتن مقامهای بالای دولتی هستند باشد و آنهائی را که دارای این مقامند تا سنت آخرشان هر ماهه شفاف و دقیق بررسی و ثبت گردد. شاید این برای پیشگیری از بیمار شدن اجتماع و مردمش مفید افتد.

 

من در حال حاضر بی شغلم. اما گاهی وقتی در رویای خود شغلی دولتی را در نظر می آورم که میتواند باعث خشنودی روحم گردد ناگهان تنم از اینکه نکند رقیبان بعدها بگویند این آقا از اول دزد بوده و بر مال حرامش هزاران حرام دیگر افزوده بر خود میلرزد.

پس برای پیشگیری از زده شدن چنین اتهامی و برای سرمشق هم که شده! لازم دیدم دارائیم را قبل از بدست گرفتن قسمتی از فرمان کشتی در دولت، بطور شفاف در معرض دید مردمی که بعدها شاید برای رسیدن به هدفم آرای شان را به من بدهند قرار دهم.

 

همانطور که اشاره کردم در حال حاضر بیکارم و حقوق ماهیانه ام 735 یورو و 60 سنت میباشد.           

صاحبخانه ام با خواندن وردی هر ماهه مبلغ 376 یورو و 60 سنت از مبلغ کل را غیب میسازد و 25 یورو هم شرکت مخابرات از طریق امواج هوائی مثل جارو برقی در خود میمکد. شرکت برق هم هر ماه 34 یورو را مثل برق از حساب بانکی ام میبلعد.

لطفاً کمی تحمل کنید تا ببینم بعد از جمع و تفریق چه مقدار از مبلغ کل باقی میماند؟ 376.60 بعلاوه 25 میشود 401 یورو و 60 سنت. نمیدانم این رقم 60 از چه چیز من خوشش آمده که همه جا سر و کله اش پیداست. باری این رقم را مانند قرقی با پول پرداخت ماهیانه برق جمع میکنم که میشود چیزی در حدود 435 یورو و 60 سنت. فکر کنم این رقم 60 میخواهد کاری دست من بدهد!

اگر 435.60 را از 735.60 کم کنم میشود 300 یورو. خدا را شکر رقم 60 دیگر پیدایش نیست، فکر کنم عدد 300 ترساندش و فلنگو بست.

خوب حالا کمی باید استراحت کنم تا در جمع و تفریق کردن نوبت بعد اشتباهی رخ ندهد.

پول غذای مرغان عشقم 45 یورو بعلاوه 33 یورو 50 سنت بابت بلیط ماهانه شرکت واحد سر هم میشود 78 یورو و 50 سنت که در جا این رقم را از مبلع کل باقیمانده کم میکنم تا ببینم چه پیش می آید. 300 منهای 78.50 برابر میشود با 221 یورو و 50 سنت.

خوب خدا را شکر که در این مرحله هم از 60 خبری نیست.

با اینکه از سیگار کشیدن خوشم می آید اما مبلغی که در ماه برایم باقی میماند اجازه خرید آن را به من نمیدهد. توتونی را که میخرم 4 یورو و 95 سنت قیمت دارد که من حداقل چهار بسته و حد اکثر شش بسته از آنها را _ بستگی به احوالاتم دارد_ در ماه دود میکنم و به هوا میفرستم و با این کار هم به ریه ام آسیب میرسانم و هم هوا را معتاد میکنم. اما شرکت دخانیات هر ساله روز تولدم کارت تبریک میفرستد و از من قدردانی کرده و برایم آرزوی 120 سال عمر میکند. کارگران کارخانه های سیگار سازی هم از من بدشان نمی آید و وقتی کله شان از دود سیگار گیج است و مرا میبینند به جای "اوهوی" میگویند "رفیق!". پس بابت توتون در ماه باید مبلع زیر را دود کنم: 4.95 ضربدر 6 میشود به عبارتی 29 یورو و 70 سنت.

نان با اینکه فراوان است اما زیاد ارزان هم نیست، ولی چون من زیاد غذا نمیخورم بنابراین از این بابت زباد ناراضی نیستم. خرج ماهیانه نان 12 یورو. بابت خرید برنج 6 یورو باید بپردازم. قند و شکر را دوست دارم؛ زیاد گران نیستند و مشترکاً با پول چای ارزان قیمت یک رقم 16 یوروئی را خلق میکنند.

برای اینکه حساب از دستم در نرود بهتر است یک جمع و تفریق دیگر بکنم. 29.70 بعلاوه 12 بعلاوه 6 بعلاوه 16 میشود 63 یورو و 70 سنت. چه جمع درازی بود، خدا کنه اشتباه نکرده باشم. حاصل جمع را فوری از کل مبلغ باقیمانده کم میکنم تا نتیجه آن شاید شادم سازد. 63.70 را از 221.50 کم میکنم که میماند 157 یورو و 80 سنت. تخم مرغ، گوجه، خیار، بادمجان، هویج، نوشابه......

وقت عزیز شما سروران را بیش از این با جمع و تفریق کردن هایم ضایع نمیکنم. اگر مایل نبودید رأی خود را برای رسیدن به پست وزارت به من دهید، لااقل برای معاونت یا مدیر کلی ورارتخانه آنرا از من دریغ نفرمائید، و بدانید اگر مرا برای هر مقامی انتخاب کنید، حقوق ماهیانه ام بیشتر از حقوق امروزم نخواهد گشت.

 

بعد از این حساب و کتاب کردن در رویا فرو رفته بودم و با خود می اندیشیدم: اگر متصدی تعیین حقوق برای دولتمردان شوم؛ برای آنانکه خدمت به مردم را دلیل قرار میدهند تا وزیر و مدیر کل گردند حقوق ماهیانه ای برابر حقوق ماهیانه بیکاریم و برای آنانکه مدعی میشوند بعد از گرفتن پست وزارت جانشان را هم برای خدمت به مردم و کشور در طبق اخلاص خواهند گذاشت مبلغ 100 یورو کمتر از آن تعیین خواهم کرد.

 

پرتقال فروشی در کوچه با صدای بلند اهالی را برای خرید تشویق میکرد، همه مردم محل اما در حیاط خانه خود یک درخت پرتقال داشتند. 

http://saidazberlin.de/11.5November.wmv 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:31  توسط سعید از برلین  | 

 

 

ملتمسانه میگویم: جون دادش انقدر بفرما نزن. تو که منو میشناسی، میدونیکه آدم ناآشنا ببینم لال بونه میگیرم! بعد خانم و بچه هات میگن این دیگه کیه تو باهاش دوستی و رفت و آمد میکنی، با اون ریش و پشمش!؟

با دلخوری میگه: این حرفا چیه داداش!؟ خونه خودته، غلط میکنه هرکی حرف اضافه بزنه.

 

بعد از چرخاندن کلید در را باز میکند، دستم را مانند دست کودکی در دست گرفته و با خود به داخل خانه میکشد.

داخل خانه مانند بچه ملاها چندین بار بلند یا الله یا الله میگوید تا اینکه در یکی از اتاقها گشوده و خانمی خارج میشود. بعد از سلام، خوشامدی به من میگوید و رو به همسرش با لحنی شاکی میگوید: اِوا، پس چرا خبر ندادی مهمون میاد تا چیزی تهیه کنم!؟

دوستم خنده ای اجباری میکند و میگوید: راحت باش، از خودمونه. بچه ها کجا هستن؟

در ضمن گفتگوی آنها چشمم به تابلوئی که به در اطاق آویزان بود می افتد: کشیدن سیگار ممنوع.

با خود فکر میکنم چون حتماً دوستم در خانه سیگار میکشیده است، بنابراین خانم و یا بچه هایش اینرا برای اخطار به او به در اطاق آویخته اند.

وقتی گفتگویشان به پایان میرسد دستم را باز در دست اش میگیرد و به طرف اطاق خود به راه می افتد. بر روی در اطاق او هم همان تابلو سیگار کشیدن ممنوع آویزان شده بود.

خانه بزرگ نبود و با یکدور چرخاندن سر میشد تمام خانه را از نظر گذراند. قبل از وارد شدن به اطاق سر میچرخانم و به دور و بر خودم نگاهی انداخته و با کمال تعجب میبینم که بر روی تمام درهای موجود خانه تابلوئی به یک اندازه و فرم و مضمون آویخته شده است!

 

تنها پنجره اطاق بسته بود و بوی مانده سیگار نفس کشیدن را برایم سخت ساخته بود.

بعد از پروراندن ذغال و قرار دادنش روی توتونِ غلیان چند پک پی در پی میزند و لحظه ای بعد دود از دماغ و دهانش به خارج هجوم می آورد، در هوا میپیچد و چون راه فراری نمی یابد در فاصله کمی از سقف در انتظار باز شدن پنجره مانند ابر پراکنده ای بی حرکت میماند.

با پک اول به سرفه افتاده و سرم گیج میرود و باعث خنده اش میشوم.

میپرسم: پس جریان این عکسهای آویزون به در و دیوار چیه!؟ مگه غلیون جزء دخانیات به حساب نمیاد؟

دو/سه پک محکم و طولانی میزند و میگوید: نه بابا، سیگارم میکشم، ولی فقط تو اطاق خودم.

در این وقت در اطاق باز میشود، پسر جوانی سرش را داخل اطاق کرده و پس از سلام میگوید: بابا یادت نره، فردا باید بیائی مدرسه ما، فردا جلسه معلمین و اولیاست.

دوستم نگاهی به من میکند، سری تکان میدهد و میگوید: پسرم بدو تا مغازه ها نبستن یه پاکت سیگار برام بخر.

پک کوتاهی میزنم و میپرسم: فلسفه این تابلوها چی هست!؟

میخندد و میگوید: با خانم صلاح و مشورت کردیم و هر دو به این نتیجه رسیدیم که بهتره برای جلوگیری از سیگاری شدن بچه ها این نوشته رو آویزون کنیم به در و دیوار تا همیشه جلوی چششون باشه.

سرم هنوز گیج میرفت و دود برایم در حال رقصیدن بود که پرسیدم: اگه روزی ببینی بچه هات سیگار میکشن چکار میکنی!؟

صورتش ناگهام مانند شعله ذغال سر غلیان سرخ شده و خیلی جدی میگوید:

همونطور سیگار به لب سرشونو گوش تا گوش میبرم.

 

بعد از خداحافظی هنوز گیج بودم و خاطره تاری از دودهای اسیر اطاق جلوی چشمانم در انتظار آزادی ماتِ پلکهایم بودند.

http://saidazberlin.de/11.November.wmv 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 5:24  توسط سعید از برلین  | 

 

 

بیاموز با چشم معنوی به درون چیزها نگاه کنی. خود را با واقعیت های سطحی چیزی خشنود مساز. این دیوار وجود خارجی ندارد ...، بلکه تراکمی از مولکول هائیست که با شتابی سرسام آور پیرامون خود در چرخش است؛ یک موزائیک از نوساناتی که خود را جا به جا میکنند، میچرخند و خود را بیوقفه تغییر میدهند.

***

یک شیوه نگرش که نیروی ذهن را آشکار میسازد چنین است: در باره موضوعات معمولی تعمق کن تا به رازشان آگاه گردی. این میز که خود را به آن تکیه داده ای حاوی ده ها هزار عالم است. او از استحکام خالیست. کافیست عدسی میکروسکوپی را روی چوب میز تنظیم کنی تا جهان را گونه ای دیگر درک کنی؛ چشم به پائین در بینهایت غوطه ور میگردد بدون آنکه هیچگاه به آخر برسد.

 

***

ما در اقیانوسی از نوسانات، رنگها و عکسها زندگی میکنیم. جهانِ قابل رویت تنها یک وجه، یک عکس، یک لحظه از چرخش بزرگ است _ مانند موج دریا یا یک چین خوردگی در پارچه بی انتهای یک لباس. جهان تک و تنها نیست، بلکه تعداد کثیری جهان وجود دارد.

http://saidazberlin.de/10.5November.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:22  توسط سعید از برلین  | 

 

گونه ای پذیرای دیگران باش که انگار قسمتی از خود غایب تو میباشند.

با فشردن دست و یا اظهار نظری سطحی خود را قانع مساز. در روابط ات خود را متعهد و درگیر ساز. اعتماد به نفس به ما اجازه گوش سپردن به دیگران و نشان دادن عشق و احساسمان را میدهد.

 

***

چشمانت را ببند و ذهن ات را مانند حفره ای لبریز از طلا مجسم کن و با خود زمزمه کن: این دارائی بیکران و تمام ناشدنیست.

 

***

اعتماد به نفس با شناخت از اشتباهات شروع میگردد. خطاهایت را با دلسوزی مشاهده کن، بدون آنکه در این کار دچار احساس شرم و یا عذاب وجدان شوی.

http://saidazberlin.de/10November.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:21  توسط سعید از برلین  | 

از اسب نقش بزرگسالی پائین شو، بیاموز در بازی کودکان شرکت و هیجان آنها را تجربه کنی _ و تو خواهی دید که چگونه چشمان تو به درخشیدن آغاز میکنند و همه چیز دوباره تازه میگردد.

***

به کودکان اعتماد باید کرد، به آنها باید گوش سپرد، باید سهیم شدن با جهان درونشان را آموخت. کودکان در مواقع خطرناک به ما بالهای بسیار بزرگی میبخشند.

 

***

خود را در روزهائی مخصوص با اشتیاقی شدید وقف کودکان ساز. دوباره آن شو که روزی بودی، و زندگی با مبارزه طلبی اش، با افسونگری و با رنگهای درخشانش مانند حادثه ای بزرگ و شگفت آور باز خود را بر تو نمایان و زنده میگرداند.

 

***

اگر مایلی بر بالای در خانه زندگی ات چراغی بدرخشد، حضور آن بخش کودکی در خویش را فراموش نکن.

 

***

محافظ کودکان باش و در برابرشان مانند یک خادم رفتار کن، مانند یک مدافع، مانند یک نگهبان مقدس. حضور کودکان به تنهائی انسان را به انسانی بهتر مبدل میسازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:9  توسط سعید از برلین  | 

 

ترس وجود خارجی ندارد. ترس بی هویت و بری از واقغیت عینی ست. او برای ادامه حیات خویش به تو محتاج است، به ضعف و تردیدهایت.

*** 

ترس برای رشد کردن از تضادهای ذهن، از کشمکش ها و دو دلی هایت ارتزاق میکند. یک ذهن شکسته و خرد گشته که خود را هم نمیشناسد پر از دشمن و اوهامات است. اگر مایلی خوشبخت شوی باید ابتدا خود را با قلبت آشتی دهی.

 

***   

ترس در برابر نور میرمد. به نا آرامی ذهن ات با نورانی کردن خود پایان بخش و باز امپراطور قلمرو پادشاهی خویش گرد.

http://saidazberlin.de/9.75November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:51  توسط سعید از برلین  | 

 

در حقیقت هیچ فکری کاملاً مجزا نیست. جهان حقیقی در درون جای دارد و آنچه در ذهن ما اتفاق می افتد دوباره در میان گیتی منعکس میگردد.

 

***

تو میتوانی از یک رویا، یک خاطره بعنوان کمک برای عبادت و تعمق کردن سود بجوئی. تجزیه و تحلیل و اندیشه نکن! تنها به مراقبت بپرداز، بدون کلام، بدون پندار، باید مانند حیوانی مجذوب به آتش نگاه کرده و مراقب باشیم.

آرزو و حس هایت را به انرژی ای ناب مبدل ساز. آنها را مانند جواهراتی در نظر گیر که کاملاً رها شده از تو به تنهائی در حال درخشش اند.

 

***

عبادت و تعمق Meditation به تو این فرصت را میدهد تا صدای سکوت را بشنوی و نور شفاف اش را در درونت بنگری. چنین دیدنی ممکن نخواهد گشت اگر تو در وضعیت خواب آلودی به سر بری و رویاهایت را فرا خوانی. زمان عبادت و تعمق با بالاتنه ای راست بنشین، مانند یک درخت، با چشمانی بسته و مانند رفتار یک نگهبان. ژرف در درونت بنگر، بدون آنکه از هوشیارت کم گردد، با ذهنی خالی و با اجتناب از هر حرکت ذهن. این سلوک جنگاوران راه معنویت است، سلوک بیداران. 

http://saidazberlin.de/9.5November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:0  توسط سعید از برلین  | 

 

 

با صدای زنگ از خواب میپرم. خواب آلود گوشی تلفن را برداشته و با صدائی که به گوش خودم هم نمیرسید میگویم: بله... بفرمائید، و بلافاصله چشمهایم بسته میشوند که باز با به صدا آمدن زنگ مجبور به باز کردنشان میشوم. همزمان با نگاه متعجبانه من به گوشی تلفن دوباره صدای زنگ به صدا می آید و من با گذاشتن گوشی برای باز کردن در به راه می افتم.

هوا هنوز تاریک بود و نمیدانستم که آیا عصر است یا وقت قبل از صبح.

در راه، باز زنگ به صدا می آید و من با گفتن: آمدم، در را باز میکنم و با قیافه تعجبزده خسرو روبرو میشوم. بی سلام میپرسد: چرا لخت اومدی دم در!؟

به خودم نگاهی میکنم، شلوار به پا، بلوز همیشگی بر تن و جوراب هم پوشیده بودم. با تعجب نگاهش کرده، سلام میدهم.

عصبانی و نگران میگوید: پس چرا تو دستات چیزی نداری!؟

به چشمهایش نگاهی انداخته و میپرسم: مثل اینکه جنسش بد نبوده!... چرا چیزی تو دستات نداری یعنی چی!؟

با ناامیدی میگوید: دیوانه مگه نشنیدی کماندو فرستادن خارج؟

شستم خبردار میشود که منظورش چیست و میپرسم: دلت میخواست چی تو دستم نگه میداشتم خوب بود آقای مایک هامر؟ آر پی جی چطوره؟

میخندد و میگوید: مسخره بازی در نیار، موقع باز کردن در لااقل چاقوئی، ساطوری، چوبی تو دستت نگه دار، ضرری نداره.

دستش را گرفته به داخل خانه میکشم و بعد از بستن در نگاهی به چشمانش میکنم و با خنده میپرسم: نشه ای؟

دستش را میکشد و میگوید: تو هم وقت گیر آوردی؟ از وقتی این خبر رو شنیدم میرم باشگاه بدن سازی و در هفته سه جلسه خصوصی انواع نبردهای تن به تن رو پیش یکی از استادهای شائولین تمرین میکنم.  

 

برایش چای میریزم و میگویم: من اون دستی رو که تیری به شقیقه ام شلیک کنه در حال افتادن میبوسم.

چای در گلو خسرو گیر کرده و به سرفه اش می اندازد و بعد جدی میپرسد: دیوانه دیگه چرا دست قاتلتو میخوای ببوسی!؟

جرعه ای مینوشم و میگویم: بخاطر لطفی که به من میکنه، کار دیگه ای که از دستم برنمیاد. بعد فکری میکنم و میگویم: اگه قول بده که از پشت تو مخچه شلیک کنه، منم قول میدم نامه ای با این مضمون که خودم اونو برای اینکار استخدام کردم تو جیبم قرار بدم تا نتونن به قتل عمد متهم و براش دردسر ایجاد کنن.

در حال ساختن سیگار جادوئی با نگرانی میگوید: ولی سعید مثل اینکه این آخرا بیشتر با چاقو کشتن.

میگویم: چه فرق میکنه؟ ما انقدر از جهان ضربه خوردیم که چاقو دیگه برامون ضربه به حساب نمیاد، ولی با این حال اگه بزنه درست تو قلبم فرصت میکنم بجز بوسیدن دست براش چند تا لبخند هم بزنم.

خسرو چماقی را که با یکی دو پک مثل عصای چارلی چاپلین کرده بود میدهد دستم و میپرسد: سعید یک چیزی بگم مسخره ام نمیکنی؟

در حال گرفتن سیگاری میخندم و میگویم: نه بگو. جرعه ای چای مینوشد و میگوید: دیروز به شرکتی مأموریت دادم تو خونه ام دوربین مدار بسته کار بذاره.

میگویم: سرگرمی جالبیه، خرج زیادی هم نداره.

با خوشحالی میگوید: خوب تعریف میکردی. ومن ادامه میدهم: اگر هم نخواد از خجالت با من چشم تو چشم بشه و مایل باشه از پشت بهم خنجر بزنه، خوب بزنه، برام اصلاً مهم نیست، من باز هم برای تشکر جلوی پاهاش به سجده می افتم، به شرطی که تیزی رو محکم و درست بکنه تو قلب. و بعد پک محکمی به سیگار جادوئی دست ساز مایک هامر وطنی میزنم و در حال رد کردن میگویم: ولی خدا نکنه که با ضربه و یا شلیک اول نمیرم، وگرنه در یک لحظه خیلی کوتاه و باور نکردنی بدون اینکه دستگیرش بشه چه اتفاقی افتاده میفرستمش پیش اصعر قاتل.

خسرو نگاه تحسین آمیزی به من میکند و قبل از آنکه به آرامی و با خیال راحت به کشیدن سیگار ادامه دهد میگوید: سعید، معمولاً سجده رو روبروی چیزی و یا کسی میکنن، ولی اگه به تو از پشت خنجر بزنن و به زمین بیفتی، پشتت به طرف ضارب قرار میگیره و نمیتونی جلوش سجده کنی!

در حالیکه خنده ام دود سیگاری را به رقص آورده بود میگویم: دندون خر پیشکشی که شمردن نداره آقای مایک هامر.

http://saidazberlin.de/9November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:56  توسط سعید از برلین  | 

 

 

به سرشت مثبت خویش در زیر ماسک نگرانی و وحشت توجه کن. یباموز خود را دوست بداری، بیاموز خود را ورای ضعف هایت تحسین کنی. سعی کن دوباره عشق به خود را بیابی و با دیگران تقسیم اش کنی.

 

***

عشق بزرگترین شهامت را میطلبد، چرا که اقتضاء عشق زخم پذیری و آن رها کردنیست که از خود گذشتگی را به نمایش میگذارد.

 

***

به جای تشویق کردن ضعف هایت، خواسته های خود را دلگرم ساز. عوض تهیه خوراک برای تردیدهای ات، جسارت ات را سیر گردان. اراده کن هر صبح بر یک مانع پیروز شوی، عادتی را شکست داده و دورنمایی دیگر به دست آوری. طلب مبارزه کن و شهامت پذیرش آنرا داشته باش. بیاموز زندگی ات را با گلها تزئین دهی. 

http://saidazberlin.de/8.99November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:29  توسط سعید از برلین  | 

 

 

جسارت ایجاب جوابی بیدرنگ را میکند و اجازه فضائی برای تعمق و درنگ باقی نمیگذارد. اینکه میگویند قبل از عمل باید فکر کرد معتبر است. و بعد لحظه ای فرا خواهد رسید که تو وارد عمل شوی و در کمال اطمینان از خود بگذری.

 

***   

از ضعف ها و افکار زشت خود وحشت نکن. وجود آنها برای آن است که ارداه ات را تیز سازند، تا بر آرزوهایت غلبه کنند.

 

***

در هنگامه بیماری باید باز جسارت و معصومیت یک کاشف را کسب کرد. خود را پر از فخر و اعتماد به نفس کن تا بدین وسیله ایمانت مانند کودکی که در یک خودفراموشی کامل مشغول بازیست خلل ناپذیر گردد. سعی کن اعتماد کردن را بیاموزی و تو اجابت خواهی گشت. پسنشینی و شفای بیماری اغلب تابع نوع مخصوصی از نگرش است.

 

***

اگر مایلی ترس را رم دهی باید که تمام در و پنجره های درونت را بگشائی، بگذار نور داخل گردد و به آن اجازه بده تمام گوشه های تاریک را روشن سازد. تجزیه و تحلیل کن، خوب نگاه کن و مراقب باش، از تمام امکانات ستیزه دوری جو، طوریکه ذهنی آرام و جمع و جور را در خود حفظ کنی. دوباره شجاعت و شفافیت یک رزمنده را پیدا کن: به درون خود داخل گرد و در آنجا ریشه ترس را بچین.

http://saidazberlin.de/8.75November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:38  توسط سعید از برلین  | 

 

بخاطر آزمونها وحشت و خشم به خود راه مده و دلسرد نشو. هنگامی تو  توانا به نگاه کردن به سوی بالا خواهی گشت که کاملاً به زیر سقوط کرده باشی.

 

***  

خود را به آن نوع از شکست خوردن که انگار کسی در دوران جوانی مانند پیر مردی گشته که تمام پندارهایش را از کف داده است عادت مده. این حس روحمان را خشکانده و ما را به مرگ نزدیکتر میسازد.

 

***

به طبیعت در اطرافت نظر انداز، به حشرات، به نباتات؛ اما نه مانند نمایشی از اجسام ایستا، بلکه مانند یک گردابِ دارای نیروئی آفریننده به آن چشم بدوز. چشمانت را ببند. خود را در مرکز این گرداب مجسم کن. بدین ترتیب باید قلب تو و قلب جهان یکی گردند. در این اتحاد حکمت های شگفت انگیزی خود را بر تو خواهند گشود.

http://saidazberlin.de/8.5November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:33  توسط سعید از برلین  | 

 

 

دوستی را محدود به رابطه ای سطحی مکن. دوستی درک عمیقتری از جهان به تو میبخشد. در دوستی فضای ازلی اسرار آمیز قلب خود را میگشاید، فضائیکه در آن زمین و آسمان در یک آیینه با هم روبرو میگردند.

 

***

دوستی مانند بوی خوش یک گل است؛ او کسانیرا که در حضورش زندگی میکنند زینت میبخشد. سعی نکن آنرا بچینی و بی ریشه کنی، تا آنرا با حسادت به خانه ببری. با این کار سبب مرگش میشوی.

 

***

دوستی خورشیدهای تازه ای میزاید و مهربانی گیتی، برکت  و شادی دائمی اش را جشن میگیرد.

http://saidazberlin.de/8November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 3:21  توسط سعید از برلین  | 

 

 

شعف بر آوردن خواهش بدن را به این عنوان که مردم ِ در راه شناخت معنویت را شایسته نیست رد مکن.

آنگونه که اساتید تانتریسم میگویند، تجربه عشق در بدن به آن نور شفاف اجازه میدهد تا حقیقی بودن خود را نشان دهد. به هم رسیدن فیزیکی دو بدن عملی مقدس است، زیرا که آنها بطور همزمان انرژی، عشق و نور تولید میکنند.

 

***

خوشبختی هدیه کن، اما هرگز از دیگران انتظار پاسخ مدار.

 

***

بیاموز در زندگی روزانه ات مانند کودکان و راهبین دره تسانگپو Tsangpo بازی کنی.

 

***

جزیره ای برای خود و عزیزانت بنا کن، یک معبد، قلعه ای غیر قابل نفوذ _ اما دروازه آنرا روز و شب باز بگذار.

http://saidazberlin.de/7.5November.wmv

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:1  توسط سعید از برلین  | 

 

ما باید آزمون هایمان را با جسارت و ملایمت پذیرا باشیم. شهامت و ملایمت به تو قول داشتن قلبی ثروتمند و خردی خرسند را میدهد. تو جسارت را برای چیره شدن بر آزمونها محتاجی و ملایمت را برای دوست داشتن آنها.

 

***

ما از مواجه شدن با دیگران در وحشتیم، زبرا از نابود گشتن و یا از باختن چیزی میترسیم. ما عادت کرده ایم جهان را پیامدی از شکستها و بلاهایِ ناگهانی ببینیم. نوع دید خود را برعکس گردان. سد همیشه وسیله سنجی برای تکامل و علتی مطبوع برای دگرگونی ات میباشد. آن را مانند دشمنی ترسناک مدان. سد چیزی نیست مگر آیینه ای که تو خود را درونش میبینی، با تمام ترس ها و درنگ هایت.

 

***

با خود عداوت، کینه و حس انتقام به این سو و آنسو حمل نکن. افکار زشت، ترسها و وسواسهائی را که بانی فلج امیالت میگردند قلع و قمع ساز. هیچ چیز را مخفی مدار. اگر تو هم مار کبرائی زیر تخت خواب خود مخفی سازی، مار اجازه استراحت به فرد خوابیده بر روی تخت نخواهد داد. برای پیروز شدن بر حرص و آز باید خواهش پیروزی بر خویش را جزء فرهنگ ات سازی.

http://saidazberlin.de/7November.wmv

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:5  توسط سعید از برلین  | 

 

سالها میگذرد که کامیابی در درون تو مانند گنجی ناب در حال چرت زدن است. کار تو تنها بیدار کردن اوست. کامیابی از آغاز خلقت ترا میجوید. در حقیقت او عاشق توست. ناامید نشو. تو باید خود را برای دیدار با معشوق زیبا سازی، خود را با بهترین رنگها نشان یار دهی، با زیباترین شوقها. این ها آن کلید سحر آمیز میباشند که تمام درها را میگشاید و مشکل را آسان میسازد.

 

***

هیچ چیز را خفیف مشمار. اگر که با چشمانی شاد بنگری خواهی دید که همه چیز حامل نویدی ست. فکر کردن به آغاز و زوال مفهومها و تصورات، به خوب و بد، به نور و تاریکیشان را عادت خود قرار مده. بیاموز در تک تک هر چیز آغاز تمام چیزها را بشناسی.

 

***

دیسیپلین زنجیر آهنینی نیست که بدن را در خود خفه سازد. دیسیپلین این امکان را به ما میدهد تا پیوسته اندیشناکِ نفس حویش بمانیم.

http://saidazberlin.de/6.75November.wmv

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:52  توسط سعید از برلین  | 

 

وقتی از خواب بیدار شدم ساعت پنج هم نشده بود. هوا هنوز تاریک بود و از خوابی که دیده بودم احساس خستگی میکردم. دوش صبحگاهی هم خستگی ام و هم یادِ خوابی که دیده بودم را با خود میبرد.

حقیقت این است که امروز حس شادی جائی از دلم را غلغلک نمیدهد و من بدون این حس همیشه بی حس بوده ام و وقتم به درستی نگذشته است.

باید خوابی را که دیده بودم به یاد می آوردم تا لااقل با دلیل این حال آشنا شوم. توتونم تمام شده بود و تنبلی گریبانم را رها نمیساخت.

آب به جوش آمده بود و من برای ریختن آن در داخل استکان از جایم نیمخیز میشوم، اما با دیدن استکانِ از چای پر و سرد شده که در کنار مونیتور قرار داشت دوباره مینشینم.

باید تصمیم خود را میگرفتم: یا باید اول توتون تهیه میکردم و بعد به جستجو مینشستم، یا اینکه تصمیم به ترک کردن سیگار گرفته و قبل از کنکاش چای مینوشیدم تا بدینوسیله صبحانه هم خورده باشم. برای اینکار میبایستی اما اول چای سرد شده درون استکان را خالی میکردم.

خلاصه همه چیز به نحو وحشتناکی به نظر سخت می آمد و توانا به تصمیم گیری نبودم کدام کار را اول انجام دهم که صدای پدرم در گوشم پیچید: پسر تو که بازم مثل جوکی ها یه گوشه نشستی!. و من همیشه با شنیدن این حرف همانطور نشسته قل میخوردم تا لب پاهایش و خشنودش میساختم.

هد فون را از گوشهایم بر میدارم و با سه شماره لباس عوض کرده و برای خرید توتون از پمپ بنزین روبروی خانه ام خارج میشوم.

هوا کمی خنک است و خورشید بازیش گرفته، گاهی هست و گاهی نیست. مردم اما همچنان در رفت و آمد هستند و انگار از اینکه باران نمیبارد راضی اند.  بعد از خرید و قصد برگشت به خانه دسته ای کودک میبینم که همراه با چهار خانم معلم جوان برای فراگیری و تمرین گذشتن از خیابان نزدیک میشدند. در دو سوی هر معلم چهار کودک دست در دست هم در راه بودند و معلمین دستان کوچک دو کودک کنار خود را در دست داشتند. هر بار یکی از کودکان کمی عقب می ماند و یا یکی جلوتر میرفت حرکتی مانند موج تشکیل میشد. حرکتِ این دستهای کوچکِ در هم چنان مرا محسور خود ساخت که از یادم رفت چرا برای خرید توتون از خانه خارج شده ام.

 

در حال کشیدن سیگاری تنها موج دستان کوچک کودکان بود که مرا به خود مشغول داشته بود و آنچه اول قصد اش را داشتم دیگر بهائی نداشت.

http://saidazberlin.de/6.5N0vember.wmv

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:8  توسط سعید از برلین  | 

 

شروع امپراطوری مرگ پس از پایان زندگی نیست. این امپراطوری همیشه وجود داشته است، همزمان قبل و بعد از پایان زندگی، در بالا و پائین.

بیاموز با شیوه دیگری ببینی.

 

***

از مرگ نترس. به عنوان شکارچی مرگ میدانیم او را به کجا باید رم داد: در اکنون. در دل حال، در مرکز دم.

مرگ مانند مروارید طلائی رنگیست که به عقیده پیران جای در مرکز جهان میدارد. محل حقیقی آن درون توست؛ تو با او جائی بجز در خودت مواجه نمیگردی.

 

***

اساتید خرد معتقدند که مرگ و تولد هر دو یک دروازه اند که هیچگاه بسته نمیشود. مرگ آنگونه که ما تصور میکنیم وجود ندارد.

 

***

برای شناخت از مرگ تا لحظه فرا رسیدنش صبر نکن _ شاید که دیر شود.

http://saidazberlin.de/6November.wmv

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:29  توسط سعید از برلین  | 

 

خاله سوسکه را همه میشناختند. وقتی آرام آرام با اندام چاق و کوتاهش از کنار مورچه ها میگذشت برق بدنش چشم آنها را میگرفت، اما فوری هشدار عنکبوت پیر به یادشان می افتاد: "هر کدومتون به خاله سوسکه نگاه چپ بندازه ایل و تبارشو تارپیچ آویزون میکنم بالای در اطاق تا هیچ جنبنده ای دیگه جرأت چنین کاری به سرش نزنه!"

خاله سوسکه چند ماه پیش اتفاقی همراه مقداری سبزی خوردن به خانه ام راه یافت. او هم مانند من بی جفت بود و فقط گاهی با من میپرید. هر بار حوصله اش از تنهائی سر میرفت چند دقیقه ای را روی میزی میگذراند که آشیانه جوجه تازه به دنیا آمده روی آن قرار دارد، و چند لحظه ای با مرغان عشق صحبت میکرد و از حال نوزاد میپرسید.

وقتی از او سؤال میکردند چرا تنهائی زندگی میکنی، شانه ای بالا می انداخت، خداحافظی میکرد و در حال رفتن میگفت: خدا با اون عظمتش تنهاست، چه برسه به من!

 

عنکبوت عاشق پاهای اره دار خاله سوسکه بود و در هر فرصتی برای نشان دادن علاقه اش بالای سر او روی بندهائی که سریع میبافت مشغول رقص و هنر نمائی میشد تا شاید بتواند دلش را با این کار ببرد. ولی تجریه خاله سوسکه بیشتر از آن بود که عنکبوت میپنداشت. خاله سوسکه خوب میدانست عاقبت دوستی با او اسیری در تارهایش است و بس. میگفت: "عنکبوت مهربان و شوخ است، اما خوب دست خودش نیست، اخلاقش به عقرب رفته."

 

چند لجظه پیش دسته ای مورچه یکی از پاهایِ خاله سوسکه را بالای سر حمل و به سوی قبرستان میبردند و عده ای هم در حال بگو و مگو با عنکبوت پیر بودند.

عنکبوت مثل ابر بهار اشگ میریخت و مدام قسم میخورد که او از جریان واقعه بیخبر است.

تمام اطاق را به دنبال باقی مانده جسد گشتم، اما مؤفق به یافتن نشدم. چنین بنظر می آمد که خاله سوسکه قبل از آب شدن یک پای خویش را برای معشوق به یادگار نهاده و بعد به زمین فرو رفته است.

http://saidazberlin.de/5.75November.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:23  توسط سعید از برلین  | 

 

 

به هنگام رسیدن دو دست به یکدیگر گیتی متوازن میگردد.

***

تنها زمانی که خود را دوست بداری توانا به دوست داشتن دیگری میگردی.

 

***

در باره دلایل حقیقی عشق ات در خویش تعمق کن، پیش از آنکه دیگری را متهم کنی. متأسفانه اغلب ما خود مسبب ناخشنودی خویش میباشیم.

بر انگیزه های ژرف ات نور بتابان و تو حامل ثروتی تازه خواهی گشت.

 

***  

آنانکه عاشق عشق اند، در حضور معشوق همزمان غم و شادی را حس میکنند. این نبردیست دو جانبه بین سایه و نور. شادی تو آغشته به تهدید است، خبری دور و تاریک از یک ناکامی که تو را ناخشنود میسازد. غم و شادی را از رنگهای یک دسته گل در نظر گیر. اجازه نده این دو رنگ با هم بستیزند، و بعد عشق تو رها خواهد گشت.

http://saidazberlin.de/5.5November.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط سعید از برلین  | 

 

یکی دو ساعتی بود هر چه میگفت تصدیق میکردم.

خسته شده بودم که پرسید: یعنی تو هیچوقت عصبانی نمیشی؟

گفتم: کی گفته!؟

پرسید: یعنی تو بلد نیستی فحش بدی؟

گفتم: کی گفته بلد نیستم!؟

گفت: پس چرا ما چیزی نمیبینم!؟

پرسیدم: اگه این چیزا رو ببینی حالت سرجاش میاد؟

گفت: آخه هر چیزی جائی داره. الان تو این اوضاع ...

بهش مهلت ندادم بتونه عصبانی شدن رو تو چشام نگاه کنه و محکم با کله کوبیدم تو دماغش و دو سه تا هم فحش چاله میدونی حواله اش کردم.

در حالیکه با تعجب به خونی که دستشو پر ساخته بود نگاه میکرد گفت: مگه دیوونه شدی!؟

خسته بودم و سرم در اثر ضربه ای که به دماغش زدم گیج میخورد و سؤالش گیجترم ساخته بود و نمیدانستم دیگر به چه سازی باید برایش برقصم.

http://saidazberlin.de/5November.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 3:53  توسط سعید از برلین  | 

 

اگر در هنگام خواب و رویا دیدن آگاه باشی که در حال رویا دیدنی، مؤفق بر تأثیر گذاری بر پیشامدهای روزانه ات خواهی گشت.

 

***

بیاموز در رویاهایت، هنگامیکه در خوابی هشیاری خود را از دست ندهی. کافیست قبل از خواب نام شخص، محلی و یا یک خدائی را تجسم کنی تا بعد آنرا در خواب دوباره بیابی.

 

***

هرگز از شادی کم نمیشود هنگامیکه آنرا با دیگران تقسیم کنی. او خود را در دیگران از نو میسازد.

http://saidazberlin.de/4.99Novemer.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:24  توسط سعید از برلین  | 

بیاموز اکنون را درک کنی! مانند دزدی از آن مگریز، به سوی خیال های واهی گذشته یا آینده فرار نکن. ذهن ات را آنجائی متمرکز کن که قرار گرفته ای، با یک آگاهی برنده برای دم. در آنجاست که ما میباشیم. جای دیگری بجز این مکان وجود ندارد.

 

***

خود را از گذشته و آینده رها کن، اما هشیاریت را متوجه اکنون ساز که در حال گذر است. تنها اکنون است که حقیقت است، بقیه خیال واهی ای بیش نیستند.

 

***

انتظار آمدن فردا را نکش. دم را برای حل مشکلات خود با دیگران مغتنم شمار. بر روی ناامیدی و رویاهایت چین و چروک مینداز. بیاموز بدون صبر کردن در دم ببخشی.

 

***

شروع هر چیزی امروز است.

http://saidazberlin.de/4.90November.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:25  توسط سعید از برلین  | 

 

هر دوازده جوان مانند پیر مرد که پا به پایشان میرفت خسته بودند. هفته ها میگذشت که در راه بودند. مسیر گاهی از میان بیابانی خشک و داغ میگذشت، گاهی سنگلاخی بودن آن پیشروی را برایشان مشکل میساخت. آب و آذوقه کم به همراه داشتند و پیر مرد به آنها قول داده بود قبل از تمام شدن آب حتماً خدا را برایشان خواهد یافت.

 

زبان مادری و زادگاه این دوازده جوان با هم فرق داشت و به زبان انگلیسی با هم صحبت میکردند. ندائی آنها را در روزی مشخص گرد هم جمع آورده بود و آنها بعد از آشنائی با هم به جستجوی پیر مردی که قرار بود خدا را پیدا کرده و به آنها نشان دهد میپردازند.

پس از چندی پیر مرد را کنار خرابه ای یافته و خواهششان را با او در میان میگذارند. پیر مرد مشتاقانه موافقت خود را اعلام کرده و به راه می افتند.

 

هفته ها میگذشت که پیاده میرفتند و از پیر مرد کلمه ای به گوششان نخورده بود. روزی از دور درختی میبینند، خوشحال برای استراحت کردن به آنسو رفته و در زیر درخت مینشینند.

بعد از نوشیدن آب و قدری غذا متوجه نگاه پیر مرد میشوند که به دوردست ها خیره مانده بود. جوان ها نگاهی به هم انداخته و از او میپرسند: آیا هنوز راه درازی برای یافتن خدا در پیش داریم؟

پیر مرد جواب نمیدهد و آنها در مسیر نگاهش مردی را که به سوی آنها می آمد میبینند. مرد لباسی خاک آلود و پاره بر تن داشت و پیشانی و زیر گونه اش زخمی و خونین بود و عجیب آن بود که آنها نمیتوانستند تشخیص دهند آیا مرد پیر است یا جوان.

آنها او را به نشستن دعوت میکنند، به او آب داده و پس از کمی استراحت میخواهند برایشان تعریف کند چه اتفاق افتاده.

مرد آهی میکشد و آرام میگوید: سادگی ام این بلا را به سرم آورده. همه از ساده بودنم سوء استفاده میکنند. جنس خراب را به عنوان جنس اعلا به من میفروشند. جنس ارزان را گران میفروشند و فکر میکنند که من این را نمیفهمم. دروغ را برایم گونه ای راست تعریف میکنند که انگار از پشت کوه آمده ام. و من گاهی از اعمالشان دلچرک میشوم اما فوری به خودم لعنتی فرستاده و برای ثروتمندتر شدنشان دعا میکنم.

مرد آهی از روی خستگی میکشد و قطعه نانی به دهان گذاشته به پیر مرد که او را با چشمان جستجو گرش میکاوید نگاهی می اندازد.

جوانها که کنجکاو بودند بدانند چرا او زخمی و خونین است اول به او اجازه استراحت و سیر شدن میدهند و بعد میخواهند دلیل آنرا برایشان بگوید.

و او چنین ادامه میدهد: امروز مردی به همراه جماعتی پیشم آمد و ادعا کرد که خانه متعلق به اوست و من آنرا غصب کرده ام. این خانه را اما پدر یزرگم ساخته بود و بعد به پدرم رسید و او هم قبل از مرگش آن را به من بخشید.

خواستم اعتراض کرده و داستان را شرح دهم، اما پیش خود فکر کردم شاید که مرد بخاطر دروغگوئیش جلوی دیگران شرمنده شود و آبرویش را از دست بدهد. چاره ای نداشتم، قصد ترک خانه را کردم که مرد از من پرسید کجا؟ گفتم به هر کجا که اینجا نباشد. مرد با خنده ای تمسخر آمیز پرسید: به همین سادگی!؟ اول باید اجاره مدتی که در خانه ام نشسته ای را بدهی و بعد اجازه رفتن داری.

من هیچ پولی در بساط نداشتم و این مرد را به خشم آورد و در عوض پول کرایه چند مشت و کشیده و لگد خوردم و براه افتادم.

حرف مرد به پایان نرسیده بود که از چشمان پیر مرد اشگ سرازیر میگردد، پیش پای مرد به سجده افتاده و فریاد میزند: عاقبت پیدا شدید! خدا را شکر... خدا را شکر.  

http://saidazberlin.de/4.75November.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:35  توسط سعید از برلین  | 

 

در برابر افکار منفی از خود محافظت کن، زیرا که آنها به جسم و جان یورش میبرند. آنها اولین نشانه شرارتند. اگر میخواهی جسمت را شفا دهی باید که روح ات را درمان کنی. خود را به مثبت اندیشی آموزش ده، حتی در آزمایش های زندگی ات.

 

***

شیوع یک بیماری همیشه با کمبود اعتماد و با ضعیف شدن ذهن در ارتباط است. از قضا در این هنگام ترسها، تردیدها و آشفتگی ها به یاری بیماری می آیند.

تسلط بر جسم و روحت را به بیماری واگذار مکن. بیماری را مانند دشمنی خارجی در نظر گیر که خبیث و حیله گر است و مستتر در حال پیشرویست و از تاریکی بهره میجوید تا یورش آورد.

 

***

هیچوقت برای منتقل کردن واژه های میرنده ی حکمت دیر نیست.

 

***

برای آموزش مردن هرگز دیر نیست.

http://saidazberlin.de/4.5November.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط سعید از برلین  | 

 

 

پهنه طرح ریزی عقاید دیگران مباش. آنچه خود میباشی را تصدیق کن، بدون آنکه از رسوائی وحشت کنی.

***

به درونت نظری انداز، به پشت تصورات ایمان خود و به حقایقی که پذیرفته ای. برای فریفتن جامه مبدل به تن نکن. جسور باش و مستقیم به خورشید نگاه کن. صداقت تو به تمام اعمالت ژرفا و روشنائی میبخشد.

 

***  

از زدن ماسک احتراز کن. مقابله کردن با دیگران را پذیرا باش و در حین مقابله آنکسی که خود تو میباشد باش.  

 

***

فقط و فقط به قلب ات گوش بسپار. به منشاء خود بازگرد.

 

***

بیاموز همزمان انجام دهنده و مراقب باشی. بیاموز همزمان در رود و در کنار ساحل ساکن باشی. 

http://saidazberlin.de/4November.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:50  توسط سعید از برلین  | 

 

پیش شرط خوشبختی پذیرش آنانی ست که از بی تکلفی قلب و استعداد ذهن شگفت زده میگردند.

 

***

تو فکر میکنی که خوشبختی فانی ست و از یورش هر روزه زندگی در امان نیست. به محض شروع تجربه خوشبختی فوری اضطراب درونت را چنگ میزند و حس کوته بودن هر چیز از نو در تو زنده میگردد. خودت را با اندازه گیری آنچه به تو هدیه گشته مشغول مدار. به این اکتفا کن در هر دم آنگونه زندگی کنی که انگار هرگز به پایان نمیرسد.

 

***

سعادت از آن کسی ست که بخش دیگر ازلیت را کشف کرده و پی به قدیمی تر بودن آن ببرد، همان بخشی که در جزء دیگر ازلیت مخفی ست.

http://saidazberlin.de/3.5November.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط سعید از برلین  | 

 

پیر مرد عصبی تقویم را ورق میزد و به روزهای گذشته بر روی آنها نگاهی می انداخت. خودکاری با رنگ سیاه از بین قلمهای روی میز انتخاب و به ضربدر قرمز رنگی که بر روی روزهای رفته گذاشته بود علامت جمع اضافه میکرد. بعد شماره روزهای بدون علامت گذاری را برای صدمین بار میشمرد و در پایان با ناباوری با صدای بلند فریاد میزد: باز هم که شد سیزده!

 

در راهرو کنار پسرش که از پنجره اطاق به حرکات پدر با افسوس نگاه میکرد ایستاده بودم. قبل از آنکه وارد اطاق شود برایم کوتاه از کابوسی که پدرش را به این روز انداخته است تعریف میکند: سی سال پیش پدرم مردی را در خواب میبیند که به جای ده انگشت، سیزده انگشت دراز در دست و پاهایش داشت. دست و پای راست هفت و دست و پای چپ اش دارای شش انگشت بودند. پدرم نزدیک بود از وحشت در خواب قالب تهی کند که مرد به او میگوید: تو هم دیگر پدرت را نمیشناسی!؟ آنقدر در زندگی شوم و پلید بودم که بعد از مرگ اول انگشتانم شروع به دراز شدن کردند و بعد آرام آرام به تعداشان اضافه شد. دیگر هیچ وفات یافته ای به من نزدیک نمیشود و لقب نحس را برایم انتخاب کرده اند. آمده ام نصیحت ات کنم که اگر میخواهی به این عذاب دچار نگردی از پلیدی بپرهیز.

تا همین چند ماه پیش که او را به این آسایشگاه روانی سپردیم این کابوس در روز سیزدهم هر ماه به سراغ اش می آمد.

بعد تقویمی را که برای پدرش آورده بود به من نشان میدهد، چشمکی میزند و میگوید شاید این بتواند کمی کمکش کند!

تقویم قطع بزرگی داشت و روی هر دوازده ورق آن خیلی درشت تنها عدد سیزده به رنگ سبز چاپ شده بود. 

http://saidazberlin.de/3November.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:17  توسط سعید از برلین  | 

 

 

زندگی دیسیپلینی ست که با اکنون در ازدواج است. هر یک از اعمالت را کامل به پایان رسان. بگذار تنها زندگی با تمام فرمهای ظاهرش برایت جالب باشد، زیرا از این بازی هیچکس زنده خارج نمیگردد.

 

***

بیاموز ابتدا روح ات را آرامش بخشیده، بدنت را تنش زدائی کنی و بعد در خود مانند غواصی فرو روی. از آشنائی با پُری و خلاء مطلق درونت وحشت نکن.

تو فقط دارای یک زندگی میباشی، اما این زندگی بی پایان است. با Meditation داخل آن چیزی میشوی که غیر قابل تقسیم و جدا ناشدنی ست.

 

***

Meditation ایمان را به واقعیتی زنده مبدل میسازد. اگر مایلی جهان را تغییر دهی از قدرت آن بهره گیر.

http://saidazberlin.de/2.99November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:46  توسط سعید از برلین  | 

دلم میخواد تلفن زنگ بزنه و من قبل از زنگ دوم گوشی را بر دارم و بگم: سلام بفرمائید.

دلم میخواد از آن سر سیم صدائی که امید به مغز سنگ شده ام میبخشد بگوید: سلام از ماست. ساعت چند مایلید کار شروع شود؟

و من تعجب کنم و بپرسم: میبخشید منظور شما را خوب متوجه نشدم، چه کاری قراره در چه ساعتی شروع شود!؟

و صدا با همان مهربانی بگوید: آه میبخشید، من فکر کردم بوسیله شخصی که پیشتان خواهد آمد در جریان قرار گرفته اید.

و من با وحشت و تعجب بپرسم: بله!؟... قراره کسی بیاد پیش من!؟

و صدا هم متعجبانه اما همچنان مهربان بپرسد: مگه مایل نبودید به شما تلفن زده شود و خبر آمدن کسی پیش شما را به اطلاعتان برساند؟

و من با تعجب و خجالت بگویم: میبخشید، اما شما این موضوع را از کجا میدانید؟ من که هنوز در باره آن با کسی صحبت نکرده ام!؟

و صدا با قهقهه بگوید: ناراحت نباشید، مؤسسه ما و تک تک کارمندان و کارگرانش سالهاست که مورد اطمینان صد در صد مشتریان خود میباشند و کوچکترین خبری از این مؤسسه به خارج درز نمیکند.

و من خوشحال شوم و بپرسم: گفتید ساعت چند می آید؟

و صدای مهربان بگوید: ساعت سه بعد از ظهر خوب است؟

و من بگویم خیلی خوب است و بدون خجالت ادامه بدهم: میبخشید ممکنه همکارتون دامن کوتاه و از آن شورتها که مانند بند رخت است به پا کنند؟

و صدا قهقه اش بلندتر شود و بگوید: هرچه شما بخواهید. ما هر آنچه در توان داریم برای مشتریان خود انجام میدهیم.

 

یادم نرود به کسی که برای سر و سامان دادن خانه پیشم می آید بگویم که هنگام جاروی اطاق مواظب آشیانه های دوستان تار تنم باشد.

http://saidazberlin.de/2.90November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:51  توسط سعید از برلین  | 

داشت با دخترش میرفت که دیدمشان. یخه اش را گرفته و با تعجب میپرسم: ببینم، معلومه شما چکار میکنید!؟

خجالت زده نگاهی به دخترش میکند و آهسته میگوید تو برو! دختر نگاهی به پدرش و بعد به من میکند و بدون گفتن کلمه ای میرود.

نگاه دختر مرا به خود بازگردانده بود، با لحنی شوخ میگویم: ما قرار بود اینجا همه با هم زندگی و عشق و حال کنیم. این چه کاریه که شما راه به راه تو تمام سوراخ سومبه های این اطاق برای خودتون تار و یا به اصطلاح خودتون آشیان میبندید!؟

تار تن نفس راحتی میکشد و با آن صدای پیرش که انگار از ته چاه به گوش می آید میگوید: ای بابا! تو که ما رو نصفه جون کردی! فکر کردم حالا چی شده! اون آشیان جدید رو امروز برای دخترم که بارداره تنیدم.

میگم: خوب مبارک باشه. ولی انگار شما برای یک پادگان آشیان تنیده اید! یک وجب اطاق که جای قصر ساختن نیست! از این گذشته چرا حیاط و باغ و گاراژ آشیانه دخترتو روی نون تست کن تنیدی؟ مرد حسابی تو که با این کارت منو اول صبحی از ترس بیجون کردی!

میخنده و میگه: خیالت راحت باشه. اونجا نه حیاط خلوته و نه باغ و گاراژ، اونجا اطاق خواب بچه هاست که همین روزا به دنیا میان. زمستون نزدیکه، فکر کردم اطاق بچه ها رو جای گرمی بتنم بد نباشه!

میگم: تار تن خلاصه حواست باشه، داره برام مهمون میاد و نون تست کن لازممون میشه.

بازم میخنده و میگه: خوب مبارکه، به سلامتی.

میگم: مثل اینکه درست متوجه منظورم نشدی؟ یا برای دخترت جای دیگه آشیان بتن و یا اینکه باید اطاق بچه رو به جای دیگه منتقل کنی.

انگار که متوجه موضوع نشده باشد میگوید: چرا؟!

میگم: خوب شاید مهمونم بخواد نون تست شده بخوره.

میگه: خوب بخوره!

میگم: نون رو روی سقف اطاق بچه بذارم تست بشه!؟

با تعجب میگه: این چه کاریه! مگه دیوونه شدی خدای نکرده!؟... سگ خورد! میتونی نون رو بذاری اون قسمتی که هنوز تنیدنش تموم نشده، و با انگشتش دو سه سانت از جای آزاد نان تست کن را نشانم میدهد.

http://saidazberlin.de/2.75November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:26  توسط سعید از برلین  | 

  

 

خوشبختی مانند حمام آفتاب گرفتن روح است. کوشش کن در تمام چیزها تابش کامل خورشید را جستجو کنی.

 

***

غرور و تکبر حصارهای حفاظت اندوهناکی اند. در هنگامیکه تو آنها را نابود میسازی، آن فاصله ایکه بین تو و دیگران جدائی می اندازد محو میگردد.

 

***

آنچه مایه خوشحالیست میتواند همچنین سبب غم و اندوه گردد. اشتیاقت را از دست مده، بیاموز بر آنها پیروز شوی و سپس بر خوشحالی ات افزوده میگردد.

http://saidazberlin.de/2.5November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:6  توسط سعید از برلین  | 

  

آیا احساس میکنی یکنفر را دوست میداری؟ آیا به عشق ات پاسخ داده نمیشود؟ ناامید نشو و روی نگردان! اگر حقیقتاً سرچشمه اهداف تو، با وجود ناامیدی و دلسردی، قلبت باشد _ تازه و زیبا و بدون عداوت و خشونت، بنابراین با اینها دل دیگری را لمس خواهی کرد.

 

***

آن عشقی را که توانا به بدست آوردنش نیستی خارج از تو پرتو افشانی میکند و چنین دیده میشود که نور آن برایت دست نیافتنیست. آنرا مانند جرمی آسمانی مجسم کن که در فاصله ای دور قرار دارد و تنها برای تو میدرخشد. به این ترتیب او خود را به تو نزدیک میسازد.

 

***

چنین تصور کن که تک تک افرادیکه با آنها مواجه میگردی حامل یک راز بزرگ برای تو میباشند.

 

***

عشق نیروی درمان قدرتمندیست.

http://saidazberlin.de/2November.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:21  توسط سعید از برلین  | 

باید به هدفی که خواهان رسیدن به آن هستی قامت بدهی، همانگونه که در عبادت و تعمق ماندالا میسازی. بیاموز عاشق مؤفقیت شوی.

اجازه ده تا توفیق مانند خورشیدی در بالای تمام کارهایت بدرخشد، مانند نوری پرتو افشان. و بعد توفیق خود را به تو خواهد بخشید.

(دروکپا رینپوشه Drukpa Rinpoche)

 

خدایا، فقیرانی را که زیاده خواهند آنقدر ارزانی دار تا چشم و دلشان سیر شود.

پروردگارا، گدایان ضعیف ات را تکه نانی ده که در چکه آبی خیس کنند تا با آن سیر گشته سپاسگزارت گردند.

یا ربی، بیمارانت را سلامتی ارزانی دار تا از شکرگزاران حقیقی ات شوند.

ای خالق هستی تو میدانی برای چه هربار با زبان روزه در درگاهت حاضر میگردم؛ در این چند روزه آرزویم برآورده ساز یا همانطور که قولش را داده بودی مرا از مردم روزه دار خود نما.

http://saidazberlin.de/1.90November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:2  توسط سعید از برلین  | 

 

تازه سر از تخم در آورده است. شکستن و خارج شدن از تخم کار آسانی نبود. خسته نگاهی به اطرافش می اندازد و چشمانش بسته میشوند.

...

نور را نمیشناخت و چند روزی از آن وحشت داشت، هرچه نور قویتر، ترس او هم افزونتر میگشت.

با شگفتی به پرواز بقیه نگاه میکرد و خود را بیشتر به مادر که در کنارش بود میچسباند.

...

دیگر پرهایش آنقدر قوی شده اند که بتوانند او را در هوا حمل کنند. پس از هر پرواز کوتاهی به چشمان پدرش خیره شده و منتظر میماند تا خطاها و راه بهتر پرواز کردن را به او گوشزد کند.

...

بزرگتر شده و کنجکاو.  همه چیز را با چشمان سبز رنگش دقیق بررسی و تحقیق میکند. پدر بیشتر سؤالهایش را جواب داده و راهنمائیش میکند.

...

امروز با تعجب از پدر پرسید: مگه ما چه کار اشتباهی میکنیم که هر چند وقت به چند وقت اون مجسمه عصبانی میشه و از جاش بلند میشه راه می افته اینور اونور؟

مسیح قهقه ای سر میدهد و بعد از بوسیدن کودکش آهسته نزدیک گوشش میگوید: دخترم اون مجسمه نیست، اون سعید و هم اطاقی ماست. اونم مثل ما بعضی وقتها براش کار واجبی پیش می آد، به این خاطر از جاش بلند میشه میره دستشوئی!

http://saidazberlin.de/1.75Novembeer.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:38  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

تو بر خود دشمنی روا میداری و همواره بانی شکستهایت هستی.

در تو جهانی سیاه موجود است که نمیشناسی اش. نور را در مقابله با آن اسلحه خود بدان.

 

***

ذهنت را هر از گاهی تنها به یک چیز متمرکز و از پریشان فکری دوری نما.

اگر اراده ات را در نوک سوزنی گرد آوری، توانا به نفوذ در هر سدی خواهی گشت.

 

***

خوشبختی بهشتی در بسته و جدا از جهان نیست. خوشبختی همزمان چشمه و اقیانوس هر دو با هم است. 

http://saidazberlin.de/1.5November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:31  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

برای جلوگیری از شکست باید قبلاً در باره تصمیم هایت و بخصوص با توجه به پایداری آنها تعمق کنی. تصور کن تصمیم هایت شبیه به شبکه های انرژیند که نیروهایش خود را تقویت و تکثیر می کنند. تو مرکز تمام این نیروهایی، چشمه ای منحصر به فرد.

در باره موانع باید تا زمانیکه هنوز دور از تو میباشند آگاهی بدست آوری. باید قبل از روبرو گشتن با سدها مکانیزم داخلیشان را درک کنی تا غافلگیر نگشته و در دامشان نیفتی.

 

***

کامیابی همان زیباترین تصویر خود توست که ناگهان در پیش چشمانت ظاهر میگردد و به خود واقعیت میبخشد. کامیابی زنی است در جامه ابریشمی، آرایش گشته با جواهراتی درخشنده. بیاموز او را مفتون خود سازی.

 

***

هرگاه با سدی مواجه گشتی از آن روی نگردان، او را با صبوری و خرسندی خلع سلاح کن.

 

***

پرخاشگری به جائی نمیرسد. خشم خرد را کور و وادارش میسازد در کنار مانع تکه تکه شود. از پرنده سرمشق بگیر. با مراقبه کردن خود را از زمین جدا ساز. آرامش و رها بودن به تو اجازه میدهند تا بلندترین قله ها را فتح کنی. 

http://saidazberlin.de/1November.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:15  توسط سعید از برلین  | 

 

ظهر شده بود و من از صبح زود در ذهنم بدون آنکه دلیلش را بدانم به دنبال واژه ای میگشتم.

از سحر تا همین چند لجظه ی قبل دلم چیزی برای خوردن میخواست، اما این خواهش با شناختی که از تنبلی ام داشت کمرنگ و کمرنگتر شد تا که به کلی از یادم پرید.

 

چای آماده شده بود. در حال ریختن چای داخل استکان بودم که ناگهان واژه گمشده انگار همراه با چای در استکان ربخته شده است خود را بر من فاش میسازد!

آن واژه گمشده تشنگی بود و دلیل جستجویش هم تا حال که دو ساعتی از غروب کردن خورشید میگذرد نه تنبلی بلکه فراموشکاری ام بوده است.

فراموشی زود به زود به سراغم می آید و گاهی زمانی طولانی ترکم نمیکند.

دیروز در بانک نزد کارمندی که از قضا زنی جذاب بود پاک بی آبرو شدم. وقتی نام پدرم را برای نوشتن در فرمی که در حال پر کردنش بود از من پرسید آنرا به یاد نیاوردم. بیشتر از بیست بار نام خودم را زیر لب تکرار میکردم تا شاید حرفی از آن مرا به یاد نام پدرم اندازد، اما مؤفق نشدم. نام پسرهایم را تکرار کردم ولی باز بی فایده بود. چند دقیقه ای بی حرکت انگشت به لب ماندم و بعد بدون کلمه ای مدارکم را از روی میز برداشته و اطاق را ترک کردم.

اما این آبرو ریزی کافی نبود. دیشب پسرم تلفن زد و بعد از سلام و احوالپرسی پرسید غذا خوردی؟ غذا نخورده بودم ولی برای اینکه نگرانم نشود جواب مثبت دادم. حرف <ه> بله من تمام نشده بود که پرسید: چه خوردی؟ خواستم نام غدائی را که دیروز خورده بودم بگویم ولی به یاد نمی آوردم. سعی کردم نام غذای دیگری را بگویم اما آنقدر غافلگیر شده بودم که دیگر نام هیچ غذائی به یادم نمی آمد. پس از لحظه ای سکوت انگار به پسرم وحی شده باشد پرسید: بازم نون پنیر و چای شیرین خوردی!؟ و من با خوشحالی بله بلندی گفتم و بعد نفسی به راحتی کشیدم.

 

چای که بعد از ساعتها جستجو، آن واژه گمشده را به ذهنم بازگردانده بود در حین نوشتن این خطوط کاملاً سرد شده است. من هرگز چای سرد نمینوشم اگر چه از تشنگی در حال مردن باشم.

http://saidazberlin.de/31,75Oktober.wmv

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:47  توسط سعید از برلین  | 

 

 

تنفر، غم و احساس ناکامی با بیداری ازلی ِ نفس ویران میگردند. بیداری ازلی نفس سرچشمه شادی دائمیست.

 

***

باید همانگونه زندگی کرد که از آتش نگهداری میکنیم. کوشش کن هر روز شوقی نو و یک ایده بزرگ بر این آتش افزون سازی، و از بی باکی خود خشنود باش، بدون ذره ای غرور و با فروتنی در برابر زیبائی آفرینش.

 

***

در درونت بذر شوق و یقین بیفشان_ مانند یقینی که آن دریانورد بر روی امواج خروشان اقیانوس دارد. او سکان کشتی را در دست دارد و بدون آنکه ناامید گردد برای رسیدن به هدف و محلی که روی نقشه نشان کرده کوشش میکند.

 

***

بیاموز در هر لحظه از نو در آن محلی متولد گردی که به هر کجایش چشم اندازی کائنات شروع میگردد و در آغازش خشنودیست.

http://saidazberlin.de/31.5Oktober.wmv

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:21  توسط سعید از برلین  | 

...

یادت باشد در آن قلب کوچک شیشه ای زیبا و ظریف که به یادگار برایت فرستاده ام آخرین قطره خونم را برای تو به امانت چکانده ام. شیشه عمرم را به دست هرکس مسپار. صبر کن تا بازگردم. دعا کن ابرها به کناری روند تا روی ماهت همیشه زیبا نمایان گردد.

سفر سخت است اما رو سوی تو دارد، سوی تو که از حقیقت هم برایم راست تری و این سختی راه را به کامم شیرین میسازد.

میدانستی از روزی که پیوسته خشنودی با توست آسمان شهرم چند ساعتی را به مانند عید بودن وقت میگذراند؟ میدانستی آفتاب یکی از همکاران صمیمی آسمان شده است و خواهش ِ مانند عید بودن این روزها را برایم به حقیقت مبدل ساخته است؟

میدانستی مهر زیر پیشانیم گشته ای و تسبیح دستم و با نام تو هر بار نزد خدا میروم هرصبح..... پیش از خواب؟

یادت باشد همیشه در دلت برایم دعا کنی، فراموشت نشود شیشه عمرم نازک است.

دلبرم، بوسه ای سوار ابر نامه رسان ساختم، هر موقع رسید مانند همیشه دلباز و سخاوتمندانه انعام خوبی به او ده تا مشتری شود! و از بوسه هایم خوب مواظبت کرده و به موقع به دستت برساند.

دوستت دارم بیشتر از لحظه پیش.

http://saidazberlin.de/31Oktober.wmv

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:43  توسط سعید از برلین  | 

 

 

اگر مایلی به خشونت پایان دهی باید جهان را موجود زنده و بی نظری در نظر گیری.

 

***

ترسهایت را صادقانه به تماشا نشین، بدون آنکه بخاطرشان خجالت زده شوی.

 

***

تماشاگر هراس ات گرد. این ترس به تو مربوط نیست. حتی لازم نیست انگشت کوچک ات را هم به او دهی. او را مشاهده کن، بدون آنکه مداخله کنی، حل گشته در بازی.

 

***

تو زیاد به خود دلبسته ای و این چسبیدن به خود هراس، پرخاشگری و حاجتِ خود را قفل و وانمود کردن می آفربند. خود را از تصورات بدلی ات رها ساز.

رها کردن را بیاموز، بدون آنکه طبیعت ژرف خود را از دست بدهی.

از جزیره قلبت هرگز ناامید نشو.

http://saidazberlin.de/31Oktobre.wmv 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:57  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

بی تکلفی کلید لحظه و دم است. ساده بودن مدخل ثروتهای حیرت انگیزی را به تو نشان خواهد داد.

 

***

عشق طالب پاسخ است _ در یکایک لحظه ها.

 

***

دم را به عنوان تنها پناه خود به شمار آور.

بیاموز دارائیها و امکاناتی که دم در خود نهان دارد را کشف کنی. همه چیز در لحظه یافت میگردد. از دم است که گذشته و آینده متولد میگردند. دم دلِ قلب توست.

 

***

بیاموز لحظه اکنون را با بدن و خواهشهایت زندگی کنی.

 

***

آنکه مالک چراغ بزرگیست توان دیدن سوی ناخوشایند خویش را نیز داراست.

http://saidazberlin.de/30.99Oktober.wmv

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:13  توسط سعید از برلین  | 

 

تو شفافی. از آندسته ای که به  اطرافیان خود جان و روح میبخشند.

همیشه بخند، مثل خنده هایی که دیشب در خواب برایم میکردی.

با آهنگ شیرین خنده هایت خدا شادانه از خواب برمیخیزد.

 

ابروانت دیشب کمانی بودند و مرا در چشمان زیبایت به این سو و آنسو تاب میدادند.

باد با موهای خوشرنگت در رقص بود و من مست از شادی تو نمیدانستم کجا و چه کسی میباشم.

همیشه بخند ای مالک زیبای هستی... خنده به لبانت خوش مینشیند. 

http://saidazberlin.de/30.75Oktober.wmv

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:28  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

به کودکیت هیچگاه خیانت نکن! کودکی تو مانند معدن طلائیست زیر آوار مشکلات و ترسهایت _ خورشیدی که هرگز خاموشی نمیپذیرد.

 

***

نور را باز گردان، تاریکی را پراکنده ساز _ تو توان این کار را در خود نهان داری.

 

***

کودک در کنار ساحل رودخانه درنگ و تماشا میکند سپری گشتن زمان را. غم آنچه بعد پیش خواهد آمد و یا برای او اتفاق خواهد افتاد را نمیخورد. او تنها یک آرزو دارد: رویاهایش را اینجا و حالا تحقق بخشد.

 

***

کودکی آن قسمت گمشده ابدیت است که ما به دنبالش میگردیم.

 

***

خردمند و حکیم به شخصی گویند که بتواند مانند کودکی به شگفتی آید.

http://saidazberlin.de/30.5Oktober.wmv

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:7  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

نمیدانم امروز در جهان چه رخ داده و یا قرار است بدهد که از وقتی بیدار شده ام شوقی غریب در گوشه دل و زیر دنده های چپم حس میکنم.

بوی خوشی در تمام خانه پیچیده است. باد به خواب رفته و خیسی باقیمانده بر زمین از بارش باران در هنگام سحر سخن میگوید. روشنائی آفتاب همه چیز را روشن ساخته و آبی آسمان را ابرهای خاکستری باقیمانده با حسرت مینگرند.

 

"چهار ساعت خواب عمیق چهل سال شادت میکند" میگفت پدرم و قبل از خوابیدن ساعت بالای سرش را متین و آرام کوک میکرد.

تفاوتی بین هوای امروز با هوای اولین روزهای خنک عید نمیبینم و ذوقزده مانند دیوانه ها با صدای بلند به مرغان عشقم آمدن عید را تبریک میگویم.

http://saidazberlin.de/30Oktober.wmv

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:43  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

کسیکه مکان خود را یافته باشد شبیه درختی میگردد: ریشه میدواند و دیگر به اطراف پرسه نمیزند.

 

***

جهان را آنطور که حقیقتاً است بپذیر، نه آنطور که او خود را به نمایش میگذارد.

 

***

خود را پذیرفتن و دیگران را پذیرفتن هر دو روی یک سکه اند، دارائی ای مشابه.

 

***

خود را از جهان جدا کردن، مخفی شدن و خود را به خاک سپردن معنا نمیدهد. بلکه بر عکس از آدم طلب میکند پیوسته برای جهان حاضر باشد و یک نزدیکی مدام بزرگتر شونده ای نسبت به دیگران تکامل دهد، بی غرض و سخاوتمندانه.

http://saidazberlin.de/29.99Oktober.wmv

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:8  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

برای خارج شدن از خود و اوج گرفتن باید ابتدا در خود فرو رفتن آموخت.

 

***

وقتی ذهن خود را عقب میکشد بدین معنا نیست که او میخواهد خود را از دیگران مضایقه کند، بلکه  میخواهد آنها را محرم انعکاس اندیشه خود سازد. "به درون رفتن" به معنای فرار و یا قال گذاشتن نیست، بلکه خود را در موقعیتی قرار دادن است تا بتوان در بیرون از خود رفتاری بهتر کرد. اگر میخواهی رفتارت مؤثر افتد باید مراقبه ات عمیقتر گردد.

 

***

به خود استراحت دادن به معنای خوابیدن و بی توجهی نیست. بیاموز هنگامیکه استراحت میکنی بنزین هم بزنی. هنگامیکه بدن در استراحت کامل و ذهن بدون هر اندیشه و تصویریست به بنزین گیری توانا خواهی گشت.

 

***

استراحت کردن ما را به سوی توافقی سبک با خودمان هدایت میکند و ما زندگیمان را از آن عمیقی درون استراق سمع میکنیم.

http://saidazberlin.de/29.77Oktober.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 

 اینکه آیا فانتزی مرز میشناسد یا نه و اگر هم مرزی داراست تا کجا طولش است و چه چیزهایی را از هم جدا میسازد را من نمیدانم. دیشب اتفاقی کلیپی در اینترنت دیدم.

امروز فرصت کردم تا به خودم با خنده بگویم: چرا که نه؟ همانطور که در جهانِ رویا همه چیز ممکن است لابد در جهانی که هر روز با دو چشم خود میبینیم هم چیزی ناممکن نباید باشد!

حالا باید تا روی اکران آمدن این فیلم هزار تا خیال و تصور کنیم که آخرش اینطوری تموم میشه، وسطاش اونجوری میشه...!!

خیلی از مردم انقلابی سابق دیگر انقلابی فکر نمیکنند، خوب گاندی هم یک انقلابی بود دیگر، مگه نه!؟!

http://saidazberlin.de/29.5Oktober.wmv 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:16  توسط سعید از برلین  | 

 

کلک رشتی.

نمیدانم چرا هر وقت به این تختخواب نگاه میکنم تصویر مادرم را میبینم با عکسی در دست که به خواب رفته و متکای زیر سرش پر از لکه هائیست که موهایی پریشان و خیس از عرقش بوجود آورده.

عکس را از زیر متکا خارج کرده برای چندمین بار نگاهی به صورت کودکانه دختر میکنم. چشمان زیبا و بزرگش بر عکس حالای مادرش پر از زندگی و پرسش اند.

چروک و فرورفتگی متکا را با یکی دو ضربه آرام به چپ و راستش مرتب میکنم. عکس دختر را انتهای تخت زیر تشک قرار داده، پنجره را برای ورود هوای تازه به اطاق باز میکنم و هنگام خارج شدن صدای مادرم را میشنوم که از خود میپرسید: عکس کجاست؟

 

روز مناسبی برای قدم زدن در پارک بود. با وجود خنکی هوا اما خورشید با درخشش اش همه را دعوت به لذت بردن از روز میکرد.

تقه ای به در زده و وارد اطاق میشوم. زن بر لبه تخت نشسته و با چشمان همیشه غمگینش به کف دستان خالی خود طوری خیره شده بود که انگار تمام زندگیش در آن قرار داشته است.

فنجان چای را کنار میز کوچک تختخواب قرار داده، نوش جانی میگویم و قصد خارج شدن میکنم که زن بعد از گذشت چهار هفته از آشنائیمان برای اولین بار لب به گفتن گشوده و با صدائی ضعیف میپرسد: دخترمو ندیدید؟

طپش فلبم از خوشی شدت میگیرد، در دل به مادرم که در خواب پیشنهاد عوض کردن جای عکس را داده بود احسنت میگویم و خونسردانه جواب میدهم: چرا اتفاقاً، در راه وقتی پیش شما می آمدم دیدمش! لباس گرمی بر تن داشت و برای هوا خوری و قدم زدن به سوی پارک میرفت. به من سفارش کرد که به شما بگم لازم نیست نگرانش باشید و اگه دلتون براش تنگ شد میتونید شما هم به پارک آمده و همدیگر را در آنجا ببینید.....

http://saidazberlin.de/29Oktober.wmv

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:32  توسط سعید از برلین  | 

  

امروز تمام وقت به تو فکر میکردم.

گاهی قطره بارانی با زدن ضربه ای آرام به شیشه پنجره خبر آمدنش را به گوشم میرساند.

زمان به آرامی میگذشت اما یادت با من نشسته بود. من به تو می اندیشیدم و یادت به من نگاه میکرد.

نمیدانم کدام رنگی خود را با سیزی برگ درختها مخلوط ساخته، هرچه است رنگ برگها همان رنگی شده اند که تو دوست میداری. نه دیگر سبز اند، نه زرد و نه قرمز.

راستی، دیدار آخرمان یادت هست؟

چه زیبا و شگفت آور بود جمله ای که هنگام بدرود برایم مانند آوازی خواندی:"نه وزن عشق را میشود اندازه گرفت و نه چرخش زمان را!"

چه زیاد دلم برای تعریف کردنهایت تنگ شده است. هر روز کنار رودخانه میروم، به آهنگ روان و دلنشین آب گوش میسپارم، شنیدن آهنگ صدای تو چیز دگریست. آهنگ صدای تو عطش روح مرا سیراب میسازد، رود اما نه.

آهنگ صدای تو پروانه را به رقص، شاعر را به پرواز و مرا از پیش خدا نزد تو می آورد.

کاش پیشم بودی و برایم تک تک شعرهایت را تا ابد میخواندی..... 

http://saidazberlin.de/28.75Oktober.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:51  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

در پی عشقبازی، ساعات آرام صبحگاهی و شفافیت جهان خفته است.

 

***

عشق روی دیگر انزواست، روی روشن آن.

 

***

 

اگر مایلی که عاشق باشی و دوستت بدارند باید هر روز را روزی استثنائی تلقی کنی.

 

***

در عشقبازی آسمان میشکافد و تو سهمی در درخشش جهان دارایی، در خلقت آن. در اتحاد دل و بدن دروازه ای به سوی ابدیت گشوده میگردد.

 

***

در عشقورزی هرکس مأیوسانه آن دیگری را جستجو میکند. به این خشنود مباش که برای لحظه ای کوتاه بدنی را تصاحب کنی، بلکه خواهش ذوب شدن جسم و جان را بطلب، تا بر تو درک و احساساساتت معلوم گردند. رهروان تانتریست اینگونه با رب النوع یکی میشوند. و اینگونه عشق به رهایی می انجامد.

http://saidazberlin.de/28.5Oktober.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:2  توسط سعید از برلین  | 

 

 

 

عشق قبل از هر چیز هدیه ایست از خدایان، پیش از آنکه در قلب انسانها مبدل به اخگر گردد. عشق آنچه را که از هم جدا بوده اند با هم متحد میسازد: شعف و الم، یاد و نسیان، تولد و مرگ را. عشق رهایی بخش بزرگیست.

 

***

عشق چیزی طلب نمیکند، بلکه میبخشد.

 

***

فکر تملک گرا واکنشیست مخرب که انسان را به سوی رنج هدایت میسازد و آرامش روح را بر هم میریزد.

 

***

بدون چشم پوشی کردن و بدون گشودن قلب عشق متولد نخواهد گشت.

در انتظار آمدن عشق نمان _ به استقبالش شتاب!

 

***

تمام انسانها شایسته عشق میباشند. سهل است قبول کردن عشق، همانگونه که آسان آسمان، خورشید و گذر ابرها را میپذیریم.

بیاموز در سهولتِ عشق زندگی کنی، بدون آنکه از عمق آن خود را پس کشی.

 

***

عشق ذوب شدن دو روح در خارج از بدن است، حتی اگر که جسم مشتاقانه و ملتهب در آن سهیم باشد. عشق ما را خارج از خودمان بهم متصل میسازد.

عشق میرباید از ما اعتماد و تصوراتِ ایمانمانرا و منتقلمان میسازد به آن روشنایی کاملاً آرامبخش، همان روشنایی که به ابدیت میماند.   

http://saidazberlin.de/28Oktober.wmv

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 4:42  توسط سعید از برلین  | 

 

 

صدای نفسهایت

وقتی هواپیما اوج میگیرد

آشنا با طپش قلب من است.

 

وقتی بیایی شهر چراغان شده است

آسمان میداند که مهمان منی

وقتی بیایی

برایت از برف پنبه

از گرما آب میسازم.

وقتی بیایی

لبلاب میشوم میپیچم به اندام و گردنت 

آنقدر میبوسم لبت تا زخم زرجونه شود. 

http://saidazberlin.de/26.5Oktober.wmv

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:37  توسط سعید از برلین  | 

 

 

بیکاران جهان متحد شوید.

 

قابلمه را از داخل کمد زیر دستشویی خارج میکنم. بوی سیب زمینی سوخته مشامم را پر میسازد. انگار همین چند لحظه پیش بود که تمام آب داخل قابلمه بعد از جوشیدن طولانی بخار شد و به هوا رفت. قابلمه مانده بود و سیب زمینی های زبان بسته که به اندازه سوسکهای کویر لوت شده بودند. لایه نازکی از شیره جان سیب زمینی ها کف و بدنه داخلی قابلمه را پوشانده و دیگر هم هرگز حاضر نشد آنجا را ترک کند.

قابلمه را در پلاستیکی قرار میدهم و دو سر پلاستیک را با زحمت بهم گره میزنم تا بوی سیب زمینی سوخته در آن حبس گردد، بعد به اطاق برگشته و آنرا کنار مدارکی که با خود باید به موسسه کاریابی ببرم قرار میدهم. نامه ای که مسؤل پرونده ام از اداره ی کار برایم فرستاده را برداشته و دوباره میخوانم:

آقا سعید سلام.

با کمال مسرت و خوشبختی به اطلاعتان میرسانیم که بعد از کوشش بسیار مؤفق شدیم برای شما از طریق موسسه کاریابی (فلان) برای پروژه ای شش ماهه در تیمی متشکل از هنرمندان رشته های مختلف کاری دست و پا کنیم. لطفن با تلفن شماره (فلان) و با خانم (فلان) برای گرفتن وقت ملافات تماس بگیرید.

پ.ن: نپذیرفتن این کار از طرف شما طبق بند سه از آئین نامه (فلان) موجب کسر شدن 30 درصد از حقوق بیکاریتان برای مدت سه ماه میگردد!

 

از اینکه بالاخره مسؤل پرونده ام در اداره کار بعد از هفت/هشت سال به یاد من افتاده است خوشحال شدم. اما چون این کار ربطی با شغلم که در حال حاضر پرستاری و مداوای بیماران ذهنی و سالخوردگان است نداشت کمی هم تعجب کردم.

در پایان شرحی هم در باره نوع کار نوشته شده بود: کار نیمه وقت و سه شیفته است. برای کار در بیمارستانها و برای عیادت از بیماران و سرگرم کردن کودکان بستری باید از شوق کافی برخوردار باشید. باید برای رسیدگی به مشکلات افراد فراموشکار در خانه های سالمندان از صبر کافی برخوردار باشید، و در انتها ذکر شده بود که داشتن پایان نامه تخصصی برای اینکار الزامی نیست!

این توضیح آخری گوشی را بدستم داد و در اصالت این موسسه شک کردم. برای کار کردن با انسان در بیمارستان و یا خانه سالمندان باید از حداقل تخصص برخوردار بود. حتی اگر به عنوان دلقک بخواهی کودکان بستری در بیمارستانی را بخندانی تا مقاومت بدنشان را بالا ببری باید لااقل یک دوره کارآموزی کوتاه مدت را گذرانده باشی.

چشمم به آدرس مؤسسه می افتد و با دیدن نام خیابان که زمانی از خیابانهای پایتخت آلمان شرقی بود دانستم که حدسم درست بوده و باید یکی از این مؤسساتی باشد که بوسیله به اصطلاح زرنگان و همان رفقای قدیمی همسایه دیوار به دیوار خودمان پایه گذاری شده اند، شرکتهائی که مانند قارچهای هرزه سر از خاکی که بی بو گشته در آورده اند و با استفاده از حمایت مالی دولت با کمال بیشرمی از نیروی کار خیل بیکاران کشور تنها برای پر کردن جیب خود بهره میبرند.

این دیر آمدگان و داخل دیگ افتادگان به جای افراد متخصص غیر متخصصان را برای شش و یا نه ماه با حقوقی ناچیز در استخدام خود در می آورند، اما از کارفرمایان پولی را که برای متخصصان تعیین شده است دریافت میکنند.

 

خیابان پهن، خلوت و بیروح بود. با مکافات در حیاط خلوت ساختمانی که فوراً مرا به یاد بازداشتگاه های زمان بگیر و ببندهای دوران حکمرانی مردان و زنانی که خود بعضاً! در زندانهای حکومت فاشیستی گرفتار بوده اند می اندازد. بعد از چند دقیقه جستجو در آخرین طبقه بر روی دری قدیمی و چوبی تابلوی برنجی شرکت را میبینم. بعد از زدن زنگ و باز شدن در داخل راهروئی تاریک و دراز میشوم. کورمال خود را به اطاق سکرتر شرکت میرسانم. بعد از زدن تقه ای به در داخل اطاق شده، سلام میکنم و علت مزاحم شدنم را خیلی کوتاه توضیح میدهم.

خانم سکرتر بدون نگاه کردن به من ورقه ای جلویم قرار میدهد و میگوید: جواب سؤالها را دقیق بنویسید و پائین ورق را امضاء کنید! بعد مشغول به کار خود میشود.

 

آخرین سؤال بیشتر از بقیه به نظرم جالب آمد: به نظر شما چه دلیلی میتواند شما را از قبول این کار بازدارد؟ لطفاً آنرا کامل شرح دهید!

اما دلیل من آنقدر کوتاه و سریع و واضح بود که باعث تعجب خانم سکرتر میگردد! و با همان حالت تعجب، ورقه به دست به اطاق رئیسش رفته و زود باز میگردد:  

س: اگر فراموشکارید پس چرا تاریخ و ساعت ملاقات امروز یادتان مانده؟

من: چون گاهی فراموش میکنم که فراموشکارم.

خانم سکرتر به فکر فرو میرود، مجداً به اطاق رئیسش میرود و مرا اینبار کمی در انتظار میگذارد. پس از چند دقیقه باز میگردد و مانند بازجوئی حرفه ای میگوید:"من فکر میکنم شما فراموشکاری را بهانه کرده اید تا تن به کار ندهید!"

در حال بازکردن گره پلاستیک میگویم:"از آنجاییکه حدس میزدم شما چنین تصور کنید مدرکی دال بر فراموشکار بودنم هم با خود آورده ام" و با این حرف دیگ را از داخل پلاستیک خارج ساخته و روی میز قرار میدهم.

بلافاصله بوی حبس شده سیب زمینی جزغاله شده اطاق خانم سکرتر را پر ساخته و در راهروی تنگ و تاریک پخش میشود. خانم سکرتر از این کار من و بوی سیب زمینی سوخته تعجبش افزونتر شده و دستانش را برای دور کردن بو از خود مانند دیوانه ای که در حال رقصیدن است به این سو و آنسو تکان میدهد.

من: این دهمین قابلمه ایست که من در دوسال اخیر خریده ام و هر ده قابلمه به علت فراموشی من به این روز درآمده اند و قابلمه را بلند کرده و نزدیک صورتش نگاه میدارم.

خانم سکرتر دوباره به اطاق رئیسش میرود و پس از لحظه ای بازگشته و میگوید:"متأسفانه همین چند لخظه پیش کار را به کس دیگری دادیم."

 

آرزوی بازگشت دوران خوش گذشته و میل محکوم کردنم به زندان با کار اجباری را در چشمانش میبینم، اما به روی خود نمی آورم و مانند هنرپشه های حرفه ای بعد از شنیدن خبر قیافه ای غمگین بخود میگیرم و زیر لب میگویم:"من هم متأسفم!" و هنگام خداحافظی قابلمه را که دوباره در پلاستیک قرار داده بودم به طرف خانم سکرتر گرفته و با تعجب میپرسم: "میبخشید، این قابلمه مال شماست؟".....

http://saidazberlin.de/26Oktober.wmv

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:11  توسط سعید از برلین  | 

 

در تعقیب آفتابم،

عینک دودی به چشم میزنم تا نشناسدم.

 

در قطارهای بین شهری میشود با آرامش و وقت کافی دیده ها و افکارت را در فاصله ی یک شهر تا شهری دیگر با خود حمل کنی و هر بلائی که دل طلب کرد با زمان کافی ای که فاصله در اختیارت گذاشته است بر سرشان بیاوری.

در مترو اما ایستگاه به ایستگاه با صحنه و مردمان جدیدی روبروئی. در عرض چند دقیقه که قطار از ایستگاهی به ایستگاه جدیدی میرسد زمان زیادی باقی نمیماند تا شنیده و دیدههای ایستگاه قبلی را تجزیه و تحلیل کنی زیرا که در ایستگاه جدید ماجرا و دیدنیهای تازه ای در انتظار میباشند.

باید خوش شانس بود تا بتوان گفتگوی جالبی را از ابتدا تا انتها از دو نفر بشنوی که نمیشناسیشان و چندین ایستگاه تو را و قطار را ترک نمیکنند و  قصه شان را با پیاده شدن بیموقع در ایستگاهی زودرَس قیچی نمیکنند و عیشت را ناقص نمیگدارند و تو خود را چنان درگیر ماجرا ببینی که ناخودگاه در گفتگویشان شریک شوی. اصلاً مهم نیست که آندو از این کارت تعجب کنند، عصبانی گردند و یا اینکه خوشحال شوند که بحثشان داغتر گشته؛ مهم آنست که تو شانس آورده ای و بدون زحمت و هیچ تلاشی خود را در مرکز جریان جالبی یافته ای که اگر امروز سوار قطار نشده بودی از چنین شانسی که هر چند سال یکبار شاید نصیبت بشود بی بهره میماندی.

 

روبرویم دو جوان تقریباً سی تا سی و پنجساله کنار هم نشسته بودند. ریشِ خسرو بیننده را میبایست به یاد چه گوارا و یا فیدل کاسترو بیندازد. لباس کهنه و ساده بیژن نشانه ای از خوشباوری و سادگی صاحبش را به چشم میآورد.

خ_ تنها راه خلاص شدن از این حکومت، خلع سلاح کردن نیروهای مسلح رژیم هستش و بس! جوونای تو ایرون خیلی بیخیال و تنبل شدن، باید بچه های مبارز دسته های سه/چهار نفره تشکیل بدن و تو تاریکی با یورشهای ناگهانی هرچه میتونن اسلحه از چنگ حکومتیا خارج کنن!

ب_ بهتر نیست برای اینکه این درگیریها به زدو خُرد و دستگیری ختم نشه بر و بچه ها یه سر برن افغانستان یا پاکستان و اون طرفها با پول کم اسلحه تهیه کنن؟ به نظر من این خطرش خیلی کمتره!

خ_ نگفتی چند وقته از ایران اومدی بیرون؟

ب_ تا حالا ده بار هم بیشتر گفتم! من شش سال پیش اومدم آلمان، بعد از پنج سال در بدری کارام درست شد و پاس پناهندگیمو گرفتم.

خ_ اینا هم خوب میدونن به چه کسایی پاس بدن و به کیا ندن!، ماه دیگه میشه هشت سال که تو آلمانم و هنوز تکلیفم معلوم نیست. مبارز واقعی و آزادیخواه تو همه ی کشورها مشکل داره. آره داشتم میگفتم: باید دو سه تا از گروه های چندنفره از مبارزین مسلح شده با هم متحد بشن و بریزن ایستگاه تلویزیون رو اشغال کنن و به مردم از تلویزیون تعلیم استفاده از اسلحه بدن و شروع مبارزه نهایی رو هم از همونجا اعلام کنن!.

ب_ بابا تو هم چه دل شیری داری! خوب به جای کار به این خطرناکی برن یک وبلاگ درست کنن یا با اس.ام اس این خبر رو به گوش مردم برسونن، اینکه راحتتره!

 

مردی که کمی دور تر از من روبروی آندو نشسته و در حال خواندن روزنامه بود گوش راستش را مانند آنتن ِ گیرنده از سمت دهان خسرو رو به دهان بیژن میچرخاند. موی بور، پوست روشن و رنگ تقریباً آبی چشمان مرد خبر از این میداد که اهل اروپا و احتمالاً آلمان است. روزنامه Der Tagesspiegel (آیینه ی روز) را مانند روزنامه خوانان حرفه ای در دستانش نگاه داشته بود و پنهانی خسرو و بیژن را زیر چشمی تحت نظر داشت. از اینکه شاهد چنین صحنه جالبی شده ام به شانس خود میبالیدم. خسرو و بیژن بیخبر از اطراف خود مشغول گفتگو بودند و مرد آلمانی که انگار با گوش راستش بهتر میشنید مشغول استراق سمع و پاییدن آندو بود و من فرصت نداشتم دقت بکنم و ببینم بجز من چه کس دیگری شاهد این ماجراست و آیا مرا هم کسی همانگونه که این سه طعمه را زیر نظر دارم میپاید یا نه!

من هم کتابی در دست داشتم و چنین وانمود میکردم که مطالب کتاب ذهنم را سخت به خود مشغول ساخته و خارج از آن چیزی دیگر برایم مهم نمیباشد. حتی وقتی خسرو در وقت استراحت بین گفتگویشان با چشمکزدن به بیژن و با حرکت دادن به ابرویش مرا نشان داد و برای اطمینان از اینکه آیا ایرانیم یا نه! گفت:"آدم کچل باشه بهتره تا اینکه هندی باشه و کتاب به زبان آلمانی بخونه!" بیژن آهسته و خجالتزده گفت:"خسرو زشته، شاید ایرانی باشه!" و خسرو با شک جواب داد:"خوب اگه ایرانی باشن که تا حالا یک چیزی میگفتن!" و من چیزی نگفتم، همچنان مشغول خواندن سر به زیر داشتم و این مطمئنشان کرد که زبان فارسی را نمیفهمم.....

 

در قطار نشسته ام.

همه چیز مثل روز روشن است.

ماه آسمان در تعقیب من است.

http://saidazberlin.de/25.75Oktober.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:5  توسط سعید از برلین  | 

 

 

واکسن ضد اشعه اتم به بازار آمد.

جوان نابینائی رمز مبتلا نشدن به بیماری ایدز بدون استفاده از کوندوم را در خواب کشف کرد.

 

سخنی با خوانندگان:

دیروز دومین شماره روزنامه فکاهی شایعه سازان بعد از گذشت سی دقیقه پس از انتشار و پخش در اثر هجوم مردم برای خریدن این رونامه تجدید چاپ شد. امروز در بعضی از جراید آمده بود که بعضی از مدیران و روزنامه نگاران دست به سینه و قلم که تصور میکنند خداوند به آنها فقط به این خاطر چشم داده تا تنها روزنامه خود را ببیند و از دیدن و خواندن روزنامه دیگران چشم بپوشانند مدعی شده اند که بنده در شماره دیروز به جای شایعه دروغ گفته ام و اعلام چاپ دوم حقیقت نداشته است!.

اینکه معنای شایعه و دروغ نزد این آقایان چیست را فقط خدا میداند، من که مطمئن نیستم خودشان معنای آنرا بدانند.

اما حقیقت چیست؟ واقعیت آن است که من مدیر مسؤل روزنامه ای هستم که وظیفه خود را در شایعه سازی و پخش آن در جامعه قرار داده است و باید بالطبع بدانم آیا شایعه در خواننده مؤثرتر است یا دروغ. دروغ را از روی ترس و برای گمراه کردن مردم بر زبان و قلم می آوردند، اما شایعه چیزیست مثل یک رویا که اگر هنرمندانه خلق گردد خواننده و بیننده را مفتون و معتاد خود میسازد. آیا دلیلی بهتر از آنچه که برایتان نوشتم میخواهید؟ چاپ دوم شماره دیروز نه تنها دروغ نبود بلکه با اخباری که تیمهای اعزامی ما از گوشه و کنار شهر به ما میرساندند، باعث شد تا هیئت مدیره دو ساعت بعد از چاپ دوم دستور چاپ سوم را هم صادر کند، اما بچه های قسمت چاپ برای نشان دادن اعتراضشان به سختی و مدت طولانی بدون استراحت کار از درج این خبر خودداری کردند و هیئت مدیره هم برای نشان دادن همبستگی خود با کارمندان و کارگران همه بر و بچه ها را به چلو کباب دعوت کرد. جای شما همکاران واقعاً خالی بود تا ببینید با هر قاشق از غذا که در دهان داخل میشد چه چیزها نقل میگردید. در این شماره وقت نشد، اما در شماره فردای شایعه سازان حتماً قسمتی از شنیده ها را خواهیم نوشت تا شما هم با خواندنشان بی بهره از لذت نمانید.

با احترام: راستپناه.....

http://saidazberlin.de/25.5Oktober.wmv

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:21  توسط سعید از برلین  | 

 

 

زن با شنیدن صدای پا از راهرو سکوت کرده از جا برمیخیزد، آهسته خود را کنار در اطاق رسانده و با دقت گوش میدهد. پس از لحظه ای سکوت در راهرو حکمفرما میشود. زن نفسی عمیق میکشد و آرام دوباره به سوی تختخواب بازمیگردد، عکسی را از زیر متکا خارج کرده و پس از نشستن به صحبت ادامه میدهد:

حتی اجازه نداد براش ویلچر بخریم تا هر وقت بچه ها فرصتی پیدا کردن هولش بدن تا سر خیابون و بتونه هوای تازه تنفس کنه. انقدر رنگ آفتاب ندیده که پوست بدنش داره کم کم سفید میشه.

آخه مگه آدم چقدر میتونه تو این اطاق یک وجبی گوشه تختش بشینه، به یک گوشه خیره بشه و پلک نزنه؟ خدایا دارم دیوونه میشم.

هرچی بهش میگم مرد آخه خدا رو خوش نمیاد، بچه ها همه نگران تو هستند و غصه میخورن. این یکی از مدرسه نیامده میپرسه بابا حرف زد؟ اون یکی از راه دور تلفن میزنه! و میپرسه مامان بابا غذا میخوره؟ نمیدونم دیگه چکار باید کرد.

از صبح باید بشینم کنارش و مواظب باشم کاری دست خودش نده.

روزی که برای اولین بار بهم گفت انگار حس میکنه چیزی رو گم کرده قلبم گلوپ گلوپ شروع به زدن کرد. آخه مغز پدرت مثل کامپیوتر کار میکرد، مگه ممکن بود اون چیزی از یادش بره. اصلاً قابل تصور نبود. اوایل هر چند هفته به چند هفته یکبار بهم میگفت: فخری حس میکنم انگار یک چیزی گم کردم. هر موقع این حرف رو بهم میزد تو دلم آشوب به پا میشد و چند روز طول میکشید تا این نگرانی دست ازسرم برداره.

آدم انقدر گرفتاری داره که متوجه خیلی چیزا نمیشه. خواهر و برادرات ازم میپرسیدند: بابا چیزیش شده؟ بابا چرا کم حرف میزنه؟ بابا چرا شبها نمیخوابه؟ چرا بابا یادش میره غذا بخوره؟ مامان بابا تشنه اش نباشه؟

وقتی ازش میپرسیدم چرا کم حرف میزنی؟ مگه برات اتفاقی افتاده؟ میگفت نه، دارم دنبال چیزی میگردم، آدم نباید اجازه بده چیزی تو سرش گم بشه!

وقتی اصرار میکردم که بهم بگه آخه این چه چیزیه که مرتب به دنبالشه، عصبانی میشد و قهر میکرد. اون روزا خیلی اذیت شدم، خیلی بیشتر از حالا. حالا میدونم که پدرت به بیماری مبتلاست، اون موقع که نمیدونستم چه خبره. هزار تا فکر و خیال میکردم. جیباشو میگشتم نکنه با زنی در رابطه باشه. خدا خودش منو ببخشه. با وجودیکه مبدونستم بیشتر از پدرت کسی منو دوست نداره، با اینکه میدونستم که عاشقمه، ولی بازم نمیتونستم جلوی این احساس حسادت رو بگیرم.

بعد شروع کرد به فراموش کردن اسم بچه ها. اولش به شوخی برگزار میکردیم و گاهی هم باعث تفریح من و بچه ها میشد، ولی وقتی یادش رفت که من زنش هستم و منو با خواهرش اشتباه گرفت اعصابم ریخت به هم. چند تا دکتر اعصاب عوض کردم تا اینکه یکیشون که خدا پدرشو بیامرزه بعد از چندین جلسه از من خواست که به اتفاق پدرت پیشش برم.

خلاصه چه دردسرت بدم اون بود که گفت بابات بیماری فراموشی پیدا کرده.

حالا مگه ما مبدونستیم این چه بیماری ایه. این کتاب رو بخون، پیش اون مشاور پزشکی برو، تا فهمیدیم که بقیه هم نمیدونن جریان از چه قراره و چکار باید کرد تا بیماری بهتر بشه و بیمار شفا پیدا کنه. هر کدومشون قرصی و شربتی تجویز میکردن و میگفتن امید داشته باشین!

امروز هفتمین سالیه که پا از خونه بیرون نذاشته.

بگم خدا اون دکتر بی مروت رو چکار کنه که باعث شد پدرت دیگه پاشو از خونه بیرون نذاره و با هیچکس حرف نزنه.

دوازده ساله که گرفتار این بیماریه، دیگه واقعاً خسته شدم.

 

زن که از تعریف کردن خسته شده بود دستی به صورت دختر جوان در عکس میکشد، عکس را به لب اش نزدک کرده و میبوسد. و با اندوه میگوید: همه جا رو دنبالت گشتم که پیدات کنم ولی نشد که نشد. حالا اما باید عجله کنم تا پرستار نیومده عکستو جائی قایم کنم. دلم نمیخواد بفهمن که تو و من با هم تو یک اطاق زندگی میکنیم. بذار به این خیال بمونن که بیماری فراموشی قدرت درک رو از من گرفته. بذار هر چی دلشون میخواد و از دهنشون در می آد بگن.

اوه، مثل اینکه صدای پای پرستار می آد. باید عجله کنم دخترم. به پدرت سلام برسون و بهش بگو یادش نره به گلدونا آب بده.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:59  توسط سعید از برلین  | 

 

رنگ چشمانت مثل دیروز نیستند،

نور آفتاب سبزشان کرده.

 

احمد به این خاطر لقب فرفره گرفته بود چون راه رفتن معمولیَش مانند دونده های ماراتن سریع بود. صد متر را شیرین در سی/چهل ثانیه میپیمود. در پیاده روی و قدم زدنها همیشه یکی از بروبچه ها باید جائی از لباسش را مانند افسار میگرفت و به عقب میکشید تا او را به آهسته رفتن دعوت کند. از آخرین دیدارم با احمد که در جشن پایان تحصیلی دبیرستان در خانه دوست مشترکمان گرفته شده بود بیش از چهل سال گذشته است.

دیروز از صبح تا بعد از ظهر هوا گرم و مرطوب بود، نزدیکیهای غروب مانند زنان باردار ویارِ پیاده رَوی کردم. از درب ساختمان چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که تنه مرد جوانی که سر به زیر داشت و مانند من در حال فکر کردن بود به تنه ام خورد. از اینکه چرا زودتر تصمیم به جاخالی دادن نکردم تا از تصادم جلوگیری کنم کمی احساس تقصیر کرده و سرم را برای معذرتخواهی بالا آوردم، او هم همینکار را کرد و همزمان هر دو از یکدیگر معذرت خواستیم. دقیقاً نمیدانم آیا لبخند چشمان مرد بود که بعد از گذشت این همه سال مرا به یاد احمد فرفره انداخت و یا طرز راه رفتنش؟ هرچند راه رفتنش به سرعت راه رفتن احمد نبود.

به احمد فرفره و ایام جوانی فکر میکردم و قدم زنان آهسته بدون داشتن مقصد معینی پیش میرفتم که حس کردم ناخواسته پیر مردی را که از روبرو به سویم میآید با کنجکاوی زیر نظر دارم. لِنگهای دراز و نوع راه رفتنش به شگفتگی وادارم ساخت. انگار احمد فرفره بیست ساله ای را در کالبد مرد هفتاد ساله ای قرار داده و از ایران بوسیله ای بلندش کرده و گذاشته باشندش در خیابانی نزدیک خانه من در برلین. از رویداد این دو اتفاق، یعنی شانه به شانه خوردن من و آن جوان نزدیک درب ساختمان خانه ام و دیدن پیر مردی که کاملاً شبیه احمد فرفره است و مانند او راه میرود در فاصله زمانی به این کوتاهی سخت در تعجب بودم که پیر مرد در حالیکه زیر چشمی نگاهم میکرد از کنارم گذشت و من بی اراده زیر لب گفتم: احمد فرفره رو عشق است. پیر مرد یک قدم به جلو برداشت، مکث کوتاهی کرد و سرش را به عقب برگرداند و با تعجب نگاهم کرد بعد دو قدم به طرفم آمده و باز ایستاد و دقیق به چهره و چشمانم با دقت نگاه کرد و ناباورانه پرسید:"سعید خودتی!؟"

سپید شدن ناگهانی موی سر در چند ثانیه را به روایت مختلف شنیده ام اما چون خود چنین رخدادی را هرگز با چشمانم ندیده ام بنابراین باور کردن موضوعاتی از این دست همیشه برایم سخت و ناممکن بوده است. همان لحظه اول که مطمئن شدم مردی که روبرویم ایستاده و با من بعد از این همه سال گفتگو میکند خود احمد فرفره است و نه کسی دیگر شبیه او که شکسته و پیرتر به چشم میآید دیگر باور به اینکه موی سر میتواند گاهی به دلایل مختلف در مدت چند ثانیه مانند برف یکدست سپید شود برایم مشکل نیود. دیدار ناگهانی مردی (پیر مردی) که روزگاری همبازی دوران کودکی و دوست دوران جوانیم بوده آنقدر به وجدم آورد که توصیفش برایم غیر ممکن است، تنها میتوانم بگویم که در پوست خود نمیگنجیدم. بعد از اطمینان از حقیقی بودنمان همدیگر را غرق بوسه ساختیم و من ذوقزده پرسیدم:"چطوری احمد... تو کجا اینجا کجا؟".....

 

http://saidazberlin.de/24Oktober.wmv

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:48  توسط سعید از برلین  | 

  

من و هم اطاقی هایم.

در خانه ی من نه میز پیدا میشود و نه صندلی. خانه ی من یک دستشویی دارد که یکمتر از وان داخل آن بزرگتر و دو برابر آن هم چاقتر است. آب از شیر دسیشویی مانند شیر ظرفشویی در آشپزخانه انگار میداند که چه ارزشی در آفریقا دارد خیلی آهسته و کم خارج میشود. در خانه ی من دو اطاق وجود دارد. بکی کوچکتر از دیگریست و به عنوان اطاق انباری از آن استفاده میبرم. اطاق بزرگتر در اختیار من و پرندگانم است. مرغان عشقم علاقه عجیبی به پاره و ریز ریز کردن کاغذ دیواری و گچ دیوار دارند، به همین خاطر هم مورچه های اطاق از آنها خرسندند و هم عنکبوتهای اطاقم که به علت هم اطاق بودن با مرغان و من فخر میفروشند به عنکبوتهای اطاق دیگر و دستشویی و آشپزخانه.

جای من در این اطاق روی کاناپه ایست که در وسط آن مینشینم و در اثر گذشت زمان با آنکه وزن بدنم کم است اما آنجا به اندازه یک ماهیتابه از نوع چینی اش فرو رفتگی پیدا کرده است و برایم هنگام خواب دچار اشکال میکند.

بقیه فضای اطاق متعلق به پرندگان است. همه جای اطاق پر است از دانه های آنها. و در کنار دانه ها مورچه ها که دیگر از حرکت کردن من در اطاق وحشت نمیکنند و برای نجات جان خود از این سو به آن سو نمی دوند ارزنهای خوب! را سوا کرده و نمیدانم به کجا با خود حمل میکنند.

فعلاًٌ نمیخواهم بدانم که اطاق خواب و غذاخوریشان کجاست، اما میدانم که قبرستان خود را در گوشه و کنار اطاق و بر روی تارهای عنکبوتها بنا کرده اند.

برایم فعلاً بودنشان کافیست، شاید که بعدها وقتی بیشتر آشنایی پیدا کردیم روزی به نهار دعوتم کنند. برایم خیلی مهم است که از من نمیترسند و وقتی با چشمان ریزشان خیره نگاهم میکنند میشود دوستی را در نگاهشان خواند. مورچه های خانه من همه اهلی شده اند و من همه آنها را به نام فامیلشان <کوجولو> صدا میکنم. ماشاءالله تعداشان خیلی زیاد است و نمیشود به راحتی برایشان نام کوچک انتخاب کرد و همه را هم در خاطر سپرد، ولی آنها فکر میکنند چون من آدم با ادبی هستم همیشه آنها را با نام فامیلشان صدا میزنم. "کوجلو" را یکی از پرندگان عشقم به نام پروانه برایشان انتخاب کرد. وقتی برای اولین بار چشم پروانه به یکی از مورچه ها افتاد با تعجب گفت "وای چه کوچلویِ بامزه ای" و از آن به بعد "کوچلو" نام خانوادگی مورچه ها شد. وقتی پرنده های عشق روی زمین راه میروند و هر از گاهی با مورچه ها خوش و بش میکنند واقعاً که منظره ای شگفت انگیز و دیدنی ای را خلق میکنند. باید آن روز که یکی از مورچه ها خودش را رو نک پاهای ظریف و قلمی عقبش بلند کرده و با دستانش نوک پروانه را انگار قلقلک میداد فیلم و یا عکس میگرفتم ولی این صحنه آنقدر زیبا بود که دلم نیامد چشم ازش بردارم.....

 

***

 

معجزه دست.

قضیه از آنجا شروع میشود که بین من و دوستم بر سر اینکه حق با کدام یک از ما است اختلاف عقیده پیدا شد.

نظر من این بود که اگر به بچه ها از همان ابتدا یاد داده شود وقتیکه زمین میخورند اگر به جای گریه کردن دست خود را روی محل درد بگذارند و کمی بر آن فشار دهند درد کمتر و قابل تحمل خواهد شد. و با این شیوه دو کار مهم در امر آموزش و تعلیم و تربیت کودک انجام داده ایم: یکی اینکه کودک را با خاصیت شفا دهنده دست انسان آشنا ساخته ایم و دیگر اینکه اعتماد به نفس در او قوی و احتیاجش به دیگران کمتر میگردد.

دوستم اما معتقد بود که این روشی ظالمانه است و کودک را دچار ناراحتیهای روحی خواهد ساخت و میگفت باید کودک را در این مواقع بغل کرده و جای صدمه دیدگی را بوسید و چندین بار فوت کرد، چشمهای گریان کودک را باید پاک و صورتش را غرق بوسه ساخت وگر نه کودک بعلت احساس کمبود عشق و مهربانی هزاران صدمه خواهد دید!.....

 

***

 

کاش آذر جادوگری میدانست.

هوا بقدر کافی سرد شده بود که پائیز آمد و نمیدانم از کجای قبای درازش مهر که رنگش از سرما کبود شده و میلرزید را در آورد و سپردش بدست آذر تا که شاید او بتواند با گرمای خود شوق تازه ای به جانش بدمد. مهر اما بدون آنکه چشمان خود را باز کند در دستان آذر مرد و آذر از غم از دست دادن او زار زار گریست.....

http://saidazberlin.de/23.5Oktober.wmv

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:11  توسط سعید از برلین  | 

بازیگر.

دستمو به لبه صندلی میگیرم تا از افتادنم جلوگیری کنم. اما می افتم، در حین گفتن آخ صندلی میافته روی سرم، یکبار دیگه آخ خفیفی میگم، دستمو از روی گونه ام که زخمی و خونین شده برمیدارم و روی سر میذارم. بعد از گفتن آخ دیگه ای سعی میکنم از روی زمین بلند شم ولی انگار پاهام مال خودم نیستن. با هر دو دست لبه صندلیو میگیرم و با زحمت زیاد نیم متری از کمر به بالای بدنمو که انگار وزن تمام کوه ها را تو خودش جا داده بالا میکشم که یهو صندلی چرخی به طرف چپ میخوره، دو تا دستام بدون هیچ واکنشی بطرف چپ رو به پایین میچرخن، صورتم با سنگینی یک کوه محکم بزمین میخوره، آخ بلندی میگم و همزمان یکی از دندونام از دهنم میپره بیرون. به هرچی صندلی مدل گرده تو دلم فحش میدم و دست راستمو که زیر سینه ام قرار گرفته با سختی خارج میکنم. از بلند شدن میگذرم و با هزار مکافات رو باسنم میشینم، دوباره آخی میگم و به پاهام که انگار مال من نیستن نگاه میکنم.

تشنه م شده بود و برای شنیدن کاتِ کارگردان له له میزدم.....   

 

***

سزارین.

عشق، حسادت و انتقام در دایره ای در حال چرخش بودند.

انتقام خسته از خونریزی ندا میشنود: حسادت را قربانی کن تا از این دایره خارج گردی.

انتقام خنجر از نیام میکشد تا حسادت را بکشد که بانگ میآید: دست نگهدار! حسادت را نکش، عشق را قربانی کن تا حسادت شرمنده شود و دیگر فرزندی مانند تو خلق نکند.....

                                                   

***

فراری.

احساس میکرد هر آن قلبش از زدن باز می ایستد. ترس به جانش افتاده بود و جرأت نمیکرد به پشت سرش نگاهی بیندازد و فاصله بین خود و تعقیب کنندگان را تخمین بزند.

مرد بیکاری با چراغ قوه در حال تماشای نزاع دو قورباغه داخل جوی آب بود و با شنیدن فریاد "بگیرید... بگیرید" دست از کارش کشیده و به کمک  میشتابد.

 

دو خیابان بیشتر ندویده بود که تعداد تعقیب کنندگانش بیشتر از سی نفر میشوند. هرچه فکر میکرد این موقع شب این همه آدم از کجا پیدایشان شده عقلش به جایی راه نمیبرد و سریعتر میدوید. میدوید و دلش میخواست که جای امنی بیابد تا استراحت کوتاهی کند. هنوز هم نمیدانست برای چه در حال فرار است. تا همین چند دقیقه پیش از سر بیکاری مشغول تماشای شنای برگهای داخل جوی در روشنی ماه بود که با شنیدن فریاد "بگیرید... بگیرید" در تاریکی شب برای کمک شتافته بود.

ترس وهمزده اش کرده بود. فکر میکرد که درختان دوطرف خیابان ریشه از خاک درآورده و برای به چنگ آوردن او پا به پای دیگران به دنبالش میدوند. نفسش به شماره افتاده بود. باید تا قبل از اینکه دیر شود پناهگاهی میافت تا نفسی تازه کند. لباسش از عرق خیس شده بود.

خستگی او را به یاد تختخواب و خوابی بدون کابوس می اندازد و او همچنان که با سرعت میدوید به خوابی عمیق فرو میرود.....

http://saidazberlin.de/23Oktober.wmv

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:9  توسط سعید از برلین  | 

شهر شهر ِ فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا کن ببین تو شهر چی میگذره. پلک بزنی صحنه هایی رد میشن که ندیدنشون باعث پشیمونیت میشه، خوب تماشا کن و پلک نزن.

این عکسو که میبینی دروازه ورودی این شهر رو نشون میده. اون دو تا مرد که بدستور جاکم شهر از گردن به دار آویزون شدن و شکمشون از کاه پر شده و باد میرخصوندشون برای ترسوندن دزد، قاتل و غریبه هاست تا خیال خام به سرشون راه ندن. پلک نزن، دروازه که باز شد سرتو بنداز پایین و با من داخل شو.

پایم را که داخل شهر میگزارم حسی غریب و شگفت به جانم می افتد. مانند آنکه انگار کسی ترا از پشت هل داده باشد داخل صحنه فیلمی که نه داستانش را میدانی و نه از پایانش باخبری.

 

بعد از گذشت دهسال دوری از شهر و فامیلم باز خود را داخل هواپیمایی که رو به سوی دیارم پرواز میکرد نشسته بر روی صندلی ای که فاصله اش با صندلی جلوئی حتی برای پاهای کوتاه من هم تنگ بود مییابم.

دلیل اینکه پلهای پشت سر را نمیتوان به راحتی ویران کرد شاید پیشواز کنندگانی باشند که دیدارت را انتظار میکشند و یا مشایعت کنندگانی که با اشگشان راه بازگشت تو را آب و جاروب کرده اند.

در ردیف صندلیهای دو نفره کنار پنجره هواپیما نشسته ام و به دیدار پیشین شهرم در دهسال قبل فکر میکنم.

 

نام قدیم شهر من "ایستاده بمیر" بوده است. در این شهر همه ایستاده میمردند و از رسوم مردم این شهر یکی هم این بوده که مرده هایشان را در همان حالت ایستاده در تابوتی قرار میداده اند و آنرا مانند درختی در گودالی کاشته و دیواری به دور تابوت میساختند و بر بالای آن مجسمه نیمتنه ای از مرده را قرار میدادند.

در قبرستان مردم در کنار مزار مرده های خود میایستادند و بدون کلامی با آنها گفتگو میکردند. کسی در قبرستان به خاطر مرده اش گریه نمیکرد. همه بر این باور بودند که بعد از مرگ وارد مرحله جدیدی از زندگی میگردند، مرحله ای که بسیار زیباتر از زندگی قبل از مرگ است و تنها کسانیکه هنگام مرگ ایستاده مرده باشند اجازه داخل شدن به این مرحله را دارند.

وقتی در این شهر کسی میمرد بازماندگانش ابراز خوشحالی میکردند، اما چون نمیدانسنند چه مدت دیگر باید منتظر بمانند تا نوبت مرگشان فرا رسد کمی هم غمگین میگشتند. کسانیکه در این شهر به شکلی غیر از حالت ایستاده میمردند جسدشان به بیابان برده میشد تا خوراک حیوانات وحشی گردد.

کم کم عده ای از مردم که مایل بودند بعد از مرگ وارد مرحله زیبای زندگی جدید بشوند اما قادر به ایستاده مردن نبودند در آخر عمر به تقلب رو میآوردند و با تکیه دادن پشت خود به دیوار میمردند و یا اینکه دست خود را به لبه صندلی و میز میگرفتند تا از به زمین افتادن در هنگام مرگ جلوگیری کنند. مردم هم به این خاطر مثل معروف <مرده متحرک> را ساخته بودند و به کسانیکه از سر و وضعشان مشخص میشد که ایستاده نخواهند مرد به عنوان متلک مرده متحرک میگفتند.

با گذشت زمان دانستن اینکه چه کسی ایستاده و چه کسی زانو زده خواهد مرد و یا چه کسی دراز به دراز خواهد افتاد مشکل شده بود و همه به یکدیگر متلک میگفتند و  استفاده از <مرده متحرک> شد چیزی معمولی مثل گذشت شب و روز. با گذشت زمان اما بر مردم شهر معلوم و مشخص شده بود که از بین آنها تنها یکی دو نفر بیشتر در حالت ایستاده نخواهد مرد. دیگر در قبرستان مرده ها را بیتفات از اینکه ایستاده، نشسته و با در خواب جهان را ترک کرده باشند همچنان به صورت ایستاده دفن میکردند و قبرها مانند ستونی مجسمه نیمتنه آنان را حمل میکرد.

پیش خود میگویم عجب شهر عجیبیست این شهر و به پشت کتاب که شرح کوتاهی از نویسنده چاپ شده بود نگاهی میندازم: در جنوب ترکیه در دهکده ای با جمعیتی هزار نفره متولد گشتم... 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:26  توسط سعید از برلین  | 

 

counter