|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می بافد
|
پیرمرد به ساعت قدیمی و از کار افتاده اش از روی عادت نگاهی میاندازد و انگار که داستان زندگی خود را برای شنونده ای بردبار شرح میدهد زیر لب با خود زمزمه میکند:
"نمیدانم چه مصلحتی در کار است که آشکار شدن آلت ختنه نشده من و پدرم هر دو به یک صورت و آنهم بعلت پاره شدن کش تنبانمان بر مردم هویدا گشت!
پاره شدن کش تنبان من در دهسالگیم هنگام بازی با بچه ها رأس ظهر تابستانی گرم اتفاق افتاد که با هو کردن کر کننده و نشان دادن آلت تناسلی ام با انگشت دستان کثیفشان به یکدیگر همراه بود.
خبر اینکه هنوز ختنه نشده ام مانند گردبادی در کوچه پس کوچه ها پیچید و کودکیم را در خود پیچاند و با خود برد. از آنزمان به بعد دانستن اینکه خدا کیست و عدالت چیست برایم جالب شد و پدرم که در عنفوان جوانی غرور و شخصیتش را به خاطر ختنه نشدن از دست داده بود به سؤالاتم در این باره با کمال میل پاسخ میداد.
نام فامیل من <سرگردان> است و شغلم ختانی ست. پدرم میگفت در ایام کودکی تا قبل از کوچ به اطراف شمال شرقی کشور آنها را <سرگشته> و گاهی هم <سرکشته> خطاب میکردند. من از قبیله ای هستم که عادت به ختنه کردن نداشتیم اما به جبر روزگار گاهی اخته هم میگشتیم. جد مادریم به جرم مخفی نگاه داشتن ختنه نبودن حویش اخته گشت؛ آنهم در سن هفتاد سالگی!
ختنه نبودن پدرم در سن بیست و دو سالگی درست دو روز قبل از تاریخ ازدواجش برملا گشت. اهالی ده از او خواستند به ختنه شدن رضایت بدهد و یا اینکه آن دیار را ترک کند. پدرم غرورش را با مادرم که سخت عاشقش بود تاخت زد اما با خود پیمان بست تا انتقام این ناجوانمردی را از این مردم نگیرد سر آسوده بر بالین نگذارد.
پدرم میگفت این مردم کافرند، اگر خدا میخواست میتوانست مردان را ختنه کرده خلق کند و مرا به رفتن مکتب حاج رضا سلمانی و فراگیری فن ختنه کردن نزد او تشویق میکرد و امید داشت که من انتقام تمام مردان قبیله <سرگشته> را بگیرم و میگفت با ختنه کردن پسران این مردم ریاکار مهر کافر بودن را بر آلتشان باید زد.
روزی که حاج رضا سلمانی خبر پایان شاگردیم را به اهالی داد پدرم سر راحت بر بالین نهاد و مرد."
در این هنگام پیرمرد باز به ساعت اش نگاهی میاندازد و در حال فکر کردن به اینکه در کدامیک از کتب آسمانی از <ختنه> صحبت شده است به قدمهایش شتاب بیشتری میدهد تا برای ختنه کردن پسر کدخدا دیر نرسد.
دوستانت را بر حسب کیفیت روحیشان انتخاب کن، اگر چه آنها شریک امیدها و کوششهایت نباشند.
تنها نمان. تو به داشتن فامیل بزرگتری محتاجی، فامیلی متشکل از انسانهائی که قلبت را بگشایند و بتوانند تو را نجات دهند. به آنانی که راز خود را در میان میگذاری مانند خواهران و برادرانت نظاره کن.
***
رفاقت به تو اجازه میدهد تا در مسیر رهائی سریعتر به پیش روی. دوستانیکه همدیگر را خوب میشناسند به هنگام نظاره و قضاوت یکدیگر در یک آیینه مینگرند بدون آنکه هرگز از دوست داشتن هم دست بکشند. هر یک از آنها آیینه صادق آن دیگریست.
***
اگر کسی آگاه به معنای دوستی باشد دیگر تنها نیست. او آن دیگری میشود و با او تور مراوده زیرکانه ای میبافد. چنین انسانی تلاش نمیکند دیگری را تغییر دهد و او را محبور به چشیدن همان مزه ای که او میپسندد کرده و در نیازمندیهای خود وی را شریک سازد. هنوز نه. او به این قانع است که میباشد. او کنار ساحل دوست میماند، مانند گوشه گیری که در کنار ساحل دریا میزید. و او تصویر خود را دوباره در راز آن دیگری می یابد.

خواندن این نوشته برای کسانیکه بین انسان و مرغ فرقی قائل نیستند آزاد است. (هیئت مدیره لبنیات فروشان کشور)
از چیزهاییکه نمیتوانم خوب و سریع درکشان کنم یکی هم این تفاوت ارزش اعضای بدن در نزد انسانهاست!
مثلاً در جوانی زیاد میشنیدم که میگفتند: "آقا خجالت هم نمیکشه! دستاشو گذاشته رو تخماش داره با ما حرف میزنه!" بدین معنی که: اگر دست ات را روی چشمهایت میگذاشتی و یا لااقل روی شکمت و با من حرف میزدی برایم اهمیت بیشتری قائل شده بودی.
و نمیفهمم چرا همین عضو بی ارزش را گاهی به عرش اعلا میرسانند؟ همین دسته از مردم وقتیکه عصبانی میشدند یا مست میکردند همان عضو بی ارزش چند لحظه پیش را چنان حواله اعضای جنسی خواهر و مادر مردم میدادند که از چشم و دهان آن بیچارگانِ بیخبر از همه جا به بیرون میزد و من همیشه هنگام این دشنام دادنها تصویر خواهر و مادر خود و بچه های محل را نقاشی شده بر پرده ای در حالی که آلت این مردان از چشم و گوش و دهانشان بیرون زده و با چشمانی چپ شده از تعجب که این دیگر چه بوده که از دل و روده عبور کرده و از راهروی گلو گذشته و از گوشه چشم و دهانمان خارج گشته!؟ و در همان حال تعجب و در اثر خفگی با چشمانی چپ شده و گاهی با زبانی خارج شده از دهان دنیا را در حالت مستقیم ترک میکردند.
من هنوز هم نمیدانم که تخم چه هیزمی به بقیه اعضای بدن فروخته است که ما انسانها آنقدر باید برای داشتن و با نداشتنش اعصاب خود را داغان کنیم؟
و اینکه چرا باید انگشت دست برتر از شست پا باشد؟ و اینکه چرا من مثل خیلی ها چهار دست و پا راه رفتن یادم رفته؟ آیا این خنده دار نیست؟

کاش به اندازه شنهای جهان
عمری دراز میداشتم
کاش زیر آفتاب کویر
تو خدایم بودی
و تا آخرین دانه شن
عطش بیدار عشق و ایمانم را میخواباندی.

_ با شما هستم ... آقا... با شما هستم.
از دور دست غریو "ما همه با هم هستیم" و بوق ماشینها در هم آمیخته بود و مرا که برای خرید نان از خانه خارج شده بودم آنقدر کنجکاو ساخت که صدای فریاد پشت سرم را مهم نگرفنم. کنجکاو بودم بدانم اوضاع از چه قرار است و این صداها مشخصاً از کجا به گوش می آید.
نور کم خیابان در این هوای سرد پائیزی لرزش برگ درختان را از چشمها میپوشاند. بجز من که سراپا گوش شده بودم عده ای پشت سرم با فاصله های مختلف در حرکت بودند. بعضی با هم بلند حرف میزدند، بعضی با برداشتن قدمهای بلند به عابران جلوی خود هشدار میدادند که عجله دارند و باید از سر راهشان کنار روند.
مش نقی نان سنگگ را خوب و با دقت سنگ گیری کرد و بدستم داد. بجای گرفتن پول مانند آن اوایل که تازه نانوائیش را راه انداخته بود مهربانانه گفت:"آقا سهراب قابل شما رو نداره" و بعد کمی آرامتر با لبخندی دوستانه ادامه داد:"ما همه با هم هستیم."
متوجه منظورش نشده و نمیدانستم چه باید در جواب بگویم. بعد از تشکر و دادن پول وقتی از مغازه خارج میشوم میشنوم که جمله مش نقی را جمعیت انبوهی از دور فریاد میزنند: "ما همه با هم هستیم"!
گرمای نان به آخرین بند انگشتان دست راستم نرسیده انگار بخ میبندد، پت پتی کرده و از حرارت می افتد. گربه ای بی دم و با گوشهایی زخمی و خونین با ترس و لرز از کنارم میگذرد، با زحمت خود را از درخت سر راهش بالا میکشد و بر شاخه ای لخت مینشیند. چنین به نظر می رسید که به آسایش نداشته ای که بیش از گرسنگی آزارش میداده دست یافته است.
_ آقا با شما هستم... آقا.
فریاد بلند زن در انعکاس فریاد "ما همه با هم هستیم" گم شده و مرا که نمیتوانستم تشخیص دهم این هیاهو از کجاست و فریاد زن از چه روست بیشتر کلافه میساخت.
با بی میلی به پشت سرم نگاه میکنم تا ببینم موضوع از چه قرار است و این زن کیست و چه میخواهد. زنی که چادر سفیدی به سر داشت به سرعتِ قدمهایش می افزاید و نفس زنان خود را به من نزدیک کرده با صدای بلند میگوید:"آقا صبر کنید با شما هستم."
وقتی به من میرسد با آشفتگی میگویم:"خانم محترم، منظورتون از اینکه با من هستید چیست؟ من هیچ سر در نمی آورم؟ من نمیدانم چرا شما مایلید که با من باشید؟ من شما را برای اولین بار میبینم و اصلاً شناختی از شما ندارم و درک نمیکنم به چه دلیل و به خاطر چه چیزی ما باید با هم باشیم؟ من سالهاست به تنها زندگی کردن خو گرفته ام و مایل نیستم با کسی باشم."
زن با ترس نگاهی عمیق به من میکند و با تعجب میگوید:
"آقا یکساعته دارم دنبال شما میدوم و صداتون میکنم. این کیف پول از جیب شما افتاد، خواستم با پس دادنش به شما صواب کرده باشم. نمیدونم این روزا چرا همه یک چیزیشون میشه!؟" بعد خود را به من نزدیکتر ساخت؛ طوریکه بخار دهانش با بخار دهان من یکی شدند و کیف کوچک پولی را به دستم داد.
به کیف پول که دست سردم را ناگهان گرم ساخت نگاهی میکنم، به یاد می آورم که من هرگز کیف پولی نداشته ام، سرم را بالا می آورم که بگویم این کیف مال من نیست اما زن در جمعیت گم شده بود.
در خانه نگاهی بداخل کیف کوچک چرمی می اندازم. در آن فقط یک عکس قرار داشت که در بالای این نوشته میبینید و در زیر آن با خط نستعلیق نوشته شده بود: از این به بعد بیشتر مواظب جیب خود باشید!.
بی اراده هر دو دستم برای جستجو به سمت جیبهایم به جنبش می افتند. بعد از اطمیبنان از خالی بودن هر هشت جیب شلوار و کتم مانند شوکزده ای که بهوش آمده است متعجبانه و دیوانه وار میخندم. در ابر ِ بخار دهانم زنی را میبینم که با یکدست چادر خود را محکم نگاه داشته و با دست دیگر به من شیرینی تعارف میکرد و دو دست کودکانه که از زیر چادر زن خارج شده و در جیبهای من بدنبال صاحب دست میگشتند.

شاخه شکوفه ها
همیشه به عقب و جلو
تلاش میکند شاخه شکوفه ها در باد،
همیشه به بالا و پائین
تلاش میکند قلبم مانند یک کودک
میان روزهای سیاه و سفید،
میان ابرها و نفی کردنها.
تا شکوفه ها پراکنده شوند
و شاخه به بار بنشیند،
تا قلب از کودکی اشباع گردد،
به آرامش برسد و اعتراف کند:
بیهوده نبود بازی پر آشوب و پر شوق زندگی.

چشمه نیستم تا بشوید ماه رخ زیبایش در من
اشگ نیستم تا بلغزم از چشم
جیوه ام
میلغزم
میگریزم از خود
میگریزم از آب
از چشمه
از رود
میگریزم از تو که زلالم خواهی
نه زلالم نه زلالیهُ چشمی کور
میلغزم
میلرزم
میگریزم ز غوغای سکوتِ قطعه سنگی بر گور
میگریزم از سایه شب در نور
جیوه ام
آیینه ساز مرا
تا ماه با دیدن من
رخ زیبایش دو برابر گردد.
باران پائیزی در جنگل خاکستری آشوب به پا کرده است،
دره در باد سرد صبحگاهی بخود میلرزد،
میوه های درخت شاه بلوط محکم می افتند،
میترکند و میخندند خیس و قهوه ای.
پائیز در زندگی من آشوب براه انداخته است،
برگهای پاره پاره گشته را میبرد باد با خود
و به لرزش انداخته تک تک شاخه ها را _ میوه کجا مانده است؟
من عشق شکوفه میدادم، و رنج میوه آن بود.
من ایمان شکوفه میدادم، و میوه آن نفرت بود.
باد شاخه های بایر مرا میشکند،
من به ریش باد میخندم، هنوز در برابر طوفانها پایدارم.
میوه من چه خواهد بود؟ هدف ام چیست! _ من شکوفه داده ام،
هدف شکوفه دادن بود، و حال پژمرده میگردم،
پژمردن هدف من است و نه چیزی دیگر،
هدفهایی که دل میطلبد کوتاهند.
خدا در من میزید، خدا در من میمیرد، خدا رنج میبرد
در سینه من، این هدف برایم کافیست.
راه و یا بیراهه، شکوفه یا میوه،
همه یکی میباشند، فقط نام هایی هستند.
دره در باد صبحگاهی سرد به خود میلرزد،
میوه های درخت شاه بلوط محکم سقوط میکنند
و میخندند زلال و محکم. من هم همراه با آنها میخندم.
این نشست کردنِ در پیری خوبی خود را دارد، بی تفاوت بودن در برابر بیرون را دو برابر میکند، بخصوص در برابر تاریخ جهان و شرکتهای سهامی با مسئولیت نامحدود که تاریخ حهان را میسازند.
(از نامه ای به Otto Basler در حدو.د سال 1950)
خانه عوض کردن با شروع پیری سخت و سختر میگردد و عاقبت ماشین مرده کشی مقبولتر از هر ماشین اسبابکشی میگردد.
(از نامه ای به Helene Welti در 15.04.1931)
انسان در پیری هنگامیکه منظم بخوابد و هیچ درد سختی نداشته باشد خیلی فروتن و قانع و تقریباً از زندگی راضی میگردد.
(از منامه ای به Hans Hiber در آخر آگوست 1948)
وداع
و حالا دوستان، من با شما وداع میکنم. و شما میدانید که زرتشت عادت ندارد هنگام خداحافظی از شنوندگان خود خواهش کند به او وفادار بمانند و مانند شاگردانی سر براه پشتکار به خرج دهند. شما نباید زرتشت را عبادت کنید. شما نباید از زرتشت تقلید کنید. شما نباید بخواهید که زرتشت شوید! در هریک از شما هیبتی مخفیست که هنوز در چُرت کودکانه عمیقی فرو رفته است. بگذارید این قامت زنده شود! در درون هر یک از شما ندائیست، یک اراده و خواستی طبیعی، خواستی به سمت آینده، به سوی تازگی و بلندی. بگذارید این قامت بالغ گردد و آهسته و موزون به پایان برسد. مراقب این قامت باشید!
آینده شما این یا آن، پول و یا قدرت، حکمت و یا اقبالِ در کار نیست _ جوانان آلمانی، آینده شما و راه سخت و پر خطر شما این است: پخته شدن و خدا را در درون خود جستن. چیزی سختتر از این برای شما وجود ندارد. شما همیشه خدا را جستجو میکردید، اما نه در درون خویش. خدا جای دیگری نیست. هیچ خدائی وجود ندارد مگر در درونتان.
دوستان من، اگر من بار دیگر بازگردم، از چیزهای دیگر صحبت خواهیم کرد، از چیزهای زیبا و شاد. و بعد آنطور که من آرزویش را دارم، در کنار هم خواهیم نشست و مانند مردان با یکدیگر قدم خواهیم زد، هریک از ما قوی مانند بقیه، هر یک از ما مطمئن به خود که واجبتر از آن در جهان نیست و همینطور اطمینان به شانسی که با بی پروایان و مردان قوی مهربان است.
حالا بروید و کوچه های خود را با سخنگویان بیشمار دوباره جستجو کنید. فراموش کنید آنچه را که این بیگانه پیر کوه نشین به شما گفت. زرتشت هرگز خردمند نبوده، او همیشه یک بذله گو و رهگذری بُلهوس بوده است. به هیچیک از سخنگویان و معلمین اجازه ندهید پرنده ای در گوشتان بنشانند. در هر یک از شما تنها یک پرنده وجود دارد، فقط پرنده ای که به شما تعلق دارد و گوش دادن به او واجب است. این را برای وداع به شما میگویم: به پرنده گوش کنید! به صدائی که از درونتان برمیخیزد گوش بسپارید! و بدانید، هرگاه این صدا خاموش بماند باید چیزی کج قرا گرفته باشد و شما در راه سهی قدم برنمیدارید.
اما اگر پرنده شما صحبت کند و بخواند، پس آنگاه در هر آزمایش و هر انزوای دور و سرد و در تاریکترین سرنوشت از او پیروی کنید!
_ پایان _
شما آلمانیها بیشتر از هر خلق دیگری به اطاعت کردن عادت کرده اید. ملت شما بسیار آسان و با کمال میل فرمانبرداری کرد و مایل به برداشتن یک قدم بدون دستور و متابعت از مقررات و لذت بردن از این کار نبود، کشور خوب شما با تابلوهای قانون و بخصوص با تابلوهای قوانین ممنوعه بسان جنگلی پوشیده شده بود.
به به، چه اطاعتی این خلق خواهد کرد هنگامیکه پس از این مدت بسیار طولانی ِ درنگ و خسته از انتظار بار دیگر اصوات مردانه به گوشش برسد؟ به هنگامیکه بار دیگر بجای امر و نهی آهنگ قدرت و اعتماد به گوشش بخورد؟ هنگامیکه دوباره شاهد کرداری باشد که بخشنده بزرگ دستور اجرایش را به فرمانبر کوچک نداده است، بلکه شاد و سالم از سر پدرانشان به بیرون جهیده است؛ روشن و نجیب مانند آن خدای ِ زن یونانیان؟
دوستان، آنچه را که خلق شما مشتاق و تشنه آن است فراموش نکنید! هر از گاهی به آن فکر کنید و یادتان باشد که عمل و مردانگی در کتابها و از خلق صحبت کردن نمیروید. عمل و مردانگی بر روی کوهها رشد میکند و رسیدن به آن از طریق رنج و انزوا میگذرد، رنجی که با کمال میل بر دوش کشیده شده است و انزوائی خود خواسته.
و اما، بر خلاف تمام سخنگویان ملت شما من فریاد میزنم: احتیاج به شتاب نیست! آنها اما از همه گوشه ها به شما میگویند:"عجله کنید! بدوید! تصمیم خود را در یک دقیقه بگیرید! جهان در حال سوختن است! وطن در خطر است!" اما حرف مرا باور کنید: خطری وطن را تحدید نخواهد کرد اگر که شما برای خودتان وقت بگذارید، اگر که شما خواسته، سرنوشت و اعمالتان را به مرحله نهایی رسانده و اجازه دهید که آنها بالغ گردند! تصمیم گیریهای سریع و خشنودی از اطاعت کردن از فضایل آلمانی ها به شمار می آیند، اعمالی که در حقیقت تقوا نیستند.
دوستان، اجازه ندهید سرهایتان خم گردد! باعث خنده زرتشت پیر نگردید! آیا این بداقبالیست که شما در زمانی جدید، طوفانی و پر سر و صدا متولد گشته اید؟ آیا این یک سعادت نمیباشد؟
شما و ملت شما
دوستان، شما هنوز به من بدگمانید و مرا اغلب از گوشه چشم نگاه میکنید. و من میدانم که چه چیز من مورد پسندتان قرار نمیگیرد و شما را از من میرماند: شما میترسید که زرتشت، این شکارچی موش شما را فریفته و از راه ملت دورتان سازد، ملتی که دوستش میدارید و برایتان مقدس است! آیا اینطور نیست؟ آیا درست و خوب حدس نزدم؟
دو نظریه نزد معلمان و در کتابهایتان یافت میشود: یکی آموزش میدهد که ملت همه چیز و فرد بی ارزش است و در آموزش دیگر جمله را میچرخانند. زرتشت اما هرگز معلم نبوده است و معلمان شما حد اکثر دلیل خنده او را فراهم می آورند. دوستان عزیز، شما حق انتخاب اینکه آیا میخواهید ملت باشید و یا یک فرد را ندارید! برای آنکه درختان در هوا نرویند خوب مراقبت گردیده است! در آسمان انزوا و در آسمان مردانگی تا حال کسی که فقط در کتابها در باره آن خوانده و تصمیم به انجام آن گرفته باشد رشد نکرده است! شما جوانان، اگر من از شما بپرسم: پس آن چه چیزیست که ملت شما چنین سرسختانه آنرا مطالبه میکند؟ احتیاج مبرمشان چیست؟ شما جواب خواهید داد: ملت ما احتیاج به عمل کردن دارد، خلق ما محتاج به مردانیست که فقط حرف نمیزنند و کسانیکه میدانند چگونه باید کارها را انجام داد! بسیار خوب دوستان، این حوب است که حالا شما بخاطر خود و یا خلق خود کار میکنید _ اما فراموش نکنید از کجا کردارها برمیخیزند، از کجا صبح خنک، شادان و مردانه می آید _ و سرکشی ای که از آن کردارها به بیرون میجهند، مانند آذرخشهایی که از ابر میجهند. آیا آنرا فراموش کردید؟ آیا باز به یاد آوردیدش؟
دوستان، آنچه خلق شما و تمام خلقهای دیگر بدان محتاجند، وجود مردانیست که خود بودن را آموخته اند، مردانی که سرنوشت خود را شناخته اند. تنها سرنوشت این مردان است که با سرنوشت خلق گره میخورد، تنها این مردانند که از حرفها و احکام و تمام بی مسؤلیتهای ترسناک دستگاه اداری ناراضیند. تنها این عده شجاعت دارند، شجاعتی مانند شیر. این مردان لطف و مهربانی دارند و دارای خوئی آرام، شاداب و سالم اند که از آن کردار درست برمیخیزد.
از اینکه باعث رنجش شما میشوم ملامتم کنید! شما چندان عادت به درد کشیدن ندارید، و خیلی عادت کرده اید در بین خود به خودتان متقابلاً حق بدهید،_ در مقصر بودن، در صحبتهای بدخواهانه، و برای تخلیه کردن غریزه های خصمانه نیز همیشه دشمن وجود دارد.
اما من به شما میگویم: اگر بخواهید در صف زندگی ایستاده و در جهان خود را نگاهدارید، باید بتوانید آزار برسانید و تحمل درد را داشته باشید. جهان سرد است و محل تبار وطنی نیست، جائیکه طفولیتی جاودانه در پناهگاهی گرم نشسته باشد. جهان بیرحم است و غیر قابل محاسیه. جهان تنها نیرومندان و چالاکان و کسانی را که به خود وفادار میمانند دوست میدارد. تمام بقیه چیزها در آن فقط کامیابیهای کوتاه عمری میباشند _ از آن نوع کامیابی هایی که شما هم با سازمانها و کالاهایتان از شروع زوال فرهنگی آلمان داشته اید! آنها کجا رفته اند؟
اما حالا شاید زمان آن برای شما رسیده باشد. شاید تنگدستی به اندازه کافی بزرگ باشد تا خواسته هایتان را برانگیزاند _ نه در کردار و گریزی تاره از برابر مفهوم ناپیدای زندگی، بلکه در مردانگی، در ایمان، در راستی و وفاداری به خود.
دوستان عزیز، از میان تمام سرزنشها و صحبتهای غیر دوستانه ام که به گوش شما رسیده است باید برایتان روشن شده باشد: که من شما را دوست میدارم؛ که من اعتمادی خدشه ناپذیر به شما دارم. من آینده را نزد شما احساس میکنم _ و به من اعتماد کنبد. به زاهد پیر و سازنده آب و هوا اعتماد کنید، من یک قوه استنباط دقیق دارم که بارها از عهده آزمایش بر آمده است. آری، من به شما باور دارم _ من به چیزی در شما اعتقاد دارم، به چیزی در آلمانیها، مردمیکه من از آنها عشقی عمیق و قدیمی در قلب به همراه دارم. من به چیزی در شما اعتقاد دارم که هنوز به چشم نمی آید، به یک آینده، به امکانات، امکاناتی جذاب که شاید پشت صدها ابر میدرخشند. اتفاقاً من به این خاطر به آن معتقدم، زیرا که شما هنوز کودک میباشید و بسیار کارهای کودکانه انجام میدهید، زیرا که شما این کودکی بسیار طولامی را با خود یدک میکشید.
آخ، چه میشد اگر این کودکی یکبار مردانه میگردید! اگر این زودباوری یکبار اعتماد و این لطافت یکبار نیکی میگردید. چه میشد اگر این شگفتی و زودرنجی یکبار منش و لجاجتی مردانه میگردید! شما از پرهیزکارترین خلقهای جهانید. پرهیز شما اما چه خدایانی را برایتان خلق کرد! امپراطور و درجه داران را! و حالا هم به حای آنها این خوشبخت کنندگان جدید جهان را!
مایل باشید بیاموززید که خدا را در درون خود بیابید! مایل باشید روزگاری در برابر آن آینده و در برابر آن چیز پنهان و محرمانه در خود تا آنجائی حرمت حس کنید که در نزد شاهزاده ها و درفش ها حس میکردید!
مایلم یکبار پرهیزکاریتان را بیش از این روی زانوهایم قرار ندهم، بلکه راست روی پاهای قدرتمند مردانه و فولاد گشته خویش بایستد!
در باره آلمانیها
آیا هرگز در این باره اندیشه نکرده اید به چه دلیل آلمانیها را آنقدر کم دوست میدارند و به آنها به ندرت علاقه مند میگردند؟ و چرا آلمانیها چنین زیاد و عمیق مورد نفرت اند؟ و دلیل وحشت مردم از آنها چیست و چنین مشتاقانه از آنها پرهیز میکنند؟ برایتان عجیب نبود ببینید که چگونه در اثنای این جنگی که شما با اینهمه سرباز و با چنین چشم اندازهایی خوب شروعش کردید، آرام آرام و مقاومت ناپذیر ملتی شما را به بیعدالتی متهم میسازند، از شما کناره گرفته و به دشمنانتان میپیوندند؟
آری، شما آن را با ناخشنودی ای عمیق متوجه گشتید، و فخر میکردید که چنین منزوی گشته و تنهائید، که چنین بد درک میگردید. _ اما گوش کنید، شما را بد درک نکرده بودند! شما خودتان به بد درک کردن دچار بودید و نمیفهمیدید که مغلوب چه خطاهائی میگردید. شما جوانان آلمانی اتفاقاً خود را همیشه ملبس به فضیلت میکردید، به فضیلتی که نداشتید، و دشمنانتان را بخاطر فسادی که از شما آموخته بودند بیشتر از خود سرزنش میکردید. شما همیشه از فضیلتهای <آلمانی> صحبت میکردید، شما صداقتها و دیگر فصیلتها را تقریباً کشف امپراطور و ملت خود میدانستید. شما اما صادق نبودید. شما پیمان شکن بودید و به منفعت خود وفادار، و این تنها دلیلیست که با آن نفرت جهان را به سوی خود جلب کردید.
شما میگوئید: نه، دلیل آن پول ما و موفقیتهای ما بوده است!
و شاید هم که دشمن چنین فکر میکرد، همانگونه که شما در منطق کاسبکارانه خود حساب میکنید. اما دلایل همیشه کمی عمیقتر از آنچه ما فکر میکنیم جای دارند، و مسلماً عمیقتر از آنچه بعضی از کارخانه داران سطحی اندیش سریع فکر میکنند.
گیریم که دشمنان شما به پولهایتان رشگ بردند، گیریم که دارائیهایتان باعث حسادت آنها گردید! اما کامیابی هایی هم وجود دارند که حسادت برنمی انگیزانند، موفقیتهایی که جهان برایش ابراز احساسات میکند. چرا شما هرگز چنین کامیابی هایی نداشتید؟ زیرا که شما با خود بیوفا بودید. شما نقشی را بازی میکردید که متعلق به خود شما نبود. شما از <فضیلتهای آلمانی> با کمک امپراطورهایتان و با کمک ریچارد واگنر اپرایی خلق کردید که کسی بجز خودتان در جهان انرا جدی تلقی نکرد. و شما اجازه دادید که در پشت لاف زنیهای زیبای این اپرای با شکوه تمام غرایز سیاه، نداشتن اراده و خود بزرگ پنداریتان به سرعت رشد کرده و به جنبش آیند.
شما همیشه نام خدا را بر زبان داشتید و در اثنای آن دست بر کیسه پول. شما همیشه از قانون و مقررات میگفتید، از فضیلت، از تشکیلات و منظورتان از آن تنها کسب پول بود.
و شما الساعه به دلیل اینکه فکر میکنید همیشه دشمنانتان کلاهبردار و فاسدند خود را لو دادید! شما همیشه میگفتید: گوش کنید، خوب گوش کنید که چگونه آنها از تقوا و قانون صحبت میکنند، و نگاه کنید که چگونه اما عمل میکنند! و هنگامیکه یک انگلبسی یا آمریکائی نطق زیبایی میکرد، شماها چشمک زنان به یکدیگر نگاه میکردید، و چشمک زنهای شما میدانستند که در پشت چنین سخنرانیهایی چه نهان میباشد.
اما شما از کجا آنرا اگر که سرچشمه اش از قلب خودتان نبوده است چنین دقیق میدانستید؟
چند وقتیست احساس میکنم که صبرم کم و کمتر میشود.
چند وقتیست این حس که در این کشور هم <افراد> بیشتری شروع کرده اند اول مانند آفتابه دزدان و بعد کم کم بی پرواتر با پشت کردن به معرفت انسانی از پله هایِ خودخواهی ِ بیش از حد یکی یکی یا چند تا چند تا بالا بروند رنجم میدهد و نمیگذارد درخشش آفتاب این اولین روزهای پائیزی روحم را نوازش دهد.
امروز اما روز دیگریست. آفتاب امروز تابشش برایم نوع مخصوصیست. این باد خنک پائیزی در این آفتاب پُر نور که هر سایه ای را بی نیاز از صاحبش میکند حس نو شدن روز را در من برمی انگیزد. هوا بوی روز اول بهار، روز اول تعطیلی ایام عید دوران کودکی ام را در من زنده میکند. دوباره انگار از نو زنده شده ام.
به خسرو میگویم: عجیب نبست که در روزی از فصل پائیز هوای اولین روز بهار به مشامت برسد، عجیب نیست درخشندگی آفتاب بر روی آسفالت خاطرات کودکی ترا رسم کند، که گلها ترا به یاد نشاط فصل بهار اندازند ـ هرچند اگر ماهی فروشها کارشان کساد گشته باشد و فقط سر راه گل ببینی؟
خسرو میگوید: سمنو یادت نره! بازم چته، فیلت یاد هندوستان کرده؟!
همراه کمی خنده میگویم: من که از هفت سین صحبت نکردم، من از بهار میگویم، از فصل زایش و سرسبزی.
خسرو ناگهان به درختان خیابان نگاه میکند و میگوید: سعید عجیبه چرا برگها هنوز انقدر سبزند؟
امروز برگهای درختان همه سبزند، آفتاب روشنائیش چشمها را میزند، مردم در گذرند، گرچه که از عید چیزی نمیدانند، اما عیدانه در گذرند. کلاغی بر شاخه ای نشسته و مانند جغدی چشمانش را بخاطر شدت نور آفتاب باز و بسته میکند. از اطاق رو به بالکن خانه ای کسی با شیپور آهنگی زیبا و آشنا میزند و من زیر لب میخوانم: گل اومد، بهار اومد، بریم به صحرا، و خسرو قهقه میخندد! و با شگفتی و تحسین به برگهای سبز درختان خیره میماند.
اصلاح جهان
ای جوانان، واژه ای وجود دارد که اگر از دهان شما شنیده شود مرا آزرده میسازد _ اگر که بیشتر باعث خنده ام نگردد! و این واژه اصلاح جهان میباشد. شما این آواز را در گله و انجمن هایتان با کمال میل میخواندید، امپراطور شما و همه پیامبرانتان این ترانه را با عشق مخصوصی میخواندند. و ترجیع بند این ترانه مصرعی از ذات آلمانی و بهبود یافتن بود. دوستان، ما باید بیاموزیم از قضاوت کردن در باره اینکه آیا جهان خوب و یا خراب میباشد اجتناب کنیم، و باید از این ادعای عجیب اصلاج جهان درگذریم. جهان اغلب درست و خوب سرزنش نشده است، زبرا سرزنش کننده یا بد خوابیده و یا زیاد غذا خورده بوده است. اغلب جهان را خجسته و قابل ستایش میدانند، زیرا ستایش کننده جهان همین الساعه دختری را بوسیده بوده است. جهان برای اصلاح شدن خلق نشده است. و شما هم خلق نشده اید تا اصلاح گردید. شما اما اینجائید تا خودتان باشید. شما اینجائید برای اینکه جهان با این نغمه و با این سایه ها ثروتمندتر بشود. خودت باش، و بدینسان جهان زیبا و دارا میگردد! اما اگر خودت نباشی، اگر دروغگو و بزدل باشی، بنابراین جهان فقیر گشته و چنین به نظرت می آید که نیازمند اصلاح میباشد. اتفاقاً حالا، در این زمانه غریب، ترانه اصلاح جهان باز به شدت خوانده میشود، به شدت نعره کشیده میشود. چه پست و مست اما به گوش می آید، آیا آن را نمیشنوید؟ چقدر ملایمت و خوشبختی در این ترانه کم است، و چه کم زیرکانه و حکیمانه به گوش میرسد! این ترانه مانند یک قاب برای هر عکسی مناسب میباشد. مناسب امپراطور و پاسبان بوده است، مناسب پروفسورهای مشهور آلمانی شما، و مناسب دوستان قدیمی زرتشت! این ترانه بیمزه مناسب دموکراسی و سوسیالیسم، مناسب پیمان ملل و صلح جهانیست، مناسب الغاء ناسیونالیسم و مناسب سوسیالیسم جدید. این ترانه را دشمنان شما برایتان میخوانند، در یک دسته کُر، جائیکه یکی مانند همه میخواند، یکی که مایل است بقیه را تا حد مرگ با آواز بکشد. آیا متوجه نیستید: در هرجائی که این ترانه خوانده شود دستها در جیب به مشت تبدیل میشوند، و در آنجا نفع شخصی و خودپرستی در کار است _ آن هم نه یک خودپرستی فردی اصیل، کسی که خود پرستی را برای ارتقاء و برای مانند فولاد آبدیده کردن خود میخواهد، بلکه بخاطر پول و کیسه پول، بخاطر خودپسندی و وهم. از آنجائیکه انسان از خودپرستی خود شروع به خجالت کشیدن میکند، پس در این وقت صحبت کزدن از اصلاح جهان آغاز میگردد، و خود را پشت چنین کلماتی مخفی میسازد. دوستان من، من نمیدانم که آیا هرگز حهان اصلاح گردیده است، که آیا جهان همیشه و به طور مساوی خوب و یا بد بوده است. من این را نمیدانم، من فیلسوف نیستم، برای آن کم کنجکاوی میکنم. اما این را میدانم: که اگر هم زمانی جهان بوسیله انسانها اصلاح گردیده باشد، بوسیله انسانها ثروتمندتر، زنده تر، مخاطره آمیزتر و بامزه تر شده باشد، با این وجود به دست اصلاح طلبان اینکار انجام نگرفته است، بلکه بدست خودخواهان واقعی، به دست آن گروهی که من با رضای کامل مایلم شما را هم در آن قرار دهم به انجام رسیده است. آن کسانیکه بطور جدی و حقیقی خودخواهند، کسانیکه مقصود و هدفی نمیشناسند، کسانیکه برایشان زندگی کردن و خود بودن کافیست. آنها رنج بسیار میبرند، اما آنها با رضایت رنج میبرند. آنها با رضایت بیمارند، اگر هم که دلیل رنج بردنشان بیماری آنها باشد. و اگر اجازه داشته باشند که مرگ مخصوص به خود را تجربه کنند با رضایت میمیرند! با اینها شاید که جهان گاه گاهی اصلاح شده باشد _ همانگونه که یک روز پائیزی با یک ابر کوچک، با یک سایه کوچک قهوه ای رنگ و با پرواز سریع دسته کوچکی پرنده اصلاح میگردد. باور نکنید که جهان از همان هنگام که انسانها بر روی آن پا نهادند بیشتر از این محتاج اصلاح است _ نه چارپا، نه رمه، بلکه تعدادی انسان، تعدادی انسان کمیاب که ما را خوشحال میکنند، همانگونه که ما را پرواز پرنده و یک درخت در کنار دریا خوشحال میسازد _ فقط به این خاطر که آنها آنجا هستند، چونکه چنین موجوداتی وجود دارند. شما جوانان، اگر میخواهید بلندپرواز باشید، بنابراین برای کسب این افتخار کوشش کنید! اما این کار خطرناکیست و شما را به گوشه نشینی هدایت میکند و میتواند به راحتی بانی مرگ گردد.
دوستان، هدف ما وهمی کودکانه نیست _ آیا ندیدم آن کشتی ها، ارتش و آنهمه قدرت و پول به چه سرنوشتی دچار گشتند؟ آیا این را دوباره فراموش کرده اید؟ شما جوانان آلمانی، هدف ما مشغول گشتن با اسامی و ارقام نیست. هدف ما مانند هدف همه موجودات با سرنوشت یکی شدن است. اگر کار ما این باشد دیگر مهم نخواهد بود که ما بزرگ باشیم یا کوچک، دارا یا ندار و مهم نیست به رویمان لبخند زده شود و یا از ما وحشت کنند، ابداً ربطی به این چیزها ندارد. بگذارید در باره این موضوعات انجمن سربازان و کارگرانِ اندیشه سخنرانی کنند! آیا در جنگ و در هنگام زجر بردن به خودتان بازنگشتید، اساسی تر نگشتید، اگر میخواهید همچنان مانند قبل سرنوشت را تغیر دهید و اگر میخواهید از دست زجر فرار کرده و پختگی را خار شمرید، پس غرق شوید!
اما دوستان شما مرا درک میکنید، من این را از نگاهتان میخوانم. شماها در کلماتِ تلخ پیر کوه نشین، این پیر شریر، دلجوئی را حس میکنید. میتوانید آن کلماتی را که او از رنج، از سرنوشت، از انزوا به شما گفت به یاد آورید.
حس نمیکنید در آن رنجی که شما متحمل گشتید نسیمی از گوشه نشینی به شما اصابت کرده باشد؟ آیا گوشهای شما برای آوای آهسته سرنوشت حساستر نشده است؟ آیا حس نمیکنید که چگونه دردهایتان پخته میگردد؟ که چگونه رنج شما نشان و یادآوری به نقطه اوج میتواند معنا بدهد؟ تسلیم اهدف نگردید، مخصوصاً حالا که ابدیت تمام اهداف زیبای پریروزتان را ویران ساخته است! از شما خواهش میکنم، از خود خجالت بکشید، اما نه بخاطر آنچیزهائی که خدا به شما گفته است! خود را برجسته و ممتاز بدانید، خود را از دعوت شدگان بدانید، خود را از برگزیدگان بدانید، اما نه برگزیده شده برای این چیز و آن چیز، نه در تجارت و برای قدرت جهانی شدن، و نه برای دموکراسی و سوسیالیسم! شما برگزیده شده اید که در رنج به خویش بازگردید و در دردِ نفسهایتان و ضرب آهنگ قلبتان آنچه را که گم کرده اید دوباره بدست آورید، برگزیده شده اید هوای ستارگان را تنفس کنید و از کودکی به مردی برسید. جوانان، از شکایت کردن دست بردارید! به اشگ ریختنهای کودکانه بخاطر خداحافظی از مادر و نان شیرین خاتمه دهید! نان تلخ خوردن بیاموزید، نان مردان را، نان سرنوشت! بعد خواهید دید که وطن خود را به شما هویدا خواهد ساخت، وطنی که بهترین اجدا شما آنرا داشته و دوست اش میداشتند. و بعد شما از انزوا به اجتماع باز خواهید گشت؛ به آن اجتماعی که دیگر آغل و محل جوجه کشی نیست، به اجتماعی از مردان، به یک امپراطوری بدون مرز، و آنگونه که پدرانتان آن را میخواندند به امپراطوری خدا. آنجا برای هر فضیلتی جا است، حتی اگر که مرزهای کشورتان تنگ باشند. آنجا برای هر شجاعتی بقدر کافی جا است، حتی اگر شما دیگر ژنرالی نداشته باشید! زرتشت شروع میکند دوباره به خندیدن وقتی او به شما کودکان اینچنین تسلی باید بدهد.
وطن و دشمان
دوستان، شما بیش از اندازه بخاطر زوال وطن خود نزد من زاری میکنید! اگر قرار است غرق گردد، پس شایسته تر و مردانه تر آن است که ساکت و بدون پلک زدن بگذاریم این اتفاق رخ دهد! نکند هنوز کیسه پول و کشتیهای خود و امپراطور و اپراهای باشکوه پریروزتان را«وطن» خود مینامید؟ اگر شما به آن چیزی وطن میگوئید که بهترینهای شما آنرا بعنوان بهترین چیز از ملت خود دوست میدارند، آنچیزی که ملت شما با آن جهان را توانگرتر و سعادتمندتر میسازد، پس نمیفهمم دیگر چرا مایلید از زوال و انهدام حرف بزنید! شما خیلی از ثروت و ایالت ها، کشتیها و قدرت جهانی خود را خواهید باخت، اگر نمیتوانید اینرا تحمل کنید، بروید به آنطرف و خود را با دستان خود و پاهای تندیس یک امپراطور به کشتن دهید، و من بر سر گور شما فاتحه خواهم خواند، اما به شرطی که بلند نشوید و ندبه کنان ترحم از تاریخ جهان التماس کنید، شما، شمائیکه تا همین چند لحظه پیش ترانه از ذات آلمانیها میخواندید، با همان ذاتی که جهان شفا باید میافت، حالا مانند کودکان دبستانی که تنبیه شده اند سر راه نایستید که ترحم رهگذران را جلب کنید! آیا نمیتوانید تنگدستی را تحمل کنید، پس بمیرید! اگر نمیتوانید خودتان را بدون امپراطور و ژنرالهای فاتح اداره کنید، پس بگذارید که بیگانگان شما را بگردانند! اما از شما خواهش میکنم شرم را به کلی فراموش نکنید!
شما فریاد میزنید، اما چگونه، آیا مگر دشمنان ما ظالم نیستند؟ آیا در پیروزی خود، همان پیروزی با چندین برابر برتری قدرتشان خشن و فرومایه نبودند؟ آیا مگر از قانون صحبت نمیکنند ولی کارشان زورگوئیست؟ آیا مگر از عدالت نمینویسند اما منظورشان تاراج و دزدیست؟
حق با شماست. من از دشمنان شما دفاع نمیکنم. من آنها را دوست نمیدارم. آنها مانند شما در کامیابی مبتذل و پر از نیرنگ و بهانه اند. _ اما دوستان، آیا مگر هرگز طور دیگری هم بوده است؟ و آیا مگر این به ما مربوط میشود که غیر قابل تغیرها تا ابد به صورتی تازه در شکوه های بلند خود را ظاهر میسازند؟ آنچه به ما مربوط است، و این نظر من است، یا باید مردانه غرق شد و یا اینکه باید مردانه به زندگی ادامه داد. اما مانند کودکان نباید گریست. کار ما این است که سرنوشتمان را شناسائی کنیم. رنجمان را از آن خود کرده و تلخی اش را به شیرینی مبدل سازیم، با رنج هایمان پخته شویم. هدفمان این نیست که با سرعت تمام دوباره بزرگ و ثروتمند و توانا شویم و کشتی و ارتش داشته باشیم.
اسپارتاکوس
شما میخواهید نظرم را در باره آنانی که خود را اسپارتاکوس مینامند بدانید. تمام افرادیکه در سرزمین شما حالا چنین سخت طلب نیکی و برای تغیر آینده تلاش میکنند، این برده های انقلابی هنوز هم بیش از هر چیز برایم لذت بخشند. چه مصمم اند این افراد، چه زود و تصادفی راه خود را انتخاب میکنند، و چه خوب میفهمند سرراست بروند! براستی که اگر شهروندانتان گذشته از بقیه استعدادهایشان فقط کمی از این قدرت را میداشتند، میتوانست وطنتان نجات یابد و بدست این اسپارتاکوس ها ویران نگردد. آیا این عجیب نیست، و آیا این خواست سرنوشت نیست که این افراد چنین نامی را بدنبال خود یدک میکشند؟ این نادانان، مردانی با مشتهایِ کارگری زبر، این خوارشمارندگان متخصصینِ ِ فرهنگ لاتین و طبقه روشنفکر که خود را با یکی از خوشرقصی هایشان صاحب نامی کردند و بنا به شواهد تاریخی و علمی بوی تعفنش مستقیم به سوی آسمان بلند است! آیا نباید نامیکه آنها از این راه دراز و از چنین زمان دوری به تور انداخته اند سرنوشت هم معنا میداد؟ اما یک چیز خوب در کنار این نام جدید خوابیده است، در کنار این نام بسیار قدیمی، و آن این است که خردمندان را گوشزد به بلوغ انحطاط و یک عصر جدید میکند. این نام میخواهد به ما بگوید همانطور که آن جهان قدیمی به زیر آب فرو رفت، به همانگونه باید این جهان حال ما نیز غرق گردد، اینرا میخواهد به ما بگوید و حق با اوست. باید به زیر آب فرو برود، با تمام آن زیبائیها و تمام آن چیزهای دوست داشتنی که ما را آن به آن متصل میسازد. اما مگر این اسپارتاکوس بود که روزگاری جهان قدیمی آن دوره را نابود ساخت؟ آیا این مسیح از ناصره نبود که این کار را انجام داد، و یا بربرها بودند؟ آیا وفور آن مو طلائیهای مزدور نبود؟ نه. اسپارتاکوس یک قهرمان درخشان تاریخی ست. او شرافتمندانه زنجیرها را از هم گسلاند، چاقو را با رشادت در هوا تاب داد. اما او از بردگان انسان نساخت، و در سقوط سروران آن دوران تنها به عنوان دستیار سهم داشت. آنها آماده اند، آنها سرنوشت را بو کشیده اند، آنها در برابر غرق گشتن مقاومت نمیکنند! متوجه روحی که در این تدبیرها زندگی میکند باش! یأس قهرمانی نیست _ آیا خود شما آنرا در جنگ تجربه نکرده اید؟ یأس اما بهتر از این ترس تیره رنگ شهروندان است، کسانیکه تنها وقتی دست به قهرمانی میزنند که کیسه پولشان را در خطر میبینند! آنچه را که آنها «کمونیسم» مینامند خوب میشناسیم، این یک نسخه بسیار قدیمی شده و خنده دار از آشپزخانه گرد گرفته طلا سازیست. به آنچه آنها میگویند توجه نکنید! اما دقت کنید که چه میکنند! این افراد قادر به عمل میباشند، زبرا که آنها در مسیرهای فرعی بدنامی به نزدیکیهای بلوغ سرنوشت رسیده اند. شماها بیشتر از آنها امکان دارید، امکان بالاتری، اما شما هنوز در ابتدای راه میباشید، و آنها در انتها. آنها در طریق سخنوری بر شما تفوق دارند، شما دوستان من اما، از همه آنانکه انحطاط را مهیا میسازند، از دو دلان و از پس افتادگان برترید.
اکثر انسانهائیکه از این گله اند، هرگز طعم گوشه نشینی را نچشیده اند. آنها یکبار خود را از پدر و مادر جدا کردند، اما تنها به این خاطر که به سوی زنی بخزند و سریع در اتحادی تازه و گرم غرق شوند. آنها هیچگاه تنها نیستند، هیچگاه با خود حرف نمیزنند. اما وقتی از گوشه نشینان یکی بر سر راهشان سبز میشود، وحشت کرده و مانند طاعون از او متنفر میگردند، بسویش سنگ میپرانند و آسوده نمیشوند مگر فاصله ای طولانی از او بگیرند. دور و اطراف فرد گوشه نشین را هوایی احاطه کرده است که بوی ستاره ها و بوی سرد فضای ستاره ها را میدهد، و همینطور او کمبود همه چیزهای دوستداشتنی را دارد؛ بوی خوش گرم وطن و بوی خانه را. زرتشت اندکی از بوی این ستاره ها و بوی آن سرمای شریر را در خود دارد. زرتشت مسیر درازی از طریق گوشه نشینی را پیموده است. او مدتها در پشت نیمکت های کلاس درس رنج نشسته است. او آهنگری سرنوشت را دیده و در آن آهنگر شده است. آخ دوستان، من نمیدانم که آیا باید بیشتر از گوشه نشینی برایتان بگویم یا نه. خیلی مایلم شما را از راه بدر کرده و پیشنهاد رفتن این راه را بدهم و برایتان ترانه ای از شادیهای بسیار سرد کائنات بخوانم. اما میدانم که فقط تعداد کمی این راه را بدون زیان میروند. عزیزان من، بدون مادر نمیشود خوب زندگی کرد، بدون زادگاه نمیشود خوب زندگی کرد، و بدون وطن، بدون ملت، و بدون شهرت، و بدون تمام آن شیرینیهای اجتماع نمیشود خوب زندگی کرد. در سرما زندگی کردن خوش نمیگذرد، و اکثر آنهائیکه این طریق را رفتند به هلاکت رسیده اند. انسان وقتی میخواهد گوشه نشینی مزه کند و به سرنوشت خود پاسخ دهد باید مرگ برایش بیتفاوت باشد. ساده تر و شیرینتر اما با توده مردم رفتن است، اگر چه این رفتن از میان فلاکت بگذرد. خود را مشغول ساختن با <تکالیف> هائیکه روز و ملت تعیین میکنند آسانتر و تسلی بخش تر است. نگاه کنید که چگونه خیابانهایتان پر از انسان سعادتمند است! تیراندازی میشود و زندگی در خطر است، اما همه مایلند به جای تنهائی در سیاهی و سردی شب در میان توده مردم باشند و در آن به هلاکت برسند. اما مگر میشود که من شما جوانان را از راه منحرف کنم!
گوشه نشینی را انتخاب میکنند، همانگونه که سرنوشت انتخابی نیست. وقتی ما آن سنگ جادوئی را که سرنوشت را به سوی خود جذب میکند در خود داشته باشیم گوشه نشینی خود بخود می آید. بسیار انسان که به کویر رفتند و در کنار سرچشمه های زیبا و در معابد زیبا مانند آدمهای افسار گریخته زندگی کردند. دیگران اما کنار ازدهام هزاران نفر ایستاده در انتظارند و در اطراف پیشانی هایشان هوای ستاره ها در جریان است. اما سعادت از آن کسیست که گوشه نشینی خود را یافته است، نه آن گوشه نشینی نقاشی شده و شعر گشته، بلکه گوشه نشینی خود را که منحصر به فرد و مخصوص اوست. سعادت بر او که زجر کشیدن میداند! سعادت بر او که سنگ جادوئی را در سینه خود دارد! به سوی او سرنوشت می آید، از او کردار برمیخیزد.
در باره گوشه نشینی
شما جوانها از من طریق رنج بردن را میپرسید، و اینکه چگونه میتوان آهنگر سرنوشت خویش بود. آیا شما جواب به این سؤالها را نمیدانید؟ شما که از خلق صحبت میکنید و با توده مردم در تماسید، و فقط با آنها و برای آنها میخواهید زجر ببرید، نه، شما جواب را نمیدانید. من برای شما از گوشه نشینی میگویم. گوشه نشینی طریقیست که انسان از آن اغلب وحشت دارد. در گوشه نشینی تمام وحشتها جمعند، همه مارهای جهان و شریران در آن مستورند. آنجا هراس در کمین است. آیا این اسطوره را از تمام گوشه نشینان، از تمام پیشآهنگانِ کویر انزوا نشنیده اید که میگویند آنها به بیراه قدم گذارده بودند، که آنها بیمار و بداندیش بودند؟ آیا تمام قهرمانیها به اینگونه تعریف نمیشوند که انگار بوسیله تبهکاران انجام گشته اند _ زیرا که خوب است تا خود را از راههایی که به چنین اعمالی منجر میگردند محفوظ داشت؟ آیا در باره زرتشت نمیگویند که او جنون زده به هلاکت رسید _ و در حقیقت هر چه او انجام داد و یا گفت، همه در حالت دیوانگی بوده است؟ و هنگامیکه شما این صحبتها را شنیدید، آیا چیزی در خود حس نکردید، چیزی مانند برافروختگی؟ طوریکه انگار نجیبان و شایسته گان شما همه دیوانه اند، طوریکه انگار شما خجالتزده اید چرا شجاعت ابراز ندارید؟ مایلم برای شما عزیزان از گوشه نشینی آوازها بخوانم. بدون گوشه نشینی از رنج خبری نیست، بدون عزلت قهرمانی غیر ممکن است، و منظور من آن عزلت شاعران زیبا و تآترها نیست، آنجا که چشمه ها به کنار حفره های صخره زاهد برخورد میکند و صدای شُر شُر خوشی میدهد! فاصله کودکی تا مردی تنها یک قدم است، فقط یک قدم. زاهدگشتن، خودگشتن، رها گشتن از پدر و مادر، قدمیست که کودک را به مرد بودن میرساند، و هیچکس آنرا کامل انجام نمیدهد. همه و حتی مقدسترین زاهد و انسان غرغرو در لم یزرعترین رشته کوهها هم با خود رشته نخی به همراه میبرد و آنرا بدنبال خود میکشد، رشته نخی که ته آن به پدر و مادر و همه خویشاوندان عزیز و متعلقاتش وصل است. ای دوستان، هنگامیکه شما چنین گرم از مردم و سرزمین پدری صحبت میکنید، من آن رشته نخ را به شما آویزان میبینم و لبخند میزنم. وقتی مردان بزرگ شما از <تکالیف> و از مسؤلیتشان صحبت میکنند، در آنوقت رشته نخ درازی از دهانشان آویزان میگردد. مردان بزرگ شما، رهبران و سخنگویانتان هرگز از تکالیف نسبت به خود صحبت به میان نمی آورند، هرگز از مسؤلیت در برابر سرنوشتِ خود نمیگویند! آنها به رشته نخ آویزانند، رشته نخی که به سوی مادر و هرچه گرم و مطبوع است رجعتشان میدهد، به آنسویی که شاعران وقتی احساساتی میشوند، از کودکی و شادی بی آلایشش میخوانند. هیچکس این رشته را کامل و برای همیشه پاره نمیکند، مگر در زمان مرگ، اگر که خوشبختی همراهیش کند و او مرگ خود را بمیرد.
نه، شما باید همیشه کار میکردید، همیشه. و هنگامیکه مشغول بودن هم کمک حال شما نگردید، و هنگامیکه سرنوشت در درونتان بجای شیرین و رسیده بودن همیشه فاسدتر و زهرآلودتر میگشت، در این هنگام شما هم کردارتان را توسعه بخشیدید، در این هنگام برای خود دشمنانی آفریدید، ابتدا در تخیل خود و سپس در واقعیت، و بعد شما به میدان جنگ رفتید_میروید، و بعد شما رزمنده و قهرمان شدید! شما تسخیر کردید، شما پوچترینها را تحمل کردید، شما جسارت داشتید عظیمترین کارها را بکنید. و حالا؟ آیا حالا همه چیز روبراه است؟ آیا حالا قلبها آرام و خشنودند؟ آیا حالا طعم سرنوشت شیرین است؟ آه نه، طعمش تلختر از هر زمان دیگر است، و به همین جهت شما با عجله به کارهای تازه پرداختید، درون کوچه ها دویدید، خشمگین و فریاد کشان، انجمن انتخاب کرده و اسلحه هایتان را دوباره خشابگذاری کردید.
و تمام اینها به خاطر این است که شما مدام بخاطر شانه خالی کردن از بار رنج بردن در حال فرار میباشید! در حال فرار از روح و خویش خود!. من شما را میشنوم. شما از من میپرسید، آیا آنچه که شما تحمل کرده اید رنج نمیباشد؟ هنگامیکه برادرانتان بر روی دستان شما میمردند آیا رنج به حساب نمی آید، هنگامیکه اعضای بدنتان یخ میبستند و یا در زیر چاقوی پزشکان تکان تکان میخوردند چه؟
بله، اینها همه رنج بودند _ رنجی خودخواسته، لجوجانه، بیصبرانه، و رنجی که تغیر سرنوشت را میخواست. این رنج قهرمانانه بود _ اگر که کسی یک قهرمان میتوانست باشد، کسیکه خواستار تغیر سرنوشت است و از برابر آن هنوز هم در حال گریز است. آموختن رنج آسان نیست. شما رنج را غالباً و زیباتر در نزد زنها میتوانید ببینید تا مردها. از زنها بیاموزید! زمانیکه نوای زندگی به طنین می آید، گوش سپردن به آنرا بیاموزید و زمانیکه خورشید سرنوشت با سایه های شما بازی میکند، مشاهده گری را!. بیاموزید برای زندگی حرمت قائل شوید! بیاموزید به خودتان حرمت روا دارید! از رنج نیرو زاده میشود، از رنج سلامتی به بار می آید. همیشه انسانهای <سالم> هستند که ناگهان بر زمین افتاده بخاطر کمبود هوا میمیرند. اینها از دسته انسانهائی هستند که زجر کشیدن نیاموخته اند، زجر کشیدن انسان را مانند فولاد آبدیده میسازد. این کودکان هستند که از برابر هر رنجی پا به فرار میگزارند! به راستی که من کودکان را دوست میدارم، اما چگونه میتوانم کودکانی را دوست داشته باشم که در سراسر زندگی خود میخواهند کودک باقی بمانند؟ اما همه شما اینگونه هستید، و از دست رنج و ترسهای قدیمی و غمگین کودکانه در مقابل درد و تاریکی به کار پناه میبرند. و حالا خوب نگاه کنید و ببینید با آنهمه کارها و کوششهایتان و حرفه های دوده ای چه بدست آورده اید! چه از آن آیا برجا مانده است؟ پول به اتمام رسیده است و با آن تمام درخشش کوششهای بزدلانه شما. و یا کجاست آن کاریکه شما با تمام وجود خود انجام دادید؟ کجاست آن انسان بزرگ، آن انسان درخشان، آن عمل کننده، آن قهرمان؟ امپراطورتان کجاست؟ چه کسی جانشین اوست؟ چه کسی باید جانشین او بشود؟ و هنرتان کجاست؟ کجاست آثارتان، همان آثاریکه زمانتان را توجیه میکند؟ کجاست آن افکار بزرگ خشنود؟ آه، شما خیلی کم و خیلی بد رنج برده اید تا بتوانید چیزهای خوب و درخشان خلق کنید! زیرا دوستان من، کردار؛ آن کردار خوب و درخشنده، از عمل کردن نمی آید، و از پر کاری هم، و نه از کوشش و همینطور از چکش زدن. کردار؛ گوشه گیرانه بر روی کوهها میروید، بر قله ها، آنجا نمو میکند که سکوت و خطر است. تکامل اش از آن رنجیست که شما آنرا هنوز باید بیاموزید.
دوستان، چشمهایتان را بگشائید و کردار و رنجی را که یک زاهد پیر به شما نشان میخواهد بدهد خوب تماشا کنید! کردار و رنج همراه با هم زندگی ما را تشکیل میدهند و این دو همجنس هم و یکی میباشند. کودک از آغاز خلق شدن رنج میبرد؛ در زمان بدنیا آمدن رنج میبرد، به هنگام تکامل خود رنج میبرد، اینجا و آنجا رنج میبرد تا اینکه در آخر متجمل مرگ میشود. اما تنها رنجهای خوب، رنجهای صحیح و کل رنجهای خوب زندگی که بخاطرشان از او تقدیر گردیده و دوستش میدارند زنده میماند. طریق خوب رنج بردن هنریست که برابری میکند با نیمی از کل زندگی، و شاید حتی بیش از نیمی از زندگی. دانستن هنر صحیح رنج بردن مساویست با کل زندگی! متولد شدن یعنی رنج، رویش یعنی رنج. زمین از بذر به درد می آید، ریشه از باران و غنچه هنگام انفجار. دوستان من، بدبنسان سرنوشتِ انسان رنج میبرد. سرنوشت زمین است. سرنوشت باران است و نمُو. سرنوشت دردآور است. شماها اما فرار کردن از برابر رنج را <کردار> میخوانید، راضی نبودن به تولد دوباره را و فرار از برابر سرنوشت را <کردار> مینامید! و یا اینکه پدرانتان مینامیدند. در آن وقت که شما روز و شب در دکان ها و کارگاه ها سر و صدا براه میانداختید، هنگامیکه شما صدای چکشهای زیادی را میشنیدید، هنگامیکه شما دوده فراوان در هوا میپراکندید. مرا درست درک کنید، من کمترین دشمنی با چکش زدنها و دود به هوا پراکندن های شما ندارم، و یا با پدران شما. اما اینکه شما توانستید این پر کاری را <کردار> بنامید خنده به لبانم می آورد! اما آن کردار نبود، آن چیزی نبود مگر فرار از برابر رنج.
تنها بودن ناگوار بود _ از این جهت انسان اجتماعها را تشکیل داد. صداهای جورواجور در درون خود را استنطاق کردن ناگوار بود، صداهایی که از شما میطلبند زندگی مخصوص به خود را بکنید، سرنوشت مخصوص به خود را جستجو کنید، با مرگ مخصوص به خود فوت کنید _ ناگوار بود، از این جهت گریختید و با ماشینها و چکشهایتان غوغا به پا کردید، تا اینکه غوغا به دور دستها رفته و ساکت گردید. این چنین پدرانتان انجام دادند، اینچنین معلمانتان انجام دادند، و همانگونه نیز شماها انجام دادید. از شما رنج درخواست شد _ و شماها خشمگین گشتید، شما نمیخواستید رنج ببرید، شما میخواستید فقط چیزی انجام بدهید! و چه انجام دادید؟ اول برای خدای جنجال و بی حسی در دکانهای عجبیتان قربانی کردید، بسیار کار میداشتید و هرگز برای رنج بردن، برای شنیدن، برای نفس کشیدن و از شیر زندگانی و نور آسمان نوشیدن وقت نمیداشتید.
در باره رنج بردن و در باره کردار
شما از من و مرتب از خودتان میپرسید "چه باید بکنیم؟"، و <کردار> برای شما پر بهاست، کردار همه چیز شماست. دوستان من، این خوب است، یا _ خوب خواهد بود اگر شماها کردار را از ریشه درک کنید! اما ببینید، همین سؤالِ دلواپسانه و کودکانه "چه باید بکنیم؟" به من نشان میدهد که چقدر شما کم از کردار میدانید! آنچه را شما جوانان <کردار> مینامید، من ِ زاهد پیر از کوه ها اما کاملاً چیزی دیگر مینامم. من برای این <کردار> بعضی از نامهای قشنگ، بعضی از نامهای مؤدبانه و خنده دار را اختراع میکنم. برای اینکه <کردار> شما را زیبا و تفریح آور مبدل به برعکس اش سازم! زمان زیادی برای فکر کردن لازم ندارم. زیرا که این <کردار> شما درست برعکس کردار است! <کردار> شماها درست برعکس مفهوم کردار در نزد من است. کردار، آه دوستان، _ فقط و فقط به این واژه گوش کنید، خوب گوش کنید، گوشهایتان را با آن خوب بشوئید! کردار _ هرگز از کسیکه قبلاً پرسیده باشد:"چه باید بکنم؟" سرنزده. کردار نوری است که از خورشیدی خوب میتراود. اگر خورشید، خورشیدِ خوب و درستی نباشد، خورشیدی که ده ها بار آزموده نگشته باشد، بنابراین خورشیدی خواهد بود که با نگرانی مدام از خود خواهد پرسید چه باید بکند، چنین خورشیدی نمیتواند هرگز نوری از خود بتاباند! کردار، عمل کردن نیست، کردار چاره اندیشی و به گوش رساندنی نیست.
بسیار خوب دوستان من، من به شما خواهم گفت که کردار چیست. اما قبلاً اجازه دهید به شما بگویم که <کردار> شما را من چگونه میبینم و پس از آن ما همدیگر را بهتر خواهیم فهمید. آن <کردار>ی که شما کردار مینامیدش، کرداری که میخواهید از راه جستجو و تردید داشتن و راه های کج معوج خود را نشان دهد _ این کردار دوستان عزیز، المثنی و دشمن قدیمی کردار است. کردار شما، اگر به من اجازه استفاده از واژه شریری را بدهید، بزدلی نام دارد! میبینم که دارید عصبانی میشوید، در کنار چشمهایتان پرشی میبینم که دیدنش برایم خوش آیند است _ اما کمی صبر کنید و به من تا به آخر گوش بسپارید!
جوانان عزیز، شما سربازید، و قبل از اینکه سرباز بوده باشید، شما بازرگان یا کارخانه دار و یا چنین چیزهایی بودید و یا پدران شماها بودند. آنها و شماها از درسهای بدِ مدرسه آموختید که به تضادهای مسلم معتقد گردید، و آوای این اسطوره که کردارها از ابدیت سرچشمه میگیرند و از طرف خدایان بوجود آورده شده اند از این درسهای بد برمیخیزد. این تضادها خود خدایان شما بودند، همانگونه که شما هم تضادِ <انسان-خدا> را پذیرفته و از آن نتیجه گرفتید که انسان نمیتواند خدا باشد، و همینطور بر عکس آن.
زرتشت نمیتواند با وجود ناامیدی عمیق و بدنامی آشکارش این عقیده بدِ قدیمی به تضادهای مقدس را حالا برایتان ساده تر و بی آلایشتر بر ملا سازد، بجز آنکه او با چشمانی باز <کردار-رنج> را در مقابل تضادیکه شما به آن معتقدید قرار دهد.
اگر حالا شما، تو و تو در آنجا، اگر احساس ناخرسندی در جسم و یا روحتان میکنید، اگر احساس خطر، ترس و احساس درد میکنید _ پس چرا حتی برای تفریح و کنجکاوی؛ یک کنجکاوی خوب و سالم، نمیخواهید یکبار تلاش کنید سؤال را جور دیگر مطرح سازید؟ چرا نمیخواهید یکبار جستجو کنید، شاید که درد در خودتان نشسته باشد؟ زمانی بود که شما همگی برای مدت کوتاهی مجاب گشته و به کاری که میکردید اطمینان داشتید، میگفتید که روسیه دشمن شما و سرچشمه شرارت است. و فوری بعد از آن فرانسه را جانشین اش ساختید، و بعد انگلیس، و سپس دیگران، و همیشه مطمئن بودید، و همیشه یک کمدی غمناک بود و با فلاکت به پایان رسید.
حال که شما دیدید که رنج درونمان با آن مداوا نمیگردد، که ما دردهایمان را به پای دشمنان مینویسیم _ چرا حالا هم آنجایی که دردهایتان نشسته اند را جستجو نمیکنید: درونتان را؟ شاید این درد نه به خاطر ملت باشد و نه به خاطر وطن، و نه به خاطر قدرت جهانی، و همینطور دموکراسی _ شاید این درد خود تو باشی، معده و یا جگرت، یک غده و یا سرطانی در تو _ که چیزی نیست مگر ترس کودکانه روبرو گشتن با حقیقت و با دکتر. آیا این امکان وجود دارد که تو خود را طوری نشان میدهی که انگار کاملاً سلامتی و متأسفانه فقط این رنج ملت است که تو را سخت پریشان ساخته؟ آیا ممکن نیست که اینطور باشد؟ اصلاً کنجکاو نیستید ببیند در این سو چه خبر است؟ آیا درد خود را جستجو کردن و دیدن این که کجا نشسته و به که مربوط است واقعاً یک تمرین خوب و بامزه برای هر کدام از شما نمیتواند باشد؟ حتی میتواند معلوم گردد که یک سوم و نیم، و حتی خیلی بیشتر از دردهایت به راستی مال خود ِ خودت میباشد، و بد نیست که دوش آب سرد بگیری و یا کمتر شراب بنوشی، و یا به جای مداوای وطن به مداوی خودت پردازی. من میگویم میتواند چنین باشد _ آیا خیلی خوب نمیشد اگر چنین میبود؟ این نمیتواند آیا کمکی باشد؟ آیا این برای آینده خوب نیست؟ آیا این راهی نیست که بتوانیم با آن درد را به کار خیر تبدیل کنیم، و زهر را به سرنوشت؟
اما شماها رها کردن وطن و خودمداوا کردن را خودپرستانه و تنگ نظرانه میدانید. حال، شاید آنطور هم که به دیده شما می آید کاملاً درست نباشد. ای دوستان! باور نمیکنید که در آخر آن وطنی سالمتر و بهتر رشد میکند که هر بیماری عیب خود را به آن ربط ندهد، که هر رنجوری به مداوای آن بر نیاید؟ آخ، دوستان جوان من، شما اینهمه در دوران شباب آموختید! شما جنگجو بودید، شما صدها بار مرگ را در برابر چشمانتان دیدید. شما قهرمانید. شما ستونهای وطنید. من فقط از شما خواهش میکنم: با این چیزها خود را قانع نسازید! بیشتر بیاموزید! بیشتر کوشش کنید! و گاه گاهی هم به این فکر کنید که صداقت چیز زیبائیست.
هر عمل و هر زایش خوب و شادی در جهان سرنوشتی تجربه گشته و به من تبدیل شده است. شماها قبل از جنگهای طولانیتان ثروتمند بودید، آه، دوستان، شماها ثروتمند و چاق و پر خور بودید، شماها و پدرانتان، و هنگامیکه در شکمهای خود درد احساس کردید، برایتان زمان آن رسیده بود در این درد پی به سرنوشت خود برده و به صدای خوب اش گوش دهید. شماها اما ای کودکان، بخاطر درد شکم عصبانی گشتید و به خود گفتید این گرسنگی و کمبود است که باعث درد شکم شده است. و بعد به جنگیدن پرداختید، بخاطر تسخیر کردن، برای فضائی بیشتر بر روی زمین، برای آنکه غذای بیشتری در شکمهایتان جا دهید. و حالا که به وطن بازگشته و آنچه بخاطرش جنگدید را بدست نیاورده اید، حالا دوباره آه و ناله میکنید، دوباره احساس درد و رنجهای جورواجور میکنید، و دوباره به دنبال بدخواه میگردید، به دنبال دشمن شریری که بانی این دردهاست، و آماده اید به سوی او تیراندازی کنید، اگر چه او برادر شما باشد.
دوستان عزیز، آیا بازگشتن به خود بهتر نیست؟ بهتر نیست که حداقل این بار، دردهایتان را با حرمت بیشتری درمان کنید، با کنجکاوی و مردانگی بیشتری و با ترس و فریادهای کودکانه کمتری؟ نمیتواند آیا این درد تلخ آوای سرنوشتها باشد، و آنها شیرین خواهند شد، اگر شما این آوا را درک کنید؟ آیا نمیتواند چنین باشد؟
همچنین میشنوم که شما دوستان مدام بلند در باره دردها و سرنوشتهای شریری که بر ملت و کشورتان حاکم گشته شکایت میکنید. دوستان جوانم میبخشید اگر که من در این رابطه کمی بدگمان، کمی آهسته و ناراضی در اعتماد کردن هستم! تو و تو، و تو آن گوشه، آیا همه شما تنها به خاطر ملت خود رنج میبرید؟ تنها به خاطر وطن خود رنج میبرید؟ این وطن پس کجاست، سر آن کجاست، قلبش کجا قرار گرفته، از کجای آن میخواهید به معالجه و پرستاری آن آغاز کنید؟ چگونه؟ دیروز به خاطر امپراطور و قلمرو جهان دلواپس بودید، قلمرو و امپراطوریکه به داشتنش مغرور و آنها را مقدس میپنداشتید. تمام آنچیزها امروز کجا هستند؟ درد دلهایتان را امپراطور نفرستاده بود _ میتوانند آیا این دردها از طرف او باشند، وقتیکه دیگر امپراطوری در کار نیست؟ این ارتش و ناوگانها نبودند، و نه این ایالت و یا آن ایالت و قطعه های طعمه که درد و رنج را برایتان فرستادند، این را حالا میبینید. _ اما چرا هنگامیکه در رنجید، فوری مانند امروز از وطن و از ملت، و از چنین چیزهای بزرگ و محترم که حرف زدن در باره آنها خوب است میگوئید، و از چیزهای که اغلب خود را پیش بینی نشده حل میکنند و نیست میگردند؟ ملت چه کسی ست؟ آیا ملت همان سخنران است، یا آنانکه به او گوش میسپارند، آیا ملت آنانی اند که با او موافقند، و یا آنانیکه به سوی او آب دهان می اندازند و چوبدستی در هوا برایش میچرخانند؟
آیا صدای شلیک را که از آن سمت می آید میشنوید؟ ملت کجاست، ملت شما _ در کدام سمت است؟ شلیک میکند، یا به او شلیک میگردد؟ حمله میکند، یا به او حمله میگردد؟ ببینید، این سخت است، فهمیدن همدیگر سخت است، حتی خود را فهمیدن هم سخت است وقتی انسان به واژه های بزرگی مانند ملت و وطن محتاج میگردد.
آنها در حال گفتگو به حاشیه شهر رسیده، در زیر درختانی که در شب خش خش میکردند قدم میزنند و مدتی طولانی با هم بودند . بسیار چیزها از زرتشت پرسیدند، به کرات همراه او خندیدند، به کرات به او شک بردند. یکی از آنان اما بعضی از سخنان زرتشت در آن شب را برای دوستانش نوشته و پیش خود نگاه داشته بود.
آنچه که او از زرتشت و سخنانش نوشته، این است:
در باره سرنوشت
زرتشت به ما چنین گفت:
آن چیزیکه انسان را خدا میسازد با زاده شدن به او داده میشود، آن چیریکه به یادش می آورد که او خداست: شناخت سرنوشت است. من زرتشت ام چون سرنوشت زرتشت را شناخته ام، به این دلیل که من زندگی او را زندگی کرده ام.
تعداد اندکی سرنوشت خود را میشناسند. تعداد اندکی زندگی خود را زندگی میکنند. بیاموزید زندگی خود را زندگی کنید! بیاموزید سرنوشت خود را بشناسید!
شما بخاطر سرنوشت ملت خود شکایت بسیار دارید. اما سرنوشتی که شکایت از آن برده شود، سرنوشت خود ما نیست، سرنوشتی غریبه و دشمنانه است، یک خدای بیگانه و یک بت شریر، که سرنوشت را به سوی ما از تاریکی مانند تیرهایی زهرآگین پرتاب میکند.
بیاموزید که سرنوشت را بت ها نمیسازند، و بدین نحو عاقبت خواهید آموخت که نه خدایانی وجود دارند و نه بت هایی!
همانگونه که کودک در کالبد زن رشد میکند، سرنوشت هم در کالبد هر شخصی رشد میکند، اگر بخواهید، میتوانید هم بگویید: در ذهن و جان هرکس. هر دو از یک جنس اند. و همانگونه که زن با فرزندش یکی میشود و او را دوست میدارد و چیزی بهتر از او در جهان نمیشناسد _ باید شما هم بیاموزید تا سرنوشت خود را دوست داشته باشید و چیزی را بهتر از شناخت آن در جهان ندانید. سرنوشت باید خدای شما گردد، زیرا خود شما باید خدایان خود باشید. کسیکه از خارج برایش سرنوشت پرتاب شود، او را از پا می اندازد، مانند خدنگی که حیوان شکاری را میکشد. وقتی سرنوشت کسی از درون به سراغش بیاید، او را قوی ساخته و از او خدا میسازد. همانگونه که زرتشت را زرتشت ساخت _ باید تو را به تو تبدیل سازد! آنکس که سرنوشت را میشناسد، هرگز در پی تغیر آن نخواهد بود. خواستار تغیر سرنوشت بودن در واقع مانند کوشش کودکانیست که موهای همدیگر را گرفته و میکشند و همدیگر را میکُشند.
سرنوشت را تغیر دادن، رفتار و تلاش امپراطور و فرماندهان جنگ شما بود، تلاش و کوشش خودتان بود. حال چون نتوانستید سرنوشت را تغیر دهید، تلخ به کام می آید، و شماها معتقدید که سم میباشد. اگر در پی تغیر سرنوشتتان نمیبودید، اگر آن را کودک و قلب خود به حساب می آوردید، اگر آن را کاملاً از آن خود میکردید _ آنگاه چه مزه شیرینی میداد!
سرنوشتی رنج دیده و ناشناخته مانده برای همه دردناک، زهرآگین و مرگ آور است.
صورت زرتشت با شنیدن حرفهای مرد جوان روشن میگردد، با مهربانی به چشمان غضبناک او مینگرد و با بهترین لبخندش چنین میگوید:"دوست من، کاملاً حق با توست که زرتشت پیر را نشناخته نپذیری، که او را روی دندان حس کنی و آنجایی از او را قلقلک دهی که آسیب پذیر میدانی! چه زیاد حق با توست دوست جوانم با آن بدگمانی ات! و آیا میدانی که تو جمله خیلی خوبی را بیان کردی، از آن جمله هایی که زرتشت با کمال میل میشنوَد؟ نگفتی:<ما بیشتر از زرتشت خود را دوست میداریم؟> چه زیاد من چنین صداقتهایی را دوست دارم! تو با آن مرا به دام انداختی، این ماهی پیر و لغزنده را، بزودی به قلاب ماهیگیری ات آویزان خواهم بود!"
در این لحظه از خیابانی دور صدای گلوله به گوش میرسد، قیل و قال و غوغای جنگ طنین می اندازد؛ طنینی عجیب و ابلهانه در میان سکوت غروب. و چون زرتشت میبیند که نگاه ها و افکار همراهان جوانش مانند خرگوشهای کوچکی به آنسو دویده است، پس تن صدایش را تغیر میدهد. صدایش به ناگهان از راهی دور طنین انداز میشود _ و درست مانند صدایی بود که برای اولین بار هنگام آشنایی مردان جوان با او به گوششان رسیده بود _، مانند صدایی که از حلق و دهان انسان خارج نمیشود، بلکه صدایی که از ستاره ها و خدایان به گوش میرسد، یا بیشتر، مانند صدایی که هرکس در نهان در ساعاتی که خدا مهمان اوست آن را در سینه اش میشنود.
دوستان گوش فرا دادند، و با تمام اندیشه و حواسشان به سوی زرتشت بازگشتند، زیرا حالا صدای کسی را میشنیدند که روزی در دوران شباب برای اولین بار از کوهستان مقدس شنیده بودند و طنین آوای خدای ناشناسی را داشت.
زرتشت رو به جوانترین مرد کرده و با حالتی جدی میگوید "به من گوش کنید بچه ها، اگر میخواهید صدای زنگ ناقوسی را بشنوید، نباید بر روی یک پیت حلبی بکوبید. و اگر مایلید فلوت بزنید، اجازه ندارید دهانتان را بر لب شیشه شراب نهید. ای دوستان، آیا مرا میفهمید؟ و به خاطر بیاورید عزیزانم، خوب به خاطر بیاورید: آن چه چیزی بود که شما روزگاری در آن ساعات مقدس از زرتشت خود آموختید؟ آن چه بود؟ آیا دانشی برای دکان بود، یا برای خیابان و میدان جنگ؟ آیا به شما اندرز برای پادشاهان دادم و پادشاهانه، یا شهرنشینانه، سیاسی و یا تجاری با شما صحبت کردم؟ نه، شما یادتان می آید، من زرتشتی صحبت کردم، من به زبان خودم صحبت کردم، مانند آینه خودم را در برابرتان قرار دادم تا با نگاه کردن در آن خودتان دیده شوید. آیا تا حال چیزی از من آموخته اید؟ آیا تا حال هرگز معلم زبان و یا معلم کارشناسی تان بوده ام؟ بنگرید، زرتشت معلم نیست، نمیشود از او سؤال کرد و از او آموخت و در موارد لزوم از نسخه های کوچک و بزرگش بازنویسی کرد. زرتشت انسان است، تو زرتشت هستی، و من زرتشت هستم. زرتشت انسانیست که شماها در درونتان به دنبالش میگردید؛ به دنبال آن انسان صادق، آن انسان فریب نخورده _ مگر میشود که زرتشت بخواهد شماها را فریب بدهد؟ بسیار چیزها زرتشت دیده است، بسیار رنجها برده است، گردوهای بسیاری شکانده و جای زخم دندان مارهای زیادی بر بدن دارد. اما تنها یک چیز را زرتشت آموخت، تنها یک چیز حکمت اوست، تنها یک چیز مایه افتخار اوست. او آموخت زرتشت باشد. و این آن چیزی ست که شما هم میخواهید از او بیاموزید، و در این راه غالباً جسارتتان میشکند. شما باید خود بودن را بیاموزید، همانگونه که من آموختم زرتشت باشم. شماها باید فراموش کنید که کس دیگری هستید، که ناچیز میباشید. باید از یاد ببرید که صداهای دیگران را تقلید کنید و چهره دیگران را چهره خود پندارید. _ و از این جهت، شما دوستان، وقتی زرتشت برای شما صحبت میکند، در حرفهایش به دنبال حکمت، به دنبال هنرها، به دنبال نسخه ها و خدعه ها نگردید، بلکه در حرفهایش خود او را جستچو کنید! از سنگ میتوانید محکم بودن را بیاموزید و از پرنده آواز را. از من اما میتوانید مفهوم انسان و سرنوشت را بیاموزید."
جوانها سخنان او را گوش داده و به هم مینگریستند؛ به عقیده آنها گفتار زرتشت پر از ریشخند، پر از شادی و پر از بیخیالی بود. چگونه توانست هنگامیکه ملت اش در فلاکت به سر میبرد از تآتر صحبت کند؟ چگونه میتواند بخندد و لذت ببرد، هنگامیکه وطن اش شکست خورده و از هم پاشیده است؟ چگونه توانست ملت و سخنگوی ملت، این اوضاع وخیم، احترام و تشریفات ما جوانها را تنها چراگاهی برای چشم و گوش خود پندارد، تنها موضوعی برای مشاهده و تبسم؟
آیا حال زمان خون گریستن، فغان به آسمان رساندن و پیراهن بر تن دریدن نمیباشد؟ و پیش از هر چیز، آیا زمان مذاکره و معامله نیست؟ زمان انجام اعمال؟ زمان یک سرمشق دادن؟ زمان کشور و ملت را از سقوطی حتمی نجات دادن؟
زرتشت افکار آنها را حس میکرد و قبل از آنکه آنها افکارشان را به زبان آوردند به آنها گفت:"دوستان جوان، میبینم که شما از من راضی نیستید. من انتظارش را داشتم، و با این همه اما شگفت زده شدم. معمولاً در کنار این نوع از انتظارها ضدشان نیز قرار دارند؛ چیزی درون ما در انتظار است، و چیزی دیگر در ما امید به مخالف آن دارد. حالا هم وضع من با شما دوستان چنین است. _ اما بگوئید، آیا نمیخواهید با زرتشت گفتگو کنید؟" همه مشتاقانه فریاد زدند:" چرا، ما میخواهیم".
پس زرتشت لبخندی زده و به صحبت ادامه میدهد:"بسیار خوب عزیزان من، حالا با زرتشت حرف بزنید، به زرتشت گوش کنید! کسی که جلوی شما ایستاده نه سخنگوی ملت است و نه یک سرباز، نه پادشاه و نه فرمانده ارتش، این زرتشت است، همان زاهد پیر و بذله گو، کاشف آخرین لبخند، کاشف بسیاری از آخرین غمها. دوستان، شما نمیتوانید از من بیاموزید که چگونه میشود بر ملت ها حکومت کرد و شکست ها را دوباره جبران ساخت. من نمیتوانم به شما آموزش دهم که چگونه به گله ها فرمان دهید و چگونه میتوان گرسنگان را تسکین داد. اینها هنرهای زرتشت نیستند. اینها نگرانی های زرتشت نیستند."
جوانها سکوت کرده و نقش درهمی از یأس در صورتشان پیدا بود. آنها در کنار پیغمبر، ناراضی و شرمسار قدم میزدند و برای مدتی طولانی حرفی برای پاسخگوئی نیافتند. عاقبت یکی از آنها، جوانترینشان، ـ و هنگامیکه او شروع به صحبت کرد، نگاهش شروع به جرقه زدن کرد و چشم زرتشت در نگاه او با رضامندی به استراحت پرداخت.
"بسیار خوب"، جوانترین جوانها چنین آغاز کرد، "اگر چیزی برای گفتن داری بگو، اما اگر تو فقط به این خاطر آمده ای که به تنگدستی و رنج این ملت بخندی، ما کارهای بهتری از قدم زدن با تو و گوش سپردن به بذله گوئی های درخشانت داریم.
خوب به ما نگاه کن زرتشت، همه ما، هرچند که جوانیم، اما خدمت سربازی انجام داده و چشم در چشم مرگ انداخته ایم. ما دیگر مایل نیستیم خود را مشغول بازیها و وقت گذرانیهای زیبا سازیم.
ای استاد، ما تو را ستایش کردیم و دوست میداشتیم، اما باید بدانی که بزرگتر از عشقمان به تو، عشق به خود و به ملتمان است که در درون ما میجوشد."
<بازگشت زرتشت>Zarathustras Wiederkehr نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1919 به چاپ رسید.
وقتی میان جوانان پایتخت این شایعه پیچد که زرتشت دوباره ظهور کرده و اینجا و آنجا در کوچه ها و میادین مختلف دیده میشود، چند جوان برای جستجوی او براه می افتند. آنها جوانانی بودند که از جنگ بازگشته و در وطن دگرگون و ویران گشته خود پر از اضطراب و بیتابی بودند. زیرا آنها خوب میدیدند که چیزهایی بزرگ اما با مفهومی تاریک اتفاق افتاده است و برای بسیاری این رخدادها مهملی بیش نبود.
این مردان جوان همگی از آغاز جوانی در زرتشت پیامبر و راهنمایشان را میدیدند، آنها با جدیتی مخصوص به جوانان آنچه در باره او نوشته شده است را میخواندند و هنگام راهپیمائی در خلنگزار و کوهستان و شب ها زیر نور لامپ اطاق هایشان در باره آن فکر و صحبت میکردند.
و زرتشت برای آنها مانند هر کس دیگر که میتوانست با اولین آوایش خودِ حقیقی را در تو نیرو بخشد و سرنوشت ات را یادآور گردد مقدس بود. این جوانان زرتشت را در حالی می یابند که در خیابان پهنی در اثر فشار ازدهام مردم به دیواری چسبیده بود و به سخنرانی یکی از رهبران خلق که ایستاده بر سقف ماشینی برای جمعیت ازدهام کرده خطاب میکرد گوش میداد.
او سرا پا گوش بود، لبخند میزد و به صورت های مردم نگاه میکرد. او مانند زاهدی پیر که به امواج دریا و ابرهای صبحگاهی مینگرد به این صورتها نگاه میکرد. او ترسشان را دید، او صبرشان را دید و درماندگی و گریه و نگرانی کودکانه آنها را دید، او همینطور جسارت و نفرت را در چشمان مردم مصمم و مردم ناامید دید، و او از نگاه کردن و در همان حال به سخنرانی ناطق گوش دادن خسته نمیشد.
نشانی که باعث شد جوانان او را بشناسند خنده او بود. او نه جوان بود و نه پیر، او نه مانند یک معلم به چشم می آمد و نه مانند یک سرباز، او مانند یک انسان دیده میشد_ انسانی که انگار همین الساعه از تاریکی ِ شدن خارج شده است، نخستین انسان از نوع خود. جوانان مدتی شک داشتند اما لبخندش آنها را مطمئن ساخت که او خود زرتشت است.
لبخندش روشن و خالی از ریا اما بدون مهربانی بود. شبیه لبخند یک سرباز، و بیشتر از آن شبیه لبخند مرد پیری بود که بسیار دیده و گریه و زاری دیگر برایش بی معنا گشته است. جوانان از این نشانه ها او را شناختند.
هنگامیکه سخنرانی به پایان رسید و مردم با هیاهو شروع به ترک آنجا کردند، آنها خود را به زرتشت رسانده و با احترام به او سلام میدهند و با لکنت میگویند:"تو اینجایی استاد، بالاخره چون تنگدستی بیداد میکند دوباره بازگشتی.
زرتشت، خوش آمدی! تو به ما خواهی گفت چه باید بکنیم، تو ما را به جلو رهبری خواهی کرد. تو ما را از این بزرگترین خطرها نجات خواهی داد."
زرتشت با لبخندی از آنها دعوت میکند او را همراهی کنند و در حال رفتن به مستمعین میگوید:"دوستان من، من بسیار خوشحالم. بله، من دوباره بازگشته ام، شاید برای یک روز، شاید برای یک ساعت. و من تآتر بازی کردن شماها را تماشا میکنم. همیشه تماشای تآتر برایم لذت بخش بوده است، در هیچ کاری بحز بازی تآتر انسان خود را واقعیتر نشان نمیدهد."

کارمند دلسوزانه شانه هایش را بالا می اندازد. میبیند که من او را درک نکرده ام و میگوید: «آقای سینکلر عزیز، شما کاملاً خیالباف و با جهان غریبه شده اید. اما من از شما خواهش میکنم، به خیابان بروید، فقط با یک نفر صحبت کنید، به فکر خود کمی فشار بیاورید و از خود بپرسید: ما هنوز چه داریم؟ زندگی ما از چه تشکیل شده است؟ بعد حتماً فوری جواب خواهید داد: جنگ تنها چیزیست که در حال حاضر ما داریم! لذت بردن و کسب و کار شخصی، بلند پروازی های اجتماعی، حرص زدن، عشق، کارهای فکری _ تمام اینها دیگر وجود ندارند. ما فقط و فقط باید مدیون جنگ باشیم که توانسته است چیزی شبیه به نظم، قانون و خرد را هنوز در جهان حفظ کند._ آیا نمیتوانید این را بفهمید؟»
آری، حالا دیگر میفهمیدم، و از ایشان تشکر کردم.
بعد از آنجا خارج شده و توصیه نامه برای اداره 127 را در جیبم میگزارم. در نظر نداشتم از آن استفاده کنم، نمیخواستم باز مزاحمتی برای یکی دیگر از این اداره ها ایجاد کنم. و قبل از آنکه دوباره کسی متوجه من بشود و بتواند مرا سؤال پبچ کند، دعای کوچک برکت را در دلم میخوانم، ضربان قلبم را قطع میکنم، میگذارم بدنم در سایه بیشه ای ناپدید گردد و به کوچ قبلی خود ادامه میدهم، بدون آنکه دیگر فکر بازگشت به وطن کنم.
_پایان_
«بله البته، من همان نویسنده ام.»
«اوه، باعث خوشبختی من است. امیدوارم بتونم خدمتی براتون انجام بدم. نگهبان شما مرخصید.»
نگهبان خارج میشود، کارمند دستش را برای فشردن دستم پیش می آورد و سپاسگزارانه میگوید: «من کتابهای شما را با علاقه خوانده ام، و مایلم تا حد امکان به شما کمک کنم. _ خدای من، اما اول به من بگوئید چگونه شما توانستید در چنین موقعیت باورنکردنی ای قرار گیرید؟»
«بله، من تا حال برای مدتی از اینجا دور بودم. من برای چند وقتی به کائنات فرار کردم، باید دو سه سالی طول کشیده باشد. باید بی پرده اعتراف کنم که من تصور میکردم که به احتمال پنجاه در صد جنگ در این بین به پایان رسیده است. _ اما بگوئید، آیا میتوانید برایم یک مجوز مردن تهیه کنید؟ من از شما بینهایت متشکر خواهم شد.»
«شاید بشود کاری کرد. اما شما باید ابتدا مدرک اجازه اقامت داشته باشید و بدون آن هر اقدام دیگری بی فایده است. من توصیه ای برای اداره شماره 127 خواهم نوشت، آنجا شما با ضمانت من حداقل یک کارت موقت اجازه اقامت دریافت خواهید کرد. در ضمن این کارت فقط برای دو روز معتبر است.»
«اوه، از کافی هم بیشتر است!»
«بسیار خوب، لطفاً بعد از انجام این کار دوباره برگردید پیش من.»
من دست او را فشرده و میگویم: «یک چیز دیگر! اجازه دارم از شما یک سؤال دیگر بپرسم؟ شما حتماً میتوانید فکر کنید که اطلاع من از اخبار و جریانات روز چقدر کم و ناقص است.»
«خواهش میکنم، خواهش میکنم.»
«بله، بسیار خوب _ قبل از هر چیز برایم جالب است بدانم که چگونه در این اوضاع اصلاً زندگی به پیش میرود. آیا کسی آن را تحمل میکند؟»
«اوه بله. شما به عنوان شخص غیرنظامی در موقعیت ویژه و بدی قرار دارید، و حتی بدون جواز! دیگر اشخاص نظامی خیلی کم وجود دارند. مردم یا سربازند و یا کارمند. و بدین طریق زندگی برای اکثریت خیلی بیشتر قابل تحمل میگردد، خیلی ها حتی کاملاً خوشبخت هستند. و به محرومیت ها هم مردم کم کم عادت کرده اند. هنگامیکه سیب زمینی ها به اتمام رسیدند میبایست مردم به حریره چوب عادت کنند _ این حریره در حال حاضر قیرمالی شده و به این خاطر خیلی لذیذ شده است_، در این وقت همه میپنداشتند که تحمل این اوضاع دیگر برایشان مقدور نیست. و حالا می بینند که شدنیست. و در همه چیز این چنین است، در همه چیز.»
میگویم: «میفهمم، در اصل جای تعجب نیست. فقط یک چیز کاملاً دستگیرم نمیشود. به من بگوئید؛ به چه منظور تمام جهان چنین تقلای عظیمی میکند؟ این محرومیت و سختی ها، این قوانین، این هزاران اداره و کارمند _ این چه چیزیست واقغاً که میخواهند با اینها آن را حفظ کنند.؟»
برای اولین بار خواب شما را دیدم.
خواب دیدم در کنار میز گردی روبروی هم نشسته ایم. من از شما میپرسم: میدانید چه راه طولانی ای را پیاده طی کردم تا رسیدم به شما؟
شما میخندید، طوریکه انگار از چند خیابان آنطرفتر نزدتان آمده ام.
میگویم: اما هزاران کیلومتر راه کوتاهی نیست.
شما دوباره میخندید و میپرسید: خُب چرا پرواز نکردید؟!
میگویم: میخواستم در بین راه فرصت بیشتری برای فکر کردن به شما داشته باشم.
شما مدت طولانی ای خندیدید و من در چشمان خندان شما خاطرات سفر خود را دوباره لحظه به لحظه میدیدم.
جادوی صدای خنده شما مرا به خواب فرو میبرد. در خواب میبینم که شما در کنار من نشسته اید و با تعجب و خنده میگوئید: فکر میکنی هزاران کیلومتر راه را پیاده طی کردن راحته؟
و من انگار که در خواب حرف میزنم میگویم: فکر میکردم که ما همسایه دیوار به دیوار هستیم و تو برای نوشیدن چای پیشم آمده ای!
شما از خنده به سکسکه میافتید، من در لیوان مقداری آب میریزم و به شما تعارف میکنم. بعد از نوشیدن چند جرعه آب با خنده میگوئید: اینطور به نظر می آمد که انگار در حین گفتگو خواب شما را با خود برده بوده است!؟
قبل از آنکه من خجالت زده اقرار کنم که این دیدارمان هم در خواب در حال اتفاق افتادن است شما میگوئید: زیباترین و فراموش نشدنی ترین دیدارها همیشه در خواب اتفاق میافتند.
با این حرف شما خستگی هزاران کیلومتر پیاده روی از من دور میشود.
باران نم نم میبارید. ما استکان چای کمر باریکمان را به سلامتی به هم میزنیم.
من با نوشیدن هر جرعه از چای مست تر میشدم و شما گل سرخ زیبا و خوشبویی که از راهی دور برایتان آورده بودم را در دستم میبینید و به من که ابنبار از مستی به خواب رفته بودم میگوئید: همانا زیباترین دیدارها تنها میتوانند در خواب رخ دهند.
اکنون چشمهایم گشوده و بوی عطر گل سرخ فضای اطاقم را بهشتی ساخته است و من در این بهشت کوچک برای دیدن شما دائم پشت تمام درختان جنگل خاطراتم را میجویم.
در اطاق زندان چند نفری بیکار نشسته و یا ایستاده بودند. جلوی در سرباز نگهبانی ایستاده بود. اگر از فقدان کفش بگذریم من بهترین لباس را نسبت به دیگران بر تن داشتم و این جلب نظر میکرد. همبندان با احترام از من دعوت به نشستن میکنند و بلافاصله مردی کوچک اندام و خجالتی با کنار زدن دیگران خود را به کنارم میرساند. او خود را محتاطانه به سمت گوشم خم کرده و آهسته در گوشم می گوید: «من یک پیشنهاد افسانه ای برای شما دارم. من در خانه یک چغندر قند دارم!، یک چغندر قند کامل، چغندر قندی بی نقص! وزنش تقریباً سه کیلو میشود. شما میتونید اونو داشته باشید. چه مبلغی براش میپردازید؟»
او گوش اش را به سمت دهانم می آورد و من آهسته در گوش او میگویم: «خودتون رقمی را پیشنهاد کنید! چقدر برای آن میخواهید؟»
آهسته در گوشم میگوید: «ما میگیم صد و پنجاه گولدن!»
من سرم را تکانی داده و به فکر فرو میروم. میدیدم، من مدت درازی از اینجا دور بوده و وفق دادن دوباره ام کار چندان آسانی نیست. برای یک جفت کفش و یا جوراب حاضر بودم مبلغ زیادی بپردازم، زیرا که پاهای لختم بخاطر پابرهنه گذشتن از خیابان های خیس به طور وحشتناکی سردشان شده بود. اما کسی در اطاق نبود که پابرهنه نباشد.
بعد از گذشت چند ساعت مرا به اداره شماره 285، اطاقF19 میبرند. نگهبان این بار کنار من میماند؛ او خود را میان من و کارمند قرار میدهد. به نظرم چنین می آید که باید او مقامی بلند پایه باشد.
او شروع میکند به حرف زدن: «شما خود را در موقعیت واقعاً بدی قرار داده اید. شما در این شهر بدون داشتن مجوز اقامت به سر میبرید. همانطور که شما هم حتماً مطلع اید برای این جرم سخت ترین مجازات در نظر گرفته شده است.»
من تعظیم کوچکی میکنم و میگویم: «لطفاً اجازه بدهید، من تنها از شما یک خواهش کوچک دارم. برای من ثابت شده است که حریف این اوضاع نیستم و وضعم هم مرتب در حال بدتر شدن است. – این امکان برایتان وجود دارد که مرا به مرگ مجکوم کنید؟ من به این خاطر از شما بیسار ممنون خواهم شد!»
کارمند عالی رتبه نگاه ملایمی به چشمهایم می اندازد و نرم میگوید: «متوجه میشوم. اما چه خوب میشد اگر همه مانند شما میبودند! در هر صورت شما میباید قبلاً جواز مردن تهیه کنید. آیا پول برای خرید آن دارید؟ چهار هزار گولدن قیمت آن است.»
«نه، این مقدار پول ندارم. من حاضرم هرچه همراه دارم بدهم. من اشتیاق بزرگی برای مردن دارم.»
او خنده ای غیر عادی میکند.
«با کمال میل باور میکنم، شما تنها کسی نیستید که این شوق را دارد. اما مردن چنین آسان هم نیست. آقای عزیز، شما به حکومت متعلقید و در برابر آن با دل و جان وظایفی به عهده دارید. این باید برای شما روشن باشد.
بعلاوه – من میبینم که نام شما را امیل سینکلر Emil Sinclair ثبت کرده اند. آیا شما همان سینکلر نویسنده میباشید؟»